جبر و اختيار
"از جنيد ميآيد كه وقتي وي را تب آمد. گفت: بار خدايا ! مرا عافيت ده ! " به سرّش ندا آمد: "تو كيسستي كه در ملك من سخن گوئي و اختيار كني؟ من تدبير ملك خود از تو بهتر دانم. تو اختيار من اختيار كن، نه خود را به اختيار خود پديدار كن ! "
(كشف المحجوب علي بن عثمان هجويري)
همچنان بحث است تا حشر بشر
در ميــان جبــري و اهــل قـــدر
مثنوي (مولوي)
جبر و اختيار
مدتهاست كه بشر در اطراف مسئلهي جبر و اختيار، حدود آزادي و مسئوليت انسان و طرق تأمين آزادي و اختيار حقيقي ارادهي انساني فكر ميكند. مسلم است كه اين فكر هميشه در يك مجري نبوده است. زماني كه به علل معين، طرز تفكر مذهبي و اساطيري تسلط داشته، انديشهوران انساني مسئله را طور ديگر طرح ميكردند. در آن هنگام صحبت از "سرنوشت" و "مشيت الهي" و "علم و اراده ی الهي" در ميان بوده و اين مسئله جانهاي كنجكاو را آزار ميداده كه در صورت احاطهي علم الهي بر همه چيز و قدرت وي بر همهي حوادث، آيا ثواب و گناه، پاداش و عقاب بحق است و آيا انسان واقعاً مسئول آنچيزهائي است كه از وي سرميزند. آيا آدميزاد را از چنير سرنوشتي كه از ازل برايش معين شده گريزي است يا آنكه فقط بايد راهي را طي كند كه جز آن برايش مقدر نبوده است. طرز تفكر اساطيري و مذهبي، چنانكه خواهيم ديد، در دشواري عجيبي گير كرده بود. قبول جبر و بلااختيار بودن آدمي، مذاهب و وعد و عيد آنها را بلا محتوي ميساخت، انكار آن در حكم انكار قدرت و علم خداوندي بود. و نيز: قبول جبر و بلااختيار بودن آدمي همهي شرور و مفاسد و رنجها را از مصدر الهي ناشي ميساخت و انكار آن در حكم محدوديت اراده و امكان الهي بود. كوشش فراواني براي حل معضل بكار ميرفت ولي اين كوششها جانهاي روشن را آرام نميساخت. و اما در دوران استقرار طرز تفكر تعقلي و علمي همين مسئله بنحو ديگري طرح گرديد. به جاي جبري كه از خواست خداوند زائيده ميشود و يا محصول تقديري نامعلوم است، جبري كه ناشي از تسلط قوانين مختلف طبيعي و اجتماعي است يعني دترمينيسم (Déterminisme) و ناگريزي تكامل در نتيجهي وجود قانونيت و عليّت در طبيعت و جامعه مطرح گرديد. در اينجا نيز مسئلهي آزادي و اختيار انساني به ميان آمد: آيا در قيد اين قوانين انسان آزاد است و مسئول عمل خود است يا نه بازيچهاي در دست انواع قوانين حاكم و جابر جغرافيائي، بيولوژيك، اجتماعي و روحي است و به قول حافظ "از آن دست كه پرورشش ميدهند ميروند".
از آنجا كه مسئلهي جبر يكي از اهم مسائل فلسفي است كه به ويژه متفكرين ايراني را سخت به خود مشغول داشته و اعتقاد به جبر و تقدير و مجبور و ملجاء و بلااختيار بودن انسان در عمل خود در قرون وسطي حربهي آزاد انديشان براي مقاومت در مقابل تعاليم جامد مذهبي و اخلاق مرتاضانه و رهبانيت مذهبي نيز قرار گرفته است، لذا مطالعهي اين مسئله داراي اهميت فوق العادهاي براي تشريح يكي از مواضيع برجستهي فرهنگ ايراني است.
فاتاليسم
ريشهي مادي اعتقاد به قضا و قدر، سرنوشت بلاتغيير، مشيت و عنايت الهي همانا احساس هر روزه و هر ساعتهي انقياد كامل انسان در قيود قوانين طبيعي و اجتماعي است. جهل انسان نسبت به اين قوانين با پيشبيني آنها ريشهي معرفتي پيدايش انديشهي فاتاليسم است. در فاتاليسم به شكل افسانهآميز و مبهمي انديشهي "قبول قانونمند بودن طبيعت و جامعه" ، "قبول محدوديت ارادهي انساني در چارچوب قوانين طبيعي - اجتماعي" منعكس است ولي مسلم است كه بشر در نتيجه ی تسلط طرز تفكر پندارآميز اساطيري ـ مذهبي تا ديري نميتوانسته است اين مسئله را به درستي مطرح سازد و به درستي حل كند.
انگلس در باره ي تسلط انديشهي سرنوشت در جهان عتيق مينويسد:
"جهان عتيق (انتيك) در زير سلطهي تقدير يا "هايمارمنه" Heimarmene (سرنوشت اسرارآميز و تغيير ناپذير ) بسر ميبرد. يونانيان و روميان آن نيروي ادراك ناكردني و همه تواني را كه اراده و تلاش انساني را به هيچ و پوچ بدل ميساخت و هر عملي را به نتايجي كاملاً غير از آنچه كه منتظر ان هستند، مبدل مينمود، آن نيروي غير معيني را كه بعدها "پرويدانس" (مشيت الهي) و "سرنوشت" و غيره ناميدند چنين ميخواندند اين نيروي اسرارآميز بعدها شكل قابل درك تري به خود گرفت و اين را ما به حاكميت بورژوازی و سرمایه مدیونیم ، یعنی آن نخستین حاکمیت طبقاتي كه كوشيد علل و شرايط هستي خود را، به خودش توضيح بدهد.... " (1)
براي آنكه مسئلهي "جبر و اختيار" و طرز استنباط اين مسئله در كشور ما روشن گردد سودمند ميدانيم نخست از سير اين مفهوم در نزد اقوام گوناگون اطلاعي اجمالي بدست آوريم.
اين مطالعه نشان ميدهد كه مسئله، يك مسئلهي جهاني و همه بشري است، زيرا انعكاس واقعيت بغرنجي است كه انسان را احاطه كرده و وي شيفتهي آن بود از معمايش سردرآورد. حل مسئله گاه در نزد آدمي به كمك اساطير و روايات افسانهآميز انجام ميگيرد و گاه به كمك احكام صرفاً منطقي و احتجاجات فلسفي و كلامي، ولي به هر صورت مسئلهي واحديست كه اذهان را به خود مشغول داشته است. عامل و نيرومند كه به اصطلاحِ رسا و زيباي مولوي گاه "سبب سازي" و گاه "سبب سوزي" ميكرده، و به گفتهي انگلس ميتوانست "هر عملي را به نتائجي كاملاً غير از آنچه كه منتظر آن هستند" مبدل نمايد در كار بود و كنجكاوان ميخواستند از ماهيت اين عامل نيرومند و كيفيت عملش و دامنهي تأثيرش و وضع ارادهي آدمي در برابر او چيزهائي درك كنند. در انديشههاي ماقبل منطقي اين عامل نيرومند به عنوان سرنوشت مورد توجه انسان است.
يونانيها قضا و قدر را Moira و روميان Fatum ميخواندند و در اساطير يوناني و رومي مئيرا از زئوس و فاتوم از ژوپتر نيرومندتر است و خدايان چارهاي ندارند جز آنكه حكم وي را مجري دارند.
در شرق انديشهي فاتاليسم به ويژه در تعاليم دائوسيسم در چين بسط يافت مكتب دائو در قرنهاي 3-4 قبل از ميلاد پديد شد و كتاب اساسي اين مذهب "دائوده تسزين" نام دارد و به لائوتسه (لايوسيوس) فيلسوف و متفكر چيني منسوب است. دائو یعنی قانون عام که طبق آن نظام و هباء یعنی آراستگی و آشفتگی جهان انجام میگیرد. دائوسيست ها بر آن بودند كه دائو پايهي واقعي همهي اشياء است و در وراء ارادهي انساني قرار دارد و هستي در رقبه ي اوست. مردم بايد كوركورانه تابع دائو باشند و با آن مخالفت نكنند و در برابر دائو شيوهي تسليم و رضا در پيش گيرند، زيرا اگر در مقابل دائو مقاومت ورزند مساعي آنها ميتواند به نتايج كاملاً معكوس منجر شود. عاقلانهترين رفتار از جهت دائوسيسم عبارتست از كسب خردمندي از راه سكونت و آرامش روحي.
مفهوم Logos كه بعدها هراكليت بمثابه ی قانون كل پديدههاي كيهان بكار ميبرد و رواقيون همين مفهوم را به معناي "روح جهان" بكار بردند و ميگويند "لغت" عربي هم از همين واژه آمده، اقتباسي از دائو و نظاير اين نوع مفاهيم است كه در هند و ايران تداول و رواج داشت. رواقيون در واقع لوگوس را مانند دائو و مانند مئيراي خودشان معين كنندهي سرنوشتها ميشمردند و به همين جهت تبعيت كوركورانه و تسليم در مقابل سرنوشت از صفات مشخصي مكتب آنهاست.(2)
علاوه بر رواقيون يك سلسله از فلاسفه حتي برخی از فلاسفهي مادي يونان باستان كاملاً در تحت تأثير انديشهي فاتاليسم يعني اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر قرار داشتند. از آنجمله ميتوان از فيلسوف معروف مادي يونان قديم ذيمقراطيس (دمكريت) نام برد. دمكريت رابطهي علّي در جهان برقرار ميكند ولي مفهوم علّيت در نزد وي خصلتي فاتاليستي كسب ميكند، زيرا تصادف را كه در واقع وجود دارد، وي به مثابه "پديدهي بدون علت" منكر است و نفي ميكند و آن را تصوري ذهني و غير واقعي ميشمرد كه تنها جهل انسان را نسبت به علل ميپوشاند. لذا ضرورت و جبر در نزد اين متفكر بزرگ خصلتي مجرد و جنبهي "تعيين مسائل از پيش" و قضا و قدر به خود ميگيرد.
يا مثلاً لوسيوس آنه كوس سنه كا Seneca (65 ق.م. - 6 م) فيلسوف معروف رومي به نوبهي خود سخت معتقد به سرنوشت است. اين جملهي بسيار معروف از اوست:
يعني "سرنوشت خواستاران را رهنماست " Volentum fata ducunt , nolentum trahunt " ولي ناخواهندگان را ميكشاند"، لذا خير و صلاح بشر همانا در آنست كه با سرنوشت بسازد و بدان تابع شود، در قدرت ما نيست كه جهان را تغيير دهيم و يا زندگي سياسي و اجتماعي را عوض كنيم و همچنين از سير حوادث نبايد شكوه كرد و بايد راه رضا و تسليم را در پيش گرفت.
از فلاسفهي مشهور شرق ميتوان از وان چون (يا: چژون ژن) (27ـ97م) برجستهترين فيلسوف ماتريالست چين نام برد كه وي نيز به وجود سرنوشت از پيش تعيين شدهي انساني، سرنوشتي كه از زمان تولد آدمي معين است، معتقد بود، لذا آموزش وان چون به سختي جنبهي فاتاليستي داشت.
ترديد نيست كه در تمام انواع جهانبينيهاي مذهبي كه در ايران وجود داشته (كيش مزدائي كهن) مزده يسنه، مهرپرستي (میترائيسم) مانيگري، درست ديني مزدكيان، زروانيگري و غيره) انديشهي فاتاليسم يكي از انديشههاي رهنما و مسلط محسوب ميشود. شادروان صادق هدايت در مقالهي چند نكته دربارهي ويس و رامين متذكر ميشود:
"فلسفهي دين زرتشت براساس نجوم و تكوّن دنياست(؟) و جبري ميباشد. چيزيكه قابل توجه است اينكه فعل "برهينيتن" كه به معني بهره دادن و قضا و سرنوشت ميباشد در اينجا (يعني در ويس و رامين ـ 01ط0) بخوبي توضيح داده شده است:
جهان را زير فرمان آفريده است همه كاري به اندازه بريده است
كه نتواني ز بند چرخ جستن ز تقديري كه يزدان كرد رستن
نگر تا در دلت ناري گماني كه كوشي با قضاي آسماني
ز چرخ آمد همه چيزي نوشته نوشته با روان ما سرشته
نوشته جاودان ديگر نگردد برنج و كوشش از ما برنگردد (3)
آقاي پورداوود در "يادداشتهاي گاتها" توضيح ميدهد كه كلمهي بخش در اوستا به بهره يافتن از مصدر بگ Bag (فونت اوستا)است با واژهي بخت و برخ و بغ (فونت اوستا) به معناي خدا همريشه است(4). با اين ترتيب مابين كلمهي بغ، بخت، بهرهي فارسي و مفهوم "دائو"ي چيني و "مُيئرا"ي يوناني و "فاتوم" رومي نوعي شباهت معنا ميتوان جستجو كرد.
در كيش زرواني، زروان درنگ خداي و بيكران كه همان زمان و زمانه و به معناي مظهر قدرت سرنوشت و تقدير ازلي است، مانند "مُيئرا" ، در ميتولوژي يونان بالاتر از قدرت ايزدان و حتي اهورامزدا قرار دارد. در بندهشن شعر يازده هجائي مقفائي به زبان پهلوي در وصف زروان است كه H. S. Nyberg آن را يافته است. اين شعر با اين مطلع شروع ميشود:
زمان اوزومندتر هيچ هر دودامان
زمان هنداچك او كاري داتستان
(يعني زمان از هر دو جهان زورمندتر و اندازه و قاعدهي كليهي امور است).
مسلماً فاتاليسم زرواني ريشهي تفكر آن عده از ايرانيان بود كه پس از تسلط اسلام به دفاع از "جبر" در مقابل اختيار برخاستند و بدينسان به نبرد جبريه و قدريه ميدان دادند.
مجبّره و قدريه
آيات قرآني مسئلهي "جبر" و "اختيار" يا تفويض را ب�