چو طفلان تا به کی زاهد ، فریبی

 به سیبِ بوستان و شهد و شیرم ؟

                                                   حافظ

 

آزادانديشي خيام و حافظ

" دوزخی و بهشتی و ابلیسی نیست ، اینها افسانه است برای هراساندن مردمان " .

                                                                                           تماس کامپانلا ([1])

 

 

 

 

 

 

 

 

1

ميان آزادانديشي و انكار مطلق مذاهب (آته‌ئيسم) تفاوت است. آزادانديش منكر پايه‌هاي اساسي جهان‌بيني مذهبي يعني اعتراف به وجود صانع و قبول ضرورت پرستش نيست، ولي بسياري از دعاوي و رسوم و آداب دين را منكر است و شكوك زيادي بر جهان‌بيني مذهبي وارد مي‌سازد.[2] نظر بلند و مشرب وسيع يك آزادانديش مانع آن است كه وي به قيود و خرافات گردن نهد. در تمام ادوار تاريخ ، هوشمندان جهان با زهرخند استهزاء به خرافات دين و عصبه‌ي مذهبي نگريسته‌اند. در تاريخ ديرنده‌ي فرهنگ ايران دو تن تا حد اظهارنظرهاي فوق‌العاده جسورانه در اين زمينه پيش رفته‌اند. يكي از آنها خواجه ابوالفتح عمرخيام نيشابوري است و ديگر خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه با طنزي دلاويز و رمزي آشكار ، شكيّات "خطرناك" خود را در آثار خويش منعكس كرده‌اند.

ارنست رنان، فيلسوف و مورخ فرانسوي در سال 1868 به مناسبت انتشار ترجمه‌اي از خيام به فرانسه درباره‌ي او مقاله‌اي نگاشت و از آن جمله در آن مقاله ، خيام را به‌درستي چنين توصيف كرده است:

"اين خيام يك نفر عالم رياضي‌دان وشاعر بوده است كه در نظره ی  اول ممكن است صوفي و اهل اسرار پنداشه شود، ولي در حقيقت رندي هوشيار بود كه كفر را با الفاظ صوفيانه و خنده را با استهزاء آميخته است ؛ و اگر براي فهم اين امر كه یک نابغه‌ي ايراني، در زير فشار عقايد اسلامي، به چه حالي ممكن است بيافتد، كسي را بجوئيم كه در احوال او بخواهيم تحقيق كنيم، شايد بهتر از خيام نيابيم.

چيزي كه بسيار شگفت‌آور است، آن است كه چنين ديواني در يك كشور محكوم به مذهب اسلام رايج و ساري گردد كه حتي در آثار ادبيِ هيچيك از ممالك اروپا، كتابي نمي‌توان سراغ داد كه نه تنها عقايد نافذ مذهبي را، بلكه كليه ی معتقدات اخلاقي را نيز با طنز و طعن و استهزائي چنين لطيف و چنين شديد نفي كرده باشد" .[3]

آزاد انديشي و شكاكيت خيام از ديرباز بر محققين روشن بود. به عنوان نمونه ارزيابي شيخ نجم‌الدين ابوبكر رازي معروف به دايه از مشايخ معروف صوفيه در قرن هفتم هجري را كه در اثرش مرصادالعباد (تأليف سال 620 هجري) ذكر شده است نقل مي‌كنيم:

"ثمره‌ي نظر ايمان است؛ ثمره‌ي قدم عرفان. بيچاره فلسفي و دهري و طبايعي كه از اين هر دو مقام محرومند و سرگشته و گمگشته. تا يكي از فضلاء كه نزد ايشان به فضل و حكمت و كياست و معرفت مشهور است، و آن عمر خيام است، از غايت حيرت در تيه ی ضلالت، وي را اين بيت مي‌بايد گفت و اظهار نابينائي خود نمود:

در دايره‌اي كامدن و رفتن ماست                              آن را نه بدايت ، نه نهايت پيداست

كس مي‌نزند دمي در اين معني راست                     كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست " [4]

 

خود خيام در مقدمه‌ي كتاب جبر و مقابله‌ي خود سخت از متظاهران علم‌فروش عصر ناليده است و مي‌نويسد:

"اگر مشاهده كنند كه كسي متوجه‌ي طلب حق است و شيوه‌ي او راستي است و در ترك باطل و دروغ و خودنمايي و مكر و حيله، جهد و سعي دارد، او را استهزاء و تحقير مي‌كنند".[5]

 

حافظ نيز وضعي به از اين نداشت. آثار او منجر به صدور فتواي قتلش شد. از بيم ناراستي كار و غدر اهل عصر به جمع‌آوري ديوان خود تمايلي نشان نمي‌داد، زيرا خود مي‌دانست اين ديوان انباشته از كفريات است. بايد تحير ارنست رنان را درمورد ديوان حافظ به‌نحو مضاعف ابراز داشت، زيرا اين ديوان در ديار اسلام نه تنها مطرود نشد بلكه در كنار قرآن به رايج‌ترين و محترم‌ترين كتب مبدل گرديد! همين افق وسيع حافظ است كه وي را در ديده‌ي صاحب‌نظران جهان چنين گرانقدر ساخته است، تا آنجا كه يوهان ولفگانگ گوته شاعر نابغه‌ي آلماني در "ديوان شرقي و غربي" او را كسي شمرده است كه بي‌آنكه زاهد باشد مقدس است[6] و در وصف وي اين كلمات پرشور را نوشت:

" اي حافظ! سخنان تو همچون ابديت بزرگ است، زيرا آن را آغاز و انجامي نيست. كلام تو چون گنبد آسمان تنها به خود وابسته است، لاجرم ميان نيمه‌ي غزلت با مطلع و مقطع آن فرقي نمي‌توان گذاشت، چه همه‌ي آنها آيت جمال و كمال است. اگر روزي دنيا به سر آيد، اي حافظ آسماني، آرزو دارم كه تنها با تو و در كنار تو باشم، همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم، زيرا اين افتخار زندگي و مايه‌ي حيات من است".[7]

همان‌طور كه شادروان صادق هدايت توجه داشت حافظ از پيروان خيام و برجسته‌ترين پيرو اوست. اين نكته درباره‌ي شكاكيت و لاادريت (آگنوستيسيسم) و شيوه‌ي خوشباشي (هدونيسم) حافظ صدق مي‌كند. ولي حافظ تنها چنان كه ممكن است بپندارند يك شاعر غنائي عادي نيست، بلكه با توجه به مسائلي كه با پيگيري و با استدلال در غزلياتش مطرح شده است، يك شخصيت ويژه‌ي فلسفي است و در جهان بيني‌اش عوامل عرفاني نقشی دارد كه در جهان بيني خيام هرگز آن نقش را نداشته است. اين خود بحثي است جداگانه.

براي نشان دادن آزادانديشي خيام و حافظ و بي‌باوري آنان به تلقينات مذاهب، يك رشته از مسائل مطروحه در اشعار اين دو متفكر يعني مسئله‌ي انكار جاوداني بودن روح، رستاخيز، بهشت و دوزخ را به‌عنوان مثال برمي‌گزينيم. اين مسائل از آن جهت مهم است كه خيام و حافظ با ترديد در آنها، درواقع يكي از اصول مهمه‌ي دين (اصل معاد) را مورد ترديد قرار مي‌دادند و درواقع نتيجه مي‌گرفتند كه مواعيد مذاهب درباره‌ي زندگي فردا واهي است و بايد قدر زندگي اين جهاني را دانست و از فضائل و لذات آن برخوردار شد و به دام زهد  و ورع و رياضت و احتماء و احتراز از امور دنيوي نيافتاد و فريبِ ريا و سالوس كاهنان جهالت پرست را نخورد.

 

2

بي‌فايده نيست قبل از ورود در اصل مطلب با نگرشي وسيع‌تر به طرح اين مسائل در تاريخ اديان و مذاهب بنگريم. علم المعاد (Eschatologie) در كليه‌ي مذاهب از بخش‌هاي عمده‌ي اصول عقايد ديني است و كليه‌ي مذاهب از بقاء روح و زندگي آنسوي مرگ و رستاخيز مردگان و زندگي صواب‌كاران در بهشت و عذاب گناه‌كاران  در جهنم سخن گفته‌اند و وعده و وعيد بهشت و جهنم را شرط عمده‌ي تنظيم اعمال حياتي مؤمن و تسليم او به ياساي دين و زمره‌ي پيشوايان ديانت دانسته‌اند. جوردانو برونو كه خود به سبب آزادانديشي جسورانه‌اش سرانجام طعمه‌ي آتش كشيشان شد نقش باور به پاداش و پادافره اخروي را در روح آدمي به اين نحو توصيف مي‌كند:

"با آنكه جهنمي نيست، با اين حال تصور و وهم آن را، بدون هرگونه‌ پايه‌اي در واقعيت؛ واقعي و مؤثق جلوه‌گر مي‌سازد. امري پنداري ، چهره‌ي حقيقت به‌خود مي‌گيرد و از آنجا مردم چنان رفتار مي‌كنند كه گوئي با واقعيتي روبرو هستند و نوعي فشار نيرومند و غلبه ناپذير بر خود احساس مي‌كنند. اعتقاد به جاوداني بودن روح و ايمان به اينكه اين مطلب بدون ترديد محقق است، شخص را بدانجا مي‌رساند كه عذاب دوزخ را ابدي بپندارد، تا آنجا كه فكر كند روحي كه فاقد جسم است، هيئت جسماني با خويش دارد و به سبب نافرماني يا تمايلات تعصب‌آميز خود، اين روح بي‌جسم در عقاب جاويد خواهد بود.[8]

تصور بهشت به مثابه ی مركز آسايش و وفور نعمت شايد در آغاز خاطره‌ي نوعي سرزمين رويائي (اوتوپي) بود كه در همين جهان وجود داشته و به تدريج به جهان ديگر نقل يافته و همچنين است تصور جهنم. خود اين واقعيت كه در اساطير بني اسرائيل (تورات- كتاب اشعياء ، بند XVI) محل‌ هاويه در دره‌ي "جهنم" واقع در نزديكي شهر اورشليم نشان داده شده، دليلي است بر اين مدعا. لفظ جهنم نيز از همين نام برخاسته است (و محتمل است كه تعبير جهنم دره در فارسي با اين نكته بي‌ارتباط نباشد!؟). ولي اين مفاهيم ناسوتي به‌تدريج جنبه‌ي لاهوتي به‌ خود مي‌گيرد و بعدها در جاده‌ي تجريد آنقدر پيش مي‌رود كه الهيون پروتستان ، جهنم را به معناي آلايش وجدان و بهشت را به معناي آسايش آن تعبير كردند.

مقولات مذهب انعكاس پندارآميز مقولات واقعيت است: وقتي خداوندي با هيبت و جبروت قياصره و جبابره بر عرش تكيه زند ، ناچار مانند آنها به‌دستگاه تشويق و مجازات نيازمند است. كَهَنه‌ي دين و هيئت حاكمه‌ي مورد حمايت آنها از اين مقولات پنداري براي لگام زدن بر مردم استفاده مي‌كردند. مردم نيز با قبول آن خرافات به خود دلداري مي‌دادند كه اگر در اين جهان از نعمات محرومند در آن جهان آن اشقياء در شعله‌هاي دوزخ خواهند سوخت !  نقص عضوي جهاني سرشار از فقر و ستم را اين مقولات پنداري مي‌بايست مرتفع سازند! به‌ قول ماركس "مذهب آه انسان ستمديده، روح جهاني بدون قلب، روان يك دوران بلاخيز و بي‌عاطفه است . . .[9]

چنان كه گفتيم در كليه‌ي مذاهب سخن از بهشت و دوزخ درميان است:

در مزده‌يسنا گفته مي‌شود كه فرشته‌ي "گوشوروان" ناظر بر اعمال نيك و بد مؤمنان است[10] و اين اعمال را ثبت مي‌كند و سپس در روز رستاخيز اين كارنامه در "آكا" يا ديوان عدل مطرح مي‌گردد و مؤمنان را از "جينوت پهل" يا پل صراط مي‌گذرانند، نيكان به بهشت (وهيشته انگهو يعني جهان بهتر) مي‌روند و بدان در دوزخ (اچيشته انگهو يا دوژ انگهو يعني جهان بدتر) در مي‌غلتند.

در مصر قديم بر آن بودند كه همه در محضر خداي بزرگ "ازيريس" و در مقابل قسطاس عدل (انوبيس) دادرسي مي‌شوند. اگر نكوكار بودند به چمن ازيريس گسيل مي‌گردند، اگر بدكار بودند عفريتي مهيب آنها را از هم مي‌درد و اما در چمن ازيريس يا بهشت مردگان با جسد خاكي (كا) و روح علوي (با) همراهند. اگر پس از سه‌ هزارسال جسد خاكي فاسد نشد، يعني بدن مرده موميائي بود آنگاه مي‌تواند بار ديگر به روي زمين بازگردد.

در اساطير يوناني چنين آمده است كه آدميان پس از مرگ به ديار سايه‌ها مي‌روند و آنجا كه دارالسلطنه‌ي "هادِس" خداوند تحت الارض است در نزد قاضي بيرحم "رادمانت" محاكمه مي‌شوند. ارواح خبيث در مغاك ظلماني "تارتار" درمي‌غلتند. جان‌هاي نيك و خردمند به باغ خرم "اليزه" مي‌روند.

مسيحيت در قبول اين اساطير تحت تأثير عقايد بني‌اسرائيل است كه به وجود "شه‌ئل" (هاويه) و بهشت معتقد بودند. الهيون مسيحي در قرون وسطي توصيفات مهيبي از حهنم دارند. از آن جمله متكلمين به‌نامي مانند ترتولين و سن آگوستين و لاك تانسيا در اين باره مطالب مشبع نوشته‌اند. در عقايد مسيحي از يك "پالشگاهي" نيز صحبت شده است كه به "برزخ" يا "زمهرير" اسلامي شباهت ندارد. پالشگاه نيز ماند دوزخ است ولي مي‌توان با دادن نذورات و پرداخت غرايم رهائي خود را از اين دوزخ موقت بازخريد! روحانيون مسيحي با شرح و وصف عذاب‌هاي جحيم ، سيطره‌ي خود را در جان‌هاي مرعوب مؤمنين استوار نگه مي‌داشتند. به قول دني ديدرو ماترياليست بزرگ فرانسوي: از فرد مسيحي ترس از جهنم را بازستانيد، اعتقد او را بازستانده‌ايد.[11]

در دين اسلام نيز اسطوره‌ي بهشت و جهنم جاي مهمي دارد و در سور قرآن به كرّات و مرّات از آنها توصيفات شگرف شده است. در روز محشر كه مرد از پدرش و مادرش و برادرش مي‌گريزد، خداوند در برابر قسطاس عدل ، ثواب و گناه بندگان را مي‌سنجد. سپس همگان از پل صراط مي‌گذرند. گناه‌كاران در جحيم تا حد دركات اسفلين آن درمي‌غلتند و در آنجا به عذاب‌هاي لرزاننده‌اي دچارمي‌شوند و ثواب‌كاران به بهشت مي‌روند و از بركات آن بهره مي‌گيرند. براي داشتن تصويري روشن‌تر ، نمونه‌هائي چند از قرآن در وصف بهشت و جهنم نقل مي‌كنيم:

در توصيف بهشت

و ادخل الذين آمنوا و عملوا صالحات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها باذن ربهم تحيتهم فيها سلام (سوره‌ي ابراهيم، آيه‌ي 22). مثل الجنه الذين وعد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن و انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار خمره لذه للشاربين و انهار من عسل مصفي و لهم فيها من كل الثمرات و مغفره من ربهم. (سوره‌ي محمد، آيه‌ي 14).

در اين آيات بهشت به مثابه ی جايي وصف مي‌شود كه آب‌هايش گنديده نيست با نهرهاي شيري كه طعمش برنمي‌گردد و رودهاي شرابي كه به نوشنده لذت مي‌بخشد و جوي‌هاي عسل پاكيزه در آن جاري است و در باغ‌هاي آن انواع ميوه‌ها مي‌رويد و در غرفات قصور آن مي‌توان در آمرزش و آرامش خداوندي زيست.

در توصيف رستاخيز و جهنم

يوم يكون الناس كالفراش المبثوث و تكون الجبال كالعهن المنفوش، فاما من ثقلت موازينه، فهو في عيشه راضيه، و اما من خفت موازينه فامه هاويه، و ما ادريك ماهيه، نار حاميه. (سوره‌ي قارعه)

و ما ادريك الحطمه، نار الله الموقده، التي تطلع علي الافئده، انها عليهم مؤصده، في عمد ممدده. (سوره‌ي الهمزه)

و سقوا ماء حميما فقطع امعائهم. (ازسوره‌ي محمد)

فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصيب من فوق رؤسهم الحميم يصهر بما في بطونهم و الجلود، و لهم مقامع من حديد، كلما ارادوا ان يخرجو منها من غم اعيدوا فيها و ذوقوا عذاب الحريق.

در اين آيات روز رستاخيز به مثابه ی روزي توصيف شده است كه فرش زمين و زمان درنبشته مي‌شود. كساني كه ترازوي اعمال نيكشان سنگين است بهشتي مي‌گردند و آناني كه ترازوي كارهاي صوابشان سبك است در "هاويه" گام مي‌گذارند كه آتشي است فروزنده. در جهنم حطمه كه شعله‌هايش مانند ستون‌هاي دراز است جان‌ها را مي‌گدازد و به گناه‌كاران "حميم" يعني آب‌هاي جوشاني مي‌نوشانند كه روده‌هايشان را از هم مي‌درد. مردم موافق آيات قرآن در روز محشر به دو گروه اصحاب شمال (چپ‌ها) و اصحاب يمين (راست‌ها) تقسيم مي‌شوند. اصحاب شمال گناه‌كارانند و جايشان در دوزخ. آنان را در صندوق‌هاي آهني (مقامع من حديد) مي‌نشانند و هرگاه بكوشند تا از آن بگريزند باز بدان‌ها بازشان مي‌گردانند. ولي اصحاب يمين بر فرش‌هاي استبرق و حرير مي‌نشينند و در زير درختان سدر بدون خار (سدر مخضود) مي‌آرامند و با درود خدا همراهند.

چنين است نمونه‌هائي چند از توصيف بهشت و دوزخ در قرآن.

اينك پيش از اتمام اين توضيحات براي تفنن خاطر خوانندگان چند بيتي از قصيده‌ي طنزآميز ملك الشعراي بهار را در وصف جهنم نقل مي‌كنيم:

ترسم من از جهنم و آتش‌فشان او                           وان مالك عذاب و عمود گران او

آن اژدهاي او كه دمش هست صد ذراع                     وان آدمي كه رفته ميان دهان او

وان كركسي كه هست تنش همچو كوه قاف             بر شاخه‌ي درخت جحيم آشيان او

آن رود آتشين كه در آن بگذرد سعير                          وان مار هشت پا و نهنگ كلان او

آن آتشين درخت كز آتش دميده است                       وان ميوه‌هاي چون سرِ اهريمنان او

وان گرز آتشين كه فرود آيد از هوا                             از خم نيش پر خطر جان ستان او

............................................................                                   .............................................................

جز چند تن ز ما علماء ، جمله كائنات                                   هستند غرق لجه‌ي آتش‌فشان او

جز شيعه هركه هست به عالم خداپرست                 در دوزخ است و روز قيامت مكان او

مشكل بجز من و تو، به روز جزا كسي                                  زان گرز آتشين بجهد ماديان او

 

خيام و حافظ وعده و وعيد مذاهب را درباره‌ي جهان پس از مرگ باور نداشتند. خيام با كمي احتياط و حافظ با جسارتي بيشتر كه هر دو به هر جهت مايه‌ي حيرت است.

خيام مي‌گويد: هنگام بهار صحرا و دشت مانند بهشت عنبر سرشت سبز و خرم است، لذا بايد آن را برگزيد و از "كوثر" و "صلصال" و "سلسبيل" بهشت كمتر سخن گفت. بايد در اين جهان سپنج از باده‌ي گلرنگ بهره‌مند شد زيرا مسلم نيست كه ما را به "شراب طهور" بهشتي دسترس باشد. نبايد از ميگساري و عشق‌بازي هراسي داشت، زيرا اگر بنا باشد عاشقان و باده‌گساران دوزخي شوند، پس هرگز احدي روي بهشت نخواهد ديد. وانگهي كسي را از افسانه‌ي آن سوي مرگ خبري نيست زيرا از جمله‌ي رفتگان اين راه دراز ، كسي باز نيامده است تا از آنچه كه بر وي گذشت چيزي بر ما آشكار كند. پس بر سر اين دوراهه آز و نياز چيزي از مال جهان و آرزوي زندگي باقي نگذار كه بازگشتي نخواهي بود. بهشت و كوثر و جوي مي و شير و شهد و شكر، همه و همه نسيه است. بايد نقدينه‌ي حيات را بر نسيه ی مذاهب رجحان داد. به‌علاوه اگر سر و كار ما در دنيا با حور عين بهشت  و مي و انگبين است، چه باكي است كه ما همان را كه عاقبت كار است امروز برگزيده‌ايم. ما پس از مرگ از روح جدا مي‌شويم و در پرده‌ي اسرارآميز عدم جاي مي‌گيريم. لااقل معلوم نيست كه به كجا خواهيم رفت زيرا در اين دايره‌اي كه آمدن و رفتن بشر در آن است و آن را آغازي و انجامي نيست، كسي دم به درستي نزده است تا معلوم شود آمدن از كجا و رفتن به كجاست و خردمندانه نيست كه به عشق يك پندار مبهم ، امري مسلم متروك گردد.

براي نمونه چند رباعي از خيام كه افكار فوق در آن پرورده شده نقل مي‌كنيم:

 

چندان كه نگاه مي‌كنم هر سوئي                            در باغ روان است ز كوثر جوئي

صحرا چو بهشت، ز كوثر كم گوي                             بنشين به بهشت با بهشتي روئي

--------------------

اي دل تو به اسرار معما نرسي                                            در نكته‌ي زيركان دانا نرسي

اينجا به مي لعل بهشتي ميساز                             كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي

--------------------

اي كاش كه جاي آرميدن بودي                                يا اين ره دور را رسيدن بودي

كاش از پي صد هزار سال از دل خاك                                    چون سبزه اميد بر دميدن بودي

--------------------

مي خوردن و گرد نيكوان گرديدن                              به زانكه به زرق زاهدي ورزيدن

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود                                   پس روي بهشت كس نخواهد ديدن

--------------------

از جمله‌ي رفتگان اين راه دراز                                              بازآمده‌اي كو كه به ما گويد راز

هان بر سر اين دو راهه‌ي راز و نياز                           تا هيچ نماني كه نمي‌آئي باز

--------------------

گويند بهشت و حور و كوثر باشد                              جوي مي و شير و شهد و شكر باشد

پر كن قدح باده و بر دستم نه                                              نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد

--------------------

گويند بهشت و حور عيني خواهد بود                                   آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود

گر ما ، مي و معشوق پرستيم چه باك                      چون عاقبت كار همين خواهد بود

--------------------

گويند مرا كه دوزخي باشد مست                            قولي است خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود                                   فردا باشد بهشت همچون كف دست

--------------------

گويند كسان بهشت با حور خوشست                                  من مي‌گويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار                                    كاواز دهل شنيدن از دور خوش است

--------------------

من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت                          از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي و لب كشت                           اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت

--------------------

درياب كه از روح جدا خواهي رفت                             در پرده‌ي اسرار فنا خواهي رفت

مي نوش نداني ز كجا آمده‌اي                                             خوش‌باش، نداني به كجا خواهي رفت

--------------------

در دايره‌اي كامدن و رفتن ماست                              آن را نه بدايت ، نه نهايت پيداست

كس مي‌نزند دمي در اين معني راست                                 كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

--------------------

امروز، ترا دسترس فردا نيست                                             وانديشه‌ي فردات بجز سودا نيست

ضايع مكن اين دم ار دلت شيدا نيست                      كاين باقي عمر را بها پيدا نيست

--------------------

اي آمده از عالم روحاني تفت                                              حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت

مي خور كه نداني ز كجا آمده‌اي                              خوش‌باش، نداني به‌كجا خواهي رفت

 

ولي حافظ با بي‌پروائي بيشتر و ريزه‌كاري فلسفي دقيق‌تري همين مطالب را تكرار مي‌كند. با آنكه مذاهب از مناظر سحرانگيز بهشت نقل‌هاي افسانه‌آميز مي‌كنند، حافظ بر آن است كه دشت "مصلا" و آب "ركن‌آباد" از آن ديار افسانه‌آميز بهتر است. اگر زاهد به قد و بالاي طوبي دل‌خوش است حافظ به قامت رساي د‌بر خويش دل بسته، چه بايد كرد، فكر هركس به اندازه‌ي همت اوست! حافظ بر سر آن است كه اگر شيخ عاقل است بايد به خمخانه‌ي رندان بيايد در آنجا شرابي بنوشد كه در كوثر رضوان از آن اثري نيست. اگر زاهد به حور[12] بهشتي و قصور آن سامان خيال دل‌ بسته است، ولي به عقيده‌ي  او شرابخانه‌ از آن قصور و ياران زميني از آن حور بهترند. حافظ به طنز مي‌گويد "قصر فردوس" را بپاداش عمل مي‌بخشند، ما كه رند و لاابالي و گدا هستيم بهتر است روي به ميكده‌ي مستان و ديرِ مغان بگذاريم. به همين جهت حافظ از يار خويش مي‌خواهد كه از كوي خود او را به بهشت نفرستد زيرا از همه جا درگاه يار خوش‌تر است. وي مي‌گويد كه نمي‌تواند باغ بهشت و سايه‌ي طوبي و قصور دل‌نشين جنت و حوريان بهشتي را با خاك كوي دوست برابر كند و لذا واعظ بهتر است از نصيحت شوريدگان عشق دست بردارد و آنها را مانند كودكان به سيب بوستان و شهد و شير نفريبد. اين اظهار نظر حافظ فوق‌العاده صريح است. درست است كه او فقط زاهد را مخاطب ساخته ولي در واقع اين دين و دين گزارانند كه فريب كودكانه‌ي شير و شهد بهشتي را ساز كرده‌اند. حافظ مي‌گويد نبايد از درخت سدره المنتهي كه بر آسمان مي‌رويد و يا از طوبي كه بهشت را مي‌آرايد به‌خاطر سايه‌ي آن منت كشيد زيرا اگر با نظري وسيع بنگريم اين سروهاي روان داراي آن قدر و ارزش نيستند. حافظ مي‌گويد من كه امروز بهشت نقد را با وصال دوست و مستي و سرخوشي به چنگ مي‌آورم و مي‌توانم از ديدن گلگشت مصلا و لغزش آب در جويبار ركن‌آباد و نسيم خوش صحراي ايذج دلخوش شوم چرا بايد وعده‌ي فرداي زاهد را باور كنم. اگر امروز عشرت را به فردا بيافكنيم، كسي مايه‌ي نقد بقاء را تضمين نمي‌كند و بايد چون گل و مل از پرده برون آمده به صحرا رفت زيرا روشن نيست كه بار ديگر ملاقات ميسر شود. بدينسان حافظ در جاوداني بودن روح شك دارد و مانند خيام بر آن است كه عارفي نيست كه بتواند زبان سوسن را درك كند تا بداند چرا رفت و چرا بازآمد. براي نمونه ابياتي منتخب از غزليات حافظ ذيلاً نقل مي‌كنيم:

 

بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت                      كنار آب ركن‌آباد و گلگشت مصلا را

--------------------

تو و طوبي و ما و قامت يار                                      فكر هر كس به قدر همت اوست

--------------------

بيا اي شيخ و در خمخانه‌ي ما                                             شرابي خور كه در كوثر نباشد

--------------------

معني آب زندگي و روضه‌ي ارم                                جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست

--------------------

زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار                                    ما را شرابخانه قصور است و يار ، حور

--------------------

قصر فردوس به پاداش عمل مي‌بخشند                     ما كه رنديم و گدا ، دير مغان ما را بس

از در خويش خدا را به بهشتم مفرست                     كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس

--------------------

باغ بهشت و سايه‌ي طوبي و قصر خلد                                 با خاك كوي دوست برابر نمي‌كنم

--------------------

واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما                         با خاك كوي دوست به فردوس منگريم

--------------------

چو طفلان تا يكي زاهد فريبي                                             به سيب بوستان و شهد و شيرم

--------------------

منت سدره و طوبي ز پي سايه مكش                      كه چون خوش‌ بنگري اين سرو روان اينهمه نیست

--------------------

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود                 وعده‌ي فرداي زاهد را چرا باور كنم

--------------------

بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس                      به تحفه بر سوي فردوس و عود و عنبر كن

--------------------

به خلدم دعوت اي زاهد مفرما                                            كه اين سيب زنخ زان بوستان به

--------------------

فردا شراب و كوثر و حور از براي ماست                      امروز نيز ساقيِ مهرو  و جام مي

--------------------

اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني                         مايه‌ي نقد بقا را كه ضمان خواهد شد

--------------------

عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن                         تا بگويد كه چرا رفت و چرا بازآمد

 

ولي آزادانديشي حافظ در چارچوب انكار و ترديد در معاد و عقاب محدود نمي‌ماند بلكه وي اصولاً همه‌ي مقولات مذهبي را مورد طنزي گزنده قرار مي‌دهد و سراپاي غزلياتش از طعن شيخان و زاهدان و ابراز اشميزار از رياكاران انباشته است و پير مغان را كه در نزد حافظ مظهر انديشه‌هاي عارفانه و رندانه است بر اين رياكاران ترجيح مي دهد:

مريد پير مغانم، ز من مرنج اي شيخ             چرا كه وعده تو دادي و او بجا آورد

--------------------

بنده‌ي پير مغانم كه از جهلم برهاند              پير ما هرچه كند عين عنايت باشد

 

و همين پير مغان است كه حتي در مقابله با صانع ، گوئي مقامي والاتر دارد و نظرش وسيع‌تر است و خطاهاي صنع را با وسعت نظر و كرامت روحي خود پوشيده مي‌دارد:

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد!

 

روح بي‌باور و شكاك حافظ نسبت به اصول مذاهب به‌صورت طعنه‌آميز «Ironique» بروز مي كند. گوئي ابراز بي‌باوري و شك در جزميات مذهب هميشه در نزد شكاك ، موجي از طنز و ريشخند را برمي‌انگيزد و اين چيزي است كه در آثار ولتر و آناتول فرانس كه به نوبه‌ي خود با مذاهب همين معامله را داشته‌اند، بروز كرده است. مثلاً حافظ مي‌گويد اگر از مسجد به خرابات رفتم بر من خرده نگيرید، زيرا مجلس وعظ دراز بود و وقت باده‌گساري مي‌گذشت.[13] و يا اگر رشته‌ي تسبيحم گسسته است عذرم را بپذير، زيرا دستم در دامن ساقي سيمين ساق بود و گر در شب قدر كه قرآن آن را "خير من الف شهر" (بهتراز هزار ماه) خوانده است جامي زده‌ام عيبم مكنيد زيرا يار من مست و سرخوش از راه در رسيد و جام مي بر كنار طاق بود.[14] به‌علاوه حال كه واعظان شهر ، مهر پادشاهان و شحنگان را پذيرفته‌اند چه ايرادي است اگر من نيز مهر نگاري بگزينم.[15] اگر زماني نيز مقيم حلقه‌ي ذكر مي‌شوم بدان اميد است كه حلقه‌اي از سر زلف يار بدست آورم.[16] و اگر به نماز مي‌ايستم چنان به ياد طاق ابروي يار هستم كه محراب به فرياد مي‌آيد.[17] باكي نيست كه ماه رمضان است اگر باده‌ي ميكده‌ي عشق حاضر است و مي‌توان از آن يك دو ساغري نوشيد.[18]

و اصولاً جنگ هفتاد و دو ملت را در مذاهب عذر نهيد زيرا حقيقت را نديده و ره افسانه زدند.[19] باري حافظ راه رندي و عشق ناسوتي و عيش حيات را بر عبوس زهد ترجيح مي‌دهد و آشكارا مي‌گويد:

فداي پيرهن چاك ماهرويان باد                                 هزار جامه‌ي تقوي و خرقه‌ي پرهيز

پياله بر كفنم بند تا سحرگه‌ حشر                            به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز

 

ملاحظه كنيد "هول روز رستاخيز" تا چه اندازه براي حافظ جديست كه توصيه مي‌كند با بستن پياله‌اي شراب بر كفنش او را از اين هول رها سازند! خلاصه آنكه ذكر يك سلسله اصطلاحات مربوط به مذهب و متوليان آن مانند شيخ و قاضي و امام شهر و محتسب و صوفي و واعظ و فقيه و مسجد و محراب و مدرسه و سجاده و نذر و فتوح و ذكر و قرآن و تسبيح و طيلسان و دلق و سحور و روزه‌گشايي و بيت الحرام و روزه و آمرزش و توبه و غيره و غيره در غزليات حافظ در زمينه ي طنزآميز و شكاكانه‌اي به ميان آمده است و چون تفسير همه‌ي اشعار حافظ در اين زمينه كه تعداد آن بسيار است سخن را دراز خواهد ساخت به ذكر نمونه‌هائي از اين اشعار اكتفا مي‌كنيم:

حافظا مي خور و رندي كن و خوش‌ باش ولي             دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

--------------------

ترسم كه صرفه‌اي نبرد روز دادخواست                       نان حلال شيخ ز آب حرام ما

--------------------

فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد                     كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است

--------------------

به كوي مي‌فروشانش به جامي بر نمي‌گيرند             زهي سجاده‌ي تقوي كه يك ساغر نمي‌ارزد

--------------------

خدا را محتسب! ما را به فرياد مي و دف بخش           كه ساز شرع از اين افسانه بي‌قانون نخواهد ماند

--------------------

گه جلوه مي‌نمائي و گه طعنه ميزني                                   ما نيستيم معتقد شيخ خود پسند

--------------------

عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو                                  نفي حكمت چه كني بهر دل عامي چند

--------------------

بيا به ميكده و جامه ارغواني كن                              مرو به صومعه كانجا سياه‌كارانند

--------------------

مكن به چشم حقار نگاه در من مست                                  كه آبروي شريعت بدين قدر نرود

--------------------

گر فوت شد سَحور چه نقصان صَبوح هست               از مي كنند روزه گشا ، طالبان يار

ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود                                    تسبيح شيخ و خرقه‌ي رند شرابخوار

--------------------

صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش                     وين زهد خشك را به مي خوشگوار بخش

طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه                         تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش

زهد گران كه شاهد و ساقي نمي‌خرند                                 در حلقه‌ي چمن به نسيم بهار بخش

--------------------

ز كوي ميكده دوشش به دوش مي‌بردند                    امام شهر كه سجاده مي‌كشيد به دوش

دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات                             مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

--------------------

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان                    كردم سئوال صبحدم از پير مي فروش

گفتا نگفتني است سخن گرچه محرمي                   در كش زان و پرده نگه دار و مي بنوش

--------------------

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي                      من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم

--------------------

واعظ ما بوي حق نشنيد، بشنو اين سخن                در حضورش نيز مي‌گويم نه غيبت مي‌كنم

--------------------

اگر فقيه نصيحت ‌كند كه عشق مباز                         پياله‌اي بدهش گو دماغ را تر كن

بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس                      به تحفه بر سوي فردوس و عود و مجمر كن

--------------------

ما را به رندي افسانه كردند                                     پيران جاهل، شيخان گمراه

از دست زاهد كرديم توبه                                        وز فعل عابد، استغفراله!

ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم                                            يا جام باده يا قصه كوتاه

--------------------

روزه هرچند كه مهمان عزيز است ولي                      رفتنش موهبتي دان و شدن انعامي

مرغ زيرك به در صومعه اكنون نپرد                             كه نهادند به هر مجلس وعظي دامي

گله از زاهد بدخو نكنم رسم اينست                         كه چو صبحي بدمد از پي‌اش افتد شامي

--------------------

نه حافظ را حضور درس قرآن                                                نه دانشمند را علم اليقيني

--------------------

نشان اهل خدا عاشقي است، با خود دار                 كه در مشايخ شهر اين نشان نمي‌بينم

--------------------

اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي‌خواند           بر در ميكده‌اي با دف و ني ترسائي

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد                    واي اگر از پس امروز بود فردائي

--------------------

قرن‌ها پس از خيام و حافظ، شاعر بزرگ آلماني و ستاينده‌ي حافظ ،گوته ، انديشه‌هاي ترديد در مواعيد مذاهب را كه اين دو سراينده‌ي نابغه‌ي ما با آن فصاحت و بلاغت بيان داشته بودند در منظومه‌ي كبير خود "فاوست" بدين شكل افاده كرده است:

من به جهان آنسوي مرگ لاقيدم

و هنگامي كه اين جهان ويران گردد

با آن جهان انسي ندارم

زيرا من فرزند زمينم، رنج يا شادي را

تنها در اين جايگاه ادراك مي‌كنم

و در آن دم تلخ كه تركش مي‌گويم

براي من يكسان است كه حتي گياهي از گورم بر ندمد

زيرا مرا با جهان ديگر كاري نيست

هيجانات آن جهان هر نامي كه داشته باشد

كنجكاو نيستم كه حدود و ثغور آن كجاست

و اينكه آيا در اين سامان نيز ، فراز و فرودي هست يا نه.

 

اكنون درزمان گوته كه هنوز پاپ رم قدرت تكفير داشت و "كتب ضاله" را درسياه‌ي سياه خود مي‌گنجاند گفتن اين كلمات آسان نبود، در دوران خيام و حافظ به طريق اولي دشوار بود.

شكل "شاعرانه"‌اي كه خيام و حافظ به اين انديشه‌هاي فلسفي مي‌دادند آنها را ناچار نرم‌تر و درخورد تحمل‌تر مي‌ساخت. زبان "اِزُپ" و هيئت رمزآميز و قابل تعبير اشعار آنها برايشان گريزگاهي بود، ولي به هر جهت حقايقي در اين اشعار بيان شده كه براي آن ايام مخوف بود.

در دوراني كه معرفت انساني در حضيض است، توده‌ها بردگان ذليل قدرتمندانند، شيوه‌ي استبدادي در اوج است، خرافات تسلط بلارقيب دارد، جسارت بيان اين حقايق، جسارت عظيمي است و از اين جهت خيام و حافظ را نبايد تنها متفكر بندگسل و آزادانديش دانست، بلكه مردان مجاهدي كه به اتكاء روح نيرومند خود از افشاء حقايق باك نداشتند. به‌ويژه حافظ خود نيك مي‌دانست كه حامل چه افكار طغياني است، چه سوزي در درون دارد و چه خطري او را تهديد مي‌كند:

فاش ميگويم و از گفته‌ي خود دلشادم                                  بنده‌ي عشق و از هر دو جهان آزادم

--------------------

در اندرون من خسته دل ندانم كيست                                   كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

--------------------

ما در درون سينه هوائي نهفته‌ايم                            بر باد اگر رود سرِ ما ، زان هوا رود

--------------------

ما امروز در جهاني به سر مي‌بريم كه مظاهر حيات انساني  نسبت به زمان خيام و حافظ از بيخ و بن دگرگون شده، معرف انساني به‌سوي اوج مي‌رود، توده‌ها رشته‌ي سرنوشت خود را به‌دست مي‌گيرند، مستبدين و جهالت پروران در منگنه‌ي تاريخ فشرده مي‌شوند، علم روز به روز بيشتر حاكميت مي‌يابد. در اين دوران ذكر حقايق علمي مانند گذشته دشوار نيست. بجاست كه در اين دوران ، ما به جان‌هاي روشني درود بفرستيم كه كلامشان در نيمه‌شب تاريخ علی‌رغم زوزه‌ي خشم خفاشان ظلمت پرست با تلالؤ حقايق مي‌درخشيد.

***

احسان طبری

نقل از: (برخی بررسی‌ها درباره جهان‌بینی‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ایران)



[1] - نقل قول از کتاب  و. ی. روتنبرگ – " کامپانلا" ، چاپ روسی ، سال 1952 ، صفحه ی 34 .

 

[2] - شك (Skepsis)- نخستين گام عليه جزميات (دگم) هر سيستمي اعم از مذهبي، فلسفي، علمي يا سياسي است، لذا گام مهمي است در جهت نيل به حقيقت، به‌شرط آنكه به "اصالت شك" (Scepticisme) منجر نشود و "شك دستوري" يا متوديك به‌منظور به حقيقت جامع‌تر باشد.

[3] - نقل قول از حواشي چهار مقاله‌ي عروضي به قلم آقاي دكتر محمد معين، مقتبس از مقاله‌اي كه رنان در سال 1868 به مناسبت انتشار ترجمه‌ي نيكلا از خيام در "مجله‌ي آسيايي فرانسه" نشر داده است.

[4] - همان كتاب و نيز رجوع كنيد به مقاله‌ي نگارنده "درباره‌ي برخي از انديشه‌هاي فلسفي خيام".

[5] - نقل از كتاب جبر و مقابله‌ي خيام با حواشي و ملحقات، نوشته‌ي آقاي مصاحب.

[6] - گوته در خطاب به حافظ مي‌گويد: "  Du, ohne fromm zu sein, seeling bist  "

[7] - رجوع كنيد به "منتخبات ديوان شرقي و غربي" اثر گوته، ترجمه‌ي شجاع‌الدين شفا، نشريه‌ي كتابخانه‌ي سقراط، آذرماه 1328

[8] - نقل قول از كتاب رويتسين به زبان روسي موسوم به "جوردانو برونو"  چاپ 1955، صفحه‌ي 193. در اين مورد شايان ذكر است كه در معتقدات اسلامي معاد جسماني است.

[9] - كارل ماركس-  "انتقاد از فلسفه‌ي حقوق هگل" .

[10] - در اسلام بر آنند كه بر شانه‌ي چپ و راست هر مؤمن دو فرشته نشسته‌اند به نام‌هاي "عتيد" و "رغيب" كه نگارنده‌ي اعمال نيك و بدند و همان‌ها هستند كه پرونده‌ي انفرادي هر كسي را براي ارائه به محضر عدل آماده مي‌كنند.

[11] - نقل قول از كتاب "روشنگران قرن 18 فرانسه درباره‌ي مذهب" چاپ روسي، صفحه‌ي 324

[12] - جمع حوراء يعني دختران سپيد پوست و سيه موي .

[13] - گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير                   مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

[14] - رشته‌ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار                  دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود

در شب قدر ار صبوحي كرده‌ام عيبم مكن                       سرخوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود

[15] - واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد                    من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود

[16] - مقيم حلقه‌ي ذكر است دل بدان اميد                      كه حلقه‌اي ز سر زلف يار بگشايد

[17] - در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد                           حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

[18] - زان باده كه در ميكده‌ي عشق فروشند                    ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

[19] - جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه                    چون نديدند حقيقت ، ره افسانه زدند