دو سخنرانی در باره ی شعر
ا ط
نقل از دفتر چهارم شورای نویسندگان و هنرمندان ایران – تابستان 1360
1. درباره ی ی نقد شعر
طي سالهاي اخير درباره ی ی شعر و نقد شعر كهن و شعر امروزي در كشور ما كتب و رسالات فراواني نوشته شده است. يكي از جالب ترين كتب در اين ميانه «صور خيال در شعر فارسي» شفيعي كدكني است. در كتاب ذكر شده ابتدا اين «صور خيال » مورد بحث نظري بسيار وسيع قرار ميگيرد. و سپس بر شعر فارسي از آغاز قرن سوم هجري تا قرن ششم هجري (دوران امير معزي و لامعي و ارزقي) انطباق مي يابد و اميد است اين بررسي كه گويا مجلدات متعددي را در بر خواهد گرفت ادامه يابد. من اين كتاب را از آن جهت در مقدمه ی سخن خود از كتب مربوط به شعر ذكر كردم كه صرف نظر از بيان تئوري و درآميختن تحقيق تاريخي با تحليل و استنتاج منطقي، خواننده را با منابع بسيار وسيعي در فارسي و عربي درباره ی ی شعر و «نقدالشعر» يا «عيارالشعر» مانند آثار فلاسفه ی بزرگ ايران و عرب (از قبيل ابن سينا، ابن رشد، خواجه نصير) وكساني كه صرفاً به مسائل فني و ذوقي شعر و نثر هنري عربي پرداخته اند مانند تفتازاني صاحب «مطول» و جرجاني «صاحب اسرارالبلاغه» و ابن سنان صاحب «سرالفصاحه» و ابن قتيبه صاحب «الشعر و الشعرا » و مرزوقي صاحب «شرح حماسه» و ديگران آشنا مي كند و مايه ی ادبي و تحقيقي به خواننده مي دهد و بسيار كتاب پر مطلب و پر انديشه است.
آقاي كدكني كتاب ديگري نيز در زمينه ی مورد بررسي ما دارد يعني كتاب «موسيقي شعر» كه آن را در جواني نوشت ولي اخيراً به چاپ رسيده است. در آستانه ی شركت در اين مجلس بار ديگر چاپ تازه تر دو جلد كتاب «طلا در مس» رضا براهني و «صور و اسباب در شعر امروز ايران» اسماعيل نوري علاء را خواندهام كه مستقيماً به شعرا و شعر امروز اختصاص دارد. در سابق كتاب «شعر بي دروغ. شعر بي نقاب» دكتر عبدالحسين زرين كوب را خوانده بودم كه آن نيز بحث مشبعي از ديدگاه فرهنگ ايراني و اسلامي ايران درباره ی ی شعر بطور اعم و نيز شعر امروز است. دكتر زرين كوب در كتاب «يادداشت ها و انديشهها» نيز بخشي از كتاب را به مسائل مربوط به ماهيت شعر و نقد شعر در اروپا و نقد شعر در ايران اختصاص داده است كه سودمند است و از جمله شعر سره يا شعر ناب (Poésie pure) شايد براي اولين بار مورد بحث قرار ميگيرد.
از آثار ديگري كه اين جانب با آنها آشنا هستم «شعر و سياست» رساله ی كوچك ولي انديشمندانه ی ناصر پورقمي و از «شعر گفتن» اسماعيل خوئي است كه طي آن دو قطعه ی ملخص از آثار ايمانوئل كانت و مارتين هايدگر درباره ی شعر نيز به صورت ترجمه گنجانده شده است. كتاب محمد حقوقي به نام «شعر نو از آغاز تا امروز»- بررسي اشعار شاعران امروز را از 1301 تا 1350 در بر ميگيرد يعني در واقع حقوقي بحثي را بنا كرده است كه كتاب با ارزش يحيي آرين پور «از صبا تا نيما» در آستانهاش متوقف شده است. حقوقي در كتاب خود تاريخ مختصر 5 دهه شعر نو و تفسير برخي اشعار و نمونه ی آنها را با هم يكجا مطرح كرده است. يعني كتاب او چند وظيفه را با هم انجام مي دهد و به طور عمده جنگي از منتخبات اشعار نوپردازانه با مراعات سليقه ی مؤلفان اشعار است. همچنين با كتاب جالب و منظم دكتر حميد زرين كوب به نام «چشم انداز شعر نو فارسي» آشنا شدهام.
با وجود اين تألیفات متعدد گاه خوب و بسيار خوب، وقت آن رسيده است كه بر پايه و ملاك اجرا یک بررسي تاريخي- منطقي درباره ی تكامل شعر نو در ايران، اثر تفصيلي- تحليلي بزرگي نوشته شود كه بهتر است كار جمعي باشد تا متضمن اطلاع، قضاوت و فرهنگ هر چه سرشارتري در اين موضوع شود زيرا به اندازه ی كافي زمان گذشته است كه بتوان منظره را ديد و درباره ی «اشخاص و آثار و مسائل نظر داد؛ به حد كافي مصالح تحقيقي و بررسيهاي بزرگ و كوچك خوب جمع شده است كه بتوان اين وظيفه را انجام پذير دانست.
كتبي كه درباره ی ماهيت شعر و هنر و بويژه شعر امروز نگاشته شده باز هم بيش از اين هاست. من از كتبي نام برده ام كه خواندهام يا با آنها آشنايي يافتهام. متأسفانه تاكنون با «سبك شناسي ديناميك» دكتر آريان پور و «پست و بلند شعر نو» دكتر خانلري آشنا نشده ام با آنكه كتب ديگر اين مؤلفان را درباره ی هنر يا شعر خوانده و بهره بردهام. مسلماًَ اين فهرستي است بسيار ناقص ولي همين اندازه نشان مي دهد كه دانش ايراني ما درباره ی شعر و نقد شعر در كار زايش است و در اين دانش هم اكنون استفاده ی وسيع از منابع مختلف گوناگون شرقي (مثلاً مانند العمده ی ابن رشيق در محاسن شعر و آداب آن تا منابع غربي مانند بحث مارتين هايدگر فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني درباره ی ماهيت و سرشت شعري در نزد شاعر آلماني هولدرلين) انجام گرفته است.
اشكال كار ما در همين جاست كه ما يك فرهنگ جهاني داريم و يك فرهنگ ملي خودمان كه با فرهنگ اسلامي و عربي در دوران هزار سال اخير جوش خورده است. نه تنها رشتههايي از علوم انساني و اجتماعي و اصناف هنر، بلكه حتي ، رشتههايي از علوم طبيعي نيز بايد در كشور ما با نوعي درآميزي متناسب و معقول مابين اين دو رشته ی فرهنگ انجام گيرد و به همين جهت پژوهندگاني مانند دكتر آريانپور، شفيعي كدكني و عبدالحسين زرين كوب و دكتر خانلري كه در كنار فرهنگ جهاني به فرهنگ خودي نيز نظر داشته اند (صرفاً از جهت اسلوبي) در جاده ی ثمربخش تري حركت كردهاند و نسل نوين روشنفكران انقلابي نيز بايد اين دوچهرگي را بياموزند. ما بايد نسلي سخت كوش و بسيارانديش و پرخوان باشيم و به نبوغ طبيعي بسنده نكنيم و بنا باصطلاح شادروان دهخدا «شدت عمل ايراني» را بار ديگر در تاريخ بارز سازيم.
در دوران رژيم گذشته، بحث هاي داغ مربوط به شعر امروز در مطبوعات ادواري آن ايام ميشده كه در پس بعضي از آنها سيماي كريه ساواك مشهود بود. اين جانب اين بحث ها را نيز تا آنجا كه دستم مي رسيده دنبال مي كرده ام، برخي از آنها به علت لحن گزندهاش مرا ناخرسند مي ساخت و در نوشته هاي خود اين ناخرسندي از شيوه ی ويرانگر انتقاد را بارها ياد كردهام. ميگويند زبان تيز از طپانچه قتال تر است. در قرون وسطي اين نوع زبان تيزي را «فصاحت كلبي» مي ناميدند و مي گفتند اگر چه ممكن است كسي در اين فن شخص بزرگي باشد ولي خود اين فن، فن كوچكي است.
روشن است كه من در اينجا وقت دوستان را براي اظهارنظر درباره ی شاعران جداگانه نميگيرم. هم به اين دليل كه در اين زمينه نوشته ها كم نيست هم به اين دليل كه به آثار هر شاعري و به هر شعر جداگانه ی وي بايد مستقل برخورد كرد. بويژه آنكه برخي شاعران ما آثار متعدد دارند و سبك هنري محتواي فكري آنها در عمر شاعري شان تحولاتي را از سر گذرانده است. درباره ی برخي از شاعران معاصر اين سعادت را يافتهام و به طور پراكندهاي اظهار نظرهايي كرده ام. هر شعر خوب يك كتاب كوچك است كه به شكل فشرده، انديشه و احساس شاعر را درباره ی واقعيت معين منعكس ميكند و گشودن اين كلاف كار سادهاي نيست.
لذا همّ خود را در اين گفتار مقصور كنم به بيان برخي انديشهها درباره ی نقد و تفسير شعر به عنوان شاخههايي از ادب و شناخت هنري و نيز اشاراتی به ملاكهاي عيني يك نقد بامحتوا و مستدل و اينكه نقد نبايد سمت ذهني ستايشی يا نكوهشي عبث پيدا كند و ضرور است كه براي خوانندگان و خود شاعر/ سخن او مقنع و عيني و ملموس باشد/ زيرا نقد اگر تا حد طرح مسائل نو و آموزنده و به فكر وادارنده بالا نيافرازد و فرا نيازد، يك رشته ی معرفتي و يك نقد آفريننده نيست.
جريان نوآوري پنجاه سال اخير در شعر فارسي- در تاريخ كهن كشور ما در دوران های مختلفي/ نظائر داشته. به عنوان مثال ميرشيرعلي لودي در كتاب خود «مرآت الخيال» مي گويد كه شاعران طرفدار سبك هندي در دوران شاهان صفوي در ايران/ و پادشاهان گوركاني در هند روش خاص غزل گويي خود را «تازه طرزي» يا «خيال بندي» مي ناميدند و موافق مطالب اين كتاب و كتب ديگر ، تازه طرزانِ آن عصر با شاعران سنتي كهن، نوعي روش مقابله و مكابره نيز داشتهاند. چنانكه بعدها يعني از اواخر صفويه و بازگشت به سبك هاي كهنه به نوبه ی خود انتقاد شديد از سبك هندي باب شد و البته ، هم انتقاد شاعران سبك هندي از سبك كلاسيك گذشته، و هم انتقاد طرفداران بازگشت ادبي به سبك هندي، داراي پايه ی مقنع نيست و اغراق آميز است. در جهان و زندگي يك نظام موسيقي وار از زيبايي وجود دارد كه شاعر آن را به انحاء مختلف صيد ميكند و در زبان عصر خود مي گنجاند و نمي توان تحول سبك ديد و تعبير شعري را در ادوار مختلف عجيب دانست. به قول شاعر معاصر سهراب سپهري كه چون اين روزها با مجموعه ی آثارش آشنايي يافتم از او در اين سخنراني باز هم ياد خواهم كرد:
چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست.
زماني كه در جلسهاي از اينجانب پرسيده شد كه آيا دهههاي اخير را دوران اعتلاء ادب منثور و منظوم فارسي ميشمرم و وقتي سوال كننده جواب مثبت شنيد كه آري جنين است، گويا ناخرسند شد و اين را شايد امتيازي به آن نظامي دانست كه در نظر همه ی ما به علت خصلت ضد ملي و ضد دمكراتيك حاد خويش به شدت محكوم است. بايد توجه داشت كه هر عملي كه در جامعه مي شود نمي توان و نبايد به حساب رژيم مسلط و طبقه ی حاكم گذاشت. جامعه ی ما گاه كاملاًَ عليرغم هيئت حاكمه چيزهايي بر او تحميل ميكرده است. روشنفكران ما در همين دوران استبداد پهلوي كارهاي فراوان كردهاند. شعر نوپردازانه نيز يكي از پناهگاههاي روح طغياني جامعه بوده است و اين واقعيتي است كه شعر و نثر فارسي طي قريب صد سال اخير روي هم، در جاده ی اعتلاست و از آن جمله در شعر نوپردازانه در دهههاي اخير كساني مانند: نيما- كسرائي- سايه – شاملو- سهراب سپهري- نادرپور- محمدزهري- كوش آبادي- كيومرث منشي زاده- اسماعيل خوئي- م. سرشك (شفيعي كدكني)- فروغ فرخزاد- ژاله اصفهاني- سيمين بهبهاني و طاهره صفارزاده- اخوان ثالث- آينده (شاهرودي)- رويايي- سپانلو- مفتون- منوچهر نيستاني- محمدعلي اسلامي- دكتر شرف الدين خراساني- محمود كيانوش- غلامحسين متين- منوچهر آتشي- منوچهر شيباني- منصور اوجي- نصرت رحماني- احمدرضا احمدي- محمد خليلي- اصلانيان- سيروس نيرو- جلال سرفراز- فريدون مشيري- م، آزرم- موسوي گرمارودي- نصرت الله نوح، و برخي ديگر پديد شدند. در اينجا از شعراي كهن پرداز يا سنت گراي اين دوران نامي نبردهايم نه به علت آن كه گويا آثار آنها را آثار هنري نميشمريم به صرف اينكه كهن پردازانه است! ابداً ! در ميان شعراي سنت گراي دوران اخير شاعراني مانند ملك الشعراء بهار- اديب پيشاوري- اديب نيشابوري- اديب الممالك فراهاني- پروين اعتصامي- دهخدا- فرخي يزدي- ايرج ميرزا- ميرزاده عشقي- عارف- لاهوتي- شهريار- رشيد ياسمي- نظام وفا- اميري فيروز- كوهي- وحيد دستگردي- پژمان بختياري- حبيب يغمائي- پرويز ناتل خانلري- فريدون توللي- حميدي- رهي معيري- افراشته- ابوالحسن ورزي- رعدي آذرخشي- گلچين گيلاني- نائيني- خليل ساماني- علي اشتري- صورتگر- سرمد- فضل الله گركاني- و بسياري ديگر پديد شدهاند كه برخي از آنها در تاريخ شعر معاصر جايگاه محكمي دارند و حتي در پيدايش نوپردازي معاصر نيز مؤثر بودهاند و برخي از آنها شعراي «مرزي» نوپردازي و كهن پردازي هستند. ولي در اين گفتار بحث ما بيشتر نقد شعر نوپردازانه است. دوستان محترم مرا عفو كنند اگر اين فهرست اسامي بهيچوجه مرتب و ابداً كامل نيست و نيز توجه كنند كه در پايه ی اين نام بردنها ملاحظات سياسي و اجتماعي را نگنجاندهايم و نميتوانيم هم بگنجانيم. كساني كه شاعر و هنرمندند به هر جهت شاعر و هنرمندند ولو آن كه به سبب تباهي يا در اثر گمراهي مرواريد خود را در پاي بت هاي نابرازندهاي ريخته باشند. به هر جهت شاعر بودن را از آنها نمي شود واستاند. به قول آهنگ ساز معروف روس روبن شتاين، در دوران تسلط اشرافيت سلطنتي وقتي با ناز و تكبر والاگوهران كاخ رومانف روبرو مي شد، مي گفت «قادر نيستم خداوند عالم باشم، به شاهزادگان نيز ارجي نمينهم. ولي هنرمند هستم.» به هر جهت كساني هنرمند هستند و اين را از آنها نمي توان گرفت. قضاوت اجتماعي درباره ی آنها كه حتماً ضرورت دارد نمي تواند جاي قضاوت هنري را بگيرد و اِلا در ادبيات بزرگ ما نام بسياري از مديحه گويان را بايد به فراموشي سپرد و اين كاري روا نيست.
در همين دوران مورد بحث ما موازي با شعر، نقد شعر نيز تحولي را در جهت غناء كرد.
نقد در كشور ما رشته ی جواني است و عيب نقد معاصر ما گاه در ذهن گرائي آن و گاه در كلي گوئيها و اظهارات زيبا ولي اثبات نشده و گاه در لحن و شيوه ی آن است. با اين حال هم كساني كه نام بردم و هم كساني كه كارشان تنها نقد نيست، ولي گهگاه نقدي نوشتهاند وهم نقادان كمتر معروف، نقدهاي فكر شده و آموزنده ی كمي ننگاشتهاند و نبايد ناسپاس بود و خدمت آنها را در اين زمينه ی حساس و دشوار كه دقت و جسارت مي طلبد، ناديده گرفت.
در كشور ما انقلابي بزرگ رخ داده و عصري نو آغاز مي شود و گمان مي كنم در اين عصر، ما ديگر نبايد به ذهن گرايي اعم از مثبت يا منفي، به احكام ادعائي بدون اثبات، به مصطلحات و مقولات عاري از تعريف علمي، به بررسيهاي خالي از انتظام منطقي، به جدل، به جانشين كردن تفسيرهاي دل بخواه به جاي نقد خبره و منطبق بسنده كنيم. نقادي كاري است بسيار دشوار و اگر تخيل نقاد از جهت آفرينش يك اثر ادبي- گاه از شاعر پايين تر است- از جهت آشنايي به فن و تاريخ شعر، به درون بافت و نسج فكري شعر، بايد از او در مقام بالاتر قرار داشته باشد تا بتواند صرافي كند. تاريخ كشورهاي باختر نشان مي دهد كه نقادان بزرگ مانند هردر- سن بو، لابرونيتر- بلينسكي - دابرولیوبف، متأسف (نقادِ موسيقي) و غيره چه نقش مؤثري در تكامل هنري كشورهاي خود داشتهاند.
به نظر اينجانب نقاد شعر امروز اگر مي خواهد از مواضع عيني به موضوع نقد برخورد نمايد بايد نظر خود را درباره ی نكات زيرين يعني آنچه كه ما آن را ملاكهاي عيني نقد مي ناميم، روشن كند:
1)درباره ی زبان، شيوه ی واژه گزيني و چفت و بست كلام شعري و درجه ی بلاغت و فصاحت آن؛ درباره ی نوع زبان اثر هنري (مانند كهن بودن يا عاميانه بودن، مصنوعي يا ترجمهوار بودن، نوآورانه بودن زبان و مقولاتي از اين قبيل).
2) درباره ی صور و تعابير و كنايات و استعارات و تشبيهات شاعر كه تار و پود زبان شعري از آن بافته شده است و تعيين حد نوآوري و خلاقيت شاعر در اين عرصه ی خاص. زبان شعر مانند زبان هر هنري تصويري است و اگر شاعري از اين بابت تنگدست باشد، به مقام خود نرسيده است. اينكه برخي از نوعي «رستاخيز زباني» شاعر سخن گفتهاند، نيز كلام درخورد دقتي است و بايد تعريف اين مقوله را دريافت.
3) درباره ی مضمون فكري شعر كه سمت و رسالت و پيام شعر را روشن مي كند و نقش اجتماعي آنرا قوت مي بخشد.
4) درباره ی شكل شهر از جهت تكنيك و فن مانندآنكه شعر سنتي عروضي است يا شعر هجائي است. شعر موزون است يا شعر بي وزن است. شعر خلقي است يا شعر مثلاً براي كودكان است و غيره و اينكه شعر سروده شده در شكل منطبق خود قرار دارد يا نه و آيا موازين شكل گزيده ی خود را مراعات كرده است يا نه.
5) درباره ی شيوه ی تألیف و تركيب (يا كومپوزيسيون) شعر يعني اينكه چگونه آغاز مي شود و چگونه انجام مي گيرد، اطناب و ايجاز در آن چگونه است و تناسب اجزاء آن با هم چيست.
6) درباره ی نوع شعر مانند: حماسي، غنائي، طنز آميز، روائي، تعليمي، رثاء ، توصيفي و امثال آن و اينكه آيا شاعر توانسته است مطالبات و مقتضيات نوع شعر را مراعات كند يا از عهده برنيامده است.
7) درباره ی موضع اجتماعي و سياسي جانبداري و خلقيت شعر و اين كه شعر دانسته يا ندانسته به كدام نيروهاي تاريخي خدمت مي كند و داراي چه رسالتي است.
8) درباره ی درجه ی ابتكار و اختراع شاعرانه، تقليدي يا ابداعي بودن شعر. اما نكته مربوط رسالت شعر كه ياد شد، نكته ايست بس مهم كه درباره اش مي خواهيم بيشتر توضيح بدهيم . اينكه مارتين هايدگر در بررسي شعر هولدرلين (به ترجمه ی اسماعيل خوئي در كتاب «از شعر گفتن ») مي گويد شاعر در فاصله بين خدايان و مردم در زمانی مي زيد كه خداياني گريختهاند و خدايي دارد مي آيد (يعني در زمان نياز) و يا اينكه ايمانوئل كانت در كتاب خود به نام «نقد داوري» ميگويد شعر بازي سرگرم كننده ی خيال است كه چيزي را به خواننده مي دهد كه وعده نكرده است و از دادن چيزي كه وعده كرده است عاجز است، بايد گفت حرفهاي به ظاهر ژرفي است كه غالباً محتوي جدي آن كم است. بررسي تاريخ شعر جهان و ايران مطلب را طور ديگر نشان ميدهد. اين بررسي عملكرد فرهنگي عظيم شعر و مسئوليت آگاهانه يا ناخودآگاه آنرا برملا ميسازد.
به احتمال قوي به اين اجزاء هشتگانه بايد نکاتی را افزود یا از آن کاست ولی گویا مطلب در همین حدودهاست.
انتقاد باید سازنده و آفریننده باشد یعنی باید بتواند انتقاد را تا حد طرح مسائل اصولي در گستره ی انتقاد (و در مورد ما در گستره ی شعر) اوج دهد. بتواند به رويش و تكامل موضوع انتقاد كمك كند. تئوريسين هاي مترقي بسنده كردن به انتقاد منفي را انتقاد مي كنند. آنها ميگفتند: انتقاد كردن خطا هنوز به معناي غلبه ی بر خطا نيست، انتقادي كه ضرورت تاريخي موضوع مورد انتقاد را نبيند و شيوه ی غلبه بر نارسائي را نيابد، ناچار به چند خطاب خشم آلوده بسنده مي كند و اكتفا مي ورزد. انتقادي كه راه نشان ندهد، عقل و قريحه را به تكان وا ندارد و جهت اثباتي را روشن نسازد، انتقاد سازنده نيست، ايرادگيري پوچ و ويرانگر است. در اينجا عجز ناقد بروز ميكند كه ميداند چه نبايد كرد ولي نمي داند چه بايد كرد. چنين نقادي نمي تواند پرورنده و سازنده و ره گشا باشد.
شاعر معروف معاصر شوروي ميخائيل سوه تلف درباره ی ضرورت ابداع حتي در بيان انديشه هاي كهنه و عادي در شعر سخني دارد كه قبل از خاتمه ی اين بحث ذكر آنرا سودمند مي دانيم. وي مي گويد: «از چه بايد ترسيد؟ از جدول ضرب! شما كه نه نه تا مي شود هشتاد و يكي را اختراع نكرده ايد؟ شما اينكه «وطن را بايد دوست داشت»، اختراع نكرديد. ولي بايد آن را طوري عرضه داريد كه نو باشد ، و الا مانند كسي خواهيد بود كه دوچرخه ی چوبي مي سازد و حال آنكه بيچاره خبر ندارد كه دوچرخه ی آهني مدتهاست وجود دارد... اين نوگوئي كهنه همان چيزي است كه برشت آن را «غريب سازي» (يا Verfremdung) مي نامد و در فرانسه «فاصله گذاري» ترجمه كرده اند يعني بيان يك حادثه مأنوس و عادي به نحوي كه باز هم حيرت و كنجكاوي را بر انگيزد. تمام شاعران بزرگ ما وقتي نيك بنگريد بندرت حرف تازهاي زدهاند، ولي آنرا به شيوه اي گفته اند كه گيراست و حيرت و آفرين بر مي انگيزد. حافظ وقتي كه مي خواهد بگويد «نبايد دروغ گفت» مي گويد:
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دروغ سيه روي گشت صبح نخست
اين امر سبك و زاويه ی ديد خاص شاعر را بوجود مي آورد كه بدون آن او در رنگ خاكستري مقتديان و تكرار كنندگان (يعني اپيگون ها) گم و گور مي شود به سخن زيباي امير خسرو كه گوئي در خطاب به تكراركنندگان كار ديگران مي گويد:
«گوئي دم اوست مرده را زيست آن زان وي است زان تو چيست؟ »
به اين امر كه شاعر بايد نوگو و طرفه گو باشد تا بتواند تأثیر بخشد قدما توجه كامل داشتند به همين جهت مي گفتند «احسنه اكذب» يا بهترين شعر دروغ ترين آنهاست كه به معناي شگرف ترين است. ابن سينا از نقش ضرور به شگفت آوردن شعر سخن مي گويد و خواجه نصيرالدين طوسي بر آنست كه روح انساني از امري كه به اصطلاح او«مغافصه» يعني به ناگهان به او برسد منفعل و متاثر مي شود و نيز مي گويد «محاكات» يعني روايتگري هنري لذيذ است حتي اگر در ظاهر روايت از امور زشت و كريه سخن در ميان باشد زيرا امري غريب را براي شنونده به كمك خيال مجسم مي سازد و تخيل هر چه قويتر ، لذت بخش تر. اجازه مي خواهم گريزوار، چيزي از «فيه مافيه» مولوي بخوانم كه البته او در متن فكري ديگري گفته ولي در وصف خيال سازنده ی هنري كه صورت آفرين و چهره پرداز است صدق مي كند. مولوي مي نويسد: «خيال، خود اين عالم است آن- معني- صد چو اين پديد آورد. بپوسد، خراب گردد و نيست شود و باز عالم نو پديد آرد... مهندسي خانهاي در دل برانداز كرد. خيال بست كه عرضش چندين باشد و طولش چندين باشد. صفهاش چندين و صحنش چندين. اين را خيال نگويند كه آن حقيقت (يعني خانه) از اين خيال مي زايد و فرع اين خيال است.» (فيه ما فيه چاپ فروزانفر ص 120) تخيل آفريننده ی هنري و تخيل آفريننده ی علمي يا فني داراي منشاء روحي واحدي هستند. در نمايش «سيزوئه بانسي مرده است » كه هفته پيش ما آنرا به كارگرداني آقاي ركن الدين خسروي در همين اطاق كوچك تماشا كرديم، نقش خيال چهره پرداز هنري، خيلي قوي ديده مي شد مثلاً جايي كه بونتو (Bonto) دوست انقلابي سيزوئه (Cizue) براي او سعي مي كند نشان دهد كه اگر او شناسنامه معتبر يك سياه كشته شده را بگيرد و مال خودش را كه مهر باطله خورده، بسوزاند، چگونه شخصيت بكلي تازه اي كه قدرت حيات در يك شهر بزرگ دارد به دست مي آورد و الا بايد چهل فرسخ عقبگرد كند به ده كوره ی خود باز گردد سيزوئه با چشمان به قول هدايت رك زده ی خود در فضاي مبهم خيره مي شود و پرده هاي خيال را مي بيند. تجسم اين پردهها او را قانع مي كند كه واقعاً برای آنکه زنده بماند باید دیگر خودش نباشد و باید زنش با او دوباره ازدواج كند. آتول فوگارو با استفاده از تصوير «شناسنامه» تمام ناچيزي انسان سياه را در قبال دستگاه وحشتناك بوركراتيك نژادگرايان افريقاي جنوبي نشان مي دهد و هنرپيشگان جوان ما نيز خوب آنرا اجرا كردند و ما و تماشاگران را تحت تأثیر قرار دادند.
مي خواهم دو شعر از سهراب سپهري كه يكي از بزرگترين شعراي معاصر ماست در توصيف تخيل شاعرانه بخوانم. تخيل را سهراب سپهري با خواب ديدن همانند مي كند:
«آدميزاد، اين حجم غمناك ، روي پاشويه ی وقت، روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.»
و نيز: «خواب روي چشمهايم چيزهايي را بنا مي كرد، يك فضاي باز، شن هاي ترنم، جاي پاي دوست.» و همين شاعر فرود آمدن پرونده ی سحري خيال را در آشيانه ی واژهها زيبا بيان مي كند: «بين درخت و ثانيه ی سبز، تكرار لاژورد با حسرت كلام مي آميزد.» «حسرت كلام» در زبان سهراب سهراب همانست كه ما آنرا به عطش شعر تعبير كرده ايم. «شايد همان باشد كه از «رستاخيز زبان» گفتهاند.
ما اين نوگوئي و طرفه گوئي يك انديشه كهنه را جانشين نوآوري به معناي اصيل واژه نمي كنيم، فقط مي خواهيم شاعران را از اقتداء و تكرار مكرر بر حذر داريم. هميشه در تاريخ ادب كساني طرفدار حفظ محكم سنن و اقتداء و اپيگوئيسم بوده اند و شفيعي كدكني در- «صور خيال در شعر فارسي» سخنان ابن قتيبه را در كتاب «الشعر و الشعراء» كه سخت مخالف آن بود كه كسي قدمي از چارچوب تشبیهات و تعبيرات و مطالب شعري شعراي جاهليت آن سوتر گذارد نقل مي كند. ما اين نوع سليقه را- گرچه نه به اين شدت- طي صد سال اخير تحول شعر فارسي بارها در نزد اديبان معاصر ديده ايم. فرا گرفتن سنت گذشته (كه ما آنرا لازم مي دانيم و توصيه مي كنيم) به معناي توقف در اين موضع و جمود نيست. تنها حركت به جلو و نوآوري كه به اشكال مختلف بروز مي كند (مضمون نو در شكل كهنه، شكل نو با مضمون كهنه ، شكل نو با مضمون نو) بايد با توجه به آزمون هاي گرد آمده و اطلاع از آن باشد. به قول مولوي «گرچه هر عصري سخن آري بود- ليك گفتهي ديگران ياري بود.»
اما درباره ی اينكه اجزاء شعر (به خاطر نقد اين اجزاء) چيست، اين بحث را صاحب نظران بويژه اعراب كه بيشتر شعر و نقد شعر نوشتهاند، نيز به ميان كشيده بودند و اين اجزاء را عمودهاي شعري ناميدند. مثلاً مرزوقي در كتاب «شرح حماسه»ی خود از «شرف معني» و «جزالت لفظ» و «اصابت وصف» و«هماهنگي اجزاء كلام» و «نزديكي تشبيه» و «انتخاب وزن مناسب براي شعر» و «هماهنگي مستعار با مستعارله در امر استعاره»و «همگامي لفظ و معني» و «همخواني لفظ و معني با وزن و قافيه» صحبت مي كند ولي مقايسه ی اجزائي كه ما ذكر كرديم با اين عمودها كه مرزوقي مي گويد نشان مي دهد كه بنياد برخورد تحليلي ما (چنانكه بايد هم انتظار داشت) با بنيادهاي قرون وسطائي فرق هاي زيادي دارد و تنها چيزي كه جالب است بسط و دقتي است كه تئوري شعر در نزد قدما يافته بود و اجزائي كه ما ذكر كرديم نيز نهايي نيست.
در عصر ما كارهاي وسيعي كه بر روي زبان شناسي، معناشناسي (سمانتيك)، علامت شناسي (سمیوتيك) منطق عمومي زبان و ژرف كاوي هائي در رشته هاي زيباشناسي، تفسير هنري، انتقاد هنري و غيره ديده مي شود، يك سلسله مسائل تازه اي را از جهت نقد و تفسير هنري مطرح كرده است و زمان مي خواهد تا در كشور ما خوب درك و هضم شود.
مثلاً تئوريسين ايتاليايي اميليو بتي در سال 1955 كتاب «تئوري عمومي تفسير» را نشر داده است- E.Betti, "Teoria generaee della interpret tatione")) و باب جديدي در تفسير هنري گشود كه اكنون به نام كهنش كه بوسيله فيلسوف آلماني ديلتي (Dielethey) احياء و متداول شده «هرمه نوتيك» (Hermeneutique) نام گرفته است. اين دانش كوششي است براي درك علامات معنامند (مانند واژهها) به كمك دانش سمیوتيك يعني (دانش علامت شناسي)كه واژههاي معنامند را به عنوان نمادهاي فرهنگي بررسي مي كند. شلاير ماخر از پيشروان آلماني اين علم مي گويد:«وظيفه ی هرمه نوتيك آنست كه يك نويسنده را بهتر از آن بفهميم كه خودش را مي فهمد.» تفسير/ بوسيله ی تجزيه و تحليل اثر هنري و در مورد ما شعر به تقسيم آن اجزاء مختلف انجام مي گيرد، مانند اجزاء زباني (يا فيلولوژيك)، اجزاء تاريخي ، اجزاء فني و غيره. اميليو بتي كه از او نام برديم مي گويد: «معني ها را بايد در خود داده ها/ جستجو كرد و آنرا از خارج بر آن وارد نساخت»[1] وي مي طلبد كه تفسير «كليت» و همه سو يكي (يا «Holisme» ) را در كار خود مراعات كند يعني تناسب دروني ارزيابي هاي تفسيري را حفظ نمايد و به تفسير معكوس واقعيت دست نزند و با داشتن شور و احساس براي سبك و انشاء ، براي معني، براي هنر، براي نقش هنرمند، براي حق مفسر به تفسير كردن، اين وظيفه را انجام دهد تا تفسير از هر باره جذاب و مرغوب و مقنع و واقعي باشد.
با وجود تأكيد بتي به اصل عدم مداخله مفسر و حفظ جامعيت سخن، اشكالي از هرمه نوتيك معاصر غرب مي كوشد از آثار هنري آن چيزي كه ميخواهد بسازد، يعني تفسر ذهني رواج يافته است و كار مفسر گاه كاري است غير از كار مؤلف.
هرمه نوتيك در قرون وسطي به صورت تفسير متون مقدس موافق قواعد خاصي انجام ميگرفت و ما هم در تمدن ايراني و اسلامي سنت مفصلي در امر تفسير و قواعد آن به نام زند و پازند و گوازش از زمان ساساني داريم و نيز از متون واحدي تفسيرهاي گوناگوني مي شده است. ولي هنر، تصور مي كنم، يادآوري هاي اميليو بتي درباره ی ضرورت اصالت و جامعيت تفسير، ياد آوريهاي درستي است. حاصل سخن آن است كه دانش نقادي يا كريتيك (كه از ريشه ی «خري تي خه»ی يوناني يعني سنجش و داوري مي آيد) با دانش تفسير اژي هنري يا هرمه نوتيك (كه از ريشه ی يوناني «هرمه نه» به معناي ترجمان مي آيد ) فرق دارد، ولي در كشور ما هنوز اين دو مبحث كه عملكردهاي مختلف دارند با يكديگر مخلوط مي شود. درست است كه بايد نقادي سازنده را هم با راه حل اثباتي همراه كرد و آنرا تا سر حد طرح مسائل اوج داد ولي اين باب انتقاد و سنجش با مبحث تفسير و گزارش متفاوت است، زيرا باب انتقاد باب صرافي اثر هنري است در داخل چهار چوب قرائن و قواعد و موازين پذيرفته شده ی هنري، ولي باب تفسير باب توضيح اثر هنري است از سوي مفسر به عنوان «نمادهاي فرهنگي» كه بايد آن را گشود و واگشود و از آن نتيجه گيري هاي مختلف كرد و آن را براي خواننده گسترش داد و به ريشه هاي آن باز گرداند.
ما بايد در كشورمان هم سنجش و هم گزارش هنري را در روي پايه هاي محكم قرار دهيم. بطور گذرا بد نيست بگوئيم كه در كشور ما علم تأويل و تفسير پس از اسلام، به دو شكل بروز كرده است : هم به صورت تفسير محكمات و متشابهات و ظاهر و باطن آيات قرآن بر پايه ی درايت و روايت و هم به صورت تفسير ادبي كه خود آن جزء علم بديع و سخت به اجمال بوده و تنها تفسير جلي و خفي را از هم جدا مي ساخته است. در كشور ما، چنانكه گفتيم ، دانش انتقاد شعر بويژه با استفاده از آثار اعراب در اين زمينه، به نام «نقد الشعر » و «قرض الشعر» (يعني شعر سرائي) وجود داشته است.
اميد است روزي دانشمندان و پژوهندگان مطلعي پديد شوند كه با جذب عناصر معقول و علمي نقد و تفسير سنتي ما و نقد و تفسير باختر زمين و تحليل علمي و تاريخي مسائل، انگاره ها و پيمانههاي دستگيره ها و اهرم هاي لازم را براي بررسي شعر فارسی بر بنياد علمي بوجود آورند. آري در همه ی زمينه ها هنوز كار زيادي بايد بشود به قول پلي وايان كوتوريه (P.V.Couturier) انقلابي فرانسوي كه فاشيست ها تيربارانش كرده اند «گذشته در مقابل آينده هميشه صفر است در مقابل بينهايت.»
زمانی گوگول نويسنده ی معروف روس در ظلمات استبداد، كشور روسيه را به «ترويكا» تشبيه ميكرد كه اقوام و قبايل در برابر تاختن آن راه مي گشايند و آن سمندهاي چالاك و مغرور با زنگوله هاي نغمه خوان خود به پيش مي روند. اميد است كشور ما نيز كه اكنون سمندروار از آتش انقلاب دوباره رستاخيز كرده بتواند نقش فرهنگي خويش را در جهان تجديد كند. اين كار به تلاش و فداكاري و فراگيري عنودانهاي نياز دارد كه همه ی ما بايد به آن ياري دهيم.
به سر مطلب باز مي گرديم. براي آنكه انتقاد بتواند به حربه ی كارايي در پيشرفت هنر بدل شود بايد محيط روحي و اخلاقي لازم آن نيز پديد آيد. مقدم بر همه/ نه تنوع در سبك/ و نه قوت و صراحت انتقاد درست و مستدل و دوستانه، نبايد بتواند در همبستگي و همبودگي ما خللي وارد سازد. وحدت ظاهري و سالوسانه بد است. تفرقه ی ستيزه جويانه نيز بد است. وحدت اصولي نه ستيزه را بر مي تابد و نه سالوسي و عيب پوشي را، ما بايد فن اين همبستگي نوين انساني ثمربخش را در عمل بياموزيم. نقادان ما بايد در چنين محيطي و براي ايجاد چنين محيطي عمل كنند. محيطي كه اين بيت جامي آنرا خوب توصيف مي كند.
بيگانه تنيم و آشنا دل پر جنگ زبان و پر صفا دل
ناقد بايد خبره، عادل و صريح باشد. انتقاد شنونده بايد تصديق دوست و ستايش پسند و زود رنج و نقد گريز نشود و بداند كه به قول عطار:
هر كه دون حق ترا نامي نهد تو يقين دان كو ترا دامي نهد
يا به قول سعدي:
گير هر دو ديده هيچ نبيند، به اتفاق
بهتر به ز ديدهاي كه نبيند خطاي خويش
و گاه هنرمندان واقعي از سخن ستايش سالوسانه، بحق رنجه مي شدند مانند شاعر نامي ما انوري ابيوردي كه اين شعر شيرين را در خطاب بيك ستاينده ی سالوس سروده است:
«دشنام دهي كه : «انوري ! يا رب چون شهر لطيف و طبع تر داري!»
چه توان گفتن؟ نه اولين داغ است كز طعنه مرا تو بر جگر داري!»
حالا بر ما روشن نيست كه آيا واقعاً آن كسي كه شعر انوري را به لطافت ستوده قصد داشته است داغ نكوهش و طعنهاي بر جگر شاعر بگذارد، يا شاعر نازك طبع ما، چنان در مقابل ستايش ديگران سراسيمه مي شده و يا خود را در خور آن نمي شمرده، كه حتي ستايش بجا را طعنه ی نابجائي مي شمرده.
اشاره به سخنان نغز گويندگان كلاسيك به اينجانب الهام مي دهدكه به اصطلاح براي «مزيد فايده» چند كلمهاي نيز درباره ی قواعد نقد شعري و ادبي سنتي ايران در قرون وسطي بگوئيم و اين باب را بويژه براي شاعران جوان و نوجوان فرا ياد آوريم:
انتقاد از شعر سنتي ما مبتني بر يك سلسله قواعد واجب المراعات بود و اگر گوينده و سخنور از آنها بي اطلاع مي ماند يا نادانسته آنها را نقض مي كرد، ناقد كاملاً ذيحق بود آنرا نقص ادبي بشمرد و گوينده را فاقد صلاحيت ادبي اعلام دارد.
اين سلسله قواعد بر يك رشته علوم ادبي مانند علم عروض، علم بديع ، علم معاني، علم بيان و غيره تنظيم شده و طي زمان اين علوم چنان كه گفتيم به تكامل و دقت معيني رسيده بودند. فرصت آن نيست كه ما اين علوم را با شرح و بسط معرفي كنيم ولي اشاره ی مختصري به هر يك از آنها خالي از فايده نيست، زيرا كماكان / حتي در نوپردازي/ ما از قواعد مدونه اين علوم استفاده مي كنيم و ناچاريم استفاده كنيم:
1) علم عروض بررسي اوزان و بحور شعر فارسي است. براي تقطيع وزن در اشعار دو نوع پايه و پيمانه قائل بودند: پايه ی اصلي و پايه ی فرعي . پايه هاي اصلي مانند: فاعلن و فعولن و فاعلاتن و مفاعلين و مستفعلن و فعولات و متفاعلن و مفاعلتن است. پايه هاي فرعي زحاف نام دارد كه در اثر افزودن ها يا كاستن هايي در پايه هاي اصلي حاصل مي شود مثلاً در مورد پايه ی اصلي فاعلن مي توانيم بگوييم فعلن (با حذف الف)، فاعل (با حذف ن) يا فاع (با حذف ل و ن) و امثال ان. عروضيون ما به دقت معين كرده بودند كه اين تغييرات در پايه هاي اصلي به چه اشكالي است و براي هر كدام از آنها نام ويژهاي گذاشته بودند مثلاً مانند: معصور و محذوف و احزب و اثلم و اخرم و موقوف و مكفوف و غيره.
بحوري كه تنها از يك پايه تشكيل می شدند هفت بحر بودند . يعني: هزج و رمل و متقارب و متدارك و وافر و كامل. اما بحوري كه از دو پايه تشكيل مي شد 12 شكل است كه طويل و مديد و بسيط و منسرح و مضارع و مجتث و مقتضب و سريع و جديد و قريب و مشاكل نام دارد. بسياري از اين بحور در فارسي بصورت سالم آن نيامده با شكل ازاحيف آمده يعني در يك يا هر دو پايه ی آن تغيیراتي رخ داده است چنانكه ميدانيم فرق زيادي مابين بحور عربي و فارسي است و بحور ما ريشه اي در اوزان هجائي كهن پهلوي دارد و نظير آن اوزان هنوز در «فهلويات» يا ترانههاي عاميانه باقي است.
لذا عروض عبارت است از بحور مبتني بر پايههاي اصلي و فرعي كه گاه تنها يكي از آنها پايه ی بحر قرار مي گيرد، مثلاًَ مانند فعولن در بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول» و گاه دو تا از آنها [مانند «مفتعلن، مفتعلن ، فاعلن»] و 12 بحر از 19 بحر دو پايه ايست آن هم با دست خوردگی ها یا زحاف که این کلمه ی زحاف در عربی به معنای به نشانه نخوردن است. خوب! اگر در تقطيع شعر روشن مي شد كه شعر در بحور مجاز نمي گنجد و چيزي زياد يا كم دارد آن شعر قبول نبود. مي گفتند وزن اين شعر مختل است.
2) به علم عروض، علم قافيه نيز مزيد مي شد كه قواعد قافيه و روي و رديف و معايب اين كار را معين مي ساخت. شعر نوپردازان به ويژه در شكل نيمائي آن بحور و اوزان و قوافي را البته به شكل آزادانه اي مراعات مي كند. لذا هنوز قواعد كهن عروض و قافيه در مورد اين نوع شعر مصداق دارد. و به همين جهت روي اين دو رشته ی فني شعر سنتي مكث بيشتري كرده ايم. اما اشكال ديگر شعر نوپردازانه و به ويژه «موج نو» غير نيمايي آن بحور و اوزان عروضي و قواعد سنتي قافيه را كنار گذاشت و به دنبال قواعد ديگري رفت كه بايد آنها را با بررسي روند تكامل اين شعرها از درونشان بيرون كشيد. برخي از نقادان دوران ما از اين جهت شاعران معاصر را به سنت گرا، اعتدال گرا، شاعران نيمائي و شاعران موج نو تقسيم كردهاند. در ادبيات اروپايي در كنار اشعار سنتي، از اشعار آزاد و سفيد سخن مي رود و براي وزن در شعر محتواي نوي جستجو مي كند. كه در آهنگين بودن عمومي بيان، هماهنگي الفاظ ، چفت و بست دستوري كلام منعكس است و قافيه ها را در هم صداييِ واژهها مي جويند. در بحث گذشته راجع به شعر گفتيم كه اين آسانتر شدن جهت فني در شعر نو هم داراي خواصي است هم دشواريي هايي پديد آورده است، با آنكه در هر حال مرحله ی ضرور و ناگزير تكامل شعر در سراسر جهان است. و تاريخ حكم خود را درباره یاش و به سودش صادر كرده است.
3) ديگر از علوم سنتي كه پايه ی نقد شمرده مي شد علوم معائي و بيان بود. درعلم معاني قواعدي ذكر مي گرديد كه به ياري آنها مطابقت كلام با مقتضاي حال و مقام (يا زمان و مكان) بررسي مي گرديد. اما در علم بيان مقولاتي مانند معاني حقيقي و مجازي و تناسب آن ها كه «علاقه» نام دارد، استعاره و تشبيه و كنايه و غيره بررسي مي شده است.
هم معاني و هم بيان مطلب را جائي مطرح مي كنند كه برخي از آنها براي ادب شناسي امروزي نيز قابل توجه است و در سخن پيشينيان با وجود صوري و مدرسي بودنِ برخي مباحث آن، نكات آموختني كم نيست.
4) علم ادبي مهم ديگر علم بديع بود كه صنايع لفظي و معنوي را در كلام- منثور يا منظوم مورد بررسي قرار مي داد. مانند مراعات نظير ، ايهام التناسب، براعت استهلال، ارسال مثل، تلميح ، توريه ، ترصيع، تنسيق الصفات ، جناس و غيره و غيره كه البته اين صنايع در نثر نيز بكار مي رفت.
عقيده ی راسخ اينجانب است كه بايد علوم سنتي ادبي ما به شيوه ی نويني تنظيم و در دسترس شاعران و نويسندگان قرار گيرد تا در كنار قريحه ی شعري، بر خودآگاهي فني آنها نيز بيافزايد و آنها را به نكات و اصطلاحات و مباحث ضرور مجهز سازد . در اين زمينه علاوه بر كتبي كه ذكر كرديم، كتبي مانند حدائق السحر وطواط و المعجم في معائير اشعار العجم شمس قيس رازي و در دوران اخير ابدع البدايع قريب گركاني و صناعات ادبي همائي نوشته شده و تصور مي كنم باز هم در دوران اخير كتبي در اين زمينه تألیف گرديده است كه اكنون نام آنها را به خاطر نميآورم.
ولي علاوه بر تنظيم علوم سنتي با اسلوب نو ، بايد ادب شناسي معاصر در غرب (علومي مانند پوئه تيك ، استه تيك و غيره) نيز تنظيم گردد و نقادان فاضل ما بكوشند تا قانونمندي شعر نيمائي و پس از نيمائي را موافق قوانين استه تيك و ادب شناسي تنظيم كنند و معيارهاي عيني براي نقد و ارزيابي را بوجود آورند. زيرا معيارهاي شعر كهنه ما ديگر چندان پاسخگوي اشعار نوپردازانه نيست ولي معيارهاي نو نيز از جهان ذهنيات و سليقههاي شخصي به زحمت خارج شده است.
اينجانب معتقد نيستم كه دانش ادبي و اطلاع فني جاي قريحه يا «عرق شاعرانه» (Vena poetica) را مي گيرد و آنچه را كه شاعر رومي هوراس آنرا «جنون مطبوع»[2] شاعران و نظامي آن را «كيمياي سخن»[3] مي نامد پر كند. ولي مثلاً شاعر بزرگ و بي نظير ما حافظ از كساني بود كه بر تئوري ادبي و اسرار بلاغت تسلط داشت و نبوغ را با مهارت فني همراه مي ساخت و بدون شك يكي از دلايل عظمت او در مهارت شگرف فني اوست.
شاعري كه علوم ادبي را خواه به معناي سنتي، خواه به معناي امروزي نداند ، از جهت خودآگاهي هنري و جهت فني ضعيف است ، لذا نه تنها مي تواند خطا كند، بلكه نمي تواند خود را بشناسد و به غث و ثمين ، سره و ناسره، ارجمند و بي ارج در كار خود پي ببرد. تمام شعراي بزرگ ما ادباي بزرگ نيز بوده اند، به همين سبب توانستند در عالم ادب دوران ساز باشند. درگذشته از اجزاء سه گانه هنر يعني آفرينش بديعي و مضمون و شكل يا فن سخن گفتيم. اينك بايد بگوييم كه هر يك به مايهاي نيازمند است.
آفرينش بديعي به استعداد نياز دارد (كه اعراب دوران جاهيلت تصور مي كردند جني است به نام «تابعه» كه در جسم شاعر رخنه مي كند !) مضمون به قدرت تفكر و نيز به تجربه ی حياتي و دانش نيازمند است . شكل يا فن به اطلاع از ادب و زبان نیاز دارد. تازه به همه ی اين ها بايد سخت كوشي و خويشتن كاوي مزيد شود تا اثر هنري، اثر هنري شود.
به قول انوري كه هم اكنون از او صحبت كرده ايم؛
صد بار عقد در شوم، تا خود از عهده ی يك سخن به در آيم
يا به قول بسيار ژرف و زيباي نظامي:
هر چه در اين پرده نشانت دهند گر نستاني، به از آنت دهند
و شمس قيس رازي در المعجم به كوتاهي اين اندرز را درباره ی رابطه ی مضمون و شكل به شاعران ميدهد: «شاعر بايد نه به آوردن معاني خوب در الفاظ پست راضي شود. نه به اتيان معاني مبتذل در الفاظ خوب.» و سرانجام در قابوسنامه آمده است كه: «شعر از بهر ديگران گويند، نه از بهر خويش»
در واقع داشتن تسلط بر زبان و بيان شعري و انديشه ی روشن و بديع، دو محور اساسي شعر است كه مي تواند شعر را تا مرز شگرف «سهل ممتنع» اوج دهد، نمي توان مانند قيصر روم گفت: «من قيصر رومم و بالاتر از صرف و نحو قرار دارم» بايد اهرم هاي صرف و نحو زبان را نه به معناي خشك و مدرسي آن، بلكه با توجه به روح پويايي زبان و انديشه ی مخترع هنرمندانه، در دست داشت و بويژه از آنچه كه مي خواهيم بگوييم و بسرائيم. نيك آگاه و باخبر باشيم و نياز نو گفتن، عطش شعر در ما پديد آرد. بوآلو شاعر و نقاد بزرگ فرانسوي عصر لوئي چهاردهم مي گفت: «آنچه خوب درك شود، خوب هم بيان خواهد شد و الفاظ براي بيان آن آسان بدست مي آيد.» و تقريباً در همين معني گُته در فائوست ميگويد: «اگر كسي واقعاً چيزي براي گفتن دارد، در آنصورت نيازي ندارد كه به دنبال واژهها بدود.» يا به قول نظامي:
در مرحلهاي كه ره ندانم پيداست كه نكته چند رانم؟
سخن خود را بار ديگر با خواهش از دوستان براي شركت فعال در بحث درباره ی مسائل مطرح شده، تمام مي كنم و هدف من در اين گفتار (كه اميد است طولاني و ملالت آور نشده باشد) آن بود كه مسائل در طيف وسيع آن مطرح شود. بويژه اين نكته روشن گردد كه نقد انگيزه ی تكامل شعر است و نقد هم داراي محتواي عيني و علمي است كه هنوز بايد در مورد شعر نو فارسي موازين و اسلوب كار خويش را بيابد تا بتواند مقنع و سازنده باشد. اميد است موفق شوم مطالبي را كه امروز به عرض رساندم به فصلنامه ی شورا براي چاپ تقديم دارم.
از توجه سپاسگزارم و آماده ام تا جايي كه امكان باشد در بحث به نوبه ی خود شركت جويم و از افاضه ی دوستان حاضر نيز بهره مند گردم.
«جامه ی شعر است شعر و تا درون جامه كيست؟
يا كه حوري جامه زيب و يا كه ديوي جامه كن!»
مولوي
2- سخني درباره ی شعر *
شعر بخشي است از ادبيات ، و ادبيات، اگر نه مهمترين ، بي شك يكي از مهمترين رشته هاي هنر است.
در اساطير يوناني الهه هاي نه گانه يا هفتگانه ی هنر، دختران زئوس (يا ژوپيتر) خداي خدايانند. به روايت ديگر آنها ثمره ی پيوند و زناشويي زمين و آسمانند اين رمزي است، حاكي از آنكه يونانيان هنر را موهبتي اللهي و آسماني بر زمين مي دانستند و براي آن مقامي والا قائل بودند.
در ميان اين ايزدان يا «موزها» (از همين جا واژه ی موزيك) ، «اراتو» (Erato) الهه ی شعر غنائي و «كاليوپ» (Calliope) الهه ی شعر حماسي بود. الهه ی شعر حماسي جاي نخست را در ميان خواهران خود احراز مي كرد. بويژه بدين سبب كه داستان هاي حماسي هركول (هراكلس) و تزه و آشيل و ئوليس جاي خاصي در دل ها داشت و حماسه هاي منظوم همر و هزيود اوج هنر يونان شمرده مي شد.
بحث فلسفي درباره ی شعر ديرتر آغاز شد. در زمان افلاطون و ارسطو مطلب به شكل مقوله ی منطقي و فلسفي مورد بررسي قرار گرفت. ارسطو كتابی دارد به نام «Poëtica» كه در عربي «بوطيقا» يا «بوطيقيا»ترجمه شد. واژه «پوئه تيك» (در انگليسي «Poetics») امروز عنوان عام مباحث ادب شناسي است. كتاب ارسطو را به پارسي نيز بر گرداندهاند.
در فرهنگ اسلامي به مسئله ی شعر پرداختهاند. ابوالفرج قدامه كاتب بغدادي، كتاب هاي «نقد الشعر» و «نقد النثر» را نگاشته و عبدالقاهر جرجاني ايراني عربي نويس، علوم بلاغي را پايه گذاري كرده و باصطلاح رابطه ی كلام و مقام، رابطه ی سخن با زمان و مكان اداي آن سخن را مورد پژوهش قرار داده است. از جمله كتب او «دلائل الاعجاز» و «اسرار البلاغه» معروف است. بعدها شمس قيس رازي كتاب «المعجم في معائير اشعار العجم» را به پارسي تألیف كرده كه از كتب بينادي ما ايرانيان است و از اين قبيل باز هم مي توان در فنون مختلف شعر نام برد.
قدماء ما براي شعر چند خصيصه قائل بودند: «موزون بودن»، «مقفي بودن» و «خيال انگيز بودن». ولي تكيه بويژه روي «كلام مخيل» بودن شعر است و اين را خواجه نصيرالدين طوسي در كتاب «اساس الاقتباس» تصريح مي كند و مي گويد كه قافيه و وزن براي شعر امور اعتباري و فرعي است.
لذا فرق بين «شعر» و «نظم» از همان ايام قديم مطرح بود. اگر سخن مقفي و موزون بود ولي قوت خيال شاعرانه (به اصطلاح حافظ «قوه ی شاعره» ) در آن تجلي نداشت، نظم خوانده مي شد. در باختر نيز اين بحث به قوت جريان داشت . مثلاً در زبان انگليسي واژه «Rhymer» و در فرانسه «Versificateur» به همين معناي «ناظم» و «نظم نگار» است. براي تنوع و تغيير ذائقه ، يك فاكت تاريخي را در اين زمينه نقل مي كنم:
مي گويند هنگامي كه طامس مُر صدراعظم هنري هشتم پادشاه انگلستان بود، روزي مردي كه دعوي فضل و ادب داشت، نوشتهاي به نزد صدراعظم آورد. وي نظري به نوشته انداخت و گفت: «لطفاً برويد و اين نوشته را مقفي كنيد و بياوريد». آن شخص نوشته ی خود را منظوم ساخت و باز آورد. طامس مُر اين بار گفت: «خوب ! حالا اين شد حسابي! لااقل قافيهاي دارد و الا در نسخه ی اول نه عقلي بود و نه قافيهاي[4] ». به قول ملك الشعراء بهار:
اي بسا شاعر كه او در عمر خود نظمي نبافت
وي بسا ناظم كه او در عمر خود شعري نگفت
چرا در تمدن بشري هنري به نام شعر و پيشهاي فرهنگی و ابداعي (آفرينگر) به نام شاعر پديد شد؟ مسلماً ضرب و وزن (ريتم) در كار و رقص (كه نوع تدارك روحي كار و جنگ بود[5]) به سخن و از آنجمله به عزايم و اوراد مقدس سرايت كرد و كلام مقدس يا «منترا» (ريشه ی كلمه فارسي «منتر») را موزون و مقفي ساخت. با كسب اين خصيصه ی موزونيت، سخن مقدس قدرت گيرايي بيشتري كسب مي كرد و كاهنان و شَمَنان، نوعي شاعران اوليه اند.
بعدها بتدريج پيشه ی شاعرانه ی حرفه ی كاهن فاصله گرفت.
پس از رواج مالكيت خصوصي قشرهاي ممتاز بر افزار توليد ، از همان ايام بردگي ، شاعري در زير سرپرستي [6] اين قشر ممتاز قرار گرفت و آنها كوشيدند تا شاعران را به زوائد مجالس سلطاني و اشرافي بدل كنند. بعدها شاعر بتدريج براي كسب شخصيت ويژه و خودبوده ی اجتماعي خويش كاميابي هاي بيشتري يافت. بدين مسئله باز خواهيم گشت.
از آنجا كه بين شعر و تفكر، شعر و زبان، شعر و آفرينش خيال پيوند نزديكي است ، لذا شاعر بزرگ یا مبرز بودن يعني در گستردههاي فكر و سخنداني و آفرينش هنري به مقام والا رسيدن و اين نيز نصيبه ی هر كس نيست و به نبوغ و پويه ی حياتي و پرورش و تلاش فردي خاصي نياز دارد و به عبث نيست كه شاعران بزرگ و برجسته ، مورد احترام و اعجاب جامعهاند. شعر چنين شاعراني، عليرغم گذشت زمان، تكان دهنده، دل آويز، شگفتي زا و رخنه گر است، لذا شاعر در تربيت عاطفي- عقلي جامعه و سمت دهي به آن نقش بازي مي كند و اگر در جنبش هاي بزرگ تاريخي ابراز شخصيت كند،چهره ی همه خلقي و ملي كسب مينمايد. شكل زيبا و جذاب و قصار مانند (آفوريستيك ) كلام شاعرانه، آن را از اشكال ديگري كه معرفت آموز و شور انگيزند، دلپذيرتر و ياد پذيرتر مي كند.
در عصر ما يك روند ساده شدن و مردمي شدن تكنيك شعر سرائي (دمكراتيزاسيون) و گسترش جهاني آثار شعري و ارتباط بين المللي و تشكل جهاني شاعران در حال بسط و رشد است. بكلي كيفيت ها و وظايف نويني زائيده مي شود و انقلاب علمي و فني – كه بي شك در دنباله ی سده ی بيستم و سده ی بعد ادامه خواهد يافت- تكنيك معاصر را با هنر بيش از پيش پيوند مي دهد. اين ديالكتيك بغرنج فن و هنر هميشه در تاريخ بوده و در عصر ما ابعاد شگرفي كسب مي كند.
بدون آنكه ذيحق باشيم در يك بررسي مسائل حاد شعر ميهن مان به چنين سفرهاي دور و درازي در سرزمين آينده برويم، بايد بگوييم كه آيا امروز چه محتوايي سزنده ی هنر است. البته ، به قول چرنيشوسكي، آنچه كه براي انسان جالب و رغبت انگيز است، مي تواند موضوع هنر قرار گيرد. يا به بيان ديگر آنچه كه بر تجربه ی عقلي و عاطفي انسان ها مي افزايد و انسان را به «ماهيت نوعيش» آشناتر مي سازد (يعني آنچه را كه «دريافت و ادراك هنري واقعيت» نام دارد، غني تر ميكند) در طيف محتواي هنري وارد مي شود. ولي شاعر به عنوان عضو جامعه، عضو فعال و مؤثر در عرصه ی تاريخ دوران خود، نمي تواند به قول گُركي، تنها خدمتكار و دايه ی عواطف شخصي خود باشد. بلكه بايد بتواند پژواك تاريخ و بانگ جامعه، حتي در بيان صميمي ترين شورها، در بيان عشق و اندوه و دلهره ی خود قرار گيرد.
گُركي مي گفت كه فرهنگپروران بايد بنگرند و دريابند كه در كنار كدام نيروي تاريخي ايستادهاند، در كنار نيروهايي كه راه را به پيش مي گشايند يا نيروهاي واپس گرا، محافظه كار و ترمز كننده؟ زيرا براي هنرمند، كه انساني پرورده ی جامعه است، محلي براي لاقيدي نيست. هنرمند نبايد ناتواني، اشتباه يا سركشي ها و هوس هاي «روان هنرمندانه»ی خود را با هنر خويش توجيه كند و آن را به ياري افزار شعر، به ديگري سرايت دهد. به جاي اكسير شفابخش ، ترياق مخدر يا زهر شهدآلود بسازد، زيرا در اين صورت دچار نوعي تبه كاري شده است، زيرا هنرمندان در روانپروري اجتماعي دخالت مؤثر دارند.
به گفته ی تُماس مان [7]«سياسي و اجتماعي انديشيدن »، يعني انسانی و دمكراتيك انديشيدن. انحراف سياست گريزي در هنرمند، براي تمدن و فرهنگ جامعه ويرانگر است. جستجوي شعر ناب، شعر پوچ ، شعر عميقاً درون گرا و خودمحور، تهي از مسائل طپنده ی اجتماعي ، در جاده ی هنر به راه دوري نمي رود. ئوژن يونسكو درام نويس معاصر فرانسوي (از منشاء روماني) و آورنده ی تآتر پوچي مي گويد: «آسمان، مرا مي ترساند» ولي آسمان نبايد انسان را بترساند. انسان به مانند حامي خود پرومته ايست كه بي پروا از خشم ژوپيتر به ياري فرهنگ برخاسته و «آتش» اعجازآور آن را افروخته است.
مسلم است كه رابطه ی مابين فرهنگ و سياست، هنر و سياست رابطه ايست بغرنج و مع الواسطه و آن را نمي توان و نبايد ساده كرد، ولي نفي اين رابطه نيز در حكم نفي واقعيت هم پيوندي عرصه ها و گستره هاي مختلف عمل و خلاقيت اجتماعي است.هنرمند و سياستمدار به قول گرامشي (انديشه ور و انقلابي ايتاليايي) دو تيپ همانند نيستند، ولي در كنار اين جدائي، بايد وحدت هنر مردمي و انقلابي، و سياست مردمي و انقلابي را نيز ديد. هنرمند طراز نو، كه در عصر بزرگ چرخش انقلابي پديد شده (عصري كه از سده ی نوزدهم آغاز گرديده و ما اينك در بحبوحه ی جوش و خروش آن به سر مي بريم) ، هنرمند طراز نو كه كارش، اثرش به ياري رسانهها و تشكل جامعه در ميليون ها مردم رنجديده ی روي صحنه ی عمل تاريخي اثر مي گذارد، نمي تواند هنرمندي سياست گريز و مردم گريز و پرورده ی در درون برج عاج شورها و تخيلات خود باشد. اگر اين «تجمل هنري» در دوران هاي سير خاموش و به ظاهر مسالمت آميز تاريخ ممكن بود، اكنون ديگر شدني نيست. اين خود مبحث بزرگي است كه مي توان بدان جداگانه پرداخت.
به مسئله ی دمكراتيزه شدن شعر و رهائي آن از قيود ادبي سنتي آن بازگرديم. آزاد شدن شعر از وزن و قافيه و حتي زبان خاص ادبي و موازين و قرارهاي مستقر و مؤكد، نه تنها در كشور ما، بلكه در مقياس شعر جهان، مشكلاتي نيز ايجاد كرده است. البته در كنار تسهيلات و مزاياي عديدهاي كه بوجود آورده است:
در همه ی انسانها، تا حدي جوش عاطفي، درك زيبايي، نكته يابي وجود دارد. بويژه در دوران نوجواني و جواني كه دوران اوج گيري هيجانات روح است، حال كه شعر مي تواند حتي به صورت سطوري نثروار در زير هم يا حتي در كنار هم نوشته شود، هر كس به اتكاء شور و زيبابيني و نكته يابي خود، مي تواند به عقيده ی خويش، شعر بسرايد. و حال آنكه فروگسستن زنجيرهاي وزن و قافيه تنها به سود بالا رفتن مضمون فكري و بيان استعاري تصويري قوي مي تواند جبران شود. يعني به زبان ساده تر، شعر رها از قيود سنتي، بايد شاعرانه تر از شعر مقيد باشد تا در واقع شعر باشد و الا به قول طنز آميز و طيبت آميز شادروان محمدعلي افراشته «نثري است كه با مداد نوشته اند و وسطش را با مداد پاك كن پاك كرده اند.»
اين روند دمكراتيزه شدن شعر، يعني روندي كه به خودي خود قانونمند، درست و ناگزير است، تعداد شاگردان ما ررا، بويژه در نسل جوان چند برابر مي كند و لذا وظيفه ی پرورش و نقد و جداسازيِ سره از ناسره، هنري از عادي را دشوارتر مي سازد. به همين جهت نقش انتقاد شعر و ويرايش (رداكسيون، اديت) در امر شعر حساسيت و اهميت ويژهاي كسب مي كند.
در كشور ما مفاهيم«شعر سفيد» كه از وزن و قافيه هر دو آزاد است و «شعر آزاد» كه وزن و قافيه در آن سير و تركيبي آزادانه دارد، مخلوط شده است. در زبان هاي اروپايي هم اين اختلاط وجود دارد. در ادبيان انگليسي تنها اصطلاح «شعر آزاد» (Free Verse) مرسوم است كه بويژه از زمان ت.س. اليوت (T.S.Eliot) در ادبيات معاصر انگليسي رائج گرديده است.
اما اهميت بزرگ شعر در فرهنگ كشور ما روشن است.شعر نه تنها افزار بيان احساسات غنائي و حماسي و طنزآميز قرار گرفته ، بلكه فلسفه و عرفان و دين و علوم و ديگر جهات معرفتي و فعاله ی زندگي ما را- ولو بصورت كلام منظوم- در آغوش كشيده است. البته اين خاص كشور ما نيست، ولي احتمالاً در ايران نقش فراگير شعر زياد است و شعر در تمدن ما رخنهاي عميق دارد. شايد دركمتر كشوري شاعري به مقام رمز آميز حافظ رسيده ، كه ديوان شعرش تا حد كتابي مقدس اوج گرفته باشد. اينكه سرنوشت بسيار دشوار تاريخي مردم ايران، آنها را به گريز در سرزمين تسلي بخش شعر، واداشته ،شايد يكي از علل اين كيفيت است.
به هر صورت اين مايه ی فخر شعر كلاسيك فارسي است كه كار شكل گيري رواج زبان پارسي پس از اسلام به ياري مستقيم آن، بنيان و قوام گرفت. اگر شعر پارسي خواندن از سوي شاعران و سپس قوالان در مجالس نبود، زبان واحد ادبي پارسي دري، چنين راه خود را آسان به چهار گوشه ی كشور ما نمي گشود .
همچنين اين مايه ی فخر شعر كلاسيك فارسي است كه اين، باصطلاح حافظ ، «قند پارسي » از سوئي تا بنگاله و كاشغر و از سوئي تا آستانه ی خوندكاران عثماني و دمشق و حلب رفته است وصيت گوشه نشينان شعر از قاف تا قاف بود، از اين لحاظ شعر فارسي حق عظيمي به گردن تبلور و اشاعه ی فرهنگ ما در دوران پس از آمدن اعراب و ايلغار مغولان دارد و در حفظ خودبودگي و نيل كشور ما به شخصيت مستقل خود مؤثر بوده است. شايد در كمتر فرهنگي شعر تا اين حد بالا، نقش سياسي- اجتماعي، نقش فرهنگساز ايفاء كرده است.
بعلاوه شعر فارسي (شعر كلاسيك ما) سرشار است از يافت ها و حدسيات داهيانه و شگرف درباره ی زندگي و طبيعت كه داراي ارزش بالاي معرفتي است.
شعر در كشور ما از دير زمان بوده است. گات ها نمونهاي از كهن ترين شعر ايراني است. درباره ی شعر پيش از اسلام تحقيق پژوهندگان ما نكات زيادي را از جهت شكل و مضمون و مقررات شعري روشن ساخته است. (رجوع شود به مقاله ی اينجانب تحت عنوان «برخي مسائل مربوط به تكامل ادب فارسي در دوران پس از اسلام» صفحات 178-191 دفتر اول پائيز 1359 همين نشريه).
اينكه چگونه چكامههاي خسرواني، چامههاي داستاني و ترانههاي غنائي كه سه شكل اساسي شعر قبل از اسلام است در قالب عروضي و اشكالي مانند قصيده، غزل، مسمط، مستزاد ، رباعي ، دوبيتي، قطعه، مثنوي و غيره جاي گرفته و يك تحول عميق را گذرانده (كه شايد نظير آن را تنها بين كهن پردازي و نوپردازي سالهاي اخير مي توان ديد)، در مقاله ی مورد اشاره في الجمله ذكر شده است .
به تناسب مقام، بايد گفت كه فرهنگ ديرينه و ديرنده ی ما هم به كاوش و هم به تحليل نيازمند است و كارهايي كه انجام گرفته- با وجود ارزش و اهميت بلا انكار آنها- در مقابل كارهايي كه بايد انجام گيرد، هنوز سهم كمتري است. به عنوان مثال در اين روزها مقدمه ی آقاي مهرداد بهار را بر تاريخ زورخانه در ايران و ربط آن به آئين مهرپرستي و عياري مي خواندم و يا در زمينه ی بكلي ديگري، «تاريخ كاشان» تألیف سهيل كاشي را كه به همت آقاي ايرج افشار چاپ شده مطالعه مي كردم (تعمداً دو نمونه ی دور از هم را مطرح مي كنم) و مي ديدم كه براي ارائه، توضيح و تحليل فرهنگ گذشته از دوران پيش از آمدن آرياها تا امروز چه فعاليت همه جانبه و عظيمي بايد انجام گيرد. پژوهندگان قرون وسطائي ما اينكار را به شيوه ی خودشان انجام مي دادند و با آنكه پژوهش آنها ، دانه هاي طلائي معرفت اصيل كم ندارد، ولي برخورد آنها براي عصر ما بكلي كهنه است. در دوران اخير از چند دهه پيش به اين سمت با پيش كسوتي محقق بزرگ شادروان قزويني، مكتبي گشوده شد كه آن هم نمايندگان برجسته و ثمرات فرهنگي ارجمند بسياري داد. ما از آنها سپاسگزاريم . ولي بايد عصر نوي يا ، فروتنانه تر بگوئيم، فصل نوي را در امر پژوهش فرهنگ گذشته گشود كه متضمن تحقيق منابع همراه با تحليل تاريخي و اجتماعي و نتيجه گيري هاي سودمند براي پراتيك معاصر باشد تا کاوش مبتنی بر تحلیل در تاريخ تحقيق كشور ما گسترش يابد. هم اكنون این كار را نسل ميانه سال و جوان ما شروع كرده و بررسي هاي آنها از برخي نظر جلاء خاصي دارد، بويژه اگر مانند كار محققان قرون وسطائي و دوران معاصر ما طلبه وار، كاوشگرانه و ژرف نگرانه و پر وسواس باشد و در آن «بي سوادي ها»ی منبع شناسي، نسخه شناسي ، عربيداني و امثال آن بروز نكند.
روشن است كه «پژوهنده »ی فرهنگي شدن در مورد فرهنگ چند لايه و پرشاخه و ديرين سالي مانند فرهنگ ايران، كار بسيار بسيار دشواري است و به پرورش و تمرين تداركيِ بزرگ از جهت آموختن زبانها، آشنايي با منابع، دانستن اسلوب تحقيق، تسلط بر شيوه ی تألیف (عرضه داشت، تحليل، استنتاج ) نيازمند. لذا در اين كشور شاعر خوب و بسيار خوب شدن نيز به خودورزي و خودآموزي قوي و شديدي نياز دارد.
بويژه آنكه ما در عصر توفندهاي زندگي مي كنيم كه محتواي هر هفته ی آن مانند سال يا سالهاي سده ی ميانه است و طي آن دو روند بزرگ و بنيادي انقلابي (يعني: انقلاب اجتماعي در مناسبات توليد و انقلاب علمي و فني در نيروهاي مولده) سراسر جهان را در مي نوردد. لذا در چنين عصري، براي رسيدن به اوج لازم، بايد سخت زحمت كشيد ، زياد تمرين كرد، فروتن و بي ادعا، جوينده و كنجكاو بود و به دانش سماعي بسنده ننمود. اين به دانش سماعي و به قول رودكي به «نيوشه» بسنده كردن، به شيوه ی كلاس هاي درس دانشگاه، و برقراري رابطه ی تكلف آميز و تشريفاتي «استاد- شاگرد» (به اين معني كه استاد گفت و شاگرد شنود و مطلب حل شد) در كشور ما رايج شده است. اين سبك در «سكولاستيك» قرون وسطائي باختر زمين بود كه در مورد ارسطو مي گفتند: «استاد مي گويد» - ( Magister dixit ) و قاعدتاً مي بايست مطلب همانجا قطع شود! اين روش، محيط مكالمه يا ديالوگ خلاق و مبتني بر شك منطقي و جستجوي علمي را از ميان مي برد و استقرار نوعي سيستم پيش كسوتي و ريش سفيدي در عرصه ی علم و هنر است . روشن است كه پژوهندگان و آفرينندگان مبرز در رشته ی علم و هنر و فن سزاوار نهايت مهر و احترامند، ولي اين امر ابداً نبايد در مكالمه ی خلاق نكثي ايجاد كند.
شاعر واقعي بايد توشهاي از معرفت و فضيلت خودآموخته ، نيك سنجيده، برگوارده و جذب شده (از خود شده) داشته باشد، تا سنج اش شنودني شود. به قول مولوي:
گرچه هر عصر سخن آري بود: ليك گفته ی ديگران ياري بود
يا به گفته ی شاعر عرب:
«العلي محظوره الاعلي من بني فوق بناء سلف».
سرنوشت شاعران و از آن جمله شاعران بزرگ و عبقري در كشور ما سرنوشت غم انگيزي بود. در نظام فئودالي ديرپاي اين مملكت كه قريب سه هزار سال دوام آورد، دربار شاه خودكامه و مستبد (دسپوت) ، هنر را سرپرستي مي كرد و لذا در هنر و از آنجمله در شعر، اين باصطلاحِ ماركس «بردگي جمعي» كه شاه بر جامعه تحميل مي كرد، مهر و نشان خود را باقي گذاشت و از آنجمله مديحه سرائي در چكامه و غزل پارسي دري جا باز كرد و اگر شاعري مديحه سرا گاه مي خواست مطالبي موافق خواست استه تيك دل خود بسرايد، آنرا به صورت تشبيب و تغزل در مقدمه ی چكامه مي گنجانيد. شاعران با شخصيت مانند عطار و در دوراني از عمر سنائي و شاعر بزرگ ما مولوي، در سايه ی بينش عرفاني حساب خود را از دربارها جدا كردند.
شاعراني مانند ناصرخسرو در سايه ی بينش تشيع اسمعيلي از دربار رو گردان شدند. شاعراني مانند ابن يمين و سيف فرغانه (غير از سيف الدين باخرزي- اعرج معروف به اسفرنگ) نيز اشكالي از شعر انتقادي و غير درباري را به ميان آوردند. البته اين مطلب بايد تحقيق شود، ولي بنظر ميرسدكه آلايش سلطنت خودكامه، زياد دامنگير شعر حتي بهترين و با شخصيت ترين شاعران ما شده است. با اينحال هم سعدي و هم حافظ و بسياري ديگر انتقاد خود را از خودكامگي شاهان، گاه با تندي و تيزي آشكار و گاه با مهارت«ديپلماتيك» در آثار خويش به ميان آورده اند. در مجموع، فرهنگ شعري ما، انسان گرا و دشمنِ ستم است و اگر از سنت «عنصري» و سنت «ناصر خسرو» به عنوان دو سنت در شعر ما (درباري و ضد درباري) بتوانيم سخن گفت، وزنه ی سنگين در جهت سنت ضد درباري است. البته به قول يكي از دوستان، در اين نوع داوري هاي كلي هميشه جاي سخن «باقي» است. بايد ديد بررسي تجربي و آمپيريك چه نشان مي دهد و اينجانب در هيچ جا دنبال صدور احكام بي برو برگرد نيستم.
نزديكي شاعران ما به دربارها و حكام و اشرافيت شمشير و قلم،به علت سرپرستي مالي آنها امري ناچار و عليرغم ميل آنها بود و الا آن ها نمي خواستند «مر اين قيمتي دُرِّ نظم دري را» در پاي خوكان بريزند. در صورت فقدان سرپرستي از پيشه ی شاعري چيزي در نمي آمد و شاعر در ساخت روحي خود غالباً نمي تواند پيشه ی دست ورزانه را با كار فكري مانند برخي از شعراي ما درآميزد، مگر آنكه يا بضاعتي داشته باشد و يا به كنج قناعت درويشانه بخزد و باصطلاح غزالي «با زاويه ی سلامت خويش رود». عامل اقتصادي در زندگي شاعران كه پابند فرزند و «اسير عيال » بودند نقش ناگزیر خود را داشت. کمال الدین اسمعیل می کوید:
واي آن كاندر هنر رنجي برد واي آن مسكن، حقيقت ، واي او
براي تجسم گوشهاي از«ناچيزي» شاعران در قبال قدرت خودكامگان مثالي از هزارها و هزارها مي آوريم. بيهقي در تاريخ مسعودي نقل مي كند كه ابوالفتح بستي دبير و شاعر ذواللسانين را در «ستورگاه» سلطان مسعود ديد، با جامهاي خلق گونه و كهنه، مشككي بر گردن. از او علت اين احوال را پرسيد، معلوم شد كه مغضوب است و بيست روزي است كه در ستورگاه آبكشي ميكند.
شاعران وابسته به دربارها و مراكز قدرت وقتي خيلي از خود استعداد حسن مصاحبت و مراعات سياست نشان مي دادند، وارد گروه «ندماء حضرت» مي شدند، و الا در حالت عادي در زمره ی قوالان و مطربان و مسخرگان بودند و ساعت ها در دهليز سراي سلطاني مي نشستند تا حاجب يا «سياه دار» اذن دخول دهد و آنان چكامه ی خود را بخوانند و صلتي بستانند.
در سرمايه داري نيز سرنوشت شاعران بهبودي نيافت. هنر براي سرمايه دار تا آنجا مطرح است كه براي او سودآور و پولساز باشد. حتي موفق ترين شاعران، افزاري در دست رسانههاي گروهي و سرمايه داري خبري- مطبوعاتي و ناشران سودپرست و ركلام بازي و مدگرائي و سياست بازاريابي هستند. اين اواخر چنين مرسوم شده است كه هركس به سوسياليسم پشت كند، اعم از آنكه در آسمان هنر از ستارگان قدر سوم باشد، ناگه به «نابغه» بدل مي شود و جايزه ی نوبل مي گيرد. سرمايه با استفاده از قدرت خود شاعران آزاده و انقلابي را به گمنامي و فراموشي محكوم مي كند. اين هم نوعي به ستورگاه فرستادن است. هنوز هنرمندان براي رهائي و والائي هنر خود و شخصيت خود بايد تا ديري نبرد كنند. بدون رهائي جامعه، رهائي هنر و هنرمند شدني نيست. مگر آنكه هنرمند اخلاقيات اصيل انساني را رها سازد و سعادت را در ثروت جستجو كند و براي نيل به ثروت از هيچ چيز تن نزند، يعني دُرهاي قيمتي سخن را در پاي خوكان زر و زور بيافشاند. متأسفانه در ميان همكاران ما از اين زمره در جهان فراوانند. لذا در عصر ما شاعر به نحو ديگري چار افزارگونگي و از خود بيگانگي است، نبرد در راه شخصيت هنر و هنرمند نبردي است دشوار و دراز آهنگ!
اما در كالبدشكافي شعر مي توان مقولات گوناگوني را مطرح ساخت. مثلاً اركان اساسي شعر را از جمله مي توان سه چيز دانست:
1- فن يا تكنيك كه قواعد شعري و زبان ادبي را در بر مي گيرد!
2- قريحه يا استعداد شاعري (Talent) كه بايد شرايط آن از جهت ساخت جسمي و روحي وجود داشته باشد.
3- مضمون يعني انديشه هاي بكر و ژرف و تخيل جذاب و غريب و دل انگيز[8]. كه به اصطلاح «غير اسطورهاي» است يعني خيال منطبق با واقعيت است، نه بركنده از واقعيت .
منظور من از داشتن شرايط جسمي- روحي نوعي موهبت اسرارآميز و ماورائي نيست. وجود شور و حساسيت (Emotionality ) ، نيروي پندار، حافظه و غيره به عنوان «زير بناي نفساني» قريحه ی هنري، ناگزير است. نگارنده با حكم قرون وسطائي: «شاعر، شاعر زائيده ميشود، ساخته نميشود.»[9]موافق نيستم زيرا آنچه كه نيروهاي بالقوه جسمي و روحي را به فعل در مي آورد، كسب و تربيت، محيط اجتماعي- تاريخي است و استعداد واحد مي تواند به اتحاد مختلف و گاه متضادي تجلي كند، بر حسب آنكه در چه شرايط تشخص اجتماعي قرار گيرد. لذا نقش عامل پرورش (در سطوح گوناگونش) نقش اساسي است.
در انواع هنر از مقولات ديگري نيز سخن در ميان است كه چون اينجانب در نوشته هاي ديگر خود مطرح ساخته[10] لذا ذكر در اينجا تكرار مكرر است.
هنر و از آنجمله شعر كلي است از «دريافت واقعيت» لذا آن را مي توان به سه جزء زيرين نيز تقسيم كرد:
1- بازتاب واقعي خارجي در اثر هنري.
2- پرداخت و توصيف اين واقعيت
3- بازسازي و بازآفريني واقعيت از سوي هنرمند كه بر اساس جهان بيني و عواطف و مشخصات فردي وي انجام مي گيرد.
رابطه ی اين واقعيت نوآفريده با واقعيت بازتافته ی نخستين، انواع سبك هاي واقع گرايانه، رمانتيك، نمادگرايانه، ماورائي را پديد مي آورد. اينجانب واقع گرائي پويا و انقلابي را بهترين ديدگاه براي هنرمند ميدانم ولي رمانتيسم و سمبوليسم و اشكال تجريدي را، به شرط ارائه ی مضمون انساني و انسان ساز، در مواردي ، اسلوبهاي ثمر بخش مي شمرم، يا كاربرد شيوهها و شگردهاي مختلف فني در تألیف و در شكل هنر و تنوع سبك زبان و نگارش را امري ناگزير و حتي سودمند مي دانم. اساس، پيام هنرمند است كه با كيست و بركيست.
ما با لاقيدي نسبت به سرنوشت جامعه، در جمع به سر بردن، از كار جمع برخوردار بودن ولي از آن فارغ زيستن، مخالفيم. چه چيز از اين كار ناسپاس تر؟ چه چيز از خودخواهي «هنرمندانه» و دايه و لالاي عواطف خويش بودن زشت تر؟ در عين حال ما با تنوع اسلوبها و سبكها و بروز آزادانه ی شخصيت هنرمند از جهت نحوه ی آفرينش موافقيم. چه چيز از هموانه سازي مكانيكي و مصنوعي، از ايجاد يكنواختي خاكستري رنگ، از ايجاد محيط سربازخانهاي در عرصه ی فكر و ذوق و سليقه بي معني تر؟ به همين جهت است كه مي توان از وحدت سمت تاريخي هنر در عين كثرت شيوههاي آفرينش، از وحدت در كثرت، سخن گفت.
اين روش جانبداري هنر را به سود تكامل اجتماعي، به صورت «قدغن» موضوع عواطف خصوصي: عشق، اندوه، اميد، رنج، دلهره ی هستي و امثال آن نبايد فهميد. خيام در طرح اين مسائل آن را تا حد فلسفي، تا حد ژرف و فراخ انسان تاريخي بسط مي دهد و پرده و يا سالوس كراميان و خم شكنان عصر خود را ميدرد. همچنين حافظ يا سعدي و هنرمندان بزرگ ديگر جهاني. همه ی اين مطالب در گستره ی مشخصِ «با كيست و بر كيست» حل مي شود و نه به شكل مجرد و انتزاعي.
پس از اسلام، شعر فارسي سبك هايي را گذرانده مانند سبكهاي خراساني،عراقي، آذربايجاني، هندي و سپس از اواخر صفويه سبكِ بازگشت و در درون اين سبك ها استادان بزرگ شعر و هنرمندان واقعي بروز كرده اند كه ده- پانزده نفر آنها در ستيغ شعر جهاني قرار دارند مانند فردوسي، ناصرخسرو، خيام، مولوي، نظامي، سعدي، حافظ و چند تن ديگر كه بايد با سنجش بيشتري از آنها نام برد.
علاوه بر شعر كلاسيك كه از مايه هاي مباهات فرهنگي ماست. اشعار فولكلوريك ايران كه به صورت دو بيتي ها، تصنيف هاي خلقي، حرارههاي كهن، اوسانه (باصطلاح هدايت ) اشعار كوچه باغي، بحر طويل ، نوحه، اشعار زورخانهاي، شعارهاي موزون سياسي و غير درآمده بايد مورد توجه قرار گيرد. اينجانب در يك بررسي مقدماتي براي شناخت علمي اين اشعار كوشش كردهام و نظير آن مسلماً از طرف كنجكاوان ديگر شده. بايد بين ادبيات رسمي ما از نثر و شعر و اين فرهنگ عاميانه پل زد. ما قصه هاي بسيار شاعرانه داريم كه مي توانند موضوع منظومههاي غنائي و حماسي خوبي قرار گيرند. درباره ی چهره هاي خلقي نيز نگارنده بررسي اجمالي[11] نگاشته كه در حدِ انگيزش به دقت بيشتر سودمند است. ادبيات رسمي از شعر و نثر و ديگر رشته هاي هنر ما بايد با تمام نيرو به سراغ فرهنگ عاميانه بروند. براي نثر، شعر، نقاشي ، موسيقي، تآتر ، سينما و غيره اينجا گنجي است رنگين و نايافته و نكافته . هنر غرب از اين گنج بهره ها گرفته است.
در كنار شعر سنتي كلاسيك و فولكلوريك ما، شعر نو يا نوپردازانه قرار دارد كه هم ادامه ی شايسته ی تكامل شعر ايران و هم تركيب و «سنتز» شعر ايراني و جهاني است. با آنكه پيش از نيما از انقلاب ادبي سخن در ميان بود، ولي مسلماً نيما مهمترين چهره ی بندگسل است . اين تحولي كيفي و عميق در شعر ما از جهت وزن، قافيه، مضمون، زبان ، صرف و نحو و صور و استعارات شعري است و اثربخشي و سرايت عاطفي شعر ما را قويتر ساخته و هم اكنون نمايندگان برجستهاي عرضه داشته است.
سیاست ساواکی رژیم گذشته ایجاد تقابل خصمانه بین فرهنگ و شعر سنتی و نو بود و این کار طبق قاعده ی ابلیسی ایجاد تفرقه بین هنرمندان برای بهتر اداره کردن آن ها عملی می شد. ما دشمن تفرقه و آرزومند یگانگی همه ی هنرمندان کشور در زیر پرچم شعارهای هنری و اجتماعی سالم و پیشرو هستیم و تقابل دو فرهنگ و دو شعر را مصنوعی و خطا می دانیم. امید است شرایط سیاسی-اجتماعی و هنری-فکری این یگانگی در مقیاس تمام کشور ، بتدریج و طی «دیالوگ» خلاق و نه مخاصمه ی ویرانگر ، فراهم شود. مقصود ما التقاط سالوسانه نیست. بلکه اتحاد صمیمانه و ارگانیک است که باید در راهش نبرد کرد و شرایط تحقق آن را به نضج لازم رساند. یکی از شیوه های سالم و خلاق در این زمینه شاید تنظیم سند فشرده ای در باره ی هنر و ادبیات باشد که در درجه ی اول برای اعضاء «شورای نویسندگان و هنرمندان» زبان مشترک ایجاد کند و در درجه ی دوم زمینه ساز مکالمه ی خلاق و با فرهنگ با دگراندیشان باشد.
امید است شعر ایران ، بر ازای گذشته ی پر فخر خود ، هم در جاده ی کهن پردازی سنتی و هم در جاده ی نوپردازی از جهت فن، مضمون و آفرینش بدیعی به مقامی بالاتر از گذشته و حال برسد و در پیدایش ایران نوین انقلابی و نوسازی نظام اجتماعی سهم شایان خود را ایفاء کند.
اسفند 59 – ا. ط.
[1]- Sensus non est inferedus, sed efferendus
بطور تحت اللفظي يعني: معني وارد نمي شود، بلكه استخراج مي شود. مفسران مذهبي ما رأي واقع بين را ناشي از تأئيد زباني و رأي ذهن گرايانه را ناشي از هواجس نفساني و شيطاني مي دانسته اند.
[3] - دو مطرز به كيمياي سخن تازه كردند عهدهاي كهن
* اين نوشته قبلاً به صورت سخنراني در بخش شعر شوراي هنرمندان و نويسندگان ايراد شد و در اينجا با گسترش ها و تلخيصهايي آورده مي شود.
[4]- Neither rhyme, nor reason!
[5]- در فارسي كار علاوه بر معناي معروف آن به معناي جنگ بوده (همريشه با واژه انگليسي War و الماني Wehr و فرانسه Guerr). اثر اين معني در كارزار، كاروان، پيكار و واژه هاي ديگر باقي مانده است. در زبان هاي اروپايي واژههاي انگليسي work و آلماني werk با ورز فارسي همريشه است.
[6]- در زبان هاي اروپايي Mecenat يعني سرپرستي هنر از جانب اشراف از نام شواليه ی رومي مسن آمده كه قرني پيش از ميلاد مسيح ميزيسته و ويرژيل و هوراس و گويندگان ديگر از سرپرستي او برخوردار بوده اند.
[7]- مطلب را تُماس مان در مقالهاي تحت عنوان «فرهنگ و سياست» كه در سال 1939 نشر يافته، مطرح مي كند. اين موقع اوج تسلط هيتلر در آلمان و آغاز جنگ دوم جهاني است.
[8] : بسیاری واژه ها را نگارنده به حکم شیاع آن بکار می برد و حال آنکه متوجه است که در اصل معنی دیگری داشته و از آن جمله دل انگیز که در ترکیب «سواران دل انگیز» در دوران سامانی و غزنوی بکار می رفته و معنایش گرچه چندان روشن نیست(برخی ها سواران داوطلب معنی کرده اند) ولی به هر جهت به معنای امروزی آن نبوده است.
[9] : «Poeta nascitur , non fit.»
[10] : رجوع فرمائید به نوشته های اینجانب که متأسفانه با اغلاط فراوان چاپ شده: «مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان» و «نوشته های فلسفی و اجتماعی» جلد اول – چاپ تازه.
[11] : رجوع فرمائید به بخش مسائل فرهنگی در چاپ دوم کتاب «نوشته های فلسفی» که در اواخر اسفند امسال نشر یافته است.
***