عبدالرحيم طالبف تبريزي
"باری باید ایستاد ، یا کار را ساخت ، یا شهید راه وطن شد. در کارهای خطیر از این دو ، یکی ناگزیر است."
از نامه ی طالبف به میرزا ابوالقاسم آذر مرتضوی
عبدالرحيم طالبف تبريزي
(دوران زندگی و اندیشه ی وی)
نوشته:اط
روشنگران انقلاب بورژوازي ايران
در اين نوشته نگارنده لفظ روشنگر را براي واژهي آلماني Aufklärer و روسي Просветель و لفظ روشنگري را براي واژهي Aufklärung و روسي Просвещение در نظر گرفته است و براي اينكه معلوم شود از اين الفاظ چه معنا و مضموني در نظر است مختصري توضيح ضرور است.
در آستانهي انقلاب هاي بورژوازي در قرنهاي هفدهم و هجدهم در كشورهاي اروپاي باختري و آمريكا يك سلسله فلاسفه و انديشهوراني ظهور كردند كه به اصطلاح انگلس "سرها را براي انقلاب نوين روشن ميساختند"[1]. البته اين متفكرين انقلابي چنين ميپنداشتند كه در راه ايجاد نظامي مبتني بر عقل و عدالت مبارزه ميكنند ولي در واقع نظامي كه از تلاش آنها پديد آمد نظام سرمايهداري بود . از آن زمره اند در قرن هفدهم در هلند آكستا، هوگو گروتسيوس، باروخ سپينوزا و در انگلستان فرنسيس بيكن، هابس، جان لاك، و در قرن هجدهم تلاند و كالينس و هارتلي و پريستلي و در فرانسه ولتر و روسو و منتسكيو و هلوسيوس و ديدرو ، و در آلمان شلينگ و لسّينگ و هردر و گوته و در امريكا فرانكلن و جفرسن و امثال آنها. جنبشي كه اين مردان متفكر بهوجود ميآوردند چون به دفاع از معارف و علم و تجدد بود و منجر به تاراندن ظلمات خرافات و جهل و رخنهي فرو درك و دانائي ميشد جنبش "روشنگري" نام گرفت و خود اين افراد را هم "روشنگران" ناميدند.[2] جنبش روشنگري براي كليهي كشورهائي كه در آستانهي انقلاب بورژوازي قرار ميگرفتند تيپيك و پديدهاي است عام و پيدايش جنبش را بايد از قوانين تكرارپذير رشد نهضت انقلابي در كشورها دانست.
نگارنده متوجه است كه لفظ روشنگر درادبيات ما كمابيش به معناي ديگري (تقريباً به معناي توضيح دهنده) بكار رفته است. مثلاً در اين بيت زيباي مولوي:
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بي زبان روشنتر است
ولي به واسطهي قرابت كامل معنا و نيز بهمنظور استفادهي وسيعتر از اين تركيب زيبا كاملاً مجاز است كه ما اين لفظ را براي الفاظ اروپائي مذكور در فوق بهكار ببريم و از اين لحاظ فقر معادل مناسب را برطرف سازيم. البته متفكرين انقلابي ايران كه نقش روشنگر را داشتهاند مانند سيدجمال الدين اسدآبادي، ميرزا آقاخان كرماني، ميرزا عبدالرحيم طالبف، پرنس ملكم خان ناظم الدوله، ميرزا زين العابدين مراغهاي و غيره خود چنين عنواني را بر خويش ننهاده بودند و ميشد آنان را بنا به برخي اصطلاحات عصري "متجددين" يا "معارف پروران" خواند ولي الفاظ متجدد و معارف پرور رسا نيست و تمام معناي وسيع "روشنگر" را در بر نميگيرد. هدف از اين نوشته بررسي مختصر زندگي و انديشهي ميرزا عبدالرحيم طالبف يكي از برجستهترين (و شايد برجستهترين) روشنگر انقلاب مشروطهي ايران است. دربارهي زندگي و افكار ميرزا عبدالرحيم طالبف در اين اواخر تحقيقاتي انجام گرفته است. از آن جمله است شرح مختصر زندگي او به قلم علامه فقيد محمد قزويني در "وفيات معاصرين" منتشره در مجلهي يادگار و شرح ديگر زندگياش به قلم آقاي ايرج افشار منتشره در مجلهي يغما و نيز شرحي از افكار فلسفي وي در جلد پنجم "تاريخ فلسفه" چاپ فرهنگستان علوم شوروي. ما در اين نوشته از اين منابع و منابع ديگر تاريخي كه بدان اشاره خواهد شد به ضميمهي نوشتههاي خود طالبف براي معرفي اين متفكر ارزندهي ايراني استفاده ميكنيم.
دوران و زندگي طالبف
طالبف طي عمر طولاني خويش كه به هشتاد بالغ شد (1250 تا 1329 قمري موافق با 1831 تا 1910 ميلادي)[3] دوراني را گذراند كه بايد آن دوران رخنهي فوقالعاده بطئي ولي مستمر مناسبات سرمايهداري در اقتصاد فرتوت فئودالي ايران،دروان سلطهي روزافزون استعمار طلبان اروپائي بر حيات اقتصادي، سياسي و اجتماعي ما، دوران بحران عميق رژيم مستبدانهي سلطنتي، دوران بيداري مردم كشور از خواب ديرندهي قرون وسطائي شمرد. آن انقلاب دورانسازي كه در تمام مدت عمر طالبف در بطون جامعهي ما نضج يافت در اواخر عمر او درگرفت و ضربت سنگين بر مقررات و نظامات سنتي پوسيدهي جامعه ی ايراني وارد ساخت و آنرا وارد مرحلهي تازهاي از رشد كرد. بدينسان دوران تاريخي حيات طالبف از جهت تكامل داخلي كشور دوران سرشار از حوادث مهم بود.
اما در صحنهي جهاني نيز زندگي طالبف با يك سلسله وقايع بسيار مهم كه داراي اهميت شگرف تاريخي است مواجه بود. مانند پيدايش ماركسيسم، انقلابهاي بورژوا- دمكراتيك فرانسه و آلمان و ايتاليا، نخستين انقلاب رنجبري موسوم به كمون پاريس، انقلاب 1905 روسيه، پيدايش امپرياليسم، نضج و بسط نهضت كارگري و پيدايش حزب طراز نوين طبقهي كارگر و آغاز نهضتهاي رهائي بخش ملي در يك سلسله از كشورهاي مستعمره و وابسته و غيره و غيره.
همهي اين وقايع عظيم داخلي و خارجي در آئينهي تفكر طالبف انعكاس يافتند و در روح او اثرات عميق خود را باقي گذاشتند. طالبف كوشيد تا از ديدگاه انديشهها و انديشهوران مترقي عصر اين وقايع عظيم را درك و هضم كند و در اين كوشش تا حدودي موفق بود.
حاجي ملا عبدالرحيم طالبف فرزند استاد ابوطالب بن علي مراد نجار تبريزي است. وي در اوائل قرن نوزدهم در محلهي سرخاب تبريز پاي به جهان گذاشت و در عنفوان شباب يعني در شانزده سالگي به تفليس رفت و در خدمت محمد علي خان شيباني پيمانكار مشغول كار شد. تماس يك جوان پرشور آذربايجاني كه از خاندان تنگدست و زحمتكش برخاسته بود با محيط اجتماعي آن روز روسيه و آشنائي تدريجي با جنبش انقلابي اين كشور در تربيت روحي و عقلي طالبف اثرات ژرفي باقي گذاشت. طالبف در كشور اقامتگاه خويش شاهد تكامل سريع جنبش انقلابي مردم روسيه و پيدايش و قوام حزب سوسيال دمكرات كارگري روسيه بود و عميقاً تحت تأثير تعاليم روشنگران انقلابي روس مانند گرتسن، بلينسكي، دابروليوبف، چرنيشوسكي و متفكر بزرگ آذربايجان ميرزا فتحعلي آخوندف قرار گرفت. بهويژه بايد نقش اين متفكر را كه آثارش به هر دو زبان فارسي و آذربايجاني براي طالبف نزديك و مفهوم بود در تشكل جهانبيني طالبف تأييد نمود.
طالبف بخش عمدهي عمر خود را در تميرخان شورا پايتخت داغستان گذراند و در اين شهر با تمام قوا به مطالعه و تكميل دانش خويش و بهويژه انتقال افكار روشنگرانهي خود به زبان پارسي پرداخت.وي خود به اهميت نقش خود خواه از جهت فكري و خواه از جهت آنكه يكي از بانيان نثر سادهي فارسي معاصر است واقف بود و دراينباره مينويسد:
"از بركت كثرت مطالعه و زور مداومت، بعضي آثار مختصر به يادگار گذاشتم كه اخلاف بنده تكميل كرده بنده را مهندس انشاء جديد بدانند".[4]
طالبف آثار متعددي از كتب علمي و داستاني تأليف كرد مانند پندنامهي ماركوس، نخبه ی سپهري، سفينهي طالبي، كتاب فيزيك، رسالهي هيئت، مسالك المحسنين، مسايل الحيات و غيره و غيره كه بعضي از آنها در ايام زندگي او در تفليس يا اسلامبول با طبعي ممتاز به چاپ رسيد و در ايران پخش شد و شهرت فراوان يافت و گاه ارتجاع را وادار به واكنش براي جلوگيري از پخش اين آثار مينمود.[5]
طالبف در پايان عمر و پس از موفقيت مشروطه طلبان و سقوط سلطنت مستبدانهي محمد علي شاه از طرف مردم تبريز به عنوان وكيل دورهي اول مجلس شورا انتخاب شد ولي به عللي كه چندان روشن نيست (و با احتمال قوي پيري و ضعف) از حضور در مجلس خودداري ورزيد. بدينسان ملت ايران و بهويژه مردم تبريز با انتخاب طالبف به مساعي طولانيش درمورد تنوير افكار عمومي پاداش دادند. كارتويگ سفير روس در ايران در همان ايام گزارشي به دولت مطبوع خود فرستاد كه در آن به انتخاب طالبف اشاره شده است و از آنجا كه بهنظر ميرسد پژوهندگان ايراني زندگي طالبف از اين گزارش كه متعلق به آرشيو وزارت خارجهي روسيهي تزاريست بيخبر باشند ترجمهي بخشي از آنرا كه در مطبوعات شوروي نشر يافته و به طالبف مربوط ميشود ذيلاً ميآوريم.[6]
"رابطهي انقلابيون بهويژه در گيلان و آذربايجان با كميتههاي قفقاز را بايد امري مسلم دانست. بسياري از شبنامههائي كه در اينجا پخش ميشود و پرچمهائي كه با علامت عدالت، حريت، مساوات است در مطبعهي انقلابي باطوم چاپ ميگردد (نمونهي اين شبنامهها ضميمه است). وكلاء تبريز از راه قفقاز به تهران عازم شدند و همه با نمايندگان افراد مترقي مسلمان برخورد كرده اند. بين منتخبين از آذربايجان يك نويسندهي مسلمان ليبرال وجود دارد كه تميرخان شورا پايتخت داغستان را وطن دوم خود ساخته است. چنانكه بايد منتظر بود در نتيجهي اين روابط نزديك، يك عده مبلغين سياسي مسلمان آزموده از قفقاز به جانب ايران رهسپار گرديدهاند"[7] .
با آنكه بهقول كارتويگ طالبف (نويسدهي مسلمان ليبرال) پايتخت داغستان را وطن دوم خود ساخته بود علاقه به ايران و تبريز دمي در قلبش كاهش نپذيرفته بود. وي در مقدمهي جلد دوم سفينهي طالبي چنين نوشته است:
"من بنده كه سالهاست از وطن دور افتاهام، دست تقدير عنان به سوي غربت معطوف داشته است، به اقتضاي حب وطن(كه خود از ايمانست) پيوسته به ياد آن مشعوف بودهام" .
يا ميگفته است:
"بنده محب عالم و بعد از آن محب ايران و بعد از آن محب خاك پاك تبريز هستم. چه كنم حرف ديگر ياد نداد استادم."
در جلد پنجم تاريخ عمومي فلسفهي نشريهي فرهنگستان علوم اتحاد شوروي ارزيابي عالي و كاملاً درستي از فعاليت فكري روشنگران انقلاب مشروطيت ايران بهطور اعم و عبدالرحيم طالبف بهطور اخص داده شده است. اين ارزيابي به قرار زيرين است:
"فعاليت طالبف و ديگر روشنگران ايراني در تاريخ ايران اهميت بزرگي داشت زيرا به امر مبارزه براي از ميان بردن عقبماندگي اقتصادي و سياسي و فرهنگي ايران كمك كرد. نظريات اجتماعي و سياسي و فلسفي روشنگران ايراني ايدئولوژي بورژوازي را غني ساخت. اين ايدئولوژي در دوران انقلاب ايران (1905- 1907) در شرايط مبارزهي حاد سياسي بين طبقات منسوخ و طبقهي در حال ظهور- يعني بورژوازي- نقش مترقي مهم ايفاء نمود."[8]
نظري به انديشههاي فلسفي و اجتماعي طالبف
براي ترتيب و تبويب انديشههاي فلسفي طالبف بررسي و غوررسي كامل آثار وي ضروري است ولي براي آنكه نمونهاي از اين انديشهها به دست داده باشيم بر اساس دو اثر معروف او يعني "سفينهي طالبي" (يا "كتاب احمد" چاپ اسلامبول، سال 1311 قمري) كه طالبف در سال 1890 ميلادي (1268 شمسي) تأليف كرده و كتاب "مسالك المحسنين" (چاپ قاهره، سال 1323 قمري) كه طالبف در سال 1904 (1282 شمسي) تأليف نموده است برخي افكارش را توضيح ميدهيم.
جهانبيني طالبف يك جهانبيني مادّيست بدين معنا كه وي به واقعيت و عيني بودن جهان و معتبر بودن محسوسات و معلومات ما و اينكه اين جهان مادّيست باور دارد. طالبف سراپاي جهان مادي يا به قول او "هرچه در عالم خلقت هست" را مركب از ذرات ميدانست و تنوعي را كه در جهان مادي وجود دارد به نوع ارتباطات اين ذرات با یكديگر مربوط ميكرد يعني تنوع كيفي را به اختلافات كمّي وابسته ميشمرد. خود وي در كتاب سفينهي طالبي دراينباره چنين مينويسد:
"اين را هم بايد بداني كه جميع اجسام مايعه و غير مايعه و هرچه در عالم خلقت هست همه از ذرات است و هر ذرّه جزئي، در خواص و ارتباط با هيئت كليهي خود شريك ميباشد و شدت و ضعف پيوستگي اين ذرات در اجسام متفاوتست."[9]
ذرات وجود بهنظر طالبف تنها به هم پيوسته و وابسته نيستند بلكه در سير تحولي ابدي هستند و در نتيجهي تركيب با يكديگر اشكال نو به نوي عرضه ميدارند و اشكال كهنه را از صحنه ميرانند ولي با آنكه چيزي پديد و چيزي محو ميشود با اين حال مايهي هستي و وجود باقي است و آنچه كه بر دفتر هستي ثبت گرديده است محال است محو شده و به ديار عدم صرف برود. طالبف اين انديشهي درست "بقاء ماده" را در كتاب مهم خود مسالك المحسنين به شكل زيرين افاده ميكند:
"كليهي موجودات دفتريست كه در صفحات او سير لمحهي ذرات، از قدم به حدوث و از غيبت به شهود ثبت ميشود و هر چه ثبت شد محو او محال است."[10]
به همين جهت طالبف "كائنات" را داراي نيروي جنبش دروني و تغيير يا به قول خود او استعداد استحاله و ايجاد صور و اجسام ديگر ميداند.[11] بهنظر او "جسد كبير موجودات هر لمحه به واسطهي همان قانون استحاله تغيير مييابد".[12] طالبف مفاهيم "تغيير" و "حركت" را همسنگ ميشمرد و پس از آنكه تغيير دائمي جسد كبير موجودات و استحالهي لايزال آنرا متذكر ميگردد به درستي نتيجه ميگيرد كه:
"همهي موجودات متحرك است. اگر ساكن بود تغيير نمييافت."[13]
منظرهي كلي طالبف از جهان مادّي، منظرهاي كه وي به بركت مطالعهي علوم طبيعي و باور بدانها، توصيف ميكند منظره اي واقعي است. طالبف برخلاف بسياري از همعصران كه علوم جديد را منكر بودند به صحت اين علوم و اسلوب پژوهش آنها ايمان داشت و بر آن بود كه علم در تاريخ مبارزه با كساني كه در برابرش مقاومت ميورزند سرانجام پيروزي كامل بهدست ميآورد. وي بارها اين ايمان و ايقان خود را به علم متذكر ميشده است. از جمله در سفينهي طالبي مينويسد:
"بيشتر رجال وطن ما تا مطلبي مخالف نفع شخصي يا خارج از حيطهي ميزان فهم قاصر خودشان شنيدند بيتحاشي منكر ميشوند و بيهوده و بياصل و معني ميشمرند. علم با عقلهاي كامل و بالغ نيز متصل ميستيزد تا غالب شود."[14]
اعتقاد به علم و پيروزي نهائي آن طالبف را وا میداشت كه نه تنها به مسائل كلي فلسفي بلكه به مسايل اجتماعي نيز با نظر ديگري بنگرد و پديدههاي مختلف اجتماع را از زاويهي تفسيرات قرون وسطائي مطالعه نكند، بلكه برخورد تازهاي با آنها داشته باشد و آنها را از زاويهي علم، از زاويهي ديد جامعههاي تكامليافتهتر و جهانبينيهاي مبتني بر دانش عصر تحت بررسي قرار دهد.
در زمينهي عقايد مذهبي طالبف گرايش به جانب "دئيسم" داشت يعني در عين قبول مبدأ و خالق كل براي كائنات دخالت آن مبدأ را در امور طبيعت منكر بود. همانطور كه پانتهئيسم و وحدت وجود در شرايط قرون وسطي شكل مساعدي براي مقابله با سكولاستيك اسلامي بود، دئيسم در دوران فروريختگي فئوداليسم و ظهور جامعهي نوين چنين شكل مساعدي محسوب ميشد.[15] مثلاً هنگامي كه طالبف ضمن يك سلسله "الواح" دركتاب "مسالك المحسنين" به قول خودش مبادي و اساس "شريعت روح اله" را شرح ميدهد از زبان خالق چنين مينويسد:
"بعد از آنكه زمين مسكن تو با ساير فلك تكوين خود را تكميل نمود، قوهي انبات به او دادم. هواي نسيمي به دور او پيچيدم. فصول اربعه را مقرر داشتم. در هواي نسيس تشكيل برف و تگرك و تموج خلق كردم. آنوقت كرهي زمين را مثل سايرين استقلال دادم كه در مدار خود بگردد. هرچه دارد به خود بدهد و از خود بگيرد."[16]
در عبارات "كرهي زمين را مثل سايرين استقلال دادم" و "هرچه دارد به خود بدهد و از خود بگيرد" انديشهي دئيستي طالبف بروز ميكند: خداوند جهان را آفريد ولي آن را مستقل ساخت تا خود گردانندهي كار خويش باشد.
خود مذاهب را نيز طالبف مجموعهي شرايع وضع شده از طرف خداوند و فرستادگانش نميداند، بلكه آنها را پديدههاي تاريخي كه در دوران معيني از مراحل تكامل فكر و تمدن بشري بهوجود آمدهاند ميشمرد و در اين باره در "سفينهي طالبي" مطلب را به اين شكل افاده ميكند:
"در نظر اول معلوم ميشود كه سكنهي دورهي سنگ عقيده و مذهب و آداب و رسوم نداشتند و چون بهائم ازدواج دختر و خواهر را جائز ميشمردند و از تعليم وكتاب بيخبر بودند. در دورهي برنزي معبدها ساخته شده، مردم خدائي از سنگ و فلز براي خود تراشيدهاند، عقيدهاي داشتند، بيم و اميدي در حيات آنها طلوع نمود و به قدر وسعت فهم خودشان عالم ديگري براي بعد از مرگ خودشان نقشه زدند."[17]
عليرغم اين نظريات و با آنكه طالبف قوانين موجود مذهبي را كهنه ميداند و بر آنست كه بايد قوانين جديدي ايجاد كرد،[18] داراي يك سلسله ناپيگيريهاي جدي فكري نيز هست. مثلاً خواب را يك امر مافوق الطبيعه مي شمرد و آنرا از جهت ماترياليستي غيرقابل تعبير ميداند، بر آنست كه جهان ديگري غير از اين عالم وجود دارد و قوانين خلقت همه بر روي تناسب و ارتباط و براي غايت خاصي است يعني با قبول "غايت" در وجود ناچار زمينهي اثبات "مبدأ" را محكمتر ميكند.
مسايل اجتماعي مطروحه در آثار طالبف نسبت به مسائل عمومي جهانبیني و مذهبي، جهت باز هم روشنتر و مترقيتري را در انديشهي طالبف نشان ميدهد. ولي حتي در سال تأليف سفينهي طالبي يعني در سال 1890 نقش كشورهاي استعماري غرب را با عمق و دقت كامل تشخيص ميداد و هموطنان خود را از اينکه آلت دست آنان قرار گيرند بر حذر ميداشت. طالبف در همين ايام چنين مينوشت:
"اكثر متمولين اين مغربيان متمدن نماي خوشظاهر و خليق، مثل موش صحرائي دور عالم ميگردند و هرجا آكندهي جديدي از حبوبات ثروت پيدا كنند همراهان خود را دعوت ميكنند به هر حيلهي روباهي كه ممكن باشد رخنه بر آن آكنده بياندازند و در مدت قليلي هرچه هست و صد سال ديگر خواهد بود، بيرحمانه بپردازند. بعد از آن بهصورت انسان برآيند و از مراعات حقوق ديگري و آزادي و برابري الحان خوشايندي بسرايند و حل و تصفيهي مسائل متنازعه را مطلق در قوهي خود و ضعف ديگري شناسند."[19]
پس از توصيف رسا از اسعمارطلبان غرب طالبف نتيجه ميگيرد:
"هر ملتي كه رجال متنفذ او زودباور و لين العريكه و بي علم و بي تجربه و طلادوست باشند با سرپنجهي صيدافكن شاهين اقتدار استرلينگ و روبل و دلار و فرانك زودتر از ديگران شكار مينمايند."[20]
نه تنها دربارهي طرد و نفي استعمار بلكه در مسئلهي جنگ و صلح نيز طالبف انسانيترين نظريات را عرضه ميدارد. عشق طالبف به صلح گاه به ظاهر تا حد پاسيفيسم[21] ميرسد ولي با اين حال بايد متوجه بود كه در اواخر قرن نوزدهم و در دوران "صلح مسلح" طرف تيز انتقاد طالبف صرفاً و صرفاً متوجه ی جنگهاي غاصبانهي امپرياليستي است و اِلّا او در موارد ديگر صریحاً "حفظ وطن" را وظيفهي مقدس ابناء "بشر" ميداند و سپاهيگري را بهخاطر دفاع از حقوق وطن و خلق ضرور ميشمرد. ولي طالبف از اينكه ميلياردها ثروت انساني و ميليونها نفوس بشري بهخاطر اجراء مطامع سرمايهداران و براي جهانگيري و غصب اراضي ديگران تلف شود، رنج ميبرد. وي مينويسد:
"مگر وطن ما يا وطن ديگران براي اينست كه عموم سكنه حامل شمشير و تفنگ و نيزه بشوند، معتادِ نشست و برخاست فنون حربيه باشند، در معلمخانهها عوض علم و تمدن ، عادات بهائمي و وحشیگري را تحصيل نمايند. جوانان ملت را كه در عين شباب بايست مباشر اعمال نافعه بوده و روز خود را مصروف زراعت و فلاحت و ازدياد معيشت خود و بستگان خود نموده به تعميرات تمدن مشغول گردند، در سربازخانهها چون ماكينهي بيروح تعليم آدمكشي بدهند و مبالغي از ثروت ملي صرف نموده نگه دارند كه هنگام اقتضاء يعني براي نيل به مقاصد فاسدهي شخصي يا جهانگيري به خرابي ممالك و ويراني آباديها و قتل ابناي جنس خود مأمور كنند."[22]
طالبف مطمئن است كه جنگ به مثابه ی يك پديدهي غيرعادي در زندگي انساني روزي از ميان خواهد رفت. شكي نيست كه طالبف متوجه نيست كه لازمهي از ميان رفتن جنگ از ميان رفتن آن نظامات طبقاتي ظالمانهاي است كه جنگهاي غيرعادلانه را تحميل ميكنند و جنگهاي عادلانه را به ضرورت مقدسي بدل ميسازد. ولي خود اين مسئله كه طالبف به پيروزي خرد سالم انساني باور دارد و آرزومند است كه نيروهاي انساني و بودجههاي هنگفتي كه صرف تدارك جنگ ميشود صرف آباداني عالم و آبياري صحراهاي لم يزرع گردد خود نكتهي دلكش و دلپذيري در انديشهي اوست. در "سفينهي طالبي" در همانجا كه به تقبيح جنگ ميپردازد پيروزي آتي صلح را بدين نحو توصيف مينمايد:
"دور نيست كه به بركت انتشار و استقرار قوانين تمدن و تعميم معارف، دول روي زمين اين بساط وحشتانگيز را وقتي برچينند و در نقطهي مركزي دنيا عمارت بزرگتر از همهي عمارات عاليهي با شكوه عالم به اسم "دربار عالي فيصل امور جمهور" برافرازند، كنگرههائي تشكيل دهند و از همهي طوايف و ملل اعضائي انتخاب كنند و مسائل متنازعهي بين المللي را در آن محضر عدل و داد حل و تصفيه نمايند و اين همه لشگر كه الآن در يك ماه تا چهل كرور حاضر ميدان جنگ ميشود و نصف اين عده دايماً در سربازخانهها مقيم و منتظر صدور امر خرابي و ويراني عالم هستند مشغول تكثير ثروت طبيعي از كشتكاري و آبياري صحراهاي لميزرع بشوند."[23]
دربارهي اين آيندهي صلحآميز طالبف عقايد و نظريات مشخصي ذكر ميكند. در "مسائل الحيات" تصريح مي كند وقتي صلح در عالم مستقر شد فدراسيون كبير "جمهوري سرخ" برقرار خواهد شد و اهالي عالم اعضاء يك خانواده ميشوند.[24] در واقع طالبف از "سوسياليسم" به مثابه ی يك تئوري علمي مطالبي شنيده و ميدانست و آيندهي بشريت را يك آيندهي سوسياليستي ميشمرد. دربارهي سوسياليسم مثابه ی يك علم طالبف در مسالك المحسنين چنين مينويسد:
"بعد از آنكه علم سوسياليسم (يعني علم اصلاح حالت فقرا و رفاهيت محتاجين) منتشر گشت و مردم فهميدند كه تكاليف نفوس بايد درخور استطاعت و استعداد آنها باشد،[25] كارهاي عالم صورت ديگر گرفت. مخاطرات و محظورات از ميان برخاست. در اعمال و اقوال معني منظور است نه صورت."[26]
طالبف شايد در نتيجهي تماس با سوسيال دمكراتهاي انقلابي قفقاز مطالبي دربارهي تعاليم سوسياليسم علمي كه وي آن را به مثابه ی علم اصلاح حالت فقرا و رفاهيت محتاجين تعريف ميكند (تعريفي كه براي دوران وي وزين و جالب است) شنيده و يا خوانده بود. آنچه كه مسلم است استنباط طالبف از اين علم انقلابي هنوز دقيق نبود منتها وي با آن روح انساندوست و دمكراتمنش خود به اين دانش انقلابي نوين علاقه ميروزيد و به پيشگوئيهاي آن دربارهي آيندهي انسانيت باور داشت. به همين جهت است كه وي دربارهي اين آينده چنين مينويسد:
"اختلاف صوري به اتحاد معنوي تبديل گردد. هركس صلاح خود را در صلاح غير داند و محبت ديگري را محبت خود شناسد. بساط مدنيت چيده شود و رياست عدل و صدق استقرار يابد. قضاوت و اقامهي شهود لازم نگردد و نقض اقوال و عهود از كسي سر نزند."[27]
دشمني با استعمار، علاقه به صلح و سوسياليسم، باور به آيندهي مسعود انسانيت چنين است محتوي تفكر اجتماعي طالبف. در پرتو همين نظريات مترقي مسائل اجتماعي ميهن خود ايران را نيز حل ميكند و يك سلسله نظريات ابراز ميدارد كه تا امروز نيز فعليت و اهميت خود را حفظ كرده است و با خشم تمام چنين مينوشت:
"مگر سلاطين عالم را طغراي سلطاني از آسمان نازل شده؟ مگر خداي بزرگ صد سايهي بيوجود دارد؟ مگر از تاريخ نميداني كه مؤسس آنها چپاولچي آشوبگر، دلير يا رجال صاحب تدبير بودندكه اخلافشان هزار سال سلطنت دنيا را مالك شدند."[28]
نكتهاي كه دموكراتيسم عميق انديشههاي اجتماعي طالبف را نشان ميدهد دشمني او با نظام ملاكان فئودال است. وي با صراحت طرفدار اصلاح ارضي و برانداختن نظام فئودالي است و نظر خود را به روشني بيان ميدارد:
"بعد از اين نبايد در ايران ملاك باشد. همهي اراضي شخصي يا خالصهي ديوان بايد به تبعه فروخته شود كه خود تبعه مختار و مالك باشد."[29]
نكتهي جالب ديگري كه ميتوان از انديشههاي ترقيخواهانهي طالبف نقل كرد درك عميق او از شيوهي كسب و اتخاذ تمدن اروپائي است. در دوران طالبف اروپا در ربقهي سرمايهداري بود و طالبف به واسطهي زندگي در روسيه و مسافرت به آلمان و مطالعهي مسائل اجتماعي ميدانست كه همه چيز اين تمدن فرنگي را نبايد كوركورانه تقليد كرد، بلكه در اخذ آن بايد اسلوب نقادانه و سنجيدهاي داشت. طالبف اين نكتهي مهم را در مسالك المحسنين به اين شكل افاده مي كند:
"از هيچ ملت جز علم و صنعت و معلومات مفيد چيزي قبول نكني. تقليد ننمائي، يعني در همه جا و هميشه ايراني باشي و از بركت علم و معاشرت ملل خارجه بفهمي، حالي شوي كه مشرق زمين غير از مغرب زمين است. از آنها جز نظم ملك چيزي استفاده نكني مبادا شعشعهي ظاهري آنها ترا بفريبد، مبادا تمدن مصنوعي (يا وحشيت واقعي آنها) ترا پسند افتد."
آنچه كه طالبف وحشيت واقعي غرب مينامد همانا نظام جابرانهي سرمايهداري و استعماري است، زيرا طالبف در واقع مايل است اخذ علم و صنعت و معلومات مفيد غرب در درون جامعهي عادلانهاي به عمل آید كه در آن رفاه محتاجان و اصلاح حال فقرا كاملاً ملحوظ و مراعي است.
انديشههاي طالبف در افكار انقلابيون ايران و بهويژه در افكار عدهاي متفكرين دموكرات انقلابي نسل بعد (از خياباني گرفته تا كسروي) تأثير عميق داشت. مسلماً طالبف از برجستهترين روشنگران انقلاب مشروطيت ايران و از رجال درخشان تاريخ تفكر مترقي كشور ماست. و جا دارد كه براي شناختن و شناساندنش مساعي بيشتري مصروف گردد.
***
[1] - مارك و انگلس، منتخبات به زبان روسي، جلد2، صفحهي 107، سال 1955
[2] - در فرانسه به آنها عنوان " Les Philosoph de lumiére " داده شد.
[3] - در "تاريخ فلسفه" جلد پنجم صفحهي 50 تاريخ تولد و وفات طالبف به ترتيب 1855 و 1910 ثبت شده است به اتكاء تصريح شادروان قزويني در "وفيات معاصرين و آقاي ايرج افشار تاريخ 1855 اشتباه به نظر ميرسد.
[4] - از نامه به ميرزا يوسف اعتصام الملك مورخ 16 رمضان 1314 (نقل از مقالهي اقاي افشار)- شادروان قزويني در "وفيات معاصرين" نظر معتبر خود را دربارهي نقش طالبف در شيوهي نگارندگي زبان پارسي به طريق زيرين بيان ميدارد: "وي يكي از نخستين نگارندگان فارسي است كه ابناء وطن خود را به تأليف رمانهاي علمي و تئاتر و ترجمهها از علوم و فنون و صنايع عصريه و مكارم اخلاق به زبان ساده آگاه كرد و اين امر روز بروز بر اعتبار و منزلت او نزد همه ميافزود (ر.ك. به مجلهي يادگار سال پنجم شمارههاي 4 و 5).
[5] -مرحوم سروي نقل ميكند كه شيخ فضل الله نوري قرائت كتاب "مسالك المحسنين" طالبف را ممنوع ساخته بود.
[6] - اين گزارش از كتاب "انقلاب ايران 1905- 1911 " تأليف پرفسور ايوانف ايرانشناس شوروي صفحات 144-145 ترجمه شده است.
[7] - بهار در "سبكشناسي" جلد سوم، صفحات 371 و372 نقش روشنگران ايراني قفقاز را بدين نحو بيان ميكند: "در قفقاز نيز افرادي از ايرانيان پيدا شدند مانند ميرزا فتحعلي آخوندزاده، طالبف و حاج زين العابدين مراغه كه نگران اوضاع ايران بودند و خود به اصول تمدن جديد آشنا و مايل به آشنائي ديگران. مقاله و تئآتر نويسي و كاغذ پراني از داخل و خارج آغاز گرديد."
[8] - تاريخ فلسفه، چاپ روسي، جلد پنجم، صفحهي 513
[9] - سفينهي طالبي ، صفحهي 115
[10] - مسالك المحسنين ، صفحهي 16
[11] - (3) و (4) و (5) همانجا
[14] - سفينهي طالبي، صفحهي 217
[15] - مؤلفين "تاريخ فلسفه" در فوق نيز دئيسم طالبف را تصريح ميكنند و مينويسند: " نظريات فلسفي طالبف متناقض است. وي بين ايدهآليسم و ماترياليسم نوسان داشت. او دئيست بود و به خداوند خالق جهان اعتقاد داشت ولي دخالت روزانهي خداوند را در زندگي طبيعت و جامعه نفي مينمود. دئيسم در شرايط ايران فئودال يكي از اشكال مساعد براي مقابله با سكولاستيك اسلامي بود. (تاريخ فلسفه، چاپ روسي، جلد پنجم، صفحهي 511)
[16] - مسالك المحسنين، صفحهي 15
[17] - سفينهي طالبي، صفحهي 63
[18] - رجوع كنيد به "مسالك المحسنين" ، صفحهي42و 43
[19] - سفينهي طالبي، صفحهي 227
[20] - سفينهي طالبي، صفحهي227
[21] - پاسيفيسم يعني نفي و انكار هر نوع جنگ حتي جنگهاي عادلانه (مانند جنگهاي دفاعي و انقلابي).
[22] - سفينهي طالبي، صفحهي 143 (ماكينه در اين نقل قول يعني ماشين).
[23] - سفينهي طالبي، صفحهي 144
[24] - مسائل الحيات، چاپ تفليس، 1906، صفحهي 37 (به نقل از جلد پنجم "تاريخ فلسفه" چاپ روسي)
[25] - قاعدتاً منظور طالبف اين اصل جامعهي سوسياليستي است كه از هركس به اندازهي استعدادش، به هر كس به اندازهي كارش. طالبف اين فرمول را بهطور مبهم فهميده و به همانسان نقل ميكند.
[26] - مسالك المحسنين، صفحات 4 و5
[27] - مسالك المحسنين، صفحهي19
[28] - همان كتاب، صفحهي 11