رئوس نظريه روانكاوى 3
بخش سوم
ثمره نظرى
فصل 8
دستگاه روان و دنياى بيرون
بايد متذكر شوم تمام كشفها و فرضيههاى عامى كه در فصل اول مطرح كردم، از راه تحقيقات پُرزحمت و مبسوطى به دست آمدند كه نمونهاش را در فصل پيشين عرضه داشتم. اكنون چه بسا بخواهيم با ارزيابىِ آنچه از راه اين قبيل تحقيقات به دانش ما افزوده شده، به بررسى راههايى بپردازيم كه براى پيشرفتهاى بيشتر در برابر ما وجود دارند. در اين زمينه شايد از اين حقيقت شگفتزده شويم كه ما در موارد بسيار متعددى ناگزير از مرزهاى علم روانشناسى فراتر رفتهايم. آن پديدههايى كه ما مورد پژوهش قرار دادهايم، فقط به حوزه روانشناسى محدود نمىشوند، بلكه همچنين واجد جنبهاى آلى و زيستشناختى هستند. به همين سبب، در روند تلاشهايمان براى پرداختن نظريه روانكاوى، به برخى كشفهاى زيستشناسانه مهم نيز نائل آمدهايم و لاجرم فرضيههاى زيستشناسانه جديدى را تدوين كردهايم.
اما در اينجا بحثمان را فعلاً به حوزه روانشناسى محدود مىسازيم. ديديم كه از ديدگاه علمى نمىتوان بين وضعيت روانىِ بهنجار و وضعيت نابهنجار مرز مشخصى تعيين كرد. لذا هر گونه تمايز بين اين دو وضعيت، گرچه بهلحاظ عملى مهم است، اما صرفا ارزشى متعارف دارد. بدينسان اين موضوع را محرز ساختهايم كه از راه مطالعه اختلالهاى روانى مىتوان حيات بهنجارِ ذهن را شناخت. اگر اين حالات بيمارگونه ــ يعنى روانرنجورى و روانپريشى ــ علتهايى معين داشتند و همچون عواملى بيرونى بر فرد اثر مىگذاشتند، آنگاه ديگر نمىشد با بررسى آنها حالات بهنجار را شناخت.
تحقيق در خصوص اختلال ذهنى به هنگام خواب ــ كه كوتاه و بىضرر است و در واقع كاركردى مفيد دارد ــ راهگشاى ما براى فهم آن دسته از بيماريهاى ذهنى بوده است كه دائمى و براى حيات زيانآور هستند. اكنون به جرأت مىتوانيم مدعى شويم كه توانايىِ روانشناسىِ ضمير آگاه براى فهم نحوه كاركرد بهنجارِ ذهن، بيش از توانايىِ آن براى فهم رؤياها نيست. معلوم شده است كه يگانه منبع اين نوع روانشناسى ــ يعنى دادههاى ادراك آگاهانه نَفْس ــ نه براى پى بردن به كُنه پيچيدگى و كثرت فرايندهاى ذهن به هيچ وجه كفايت مىكنند و نه براى آشكار ساختن ارتباطهاى درونىِ اين فرايندها و لذا شناخت عوامل ايجاد اختلالهاى آنها.
ما اين فرضيه را اختيار كردهايم كه دستگاه روانى واجد بُعدى مكانى است، به نحو مقتضى تركيب يافته و از ضرورتهاى زندگى ناشى شده است، همان ضرورتهايى كه در مقطعى خاص و تحت شرايطى خاص موجب پيدايش ضمير آگاه مىگردند. فرضيه يادشده اين امكان را برايمان فراهم كرده است كه روانشناسى را بر شالودهاى مشابه با شالوده هر علمِ ديگر (همچون فيزيك) بنا كنيم. علم ما نيز مسألهاى مانند ساير علوم دارد: در پس خصايص (ويژگيهاى) موضوع مورد بررسيمان كه بهطور مستقيم ادراك مىشوند، مىبايست چيزى ديگر بيابيم كه از قابليت ادراكىِ خاصِ اندامهاى حسىِ ما مستقلتر است و به آنچه مىتوان وضعيت واقعىِ امور پنداشت شباهت بيشترى دارد. ما تصور نمىكنيم كه بتوان به اين مورد دوم دست يافت، زيرا پيداست كه تمام استنتاجهاى جديدمان را بايد بر حسب زبانِ ادراك بيان كنيم، زبانى كه به هيچ وجه نمىتوانيم خود را از آن برهانيم. ليكن اس و اساس و محدوديت دانش ما نيز دقيقا در همين موضوع نهفته است. درست مثل اينكه در فيزيك بگوييم: «اگر مىتوانستيم پديدهها را با وضوح كامل ببينيم، درمىيافتيم كه آنچه در ظاهرْ يك جسمِ جامد است، از ذرههايى با فلان شكل و فلان اندازه تشكيل گرديده كه فلان موقعيتِ نسبى را دارند.» دراين ميان، مىكوشيم كارايىِ اندامهاى حسىمان را با مساعدتهاى تصنعى تا بيشترين حد ممكن افزايش دهيم. اما چنانكه حدس مىتوان زد، اين قبيل كوششها هيچيك در نتيجه نهايى تأثير نمىكند. واقعيت همواره «ناشناختنى» باقى مىمانَد. ثمرهاى كه تحقيق علمىِ ما از ادراكهاى اوليه حسى آشكار مىسازد، بصيرتى است درباره ارتباطها و روابط متقابلى كه در دنياى بيرون وجود دارند و مىتوانند بهطور قابل اطمينانى در دنياى درونىِ انديشه ما بازآفرينى يا منعكس شوند. شناخت اين ارتباطها و روابط متقابل ما را به «شناخت» چيزى در دنياى بيرون قادر مىسازد، چيزى كه مىتوانيم آن را پيشبينى و احتمالاً دگرگون كنيم. روش كار ما در روانكاوى، بسيار مشابه است. ما شيوههايى فنى براى پاسخ به ابهامهاى موجود درباره ضمير آگاه يافتهايم و آن شيوهها را درست همانگونه به كار مىبريم كه يك فيزيكدان از آزمايش استفاده مىكند. در اين شيوه، برخى از فرايندهايى را كه به خودى خود «ناشناختنى» هستند استنتاج مىكنيم و آنها را در ميان فرايندهايى كه برايمان خودآگاهاند درج مىكنيم. براى مثال، اگر بگوييم: «در اين مرحله، خاطرهاى ناخودآگاه به ميان آمد»، منظورمان اين است كه: «در اين مرحله، اتفاقى افتاد كه اصلاً نمىتوانيم آن را درك كنيم، اما اگر به ضمير آگاهمان راه يافته بود، در توصيفش صرفا مىتوانستيم بگوييم كه فلان و بهمان است.»
دلايل ما براى اين استنتاجها و درج كردنها و نيز ميزان قطعيتى كه برايشان قائل هستيم، البته مىتوانند در هر مورد جداگانهاى مورد انتقاد قرار گيرند. همچنين نمىتوان منكر شد كه تصميمگيرى [ درباره اين استنتاجها و درج كردنها ] غالبا كارى فوقالعاده دشوار است و عدم توافق روانكاوان نيز مبيّن همين دشوارى است. دليل اين امر، بىسابقه بودن اين مسأله (به عبارت ديگر، فقدان آموزش) است. ليكن علاوه بر اين، خودِ موضوع نيز واجد عنصرى خاص است، زيرا در روانشناسى ــ برخلاف فيزيك ــ ما در همه موارد به امورى نمىپردازيم كه صرفا علاقهاى علمى و خنثى برمىانگيزند. از اين رو، خيلى تعجب نخواهيم كرد اگر يك خانم روانكاو كه به اندازه كافى به شدتِ قضيبطلبىِ خود متقاعد نشده است، به اين موضوع در بيمارانش آنچنان كه بايد اهميت ندهد. ليكن اين قبيل خطاها كه منشأ فردى دارند، در نهايت چندان مهم نيستند. اگر كتابهاى درسىِ قديمى درباره نحوه استفاده از ميكروسكوپ را مرور كنيم، حيرت خواهيم كرد كه در اوايلِ رواج اين دستگاه چه شروط غيرمعمولى را در خصوص شخصيت استفادهكنندگان از آن قيد مىكردند، شروطى كه امروزه هيچيك مطرح نيستند.
در اينجا نمىتوانم توصيفى جامع از دستگاه روان و فعاليتهايش به دست دهم. از جمله موانع ارائه چنين توصيفى اين است كه روانكاوى هنوز مجال نداشته است تا همه كاركردهاى روان را بهطور يكسان مورد مطالعه قرار دهد. به همين سبب، به جمعبندىِ مشروحِ توضيحى كه در فصل آغازين ارائه كردم، بسنده مىكنم.
بر اساس آنچه گفته شد، اُس و اساس حيات ما را كنشگر روانىِ پُرابهامى به نام «نهاد» تشكيل مىدهد كه هيچ مراوده مستقيمى با دنياى بيرون ندارد و صرفا به واسطه كنشگرى ديگر مىتوان آن را شناخت. درون اين «نهاد»، غرايز آلىِ انسان عمل مىكنند كه خود متشكل از آميزهاى از دو نيروى بنيادين (اروس و ويرانگرى) به نسبتهاى متفاوتاند و بر مبناى رابطهشان با اندامها يا نظامِ اندامها، از يكديگر متمايز مىشوند. اين غرايز يك ميل بيشتر ندارند و آن ارضاء شدن است، ارضائى كه توقع مىرود از تغييرات معينى در اندامها به كمك مصداقهاى اميال در دنياى بيرون حاصل آيد. ليكن ارضاء بىدرنگ و بىپرواى غرايز، آنگونه كه «نهاد» مىطلبد، غالباُ به تعارضهايى پُرمخاطره با دنياى بيرون و نيز به نابودى منتهى مىشود. «نهاد» به هيچ وجه نگران بقاء نيست و هيچ اضطرابى ندارد؛ يا شايد صحيحتر است بگوييم كه «نهاد» گرچه مىتواند عناصر حسىِ اضطراب را ايجاد كند، اما قادر به استفاده از آنها نيست. آن فرايندهايى كه در عناصر مفروضِ روان در «نهاد» ــ يا بين آن عناصر ــ امكانپذير هستند (فرايند نخستين)، با آن فرايندهايى كه از راه ادراك آگاهانه در حيات فكرى و عاطفىِ خويش مىشناسيم، بسيار تفاوت دارند. همچنين، گرچه منطقْ برخى از اين فرايندها را نادرست مىداند و مىخواهد آنها را ساقط كند، اما اين فرايندها تابع محدوديتهاى انتقادىِ منطق نيستند.
«نهاد» از دنياى بيرون منقطع است و دنياى ادراكىِ خودش را دارد. با دقتى فوقالعاده تغييرات خاصى در درونِ خود را تشخيص مىدهد ــ بهويژه نوسانهاى تنش بين نيازهاى غريزى را ــ و اين تغييرات به صورت احساسات لذت و عدملذت جنبه خودآگاهانه پيدا مىكنند. يقينا به اين پرسش به دشوارى مىتوان پاسخ داد كه ادراكات مذكور چگونه و با كمك كدام اندامهاى حسىِ پايانى شكل مىگيرند. ليكن اين حقيقتى محرز است كه ادراكات نَفْس (احساس وقوف به وضعيت درونىِ بدن و احساسات لذت و عدملذت) بر عبور رويدادها در «نهاد» مستبدانه تسلط دارند. «نهاد» تابع اصلِ بىامانِ لذت است. اما فقط «نهاد» نيست كه از اين اصل پيروى مىكند. ظاهرا فعاليت ساير كنشگران روان نيز صرفا مىتواند اصل لذت را تعديل ــ و نه خنثى ــ كند. اينكه چه زمانى و چگونه مىتوان بر اصل لذت غلبه كرد، پرسشى است حائز بيشترين اهميتِ نظرى كه هنوز پاسخى به آن داده نشده است. اين موضوع كه اصل لذت خواهان كاهش ــ و نهايتا شايد اتمام ــ تنشهاى نيازهاى غريزى (يعنى، «نيروانا»(48)) است، ما را به روابط هنوز ارزيابى نشده اصل لذت با دو نيروى بنيادين (اروس و غريزه مرگخواهى) رهنمون مىسازد.
آن كنشگر ديگرِ روان كه فكر مىكنيم خوب مىشناسيمش و خويشتن را در آن كاملاً به سهولت تشخيص مىدهيم ــ يعنى كنشگرى كه «خود» ناميده مىشود ــ از لايه قشرىِ «نهاد» به وجود آمده است. اين لايه با دريافت و حذف محركها سازگار گرديده است و لذا با دنياى بيرون (واقعيت) تماس مستقيم دارد. «خود» ابتدا ادراك آگاهانه و سپس بخشهاى بسيار گسترده و لايههاى ژرفترِ «نهاد» را تحت تأثير قرار داده است و وابستگىِ مصرانهاش به دنياى بيرون، نشان محونشدنىِ خاستگاه آن است (مثل علامت «ساخت آلمان» [ بر روى كالاها ] ). كاركرد «خود» در روان عبارت است از ارتقاء عبور رويدادها در «نهاد» به سطحى پويا (احتمالاً تبديل كردن انرژى آزاد و متحرك به انرژى مقيّد، از آن نوعى كه با حالت پيشاگاه مطابقت مىكند). كاركرد سازنده «خود» عبارت است از درج كردن فعاليت انديشه بين خواسته غريزه و عملى كه آن خواسته را ارضاء مىكند. انديشه، پس از تشخيص جايگاه خويش در زمان حال و ارزيابىِ تجربيات قبلى، مىكوشد تا از طريق عملكردى تجربى پيشامدهاى روال پيشنهادى [ براى ارضاء غريزه ] را پيشبينى كند. «خود» به اين ترتيب در اين خصوص تصميم مىگيرد كه آيا تلاش براى ارضاء خواسته غريزه انجام شود يا به تعويق افتد، يا آيا لازم نيست كه از تحقق خواسته غريزه به عنوان خواستهاى خطرناك كلاً جلوگيرى شود. (اينجاست كه اصل واقعيت وارد كار مىشود.) درست همانگونه كه «نهاد» منحصرا لذت مى جويد، «خود» هم ملاحظات مربوط به ايمنىِ فرد را در نظر مىگيرد. «خود» وظيفهاش را صيانت نَفْس مىداند و اين همان چيزى است كه «نهاد» ظاهرا به آن بىاعتناست. «خود» احساس اضطراب را به صورت علامتى براى هشدار درباره خطراتى كه يكپارچگىِ آن را تهديد مىكنند، به كار مىبَرَد. از آنجا كه آثار حافظه مىتوانند درست مانند ادراكات جنبه آگاهانه بيابند (به ويژه از طريق تداعى شدن با بقاياى گفتار)، امكان آشفتگىاى پيش مىآيد كه به اشتباه گرفتنِ واقعيت منجر مىشود. «خود» از طريق سازمانى به نام واقعيتآزمايى از خويش در برابر اين امكان پاسدارى مىكند، سازمانى كه به سبب شرايط حاكم بر خواب مجاز است به هنگام رؤيا ديدن به حالت تعليق در آيد. خطراتى كه عمدتا از واقعيتِ بيرونى سرچشمه مىگيرند، «خود» را ــ كه در پىِ حفظ خويش در محيطى مملو از نيروهاى مقاومتناپذيرِ افزاروار است ــ تهديد مىكنند. ليكن اين يگانه منبع تهديدِ «خود» نيست. بنا به دو دليل متفاوت، «نهاد» منبع ديگرى از اين قبيل تهديدات است. اولاً، نيروى مفرطِ غريزه مىتواند همچون «محركى» بيش از حد قوى منجر به صدمه «خود» شود. درست است كه نيروى غريزه نمىتواند «خود» را نابود كند، اما مىتواند سامان پوياى مختص آن را منهدم سازد و «خود» را مجددا به جزئى از «نهاد» تبديل كند. ثانيا، چه بسا «خود» از تجربه آموخته باشد كه ارضاء خواستهاى غريزى كه به خودى خود طاقتفرسا نيست، خطراتى در دنياى بيرون را شامل خواهد شد؛ در نتيجه، يك چنين خواسته غريزىاى خود به يك خطر تبديل مىشود. بدينسان، «خود» در دو جبهه مىجنگد: از وجود خويش هم مىبايست در برابر دنياى بيرون ــ كه آن را به نابودى تهديد مىكند ــ دفاع به عمل آوَرَد و هم در برابر دنياى درون كه توقع برآوردنِ خواستههايى افراطى را دارد. «خود» شيوههاى دفاعىِ يكسانى را در مقابله با هر دو [ دنياى بيرون و دنياى درونى ] در پيش مىگيرد، اما ايستادگىاش بهويژه در مورد دشمن درونى ناكافى است. از آنجا كه «خود» ابتدا با اين دشمن يكى بود و پس از جدايى نيز كماكان روابط تنگاتنگى با آن داشته است، لذا فرار از اين خطراتِ درونى برايش بسيار دشوار است. اين خطرات ــ حتى اگر موقتا برطرف شوند ــ همچنان «خود» را تهديد مىكنند.
پيشتر اشاره كرديم كه «خودِ» ضعيف و نابالغِ نخستين دوره كودكى، چگونه بر اثر فشارهاى روانىِ ناشى از تلاش براى دفع خطرات خاص آن دوره از زندگى، به آسيبهاى دائمى دچار مىشود. كودكان به دليل دلواپسىِ والدينشان، از خطرات دنياى بيرون مصون مىمانند؛ [ اما ] بهايى كه براى برخوردارى از اين امنيت بايد بپردازند عبارت است از هراسِ از دست دادنِ عشق كه آنان را بى يار و ياور در معرض خطرات دنياى بيرون قرار مىدهد. زمانى كه پسربچه در موقعيت عقده اُديپ قرار مىگيرد، اين هراس اثرى سرنوشتساز بر نتيجه تعارض مذكور باقى خواهد گذاشت. در اين موقعيت، تهديدى كه به دليل خطر اختگى متوجه خودشيفتگىِ وى شده است، توسط منابع اوليهاش تقويت مىشود و تمام وجود او را در بر مىگيرد. عملكرد توأم اين دو عامل (يعنى خطر واقعى در زمان حال و آن خطر ديگرى كه شالودهاش به تكامل نوع بشر مربوط مىگردد و كودك آن را به ياد آورده است)، كودك را به دفاع وامىدارد (سركوبى)، دفاعى كه براى مدتى كوتاه ثمربخش است ولى متعاقبا كارايىِ روانىاش را از دست مىدهد، زيرا احياء بعدىِ حيات جنسى باعث تقويت آن خواستههاى غريزى مىشود كه در گذشته اجابت نشده بودند. اگر چنين باشد، آنگاه از ديدگاهى زيستشناسانه بايد گفت كه «خود» به علت ناپختگى قادر به غلبه بر تحريكات دوره جنسىِ متقدم نيست و لذا در اين تلاش شكست مىخورَد. به اعتقاد ما، پيششرط ضرورىِ روانرنجورى دقيقا همين عقب افتادن رشد «خود» از رشد نيروى شهوى است و ناگزير نتيجه مىگيريم كه اگر «خود» در سنين كودكى از چنين وظيفهاى معاف شود، آنگاه فرد به روانرنجورى مبتلا نخواهد شد. به بيان ديگر، جلوگيرى از روانرنجورى مستلزم اين است كه حيات جنسىِ كودك از آزادى برخوردار باشد، چنانكه در بسيارى جوامع بدوى چنين است. چه بسا سببشناسىِ بيماريهاى روانرنجورانه پيچيدهتر از آن باشد كه در اينجا گفتهايم. در آن صورت، دستكم بر يكى از عوامل ضرورىِ مجموعه عللِ روانرنجورى پرتوافشانى كردهايم. همچنين عوامل تأثيرگذارِ مربوط به تكامل نوع بشر را نبايد از ياد برد. اين عوامل به نحوى در «نهاد» بازنمايانده مىشوند كه ما هنوز چگونگىِ آن را نمىدانيم و يقينا اثرشان بر «خود» در دوره كودكى بسيار بيشتر از دورههاى بعدى است. از سوى ديگر، درمىيابيم كه اين كوشش اوليه براى ممانعت از بروز غريزه جنسى كه با همكارى قاطعانه «خودِ» جوان به نفع دنياى بيرون و بر ضد دنياى درون صورت مىگيرد و از منع تمايلات جنسىِ دوره كودكى ناشى مىشود، حتما در آمادگىِ بعدىِ فرد براى پذيرش فرهنگ تأثير مىگذارد.(49) آن خواستههاى غريزى كه اجبارا از ارضاء مستقيم دور شدهاند، ناگزير وارد مسيرهاى جديدى مىشوند كه به ارضاء جايگزينى مىانجامد و در ضمنِ اين تغيير مسير ممكن است جنبه جنسىِ خود را از دست بدهند و ارتباطشان با اهداف غريزىِ اوليه سست شود. در اين مرحله، اين برنهاد مطرح مىشود كه بسيارى از ذخاير بسيار ارزشمند تمدن ما، به بهاى از دست رفتن تمايلات جنسى و از راه اِعمال محدوديت بر نيروهاى برانگيزاننده جنسى به دست آمدهاند.
مكررا ناگزير به تأكيد بر اين موضوع شدهايم كه خاستگاه و نيز مهمترين ويژگىِ كسب شده «خود»، از رابطه با دنياى واقعىِ بيرون به وجود آمده است. از اين رو مىتوانيم فرض كنيم كه حالات بيمارگونه «خود» ــ حالاتى كه بيشترين ميزان تقرّب به «نهاد» را دوباره براى آن امكانپذير مىسازند ــ مبتنى بر قطع شدن يا سست شدنِ رابطه مذكور است. اين فرض به خوبى با يافتههاى بالينى مطابقت مىكند، يعنى با اين يافته كه بروز روانپريشى يا به اين سبب تسريع مىشود كه واقعيت به نحو طاقتفرسايى براى فردْ دردناك شده است و يا به اين سبب كه غرايز او فوقالعاده تشديد شدهاند. با توجه به اينكه «نهاد» و دنياى بيرون هر يك مىكوشند «خود» را به سوى خويش معطوف سازند، هر دو سببِ يادشده مىبايست به نتيجه يكسانى منجر شوند. اگر «خود» مىتوانست بهطور كامل از واقعيت جدا شود، آنگاه مىتوانستيم راهحل ساده و روشنى براى بيماريهاى روانپريشانه بيابيم. ليكن جدايىِ كامل، ظاهرا كمتر رخ مىدهد و يا شايد هرگز رخ نمىدهد. حتى در حالتى كه بيمار به سردرگمىِ توهّمى ابتلا يافته و بسيار از واقعيتِ دنياى بيرون دور شده است، پس از بهبود يافتن مىگويد كه در آن زمان، انسانى بهنجار در ــ به قول خودش ــ يك گوشه ذهن او پنهان شده بود، انسانى كه همچون نظارهگرى بىطرف گذشتنِ هياهوى بيمارى را تماشا مىكرد. نمىدانم كه آيا مىتوان فرض كرد اين موضوع در مورد همه بيماران مصداق دارد يا خير، اما مىتوانم بگويم كه ساير روانپريشيهاى كمتلاطم نيز همينگونه هستند. يك بيمار مبتلا به پارانوياى(50) مزمن را به ياد دارم كه هر بار ناگهان به لحاظ جنسى غيرتى مىشد، رؤيايى مىديد كه از نظر روانكاوش عامل تسريعكننده پارانويا را بدون هيچگونه توهّمى روشن مىساخت. بدينسان، تباين جالبى آشكار شد: مكررا توانستهايم از رؤياهاى روانرنجوران حسادتهاى جنسىِ غيرتمندانهاى را كشف كنيم كه به هنگام بيدارى اصلاً احساس نمىكنند، اما آن توهّمى كه در طول روز بر اين بيمارِ روانپريش سيطره داشت توسط رؤيايش برطرف گرديد. احتمالاً مىتوان اين موضوع را عموما درست فرض كرد كه آنچه در تمام اين موارد رخ مىدهد، عبارت است از دوپاره شدن روان. به جاى يك نگرش واحد روانى، دو نگرش روانى شكل گرفتهاند: يكى نگرش بهنجار كه واقعيت را ملحوظ مىسازد و ديگرى نگرشى كه تحت تأثير غرايز، «خود» را از واقعيت جدا مىكند. اين دو نگرش در كنار يكديگر وجود دارند. اينكه آيا روانپريشى رخ بدهد يا نه، بستگى به قدرت نسبىِ هر يك از اين دو نگرش دارد. چنانچه نگرش دوم قويتر باشد يا قويتر بشود، آنگاه پيششرط ضرورىِ روانپريشى فراهم مىشود. اگر اين رابطه معكوس شود [ و در نتيجه نگرش اول از قدرت بيشترى برخوردار باشد ] ، آنگاه اختلال توهّم ظاهرا درمان شده است. در واقع، در چنين حالتى توهّم صرفا به ضمير ناخودآگاه پناه برده است، درست همانگونه كه از مشاهدات متعدد دريافتهايم كه توهّم مدتها پيش از فورانِ آشكارش به صورت حاضر و آماده وجود داشت.
آن ديدگاهى كه قائل به دوپارگىِ «خود» در همه روانپريشيهاست، به اين دليل توجه ما را تا اين حد به خود معطوف ساخته كه در مورد ساير حالاتِ بيشتر شبيه به روانرنجورى و سرانجام خودِ روانرنجوريها نيز مصداق دارد. نخستين بار از راه مطالعه درباره بيماران مبتلا به يادگارخواهى(51) بود كه به صحّت اين موضوع متقاعد شدم. چنانكه مىدانيم، اين نابهنجارى ــ كه مىتوان آن را جزو انحرافهاى جنسى دانست ــ از آنجا ناشى مىشود كه بيمار (كه تقريبا در همه موارد مذكر است) قضيب نداشتنِ زنان را درك نمىكند و اين موضوع برايش فوقالعاده ناخوشايند است چرا كه ثابت مىكند كه امكان اخته شدنِ خودِ او وجود دارد. به همين دليل، وى ادراك حسىِ خويش را مبنى بر فقدان قضيب در اندام جنسىِ زنانه منكر مىشود و سرسختانه خلاف اين نظر را حفظ مىكند. ليكن ادراكِ انكارشده همه تأثير خود را از دست نمى دهد، زيرا چنين فردى در عين حال شهامت اين ادعا را ندارد كه واقعا در بدن يك زن قضيب ديده است. وى در عوض نقش قضيب را ــ كه صَرفِنظر ناكردنى مىپندارد ــ براى چيزى ديگر (كه مىتواند يك جزء از بدن يا يك شىء باشد) در نظر مىگيرد. در اغلب موارد، بيمار يا اين چيز را هنگام مشاهده اندام جنسىِ مؤنث ديده است و يا اينكه مىتواند آن را به سهولت جايگزينى نمادين براى قضيب بداند. البته آن يادگارى كه از دوپاره شدنِ «خود» برساخته مىشود را نمىتوان مصداق اين فرايند محسوب كرد، بلكه فرايند مذكور سازشى است كه با كمك جابهجايى حاصل آمده است، همان نوع جابهجايى كه در رؤيا ديدهايم و مىشناسيم. اما نتيجه مشاهدات ما به اينجا ختم نمىشود. يادگار به آن سبب ايجاد مىشود تا بلكه شواهدِ دال بر امكان اختگى از بين برود و بدينترتيب بتوان از هراس اختگى اجتناب كرد. اگر افراد مؤنث همچون ساير موجودات زنده از قضيب برخوردار هستند، آنگاه ديگر نبايد نگرانِ حفظ قضيبِ خويش بود. البته به يادگارخواهانى برمىخوريم كه همچون غيريادگارخواهان دچار هراس از اختگىاند و واكنشهايشان نيز همچون آنان است. لذا مىتوان گفت كه رفتار ايشان همزمان مبيّن دو فرضِ متضاد است. از يك سو آنان ادراك خويش را (يعنى اين موضوع را كه در اندام جنسىِ مؤنث، قضيب نديدهاند) منكر مىشوند و از سوى ديگر تشخيص مىدهند كه افراد مؤنث فاقد قضيباند و نتيجه درستى از آن مىگيرند. اين دو نگرش در كنار يكديگر در سرتاسر طول عمر آنان ادامه مىيابند بىآنكه يكى بر ديگرى تأثير گذارد. اين پديده را به درستى مىتوان دوپاره شدن «خود» ناميد. از اينجا همچنين درمىيابيم كه چرا يادگارخواهى غالبا به صورت ناقصوجود مىآيد. يادگارخواهى يگانه ملاك انتخاب مصداق اميال نيست، بلكه امكان رفتار جنسىِ بهنجار را تا حدودى باقى مىگذارد و در واقع گاهى اوقات به ايفاى نقشى كماهميت [ در حيات جنسى [بسنده مىكند و بروزش به نشانههايى صِرف محدود مىگردد. پس مىتوان نتيجه گرفت كه «خودِ» يادگارخواهان هرگز بهطور كامل از واقعيتِ دنياى بيرون جدا نشده است.
نبايد پنداشت كه يادگارخواهى، استثنايى بر قاعده دوپاره شدن «خود» را آشكار مىسازد، بلكه صرفاً موضوع بسيار مطلوبى براى مطالعه در اين زمينه است. اكنون بجاست كه بازگرديم به اين برنهاد كه «خودِ» كودك، بر اثر سيطره دنياى واقعى، خواستههاى ناخوشايندِ غريزى را از راه سركوبى پس مىزند. اين برنهاد را با اين ادعا تكميل مىكنيم كه در همين دوره از زندگى، «خود» در بسيارى مواقع ناگزير از رد كردن خواستههاى ناراحتكنندهاى است كه دنياى بيرون دارد. «خود» اين كار را از راه انكار آن ادراكاتى انجام مىدهد كه خواسته واقعيت را مشخص مىسازند. اين قبيل انكارها به كرّات رخ مىدهند و نه فقط در ذهن يادگارخواهان. هر گاه كه امكان بررسىِ آنها را مىيابيم، معلوم مىشود كه اقداماتى نيمبند و كوششهايى ناقص براى جدايى از واقعيت هستند. انكار هميشه با اذعان تكميل مىشود؛ به سخن ديگر، همواره دو نگرش متضاد و مستقل به وجود مىآيند و منجر به دوپارگىِ «خود» مىشوند. در اينجا نيز همه چيز بستگى به اين دارد كه كداميك از اين دو نگرش بتواند شدت بيشترى كسب كند.(52)
فصل 9
دنياى درون
وقوف بر مجموعه پيچيدهاى از رويدادهاى همزمان را نمىتوانيم بيان كنيم مگر اينكه آن رويدادها را يك به يك شرح دهيم. از اين رو، در وهله نخست تمام توضيحات ما به سبب سادهسازىِ يكجانبه اشتباه هستند و بايد صبر كرد تا اين توضيحات با تكميل و افزايش، تصحيح شوند.
توصيف «خود» به منزله كنشگرى كه بين «نهاد» و دنياى بيرون ميانجىگرى مىكند، «خود»ى كه خواستههاى غريزىِ «نهاد» را تحت تسلط مىگيرد تا ارضاءشان كند، « خود»ى كه از دنياى بيرون ادراكاتى به دست مىآوَرَد و به صورت خاطره مورد استفاده قرار مىدهد، «خود»ى كه با قصد صيانت نَفْس در برابر دعاوىِ بسيار قدرتمندانه هر دو طرف ايستادگى مىكند و در عين حل تمام تصميمهايش را بر اساس فرامين اصلِ تعديل شده لذت اتخاذ مىكند ــ در واقع اين توصيف از «خود» فقط تا پايان اولين دوره كودكى صادق است، يعنى تا حدود پنج سالگى. حدودا در آن زمان، تحول مهمى رخ داده است. بخشى از دنياى بيرون، دستكم تا حدودى، ديگر مصداق اميال كودك تلقى نمىگردد و در عوض از راه همهويتى وارد «خودِ» او شده و لذا جزء جدايىناپذيرِ دنياى درونىِ او است. اين كنشگرِ جديد در روان، همان كاركردهايى را همچنان انجام مىدهد كه تاكنون توسط اشخاص [ يعنى مصداقهاى كنار گذاشتهشده ] در دنياى بيرون انجام مىشد: اين كنشگر ــ درست مثل والدينى كه جايگزينشان شده است ــ «خود» را زير نظر مىگيرد، به آن دستور مىدهد، درباره اَعمالش به قضاوت مىپردازد و آن را تهديد به تنبيه مىكند. ما نام «فراخود» را بر اين كنشگر نهادهايم و كاركردهاى انتقادىِ آن را وجدان خويش مىدانيم. جاى شگفتى است كه «فراخود» غالبا سختگيرانهتر از والدينِ كودك عمل مىكند و به علاوه از «خود» توقع دارد كه نه فقط براى اَعمالش بلكه ايضا براى فكرها و نيتهاى عملى نشدهاش هم جوابگو باشد، فكرها و نيتهايى كه «فراخود» ظاهرا از آنها مطلع است. از اين موضوع به يادمان مىآيد كه قهرمان افسانه اُديپ نيز خود را به سبب اَعمالش گنهكار احساس مىكرد و خويشتن را كيفر داد، گرچه بنا به قضاوت ما و خودِ او، قدرت جبارانه غيبگويى مىبايست او را از گناه تبرئه مىكرد. در حقيقت، «فراخود» وارث عقده اُديپ است و صرفا پس از تمام شدنِ آن عقده، تشكيل مىشود. به اين سبب، سختگيرىِ «فراخود» از الگويى واقعى پيروى نمىكند، بلكه با نيروى آن دفاعى تناظر دارد كه در مقابله با وسوسههاى عقده اُديپ انجام مىشود. شالوده اين ادعاى فلاسفه و دينباوران كه حس اخلاقى در انسانها از راه تعليم و تربيت القا نمىشود و نيز از راه زندگىِ اجتماعى اكتساب نمىگردد، بلكه از منشأيى متعالى در سرشتِ آدمى به وديعه گذاشته مىشود، اشارتى به همين موضوع است.
تا زمانى كه «خود» در هماهنگىِ كامل با «فراخود» عمل مىكند، تمايزگذارى بين نمودهايشان كار سهلى نيست؛ ليكن با پيدايش تنش و اختلاف بين آنها، تفاوتهايشان بهوضوحِ بسيار بارز مىشود. عذاب ناشى از ملامتهاى وجدان از هر حيث با هراس كودك درباره از دست دادن عشق [ والدين ] مطابقت مىكند و اكنون كنشگر اخلاق جاى آن هراس را گرفته است. از سوى ديگر، «خود» چنانچه موفق به مقاومت در مقابل وسوسه انجام كارى شود كه از نظر «فراخود» ناپسند تلقى مىگردد، احساس مىكند كه عزت نَفْس و غرورش بيشتر شده، گويى كه به دستاورد ارزشمندى نائل گرديده است. بدينترتيب، «فراخود» ــ به رغم ادغام در دنياى درون ــ كماكان نقش دنياى بيرون را براى «خود» ايفا مىكند. در كليه مراحل بعدىِ زندگى، «فراخود» بازنمود تأثير دوره كودكى است؛ به بيان ديگر، اين كنشگرِ روان بازنمود مراقبت و تربيت كودك توسط والدين و نيز بازنمود وابستگى كودك به والدين در دورهاى است كه به سبب زندگى خانوادگىِ مشترك، در ميان انسانها بسيار به طول مىانجامد. بايد توجه داشت كه «فراخود» نه فقط ويژگيهاى شخصىِ والدين را، بلكه همچنين هر عاملى كه تأثيرى تعيينكننده بر خودِ والدين داشته است، پسندها ومعيارهاى طبقه اجتماعىِ آنان و نيز تمايلات و سنتهاى ذاتىِ نژادشان را بازمىتاباند. آن كسانى كه به نتيجهگيريهاى كلى و تمايزگذاريهاى اكيد علاقه دارند، ممكن است بگويند كه دنياى بيرون (همان دنيايى كه فرد پس از جدايى از والدين، خود را در آن بىپناه مىيابد) مظهر قدرت زمان حال است؛ «نهادِ» فرد ــ با گرايشهاى موروثىاش ــ بازنمود گذشته آلىِ انسانهاست؛ و «فراخود» ــ كه بعدا به «نهاد» و دنياى بيرون اضافه مىشود ــ بيش از هر چيزِ ديگر بازنمود گذشته فرهنگىِ انسان است، گذشتهاى كه كودك در چند سالِ اولِ زندگى مىبايست به صورت پستجربه تكرار كند. بعيد است كه نتيجهگيريهايى چنين كلى در مورد همگان صادق باشد. بىترديد بخشى از اكتسابات فرهنگى رسوبهايى در «نهاد» باقى گذاشته است؛ بخش بزرگى از تأثيرات «فراخود» موجب پژواكهايى در «نهاد» مىگردد؛ بخش زيادى از تجربيات كودك تكرار تجربيات آغازين انسان و مربوط به تكامل نوع بشر است و لذا تشديد مىيابد.
آنچه از پدرانت به ميراث بُردهاى
اكتساب كن تا از آنِ تو شود.(53)
بدينسان، «فراخود» نوعى جايگاه ميانجىگرانه بين «نهاد» و دنياى بيرون اختيار مىكند و تأثيرات گذشته و حال را در خود تلفيق مىكند. به عبارتى، تشكيل «فراخود» نمونهاى از نحوه تغيير زمان حال به گذشته را به ما عرضه مىدارد... .
اين مقاله ترجمهاى است از :
Freud, Sigmund. "An Outline of Psychoanalysis." 1940. Historical and Expository Works on Psychoanalysis. Ed. Albert Dickson. The Penguin Freud Library. Vol. 15. London: Penguin, 1993.
ارغنون / 22 / پاييز 1382
1.اين عنوان را مترجم انگليسى به متن افزوده است. [ توضيح از ويراستار انگليسى. توضيحات مترجم فارسى با حرف «م» مشخص شدهاند. ]
2.اين ديرينهترين بخشِ دستگاه روانىِ انسان، در سرتاسر زندگى كماكان مهمترين جزءِ آن باقى مىمانَد. همچنين بايد افزود كه تحقيقات روانكاوى نيز با «نهاد» آغاز شدند.
3.انتقال نگرشى عاطفى يا معنايى نمادين از يك مصداق اميال (object) يا يك مفهوم به مصداق يا مفهومى ديگر، در روانكاوى «جابهجايى» ناميده مىشود. (م)
4.نويسندگان خلاّق كم و بيش چنين فرض كردهاند، اما تاريخ واقعىِ گوهر حيات اصلاً اين فرض را ثابت نمىكند. [ بىترديد فرويد در اين گفته از جمله به رساله مهمانى اثر افلاطون نظر داشت، همان رسالهاى كه در اثر ديگرش با عنوان وراى اصل لذت [ مراجعه كنيد به ارغنون شماره 21، ص 75 (م) ] مورد نقلقول قرار داده و پيش از آن در سه مقاله درباره نظريه جنسيت در همين زمينه مورد اشاره قرار داده بود. [ يادداشت ويراستار انگليسى ] ]
5.در گذشتههاى دور، فيلسوفى به نام امپدوكلس [Empedocles] اهل آكراگاس [Acragas] [ در يونان باستان [ اين توصيف از نيروها يا غرايز بنيادى را ــ كه هنوز هم مخالفت فراوانى را در ميان تحليلگران برمىانگيزد ــ مطرح كرده بود.
6.«تثبيت» (fixation) در نظريه روانكاوانه عبارت است از وقفه در رشد شخصيت در يكى از مراحل روانى ـ جنسىِ دوران كودكى. اين اصطلاح در مفهوم عامِ آن در روانكاوى به معناى عطفتوجه روانى به مصداقى نامناسب براى اميال جنسى به كار مىرود. (م)
7.«خودشيفتگىِ اوليه» در مراحل ابتدايى رشد روانىِ كودك رخ مىدهد، يعنى زمانى كه مصداق اميال كودك، خودش است. (م)
8.فرويد اصطلاح «نيروگذارى روانى» (cathexis)را براى اشاره به انرژى ذهنى به كار مىبرد كه به اعتقاد او، روى «آثار حافظه» (memory traces)انديشهها پخش مىشود و مىتواند افزايش و كاهش يابد و يا جابهجا و تخليه شود. به تعبيرى سادهتر، «نيروگذارى روانى» عبارت است از علاقه، توجه يا تعلق عاطفى به انديشه، عمل، شىء يا شخصى خاص. معطوف شدن «نيروى شهوى» (libido)به چيزى يا كسى غير از خودِ شخص، در روانكاوى «نيروگذارى روانى در مصداق اميال» ناميده مىشود. (م)
9.فرويد آن جنبههايى از نيروى شهوى را كه به جاى تمركز بر «خود» (ego) به مصداقى بيرونى معطوف مىشوند، «نيروى شهوىِ متمركز بر مصداق اميال» (object-libido) مىناميد. (م)
10.بحث مختصرى درباره اين بخش را مىتوانيد در «ضميمه ب» از كتاب فرويد با عنوان خود و نهاد بيابيد. [ ياداشت ويراستار انگليسى ]
11.فرويد اصطلاح «دوره نهفتگى» (latency period)را براى اشاره به فاصله زمانى حدودا شش سالگى تا دوازده سالگىِ كودكان به كار مىبرد و اعتقاد داشت كه طى اين دوره، علاقه كودك به امور جنسىْ راكد مىمانَد و نيروى تحريكپذيرىِ جنسىِ او ذخيره مىشود و براى اهداف غيرجنسى به كار مىرود. (م)
12.اين ديدگاه را مقايسه كنيد با نظرى كه طبق آن، انسان از تبار پستاندارى است كه در سن پنج سالگى به بلوغ جنسى رسيد، اما به دليل تأثيرگذارى يك عامل قوىِ خارجى بر اين نوع جاندار، روند مستقيمِ تكوين جنسيت دچار وقفه گرديد. ساير دگرگونيها در حيات جنسىِ انسان در مقايسه با حيات جنسىِ حيوانات را مىتوان با اين نظر مرتبط دانست. برخى از اين دگرگونيها بدين قرارند: از بين رفتن حالت تناوبىِ نيروى شهوى و بهرهگيرى از نقش حيض در روابط بين زن و مرد.
13.روانرنجورى» (neurosis)عبارت است از اختلال خفيف در شخصيت. سامان شخصيت فرد روانرنجور به نحو حادى به هم نمىخورَد و لذا به بسترى كردن وى در تيمارستان نيازى نيست. روانرنجورى معمولاً با اضطراب توأم مىشود. (م)
14.«تكانه» (impulse) نامى است كه در روانكاوى به هرگونه ميل قوى و ناگهانى اطلاق مىشود، به ويژه به اميالِ نشأت گرفته از «نهاد» (id) .(م)
15.حال اين پرسش مطرح مىشود كه آيا ارضاء تكانههاى غريزىِ كاملاً ويرانگرانه مىتواند موجب احساس لذت شود، و آيا ويرانگرىِ محض بدون هيچگونه آميزه شهوى مىتواند رخ دهد. ارضاء غريزه مرگخواهى كه در «خود» باقى مانده است احساس لذت برنمىانگيزد، هرچند كه آزارطلبى نتيجه تلفيقى است كه از هر حيث به دگرآزارى شباهت دارد. [ «آزارطلبى» (masochism)نوعى بيمارى روانى است كه مبتلايان به آن، آگاهانه (از طريق ديگران) يا ناآگاهانه (شخصا) به خويش درد و رنج مىدهند. بيمار مبتلا به «دگرآزارى» (sadism)از رنج و آزار دادنِ بدنى و روانى به ديگران احساس لذت مىكند. (م) ]
16.ريزشگاه» (cloaca)نام مجراى مشتركى براى عبور مدفوع و ادرار و عوامل توليدمثل در برخى جانداران است. همين مجرا در مراحل اوليه شكلگيرىِ جنين انسان نيز وجود دارد و به تدريج با شكافته شدن غشاء مقعدى، منفذ جداگانهاى براى دفع مدفوع ايجاد مىشود. در روانكاوى، «نظريه ريزشگاهى» به اين تصور كودكان اطلاق مىگردد كه بدن مادر نه از دو منفذ (مقعد و مهبل) بلكه صرفا از مقعد برخوردار است كه هم به منظور زايمان استفاده مىشود و هم به منظور مقاربت. (م)
17.غالبا گفته مىشود كه در سنين كودكى، مهبل قابليت تحريك شدن دارد. اما به احتمال بسيار قوى، منظور تحريك كليتوريس است، يعنى همان اندامى كه به قضيب شباهت دارد. اين موضوع مانع از آن نيست كه اين مرحله را به حق قضيبى بناميم.
18.«سركوبى» (repression) مكانيسمى دفاعى است كه از طريق آن، راه ورود تكانهها و اميال ناپسند يا افكار و خاطرات ناراحتكننده به ضمير آگاه سد مىگردد تا به ضمير ناخودآگاه واپس رانده شوند. (م)
19.والايش» (sublimation)يا «تصعيد» يكى از گونههاى مختلف مكانيسمهاى دفاعىِ روان است كه در آن، فرد به سبب ناكام ماندن در تحقق اهدافى كه ضمير آگاه آنها را ناپذيرفتنى مىشمارد، ناخودآگاهانه همان اهداف را به شكلى متفاوت اما پذيرفتنى محقق مىكند. (م)
20.«بازدارندهها» (inhibitions)نيروهايى هستند كه از ضمير ناخودآگاه سرچشمه مىگيرند و نقش آنها جلوگيرى از محقق شدن تمايلات غريزى، يا اِعمال محدوديت بر اين تمايلات است. (م)
21.«واپسروى» (regression)زمانى رخ مىدهد كه «خود» قادر نيست تكانههاى نيروى شهوى را بر مبناى آنچه فرويد «اصل واقعيت» مىنامد مهار كند و لذا فرد رفتار يا طرز فكر كودكانهاى را در پيش مىگيرد كه متعلق به مراحل قبلىِ رشد روانى اوست. (م)
22.طبق يك ديدگاه افراطى ــ كه نمونهاش مكتب آمريكايىِ رفتارگرايى است ــ مىتوان بدون در نظر گرفتن اين حقيقت بنيادين، نظريهاى روانشناسانه ابداع كرد!
23.Theodor Lipps (1914-1851)، فيلسوف آلمانى. (م)
24.«مقاومت» (resistance)مكانيسمى دفاعى است كه بخش سركوبشده «خود» (ego)مورد استفاده قرار مىدهد تا وضعيت روانىِ فرد را همانگونه كه هست حفظ كند و مانع ورود اميال يا خاطرات ناخودآگاهانه وى به ضمير آگاهش شود. پيامد مقاومت، احساس اضطراب است. (م)
25.«روانپريشى» (psychosis)اختلال حاد در شخصيت است كه طى آن، تماس فرد با واقعيت قطع مىشود. هذيان، توهّم و افكار گسسته و نامنسجم از جمله نشانههاى روانپريشىاند. (م)
26.«مكاننگارانه» (topographical)اصطلاحى است در روانكاوى كه براى اشاره به تقسيمبندى دستگاه روان به حوزههاى متفاوت به كار مىرود. هر يك از اين حوزهها، كاركرد و جايگاه متمايزى دارد و لذا مىتوان به تعبيرى استعارى آنها را مكانهايى در دستگاه روان تلقى كرد. فرويد در آثار خود، دو نوع مكاننگارى را شرح مىدهد. در مكاننگارىِ نوع اول، وى بين ضمير آگاه و ضمير پيشاآگاه و ضمير ناخودآگاه تمايز قائل مىشود. در مكاننگارىِ نوع دوم، فرويد سه كنشگرِ روان ــ يعنى «نهاد» و «خود» و «فراخود» ــ را مشخص مىسازد. (م)
27.«واقعيتآزمايى» (reality-testing) به معناى ارزيابىِ عينىِ جهانِ پيرامونِ بيمار است. در نتيجه اين ارزيابى ــ كه توسط «خود» (ego) انجام مىشود ــ بيمار مىتواند بين واقعيت و خيال تمايز گذارد. (م)
28.«فرايند نخستين» (primary process)در نظريه روانكاوى به فرايندهاى ذهنىاى اطلاق مىگردد كه در «نهاد» رخ مىدهند. اين فرايندها ماهيتى ناخودآگاهانه و غيرمعقول دارند و بر اساس «اصل لذت» شكل مىگيرند. (م)
29.«فرايند ثانوى» (secondary process)بهطور كلى به هرگونه فعاليت «خود» (ego)اطلاق مىشود كه جنبه آگاهانه دارد. (م)
30.«محتواى نهفته رؤيا» (latent dream content)معناى واقعىِ (ناخودآگاهانه) محتواى آشكارِ رؤياست. (فرويد آنچه را فرد در رؤيا مىبيند، «محتواى آشكار رؤيا» (manifest dream content)مىناميد.) «كاركرد رؤيا» محتواى نهفته رؤيا را از طريق تحريف و اِعمال سانسور به محتواى آشكار رؤيا تبديل مىكند. (م)
31.«كاركرد روءيا» (dream work)تبديل اميال و انديشههاى ناخودآگاهانه به شكلهايى ديگر در خواب است. در اين تبديل، محتواى ضمير ناخودآگاه سانسور يا تحريف مىشود. (م)
32.«تجديدنظر ثانوى» (secondary revision)طبق نظريه روانكاوى عبارت است از تنظيم دوباره رويدادهاى رؤيا، به نحوى كه مبيّن روايتى نسبتا منسجم و دركشدنى باشد. اين تنظيم دوباره از طريق حذف جنبههاى آشكارا بىمعنا يا نامنسجم رؤيا صورت مىگيرد. (م)
33.[psychical intensities] ، اصطلاحى است كه فرويد از اوايل تدوين نظريه روانكاوى به صورت معادلى براى انرژى روان به كار مىبرد. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]
34.مىتوان قياس كرد با رفتار درجهدارى در ارتش كه به توبيخ شدن توسط افسر مافوق گردن مىنهد، اما دقِ دلِ خود را سر اولين سرباز بىگناهى كه مىبيند خالى مىكند.
35.«تداعى» يعنى به ياد آوردن يك موضوع از موضوعى ديگر. در روانكاوى، «تداعى آزاد» association) (free روشى است براى كند و كاو در ضمير ناخودآگاه بيمار و فائق آمدن بر مكانيسمهاى دفاعىاش. به اين منظور از بيمار خواسته مىشود انديشههايش را بدون هيچگونه دخل و تصرفى به زبان آورد (به عبارت ديگر، نه آنها را پنهان سازد و نه توجيهاشان كند)، صَرف نظر از اينكه گفتههايش چقدر كماهميت، بىمعنا يا ركيك است. همچنين ممكن است كلماتى به بيمار گفته شود تا وى در پاسخْ نخستين واژهاى را كه به ذهنش متبادر مىشود سريعا ابراز كند. (م)
36.«انتقال» (transference)كه غالبا بهطور ناخودآگاهانه صورت مىگيرد، عبارت است از يكى پنداشتنِ شخصيتى كه بيمار در محيط بلافصل خود مىشناسد (بهويژه روانكاوِ معالجش) با شخص ديگرى كه در گذشته مىشناخته و برايش مهم بودهاست. «انتقال» فرايندى است كه هم در ذهن بيمار مىتواند رخ دهد و هم در ذهن روانكاو. (م)
37.اصطلاح «كنشپريشى» (parapraxis)در روانكاوى براى اشاره به اَعمالى به كار مىرود كه به جاى هدف مورد نظر شخص، هدفى ديگر را محقق مىكنند. برخى از مصاديق اين اشتباهات در زندگى روزمره عبارتاند از اشتباه لُپى (تُپق) يا به كار بردن كليد اشتباه براى گشودن در. به اعتقاد فرويد، اين اشتباهات از اميال سركوبشده نشأت مىگيرند و در واقع ترجمان آنها هستند، اما شخصى كه مرتكب اشتباهات يادشده مىگردد، آنها را تصادفى و ناشى از فقدان تمركز حواس قلمداد مىكند. (م)
38.اصطلاح «سائق» (drive)به هرگونه نيروى برانگيزاننده درونى كه خواهان تحقق هدفى معين است، اطلاق مىشود. (م)
39.اشاره فرويد به اينكه ضمير ناخودآگاه «به سمت بالا» ميل مىكند، با توجه به نظريه مكاننگارانه او درباره اجزاء دستگاه روان است (مراجعه كنيد به يادداشت شماره 26 .) طبق اين نظريه، ضمير ناخودآگاه ــ كه «نهاد» را در بر گرفته است ــ در اعماق روان جاى دارد و «خود» در قسمت فوقانىِ آن. براى ملاحظه نمودار مكاننگارانه فرويد از اجزاء دستگاه روان، مراجعه كنيد به فصل دوم از رساله فرويد با عنوان خود و نهاد (مندرج در ارغنون، شماره 3 ، پائيز 1373 ، ص 239). (م)
40.Whilhelm Roux (1924-1850)، از پايهگذاران جنينشناسىِ تجربى. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]
41.اشاره فرويد به افسانهاى قديمى است كه شالوده طرح نمايشنامه اُديپ شهريار نوشته سوفكل را تشكيل مىدهد. طبق اين افسانه، هيولايى به نام ابوالهول سر راه شهر تبس نشسته است و از كسانى كه از آنجا مىگذرند، معمايى را مىپرسد. تعداد زيادى از اهالى شهر، به علت پاسخ اشتباه، به دست ابوالهول كشته مىشوند تا اينكه اُديپ به آنجا مىرسد و پس از حل معما، ابوالهول را مىكُشد و مردم هم او را به پادشاهى برمىگزينند. وى سپس با ملكه شهر ازدواج مىكند. پس از چند سال، تبس دچار خشكسالى مىشود و اُديپ از غيبگوى شهر كمك مىطلبد. غيبگو به اُديپ مىگويد كه خشكسالى به علت خشم خدايان از مجازات نشدن قاتل لائيوس (پادشاه قبلىِ شهر و همسر قبلىِ ملكه) رخ داده است. به همين دليل، اُديپ جستجو براى يافتن قاتل پادشاه قبلى را آغاز مىكند، اما با كمال تعجب درمىيابد كه او خودْ پسر پادشاه قبلىِ تبس است كه چون هاتفان گفته بودند مقدّر است پس از بزرگ شدنْ پدرِ خود را بكُشد، در كوهها رها شده بود تا بميرد، اما شبانى او را نجات داد و پادشاه و ملكه شهر ديگرى به نام كورينتوس او را به فرزندى پذيرفتند. در آنجا نيز زمانى كه اُديپ به سنين جوانى رسيد، هاتفان آگاهش مىكنند كه مقدّر است پدرِ خود را بكُشد و با مادر خويش ازدواج كند. در واقع، اُديپ با اين تصور كه پادشاه و ملكه كورينتوس پدر و مادر واقعىِ او هستند، آن شهر را ترك كرده و راه تبس را در پيش گرفته بود. پيش از رسيدن به ابوالهول، اُديپ به لائيوس (پدر واقعىِ او و پادشاه تبس) برخورده و بدون اينكه بداند لائيوس كيست، او را در نزاعى كشته بود. بدينترتيب، اُديپ درمىيابد كه همسر فعلىِ او در واقع مادرِ خودِ اوست و در پايان نمايشنامه با كور كردن چشمانش خود را كيفر مىدهد. (م)
42.موضوع اختگى در افسانه اُديپ نيز مطرح است، زيرا به استناد شواهدى كه از بررسى رؤياها در اختيار داريم، مجازات كور كردن ــ كه اُديپ پس از وقوف بر جنايتش بر خود اِعمال مىكند ــ جايگزينى نمادين براى اختگى است. اين احتمال را نمىتوان منتفى دانست كه اثر يك حافظه برآمده از تكامل نوع بشر اين تهديد را دهشتآورتر مىكند، اثر حافظهاى از پيشاتاريخ خانواده آغازين، زمانى كه اگر پسر همچون يك رقيب براى پدرش در مورد تصاحب يك زن دردسر ايجاد مىكرد پدرِ غيرتى واقعا پسرش را از اندام تناسلى محروم مىساخت. سنت كهن ختنه كردن را ــ كه يكى ديگر از جايگزينهاى نمادينِ اختگى است ــ صرفا مىتوان مبيّن تسليم به اراده پدر دانست. (مقايسه كنيد با آئينهاى بلوغ در نزد مردمان بدوى.) در خصوص نحوه روى دادن وقايع توصيف شده بالا در ميان مردمان و تمدنهايى كه استمناء را براى كودكان منع نمىكنند، هنوز پژوهشى انجام نگرفته است.
43.«همهويتى» (identification)فرايندى ناخودآگاهانه است كه طى آن شخص، خود را جانشين شخصى ديگر يا كاملاً شبيه به او فرض مىكند. (م)
44.«ويليام شكسپير» به احتمال قوى نام مستعارى است كه هويت نابغهاى ناشناخته را پنهان كرده است. ادوارد دو وىير [Edward de Vere]اِرلِ آكسفورد، كه به گمان بعضيها نويسنده واقعىِ آثار شكسپير است، زمانى كه پسربچهاى بيش نبود پدر خود را از دست داد. وى پدرش را دوست مىداشت و مىستود و پس از مرگ پدر، مادر خود را ــ كه چند صباحى پس از مرگ شوهر، دوباره ازدواج كرد ــ بهكلى از خود راند.
45. Diderot
46.ظاهراً اين اصطلاح را نخستينبار يونگ به كار بُرد. فرويد در مقالهاى با عنوان «تمايلات جنسى زنانه» ادلهاى در مخالفت با كاربرد اين اصطلاح عرضه كرد. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]
47.گرايش دستگاه روان به كاهش تحريكاتِ درونِ خودش به سطحى تا حد ممكن پايين و يا نابودىِ كاملِ اين تحريكات (خواه از منشأ بيرونى و خواه از منشأ درونى)، در نظريه روانكاوى «نيروانا» (Nirvana) ناميده مىشود. (م)
48.بايد توجه داشت كه فرويد بين كاربرد دو واژه «فرهنگ» و «تمدن» تمايز نمىگذاشت. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]
49.«پارانويا» (paranoia)نوعى بيمارىِ روانى است كه بيمار را دچار اوهام و هذيان مىكند. چنين بيمارى معمولاً خود را شخصيتى برجسته و مهم، يا قربانىِ توطئههاى ديگران مىپندارد. (م)
50.«يادگارخواهى» (fetishism)اصطلاحى است در روانكاوى براى اشاره به كسب لذت جنسى از طريق شيئى (جوراب، كفش، سينهبند و از اين قبيل) كه با شخصى تداعى مىشود و يا از طريق اجزائى از بدن (مانند انگشتان پا). (م)
51.به عبارت ديگر، كداميك بتواند انرژى روانىِ بيشترى به دست آوَرَد. [ يادداشت ويراستار انگليسى]
52.نقلقولى است از فاوست اثر گوته، بخش اول، صحنه اول. [ يادداشت ويراستار انگليسى