رمان نو
نوشته رمون ژان ترجمه رضا سيدحسينى ( ارغنون شماره ۹ ) صفت نو، فىنفسه، نه بهتر از صفت ديگرى است و نه بدتر، بلكه بهخودىخود بر چيزى دلالت نمىكند و از ديرباز مىدانيم كه اين صفت در ادبيات ما به همه آثار بزرگ گذشته كه نمايانگر اين تحول دائمى و ضرورى قالبها بودهاند اطلاق شده است - تحولى كه بدون آن، هنر داستاننويسى و بهطوركلى هنر، نه مىتواند پيش برود و نه زنده بماند. (اثر استاندال نيز به اندازه اثر پروست «نو» بوده است.) پس اگر در آغاز دهه پنجاه، اين صفت دقيقا براى نشان دادن نوع خاصى از رمان بهكار رفته است، كه برخلاف سنت رايجشكل گرفته بود، طبعا مىبايستى دلايلى خاص داشته باشد. تنها در پرتو اصل آثار و نيز اصولى چند مىتوان به اين دلايل پى برد. از برخى دادههاى كماهميت نبايد غافل بود. اگر ناشر جوانى بهنام ژروم لندون، (Jerome Lindon) مسئوليت انتشارات مينويى، (Minuit) [نيمهشب ] را به عهده نگرفته بود و همزمان با فعاليتسياسى متهورانه، بهچاپ و انتشار يك رشته كتابهاى غريب دست نمىزد كه ناشران ديگر از چاپشان ابا داشتند، شايد هرگز «رمان نو» به وجود نمىآمد. اين نام معمولا مىتواند اين تصور را ايجاد كند كه پاى گروه و نهضت و مكتبى در ميان است. اما چنين تصورى اشتباه است، زيرا آثار نويسندگان رماننو هيچ شباهتى با هم ندارند، اما يك رشته از شرايط تاريخى و اجتماعى و اقتصادى اين تصور را تقويت كرده است. لوسين گلدمن، ( 1913-1970) (Lucien Goldman) بههنگام تحليل اين شرايط، به اين گمان رسيده است كه اين ادبيات تازه داستانى در عصرى پيدا شده بود كه تحولات جامعه، ظهور پديدههاى تازه و انفعالىشدن روزافزون افراد در يك نظام مصرفى منجر به اين مىشد كه براى اشياء نوعى برترى نسبتبه آدمها قائل شوند (فراگرد شىءوارگى، (Rification) كه لوكاچ مطرح كرده است). گولدمن با توجه به اين ديد، خبر از ظهور رئاليسم تازهاى داده است كه در آن برترى با «شىء» خواهد بود. در واقع بهنظر مىرسد او فراموش كرده است كه ماجراى «رمان نو» شايد در درجه اول يك ماجراى دال، (Signifiant) است و اگر انقلابى روى داده است، در درجه اول حاصل كسب آگاهى نسلى از نويسندگان از نقش قالبهاى كلامى و صور بلاغى، قدرتهاى «مولد» نوشته و زبان در همه آفرينشهاى داستانى است. ترديدى نيست كه اين كسب آگاهى بر ضد اگزيستانسياليسم بوده است كه در ادبيات براى «پيام» حق تقدم قائل بود و نوعى گفتمان متعهد را مىپسنديد كه در حوالى 1950 با قدرت ضعيفى به ميدان تاثيرگذارى در تاريخ قدم گذاشته بود. (رمان نو همزمان بود با جنگ الجزاير و بازگشت ژنرال دوگل به قدرت.) عقبنشينى اگزيستانسياليسم محسوس بود و هرچند كه مىشد درسهايى از شيوه نگارش سارتر يا كامو (كه با اينحال، رب - گريه انتقاد از او را فراموش نكرد) گرفت، نويسندگان از تورم كلامى، «عقايد» و پرگوييها دور مىشدند: توسل به اشياء و به صور توصيفى، درمان اين بيماريها و ابراز نوعى بىاعتمادى به آنها بود. ضمنا ترجيح مىدادند كه از آن به بعد، به آثار مهم ادبيات جهانى متكى باشند كه نويسندگانش در نيمه اول قرن، بلندپروازيهايى در ساختار و شكل اثر از خود نشان داده و، در عينحال، معناى تازهاى به تركيب و ديد داستانى بخشيده بودند: جويس، فاكنر، كافكا، ويرجينيا ولف و كمى بعد بورخس; و در نحله فرانسوى، پروست. نويسندگان رمان نو اين وجه مشترك را دارند كه اين تاثيرات را عميقا درونى كردهاند. بهتر است اضافه كنيم كه سينما، اين هنر برتر قرن بيستم نيز، همانگونه كه تعدادى از اولين متون نظريشان نشان مىدهد، بر نوشته آنها و تلقيشان از داستان تاثير گذاشته است. مجموعه اين شرايط و تاثيرات به نوعى پژوهش منجر شد و بهسرعتشكل كوششى را گرفتبراى قرار دادن يك زبان روايى - كه در درجه اول در سطح صورى «عمل مىكرد» - بهجاى رمان سنتى. رولان بارت، (1915-1980) (Roland Barthes) در مقالههاى مشهورش كه همزمان با اولين كتابهاى آلن رب - گريه (در سالهاى 1954 و 1955) منتشر مىشد و تفسيرهاى انتقادىاش اهميت تعيينكنندهاى براى اين نوع ادبى نوزاد داشت، آن را ادبيات عينى، (Objective) يا ادبيات تحتاللفظى، ( Litterale) مىناميد و از اينكه مىديد اين نوع ادبى مىخواهد «حتى قالب داستان را گندزدايى كند» و شايد بتواند شرايط «غيرشرطىشدن خواننده را در قبال هنر ماهيتگراى بورژوايى فراهم آورد» سختخوشحال بود. حقيقت اين است كه اين تجربه از خلا سر بر نياورده بود. از يك دهه قبل راههاى تازهاى گشوده شده، زمينههاى ناشناخته كشف شده بود. نمىتوانيم از رمان نو سخن بگوييم بىآنكه بهخاطر بياوريم كه آثار بكت و ناتالى ساروت از دهه چهل شكل گرفته، راه را براى پژوهشهاى آينده گشوده بودند. ساموئل بكت نوشتن وات، (Watt) را در 1945 به پايان مىبرد و مرفى، (Murphy) را در 1947 منتشر مىكند. او كه آثارش را به دو زبان فرانسوى و انگليسى مىنويسد، در هر دو زبان نوعى زبان داستانى ابداع كرده است كه در آن طنز ايرلندى و ريشخند بهسرعت در كنار نوعى لحن تراژيك نوشته، جاى خود را باز مىكنند. اما بايد منتظر انتشار مولوى، (Molloy) در 1951 بود تا ابعاد حقيقى آثار او آشكار شود. اين كتاب، خواننده را به حيرت مىاندازد، تكان مىدهد و پريشان مىكند; اما مانند پديدهاى تازه و بىسابقه خود را تحميل مىكند. برنار پنگو، (BernardPinggaud) كه اين مساله را بهخوبى تشخيص داده است مىگويد: «از سال 1950 مساله اساسى ادبيات، مساله «پوچى» است. اولين خوانندگان مولوى آن را كاملا دريافتهاند و انسان بايد كور باشد تا آن نفى ريشهاى را كه در اين رمان دستاندركار است نبيند. يكى آن را «اوديسه هيچانگارى» مىخواند، ديگرى «وقايعنگارى فساد و تلاش» نام مىدهد، سومى به اعتراض، از «اقدامى براى بىاعتبار ساختن انسان» سخن مىگويد [ ... ] بكت عصيان نمىكند، ارائه مىكند. او براى داورى درباره پوچى در بيرون از آن قرار نمىگيرد; در درون آن مسكن مىسازد، به ميل خود در آن بيهودگى اوليه فرو مىرود كه قهرمانانش از آن خلاصى ندارند. اما چون كلمات، درهرحال، به چيزى دلالت مىكنند، در اينجا به سوى خود زبان برمىگردند. براى نخستينبار در مولوى ادبيات مىكوشد كه فقط خودش را نشان دهد، و وقتى كه ماكس - پل فوشه، ( Max-Pol Fouchet) از «حجم شاعرانه» اثر سخن مىگويد، عملا به غرابت و تازگى حقيقى آن است كه اهميت مىدهد; يعنى كه، اين حماسه استهزاءآميز، در درجه اول، حماسه زبان و ماجراى واژگان است.» بكت در كتابهاى بعدىاش: مالون مىميرد، (1951) (Malone Meurt) ،نامناپذير، (1953) (Innommable) و چگونه است؟ (1961) (Comment C|est?) در تصوير نوعى «تقليلاللسان» باز هم فراتر مىرود و بر تعداد شخصيتهاى خزنده و محتضر و كرموار كه در پرت و پلاگوييهاى خويش غرق مىشوند، مىافزايد. در عينحال، بكت در تئاتر خود به آنها نوعى زندگى و حضور نمايشى مىدهد، به عنوان مثال در در انتظار گودو (1952). اما كار كلام در اين ميان تعيينكننده است: كلام به ويرانى و سكوت و بهمرگ رهبرى مىكند، اما تقريبا اصل داستان را و ماده داستانى بنيادين كتاب را تشكيل مىدهد. به اين ترتيب، مرحلهاى پشتسر گذاشته شده است. نوع تازهاى از رمان - هرچند كه منطق آن بهطور غمانگيزى استهزاءآميز باشد - ديگر نمىتواند خارج از «كاركرد» زبان و ساختمان روايى آن وجود داشته باشد. ناتالى ساروت، (1902 -) (Nathalie Sarraute) نيز بسيار زود، انديشيدن درباره مساله رمان مدرن را آغاز كرده است. از همان سال 1939 با دادن عنوان تروپيسم، (Tropismes) (واكنشها) به يكى از آثار اوليه خود، كلمهاى ابداع كرد كه براى توصيف نوعى كاوش «روانى - نوشتارى» با نگارش ظريف و حركات نامحسوس ضمير كه نويسنده خود را تسليم آنها مىكرد، رواج فراوان پيدا كرد. گذشته از آن، سارتر كه در 1949 مقدمهاى بر اولين رمان او تصوير يك ناشناس، (Portrait d|un Inconnu) نوشت، درحالىكه به آن رمان عنوان ضد رمان (عنوانى كه مىتوانست، به يك مفهوم، به رمان نو در مجموع خود اطلاق شود) مىداد، توجه خواننده را به جنبه اعتراضى كه در اين آثار وجود داشت جلب كرد. ضمنا خود ناتالى ساروت نيز در مجموعه مقالاتى كه تحت عنوان عصر بدگمانى، (L|re du Soup ;on) (1) فراهم آورده بود، بهروشنى، مقاصد و يا بهتر بگوييم «سؤالهاى» خود را مطرح مىكرد. مىگفت كه «بدگمانى» كشف نوعى سوءظن متقابل بين نويسنده و خواننده است; درباره صحتيا اعتبار برخى از مفاهيم (بهويژه مفهوم «شخصيت») كه سابقا بهخوبى كارآمد بودند و حال آنكه امروزه فرسوده شدهاند. پس اين ضرورت احساس مىشود كه انواعى از قالبهاى داستانى جايگزين شوند كه همان قالبهاى «رمان بالزاكى» نباشند. ساروت به سهم خود نوعى كاربرد ناپيوسته و موجز و دقيق زبان روايى را پيشنهاد مىكرد كه از خلال بافت محكم گفتگوها و «گفتگوهاى مخفى» (كه ايوى كامپتن بارنت، (1864-1969) (Ivy Compton-Burnett) نويسنده انگليسى ذوق آن را در وى ايجاد كرده بود) برخوردهاى بىشمار و خشونتهاى دائمى را كه جوهر زندگى ضمير آدمى هستند، بازسازى كند. او با صبر و حوصله و بهخوبى، در يك رشته كتابهايى بر گرد ماجراهاى بيهوده بورژوايى و خانوادگى، مجموعهاى از تروپيسمها و «قالب»هاى كوتاه و در هم پيچيده را فراهم مىآورد: مارترو، (1953) ( ;ميوههاى زرين، ;(1963) (Les Fruits d|or) و در سالهاى بعد، صدايشان را مىشنويد؟ (1972) (Vous les Entendez?) و كودكى، .(1982) (Enfance) رمانهايى كه با شيوه مخصوص خود، شهادت اجتماعيى درباره دنياى محدودى بهدست مىدهد كه ناتالى ساروت آنرا - همانطور كه پروست دنياى خود را مىشناخت - خوب مىشناسد. اما بهويژه بهخشونت ضمنى نهفته در هر زبانى كه به درجه معينى از بارورى رسيده است اين امكان را مىدهد كه در چارچوبه «سلولهاى» داستانى از نوع تازه بيان شود. پس سخن از نوعى رمان پژوهشى در ميان است، اما نه از نوع آزمايشگاهى كه در آن رئاليسم اجتماعى يا روانشناختى در برابر جريان آزاد تخيل داستانى از ميان نمىرود، بلكه پژوهشى كه تلاشى استبراى منفجرساختن بناى سنت و ترديد در آن طرز تلقى از داستاننويسى كه قراردادى شده است. اين ترديد و بىاعتبارسازى را آلن رب - گريه، (1922 -) (Alin Robbe-Grillet) باز هم بهصورت قاطعترى اعمال كرد. اگر نام او بهطور كلى ارتباط تنگاتنگى با انديشه رمان نو دارد، از اينروست كه هيچكس بهتر از او احساس نگارشى تازه و قطع رابطههايى را كه اين نگارش ايجاب مىكند نداشته است. او اين مساله را در نخستين مقالات نظرى خويش بهخوبى تحليل كرده است. اين مقالهها، بهرغم شيوه بسيار تجربيشان، تصويرگر خودآگاهى حادى از مسائل رمان مدرن هستند. راهى براى رمان آينده، (1956) (Une Voie Pour Le Roman Futur) سراسر ادبياتى را كه بر پايه تقدم روانشناسى و «اعماق درون» بنا شده استبه محاكمه مىكشاند; متافيزيك انسانمدارانه را كه اين ادبيات بر آن متكى است افشا مىكند و مىگويد: «دنيا نه بامعناست و نه بىمعنا; فقط هست. و جالبتوجهترين نكته همين است. و ناگهان اين بداهتبا چنان نيرويى به ما ضربه مىزند كه بر ضد آن هيچ كارى از ما برنمىآيد. به يكباره همه ساختمان زيبا در هم مىريزد: وقتىكه ناگهان چشم باز مىكنيم، يك بار ديگر ضربه اين واقعيتسركش كه تظاهر مىكرديم از عهدهاش برآمدهايم بر ما فرود مىآيد. در اطراف ما اشياء، بىاعتنا به گروهى از صفات جانگرايانه يا خانگى كه به آنها دادهايم، سر جاى خود هستند. سطح آنها صاف و هموار، دستنخورده، بدون درخشش مشكوك يا شفافيت است.» رب - گريه نتيجه مىگرفت كه ضرورت دارد با نوشتهاى دلالتگر و توصيفى، اين سطح را محسوس كنيم و به سراغ «قلب رمانتيك اشياء» نرويم. در طبيعت، اومانيسم، تراژدى، (1958) (Natur, Humanisme, Tragedie) نشان مىداد كه چنين نوشتهاى پادزهر ضرورى هرگونه گفتمان داستانى اشباعشده از «انسانگونهانگارى»، (Anthropomorphisme) است كه استعاره در آن حاكم است و كامو و سارتر هم نتوانستهاند در دام آن نيفتند. بهنظر او «تراژيككردن» دنيا اساس چنين نوشتهاى بود و نجات از آن امكان نداشت مگر با انصراف از تعدادى «مفاهيم منسوخ» از قبيل شخصيتپردازى، سرگذشت، تعهد، تقابل بين قالب و محتوا; و تسليمشدن به انضباط دقيق توصيف صفت «بصرى»; صفتى كه به «اندازهگيرى، تعيين موضع، تحديد و توصيف قانع باشد بايد راه دشوار هنر داستانى تازه» را نشان دهد. رب - گريه كوشيده است تا كارآمدبودن اين «توصيف خلاق» را، كه ژان ريكاردو، (1932 -) (Jean Ricardou) بعدها تئورى آن را داد، در آثار خود نشان دهد. در اولين اثرش پاككنها، (1953) (Les Gommes) هرچند كه به نوعى طرح رمان پليسى وفادار مانده است كه از نمادگرايى و تمثيل نيز بىبهره نيست، از همان آغاز لحنى تازه و غيرعادى پيدا مىكند كه خواننده را وادار مىسازد وارد عرصه ادراكى شود كه به دقت ترسيم شده است و نيز تسليم نوعى فاصلهگذارى با متن و «ديدى متفكرانه» شود (براى يادآورى عنوانى كه رب - گريه به تعدادى از داستانهاى كوتاه عكسهاى فورى، (1962) (Instantanes) خود داده است). در دو اثر بيننده، (1955) (Le Voyeur) و حسادت، (1957) (La Jalousie) ،هدفهايى را كه دنبال مىشود، دقيقتر اعمال مىكند، اما در جهتساختارى پيچيدهتر و ترتيباتى كه در مقابله با خيالپردازى قراردادى رمانها، درست مانند يك نظام ضدخيالپردازى عمل مىكند، مانند سياههبردارى سرد و عينى اشكال و اشياء، عمل مصرانه نگاه، ديالكتيك حضور و غياب، درهمريختن حسابشده توالى زمانى، بىطرفى محض زبان، همه اينها دستبه دست هم مىدهند و نوشته را از حالت مالوف خود دور مىكنند. در هزار تو، (1959) (Dans le Labyrinthe) نوعى رؤيا در بيدارى است. [ سرباز گمشدهاى هرچه پيش مىرود، بيشتر مىبيند، آن تصاوير در نظرش محو و در هم مىشود و صورت وهمى و پرىوار به خود مىگيرد. ] اما در ادامه كار، رب - گريه بهشيوهاى بسيار تازه و غيرمنتظره، همان تلاشهاى اوليه خود را با توسل به نوعى نفسانيتحسابشده، ادامه مىدهد كه در آن نگاه و «فاصله» نقش اساسى دارند: نفسانيتى بازىگونه كه بيننده به نوعى طليعه آن بود و كتابهايى مانند ميعادگاه، ( 1965) (La Maison de Rendez-vous) و طرحى براى انقلاب در نيويورك، (1970) (Projet pour une Revolution New York) ،در چارچوبه تغييراتى دلبخواه در طرح قالبى رمانهاى پرماجرا با خشونت مربوط به برخى اسطورهها يا وسوسههاى دنياى مدرن آن را تصوير مىكنند. اين بازى به نظر عبث مىآيد، اما رب - گريه از وقتىكه با هنر سينما سروكار پيدا كرده، اختصاصا به آن علاقهمند شده است. او با نوشتن فيلمنامه سال گذشته در مارينباد، (1960) (L|Annee Derniere Marienbad) براى اولينمرتبه وارد عالم سينما شد. اين اثر يكى از برجستهترين آثار او و بيانگر ذوق ابداع او در امر صورت هنرى است. از آن پس رب گريه از فيلمسازى دستبرنداشته و خود دوربين به دست گرفته است. از جاودانه، ( L|Immor Telle) تا بهشت و بعد، (L|Eden et Aprs) چندين فيلم تهيه كرده است و نيز نوشتن نوع ادبى «سينه - رمان» را نيز ادامه داده است كه از آن جمله است: لغزشهاى فزاينده لذت، .(1974) (Glissements Progressifs du پس از آن باز هم به نوشتن رمان روى آورده، كه از آن جملهاند: جايگاهشناسى شهر اشباح، (1976) (Topologie d|une CitFant me) ،خاطرات مثلث طلايى، (1978) (Souvenirs du Triangle d|or) و بهويژه جن، - ( 1978) (Djinn) كتاب جالبى كه به سفارش يك دانشگاه امريكايى به قصد آموزش تدريجى دشواريهاى زبان فرانسه نوشته شد و در آن شيوه بازى و بازى با تغييرات قالبى نشان مىدهد كه رب - گريه چيزى از شيوه اوليه خود را از دست نداده است. آثار وى، هرچند كه آن وزن و انسجام آغازين را تا حدى از دست داده است، ولى با سازشناپذيرى و حس حاد بازيهاى بصرى و تصنعهاى خلاقه زبان، از بهترين نمونههاى رمان نو است. ميشل بوتور، (1926 -) (Michel Butor) هم، همزمان با رمانهاى خود، انديشههاى انتقادى درباره مسائل رمان انتشار داده است. بىترديد، وى يكى از نخستين كسانى است كه از رمان بهمنزله پژوهش، (1955) (Roman Comme Recherche) سخن گفته و بر اين انديشه پاى فشرده است كه «رمان آزمايشگاه روايت داستانى است.» بحثى كه به اشكال مختلف در مقالاتى كه اثر سهجلدى او فهرستها، (Repertoirs) را تشكيل مىدهد، از سر گرفته شد. در اين اثر فرهنگى متنوع، با تجربه غنى در امر مطالعه، پاسخگوى سؤال «فنى» مدامى است درباره ادبيات و طبيعتا در چارچوبه آثار خلاقه است كه بوتور نشان مىدهد رمان چگونه مىتواند «قلمرو پديدارشناختى برتر و موضع برترى باشد براى مطالعه اين نكته كه واقعيت چگونه بر ما آشكار مىشود يا چگونه مىتواند آشكار شود.» در يكى از اولين كتابهايش پاساژ ميلان، (1954) (Passage de Milan) كه ساختى نسبتا سنتى دارد، كوشيده است در «كنترپوان»، (Contrepoint) و همرويدادى، (Simultan isme) روابط پيچيدهاى را كه بين شخصيتهاى متعدد در فضاى يك عمارت پاريسى برقرار مىشود، بازسازى كند. برعكس، از فضاى يك شهر - شهر انگليسى بلستون، (Bleston) - است كه او قهرمان و راوى رمان صرف وقت، (1956) (Emploi du Temps) را در جستجوى عجيب گذشته و حالش از خلال واقعيتى ظاهرا ملموس و عينى اما از هم شكافته و مشكوك، كه حساب زمانهايش از دست مىرود، به حركت وامىدارد. و باز هم شايد زمان باشد كه محيط اصلى رمان تغيير، (1957) (La Modification) مشهورترين رمان بوتور را تشكيل مىدهد. در اين رمان، چند ساعت از زندگى يك مرد در يك قطار، با كمال دقت در داستانى به صيغه ندايى (دوم شخص جمع: شما) با همه جزئياتش بازسازى مىشود، تا آنجا كه حتميتيك تصميم درونى را آشكار مىسازد. درجات، (1960) (Degres) تلاشى استبراى تحليل دقيق آنچه در مدت زمانى كوتاه در دبيرستان بزرگى اتفاق مىافتد، بهصورت نوعى برش عمومى و چندآوايى در زمان. اين كتاب، آخرين رمان حقيقى بوتور است. پس از آن، بوتور با استفاده از شيوههاى «مونتاژ»، «كولاژ» و ساحتهاى «استريوگرافيك» بهتجسمچندمكانممتاز جهانمىپردازد: ايالاتمتحدهامريكا موبايل، ( 1962) (Mobile) ،كليساى بزرگ سانماركو در ونيز توصيف سان ماركو، (1963) (Description de San Marco) ، آبشار نياگارا 618000ليتر آب در ثانيه، (1965) (618000 Litres d|eau par Seconde) پس از آن به پژوهشهايى بيشتر از نوع زيبايىشناختى و بوطيقايى مىپردازد. اما همه اين آثار وجه مشتركى دارند: حالتخاصى براى تسلط بر زمان و مكان از طريق توصيف و ساختار دادن به آنها با سازمان «چندآوايى» روايتيا تصوير اين پژوهش دقيق و منسجم است كه مشخصه بىسابقه آثار بوتور رماننويس است. اما ميشل بوتور در وراى رماننويسى و در آخرين رشته آثارش: روشنگرى 1و2و3و4، ( Illustration I,II,III,IV) ،ماده خام رؤياها 1 و 2 و 3 و 4، (Matire de Reves I,II,III,IV) ،فاصلهها، (Intervalles) ، گلباد، (La Rose des Vents) ،رويكردها، (Travaux d|Approche) ،به پژوهشهايى در جهات متعدد - متون گشوده، روايتها، اشعار، كار با نقاشان، گفتگوها، سفرها - روى آورد. مطالعه اين آثار، چهره تازهاى از او را بهخواننده معرفى مىكند و نشان مىدهد كه او شاعرى استبه مفهوم جهانيترين و آزادترين معناى كلمه. مقالات انتقادى او در سلسله فهرستها نيز مؤيد اين جنبه اوست. هسته مركزى كتابهاى كلود سيمون، (1932 -) (Claude Simone) را همزمان تشكيل مىدهد، اما بهشيوهاى متفاوت. اين نويسنده كوشيده است پيوسته بر روى يك ماده داستانى كار كند كه سهم خاطره - در زنجيره مدت زمانى بهشدت قابل درك با حواس - ماده اصلى آن باشد. اين خصيصه شايد در نوشتههاى اوليه او: متقلب، (Le Tricheur) ،گاليور، (Gulliver) ، پرستش بهار، (Le Sacre du Printemps) چندان محسوس نيست، اما در باد، (1957) (Le Vent) و گياه، (1958) (L|Herbe) كه نوشته در مسير «بازسازى» واقعيت محفوظ در خاطره مىافتد، كاملا مشخص است. كلود سيمون با جاده فلاندر، (1961) (La Route des Flandres) اين كار بهرهگيرى از بازسازى را تا حد اعلى گسترش مىدهد: فصلى از شكست جنگ 1940 به او فرصت مىدهد كه داستان چند شخصيت و فراتر از آن، يك خانواده را، در شبكه فشردهاى از خاطرات و اوهام و تصاوير بگنجاند كه به سطح آگاهى بالا مىآيند و از خلال آشفتگى حافظه سر بر مىكشند تا در نظام زبان قرار بگيرند. پروست و فاكنر سختبر كلود سيمون تاثير گذاشتهاند. اما او پيوسته تجربه خود را عميقتر و شخصيتر كرده است; چه براساس يك فصل تاريخى مشخص، چنانكه در هتل بزرگ، (1962) (Le Palace) كه لحظهاى از جنگ داخلى اسپانيا را مجسم مىسازد، و چه بهصورت بازسازى تكهتكه حوادث زندگى خويشتن، بهتداعى آنچه در ياد مانده است. و اين راهى است كه كلود سيمون پس از و اجسام هادى، ( 1971) (Les Corps Conducteurs) در آن قدم گذاشته است. اين آثار حكايت از قدرت خلاقه استثنايى او مىكنند و اغلب نتيجه درخشانى را كه مىتوان با صبر و دقت و پشتكار در كار نگارش بهدست آورد نشان مىدهند. شيوه نگارش سيمون يكى از اثربخشترين شيوههاى نگارش است كه رمان نو به وجود آورده است: نگارش پرشاخ و برگ و پرپيچ و خم كه ريشهها و شاخههايش تا دوردست كشيده مىشود، شبكههاى تداعيگر آن پيوسته در افزايش است، هر آنچه را كه مخيله مىتواند از حافظه بيرون بكشد بهكار مىگيرد. شديدترين اهترازهاى نفسانيت و آرزوها را ضبط مىكند، طومار قالبها و تصويرها را بهطور خستگىناپذيرى از هم مىگشايد و ابزارى استبا تاثير و نفوذى حيرتآور. چندين كتاب بسيار پراهميت ايجاد كرده است كه همه آنها بر گرد نوعى روايت واحد مىچرخند. پس از (1973) Tryptioque و علمالاشياء، (1976) (Lecon de Chose) ، اثرى به عظمت زراعيها، (1981) (Georgique) اين احساس كمال و انسجام را قوت مىبخشد. رمان نو از كجا آغاز مىشود و در كجا پايان مىگيرد؟ پاسخ به اين سؤال چندان آسان نيست. كتابهاى فراوانى وجود دارد كه به رمان نو نزديكاند و در عينحال با آن متفاوتاند; يا در عينحال كه به راههاى ديگرى رفتهاند، تاثير رمان نو در آنها محسوس است. براى آثارى از نوع آثار روبر نپژه كه بر پاى ابداع لحن و زبان خاص ساخته شدهاند، يا آثار بكت كه در آنها تكرار ريزهكاريهاى گفتار (و اغلب گفتارى مسخره و هجوآلود) بيشتر از كاركرد نگاه عمل مىكند، بايد جاى خاصى در نظر گرفت... در آثار كلود اوليه، ( 1922 -) (Claude Ollier) از قبيل ميزانسن، (1958) (Mise en Scne) ،حفظ نظم، (1962) (Maintien de L|ordre) و شكست نولان، (Echec de Nolan) ،همان شيوه رب - گريه را مشاهده مىكنيم با كمى تاثيرپذيرى از بورخس در انتخاب نوع داستان و نيز تمايلى به جاذبه ماجراهاى سرزمينهاى ديگر يا بافت پليسى با توجه به تمايز «متن». بالاخره آثار ژان ريكاردو، از قبيل رصدخانه كن (1961)(Observatoire de Canne) ،فتح قسطنطنيه، (1965) (La Prise ،انقلابهاى كوچولو، (Revolutions Minuscules) ،كه در آنها نيز اتحاد تنگاتنگ بين كار روى نوشته و تحليل نظرى مشاهده مىشود. در آثار نظرى وى نيز كه حائزاهميت فراوان در معرفى رمان نو است، اين اتحاد را مىبينيم: مسائل رمان نو، (1967) (Problme de Nouveau Roman) ،مدخلى بر نظريه رمان نو، (Pour une Th orie du Nouveau Roman) به اين مسيرها كه نشانگر تاثير رمان نو بر شيوههاى مختلف نويسندگى هستند، بايد مسيرهاى ديگرى را هم اضافه كرد. در آثار كاملا متفاوتى مانند آثار ژان كرول (- 1911) بهويژه در سالهاى اخير، كلود مورياك، (Claude Muriac) كه از چندىپيش به «مكتب نگاه» متمايل شده است، شام در شهر، (Le Diner en Ville) و آگرانديسمان، (Agrandissement) ،آثار مارگريت دوراس، (1914-1996) (Marguerite Duras) كه بهويژه از شيفتگى لول و . استين، (1964) (Le Ravissement de Lol V. Stein) تا بيمارى مرگ، (1982) (La Maladie de la Mort) اهميت فوقالعادهاى پيدا كرده است. تا برهوت، ( 1981) (Desert) و بالاخره ژرژ پرك، (1936-1982) (Georges Perec) كه اثر او با عنوان زندگى، طريقه استعمال، (1978) (Lavie Mode D|Emploi) يكى از حيرتآورترين نمونههاى امكانات متعدد رمان نو است. همچنين بايد يادآورى كرد كه همه انواع ادبيات پيشرو در دهه شصت رابطه مستقيم (ولو بهصورت مخالفت) با تجربه رمان نو داشته است، چه در مسير توجه به كار روى «شكل» و چه پژوهشهايى در كار «متن» كه بهويژه گروه مجله تل كل، (Tel Quel) به آن پرداختهاند. در اين ميان آثار فيليپ سولرز، (1936 -) (Philippe Solers) [پارك، (1961) (Le Parc) ،درام، ( 1965) (Drame) ،ارقام، (1968) (Nombers) ،قانون، [ (1972) (Lois) ،ژان تيبودو، (Jean Thibaudeau) ، ژان لويى بودرى، (J.L.Baudry) ،ژان پىير فه، (1925 -) (J.P.Faye) [شكستگى، (La Cassure) ،ضربان، ( Battement) ،سد، (1964) (Ecluse) ،ترواييان، [ (1969) (Les Troyens) و موريس روش (- 1924) [ فشرده، ( ،ميدان، [ (1972) (Ciscus) حائز اهميت قابل ملاحظهاى هستند. اما قرار دادن همه اين آثار در چارچوبه رمان نو كار شايستهاى نخواهد بود، زيرا اين آثار چه در زمينه عقيدتى و چه در امر پژوهش مربوط به سبك نگارش، بسيار فراتر از آن رفتهاند. با اينحال، هنوز هم آثارى در همان مسير دهه پنجاه انتشارات مينويى وجود دارد، از قبيل آثار مونيك ويتيگ، (M.Wittig) [اوپوپوناكس، زنان جنگجو، [ (1969) (Opoponax, Les Guerilleres) كه نشان مىدهند اين مسير باز هم متروك نمانده است و تحت اشكال تازهاى حضور دارد. در مجموع، بارورى جريان رمان نو با آنچه گفته شد روشن مىشود. مىتوان گفت، آثارى كه با اين عنوان عرضه شده، سختگير و پرمدعا بوده است و خوانندگانى هم كه داشته استخود اشخاص نوگرا بودهاند. توجهى كه اين آثار در فرانسه و نيز در كشورهاى ديگر برانگيختهاند، پژوهشها و تفسيرهايى كه الهامبخششان بودهاند، «جهش» عظيم نظرى و زبانشناختى كه بهدنبال اين جريان بهوجود آمده و كارهاى برجستهاى كه روى «متن» انجام گرفته است، و بالاخره گسستهايى كه در زمينه ايدئولوژيك سبب شده است، نشان مىدهد كه اين آثار در آغاز نيمه دوم قرن بيستم ادبيات فرانسه را بهطور قاطع تحت تاثير قرار دادهاند. اين مقاله، ترجمهاى است از: بخش F مدخل «رمان» در آخرين چاپ انسيكلوپديا اونيورساليس، چاپ پاريس، 1922 . پىنوشت: 1. اين كتاب را آقاى اسماعيل سعادت ترجمه كردهاند و چاپ دوم آن در سال 1364 از سوى انتشارات نگاه منتشر شده است. رمان نو
1. چارچوبه نظرى و عقيدتى
2. راهها، بدگمانيها، پژوهشها
3. توصيف بصرى
4. قالبها، زمان، ساختارها
5. مسيرها