انديشههائي چند دربارهي حافظ
" و قوام الدین عبدالله ( استاد علم کلام حافظ) . . . در اثناء محاوره گفتی که این فراید فواید را در یک عقد میباید کشید . . . و آن جناب (یعنی حافظ ) حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و به غدر اهل عصر عذر آوردی . . . ([1])
از مقدمه ی دیوان حافظ مشتهر به محمد گلندام
انديشههائي چند دربارهي حافظ
تنوع و ژرفاي انديشههاي عرفاني و فلسفي، پندارهاي دلانگيز شاعرانه ، هماهنگي پر طنين و دلاويز تعبيرات و تركيبات لفظي ، درآميختگي موزون اين اجزاء با هم ، به نحوي كه تجزيه ناپذير و ناگسستني باشد چنين است ويژگي غزليات خواجه شمس الدين حافظ شيرازي.
همين ويژگي است كه اشعار حافظ را جز براي كساني كه "لطف طبع و سخن گفتن دري"[2] را ميدانند و با "لطايف حكمي و نكات قرآني"[3] آشنايي دارند دشوار فهم مي سازد. ترجمهي غزليات حافظ قريب به محال است. برخي تراجم حافظ كه به السنهي مختلف اروپايي شده و نگارنده آنها را ديده است سطحي، مسكينانه و تنگ مايه است: از عارفي كه در لاهوت انديشههاي مقطّر و معطّر پرواز مي كند ، شاعركي عاشق پيشه و ناسوتي ساخته اند !
براي كساني كه با فرهنگ كهن و سرشار، تاريخ ديرين و پرفراز و نشيب و زبان شيرين و پرناز و غنج پارسي آشنايي دارند و زمينهي روحي آنان براي درك تأثرات غنائي آماده است خواندن غزليات حافظ و برخورداري از انديشه و هنر وی يك لذت استثنائي است. تا آنجا و تا آنچه كه نويسندهي اين سطور با ادبيات جهاني آشناست، در عالم شعر غنايي فلسفي براي حافظ شيرازي همتايي نمي شناسد.
طي ساليان عمر آگاهانهي خويش، بارها گاه به خاطر بررسي و پژوهش، يا در طلب تفنن و التذاذ خاطر ، يا در جستجوي تسكين و آرامش روح به ديوان حافظ رجوع كرده ام. با اين همه ، هنوز بسياري از گوشه و كنارهاي فلسفي و ادبي اين عرصه ی سحرانگيز براي من نو، غريب، رازناك و غيرمكشوف است. در اکثر ابیات حافظ به اندازه ای اندیشه ی نغز و پر مغز ، به اندازه ای آرایش دلفریب و عاری از تکلّف بيان و لفظ ، به اندازهاي معرفت و اطلاع ازفرهنگ عصر مندرج است كه بي اغراق مي توان دقايقي چند در پيرامون آن انديشيد ، نكتههاي مختلف را بازيافت و از ذوق آن لذت برد.
مايه ي شگفتي است كه در عصر بيرحم و عبثي كه حافظ شيرازي طي آن ميزيست ، چگونه چنين اعجوبهاي پديد شد ! نه مايهي شگفتي نيست، زيرا شعر حافظ عصاره و خلاصهي تكامل طولاني و افتخارآميز شعر پارسي و از آن جمله ، غزل فلسفي و عارفانه و تبلور والاترين و لامع ترين سنن چنين تكاملي است. در اين زمينه - در زمينهي ايجاد غزل فلسفي- حافظ به اوج ممكن رسيد و تكرار ناپذير باقي ماند. حافظ زبده ی انديشهي فلسفي و عرفاني متفكرين ايراني را بي دستاويز عبارات غليظ و بي واسطهي مصطلحات مهم اهل مدرسه، با چنان قدرت تعميم هنري و چنان سلامتِ بيان شاعرانه طراحي كرده است كه حتي انسانهاي مترقي و روشن بين عصر ما ، در اين ديوان كهن قرون وسطايي ، گاه پاسخهاي نغز سنجيده به پرسشهاي روح خويش مييابند . اینكه سخن او را برخي تذكره نويسان[4] سحرِ حلال و "واردات غيب" خواندهاند، از همينجاست. سخن حافظ اكنون قرنهاست كه نسلها را به تحسين و حيرت وا ميدارد زيرا اين سخن ثمرهي يك بلوغ تكامل يافته و پخته است. زماني لنين پيشواي خردمند انقلاب، به هنگام شنيدن قطعهي "آپاسيوناتا" اثر لودويگ وان بتهوون آهنگساز داهي آلماني روي به مصاحب خويش نمود و گفت: اينجاست كه ميتوان گفت انسانها معجزه ميكنند.[5] آري اگر اعجاز را آنچنان عملي بشماريم كه تنها افراد نادري در موارد استثنائي تاريخ از عهدهي آن برميآيند و ميليونها و ميلياردها از آنكه همانندش را بياورند عاجزند، در آن صورت برخي از مخلوقات فكر، تخيل و ارادهي ناموران سترگ تاريخ را ميتوان در زمرهي اعجاز دانست.
و از آن جمله است غزل حافظ.
جاذبهي سخن حافظ تنها نتيجهي عمق تفكر عرفاني و زيبائي سحرانگيز بيانش نيست. طرز برخورد حافظ به مسايل روزمرهي زندگي، مشرب وسيع و بينيازش، فروتني حقيقي و صميمانهاش، اميد و خوشبيني پايان ناپذيرش، مهرباني و كرامت بيدريغ و از جان برخاستهاش و بسياري و بسیاری ديگر صفات واقعاً نمونهوار او، او را نه تنها متفكر هنرمند بلكه يك انسان بزرگوار و دوست داشتني معرفي ميكند. در نظر آنهائي كه انسان بودن را بر عالم بودن، نيرومند بودن، صاحب آلت و دستگاه بودن برتري مينهند اين واقعيت يك نكتهي فوقالعاده جذاب در شخصيت حافظ است.
با اين حال پهنهي فروغناك ديوان حافظ از برخي حاشيهها و گوشههاي سايهناك آزاد نيست. مثلاً در ديوان حافظ مدح شاهان و وزيران و ثناي اين تهي مغزان ستم پيشه راه يافته است ولي از همهچيز و همهجا هويداست كه اين تنها داغ عصر و قبول ناگزير مقتضيات و رسوم زمان بود. شاهان آسيائي و از آن جمله شاهان ميهن ما قدرتي غيرمحدود و در عين حال ظلماني و سنگدلانه داشتهاند. حمايت مادي و معنوي آنان ، شرط شرط بقاي روشنفكران عصر بود. بهعلاوه شكل ديگري از تسنيق حيات سياسي جامعه، جز شكل سلطنت و امارت در ان هنگام متصور نبود. شاعري نيست كه به مديحهي اين نابكاران مجبور نشده باشد. حافظ از زمرهي آنهائي است كه چنان مدح را مغرورانه بيان ميكند و چنان آن را بهكمك عبارات تجريدي عرفاني رقيق ميسازد كه تقريباً هميشه از سفلگي و خواري بهدور است. تازه اين نيز با جوهر حافظ سازگار نيست. نميتوان او را كه درويشي و گدايي را بر صد تاج خسروي ترجيح مينهد[6] و اگر شاهان جرعهي رندانهاش به حرمت نمينوشيدند به مي صاف و مروق آنان التفاتي نداشت[7] در مقام ثناخوانان درباري قرار داد.
يا مثلاً زمانهي پر از تعصب ديني و جهل خرافي، حافظ را در مواردي به سالوسي وا ميدارد. در اشعار حافظ گاه- ولو به شكل نرم و محجوب- دعوي كرامات شده و از همت[8] سخن رفته است. اينها تجليّات جوكيگري و طامات و خرافاتي است كه در غزل مصفاي حافظ رخنه يافته است. در آن عصر، صوفيان دغل و شياد در نزد اميران سفيه ، بدين وسايل براي خود مقام و منزلتي دست و پا ميكردند. داستان آن فقيه و گربهي شمع به دست و ارادات شاه شجاع به وي معروف است. مردم جاهل حافظ را نيز كه گاه بيآنكه خود او بخواهد، به سبب فضل و كمالش ، از آن زمره ميگرفتند ولي حافظ بارها در اشعار خود وجدان تابناك خويش را از ننگ اين دعاوي دروغين ميزدايد و آشكارا ميگويد كه هرقدر لاف كرامات و مقامات زده است، كسي خبري از هيچ مقامي براي وي فرستاده،[9] احدي از سر غيب آگاه نيست و آن به كه اين قصهي عبث را به كنار اندازيم زيرا محرمي نيست كه در اين حريم راه يابد[10] و بيهوده ميپندارند كه حافظ از نكات غيب با خبر است زيرا او محكم غافلي بيش نيست.[11] او از اين كه در خرقهي سالوس لاف صلاح ميزنند شرمسارِ رخ ساقي است[12] و خود ميداند كه در مجلسي حافظ است و با صوت خويش- كه بارها خود ميستايد[13]- آيات قرآن را تلاوت ميكند ولي در محفل ديگر دُردي کش است و بدينسان با خلق صنعت ميكند.[14] اين خودكوبي ، خود افشاگريِ حافظ بينهايت زيبا و دلكش است.
يا فيالمثل از بادهپرستي حافظ یاد كنيم. آري حافظ بادهپرست است و خواستار شراب تلخ مرداَفكني است كه با نوشيدنش از دنياي پرشر و شور توان آسود.[15] نيايش بادهي گلرنگ در نزد او و پيشاهنگ معنوياش خيام نيشابوري به حدي است كه خوانندهي متعقل را حيران ميسازد. او باده را شاهداروئي ميشمرد كه درمان آزمودهي همهي دردهاي زندگي است. راز اين باده پرستي را تنها در آن نبايد جست كه رند خراباتي و لاابالي ما عليه منع خشكمغزانهي مذهبي عصيان ميكند. ايرانيان از پارينه شرابنوش بودهاند. نهي اسلامي آنها را خشمگين ساخت و كمتر به تبعيت واداشت. روشنفكران حساس كه چنگ در دامن جهانبيني مهآلود و تسليبخش صوفيانه ميزدند، به رغم محتسبان و زاهدان عبوس و خمشكن، به آستانهي پير مغان پناه ميبردند. آري راز بادهپرستي و ميگساري حافظ تنها در اين طغيان جسورانه است. راز عمدهي آن در جستجوي "بيخودي" ، در جستجوي "گريز از واقعيت" و "جبران" گذران تلخ با يك "هستي پنداري" است. براي رهائي از جهان مادي و معنوي كریه، تنگ نظر، متعصب، خونخوار، سالوس، سطحي و احمقانهاي كه حافظ را در چنبره گرفته و در قيد مهيب و بيرحم خود ميفشرد، "بیخودي"، فراموش كردن پيرامون و تخدير خويشتن در نظر حافظ و خيام مؤثرترين و بهترين چارهها بود. البته آنها از نظر يك انديشهور مثبت و انقلابي اشتباه ميكنند ، زيرا بر ضد جهان زشت پيرامون به پيكار برنميخيزند. ولي آنها در اينكه در محيط دني عصر خويش نفرت سوزان دارند ذيحقند. جستجوي آنها براي زدودن غمها از دل به كمك بادهي گلگون جستجوئي است كه از يك مبداء و منشاء روشن روحي برميخيزد: نفرت از پستيها. به علاوه حافظ باده نوشي بي روي و ريا را از زهد پرستي رياكارانه بهتر ميشمرد.[16] آري رنج جانگداز عصري كه حافظ در آن ميزيسته ، عصري كه حافظ در آن خود را مرد بيگانهاي در ديار غريب، عنصري زائد، فرشتهاي به ديار ديوان رانده ميديد، او را به خراباتیگري و ستايش جنونآميز شراب و ثناي بيدريغ بيخوديهاي سرمستانه و كيش لذت كشاند. اين براي حافظ جستجوي مخدري افسنطيني بود براي فرونشاندن آن آتش و سوز درون كه اينهمه از آن ميناليد و خورشيد آسماني را تنها شرارهاي از آن ميشمرد. حافظ به حدّ كشت رنج ميبرد !
ولي ماهيت حافظ نه آن مديحهي شاهانه، نه آن سالوسي و جوكيگري و نه اين شيوهي خراباتي و رندانه است. اگر كساي جوهر صافي روح حافظ را در اين اعراضِ كدر ، مستحيل كنند، بر اين انسان نازنين ستمي جانگداز راندهاند. به همين جهت شادروان كسروي با همهي نيت پاك و ميهن پرستانهاش در تشخيص ذات انساني حافظ به خطا ميرفت و لذا آن همه جملات تأسفانگيز لعن و دشنام را در حق اين والاترين شاعران غزلسراي ايراني بر قلم آورده است.[17] افسوس از مرد برازندهاي مانند احمد كسروي كه دربارهي يكی از مفاخر بلاترديد كشورمان چنين نوشته است. اين خطا از آنجا برخاسته كه اين دانشمند شهيد با يك قشريت تعقلي و بر اساس نيازمنديهاي تكامل اجتماعي عصر ما ، رجال و حوادث گذشتهي تاريخ را بررسي ميكند. مثلاً عرفان به مثابه ی جهانبيني مخالف مذهب عصر، از وسايل مقاومت مذهبي ايرانيان در مقابل بغداد و ايدئولوژي رسمي او ، مذاهب حنفي و حنبلي، شافعي و مالكي بود. ولي شادروان كسروي بهويژه با توجه به جهات متعدد منفي اين آموزش و با تفسير سطحي از جهات ديگران، آن را با خشمي مقدس ميكوبد و وجودش را در سراسر تاريخ مايهي ننگ ميشمرد.
اكنون جاي اين بحث نيست. به گفتهي شادروان كسروي اين خود جستاري جداگانه است. سخن بر سر شخصيت حافظ بود. حافظ متفكر و هنرمندي ارزشمند و بالاتر از آن ، انسانی پاكجان وبيرياست. بايد او را به درستي شناخت و به رنج روانسوز اين مردِ تنها مانده و غريب كه فراتر از همعصران جاهل خود ميديد، عميقتر از آنها احساس ميكرد، پي برد. آري بينش حافظ از بينش مردم زمانهاش والاتر و روشنتر است. ولي بدون شك اين بينش امري به تمام معني نسبي است. حافظ هرگز قادر نبود رازهاي پيرامون خود را علماً تحليل كند. او گاه در برابر سقف سادهي بسيار نقش آسمان[18] و گاه در برابر معماي وجود افسانهگون انساني[19] متحير ميماند و از وضع بوالعجب عالم به شگفت ميآيد.[20] ولي چيزي احساس ميكند. هيجاني و طغياني در درون پرسوز خود دارد. گاه ميخواهد سقف فلك را بشكافد و طرح نو دراندازد[21] و گاه ميانديشد كه در عالم خاكي آدم واقعي يافت نميشود و بايد عالمي از نو و آدمي از نو ساخت.[22] شورها و انديشههايش مبهم ، دودآلود و در قياس با قضاوتهاي علمي و مثبت و دقيق عصر ما نارس و بدوي است. حافظ نه تنها از بينش علمي محروم است بلكه با همهي طغيانگري روح يك انقلابي، يك مرد عمل، يك بابك يا مازيار نيست تا بر اساس درك و احساس خود به نبرد برخيزد ، بكوبد و كوبيده شود. روح نزار و رنجور شاعرانهاش در آن دوران پرهراس و مخالف او را واميدارد كه رضا به داده بدهد و از جبين ، گره خشم را بگشايد زيرا درِ اختيار بر آدمي گشوده نيست.
ترازنامهي حافظ به مثابه ی متفكر، هنرمند و انسان ، با همهي نقاط سايه ناك ، روشن و مثبت است و به حق ميتوان او را از چهرههاي پرفروغ ايراني و انساني دانست كه در ظلمات قرون وسطائي درخشيد.
هنوز حافظ ميزيست كه صحبت او با همهي گوشهنشيني در جهان زمانش و قاف تا قاف را گرفت[23] و به شعر دلكش وي ، سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي ميرقصيدند و مينازيدند.[24] حافظ از همان زمان در ميان پارسي گويان و پارسي دانان مريدان بيشمار يافت و ديوانش همدم و همراز نسلها قرار گرفت و اين مصاحب خاموش گنجينهي پرحكمت و قلب رئوف خود را به روي هر كس كه به طلب آنكه قرعهي دولتي به نامش افتد از اين ديوان فالي ميزد ، ميگشود خود اين پديده كه ديوان شاعري در ميان خلق چنين منزلتي بيابد پديدهاي استثنائي است. افكار منقح و كلي و در عين حال پرمغز و عميق كه در سراسر ديوان پراکنده است گوئي پاسخنامهاي است به سئوالات متنوع مراجعين از عشاق و منتظران و آرزومندان پيروزي و گرفتاران بند و نوميدان و شرمساران و وفاپرستان و جويندگان تسلا و پژوهندگان اسرار نهان.
ولي نه هركس كه به حافظ عشق و ارادت ورزيد او را به درستي شناخت. روحهاي بزرگ و كامل در عين بساطت ظاهري ، داراي آنچنان بغرنجي دروني هستند كه براي شناخت آنها ، مقدمات و استعدادي ميخواهد. ولي به هر صورت كار حافظشناسي كاري است كه در ايران كنوني كه عليرغم تلاش ارتجاعي هيئت حاكمه با شعور و منطق و عاطفهي نو از خواب ديرندهي قرون وسطائي برخاسته و هنوز در كار برخواستن است ، رونق گرفته است. بررسيهاي گوناگوني طي بيست- سي سال اخير توسط آقايان دكتر هومن، دكتر محمد معين ، دكتر قاسم غني، احمد كسروي، علي دشتي، علياصغر حكمت و بسياري ديگر نشر يافته است . در همهي اين بررسيها هر يك درجاي خود و به نوبهي خود ، برخي نكات بديع تاريخي يا تحليلي، برخي يافتههاي ارزندهي تحقيقي يا فلسفي وجود دارد. ولي همهي اين بررسيها قادر نبودهاند بحر وجود حافظ را در كوزههاي تنگ ادراك خود بگنجانند. هنوز بايد حافظ را ژرفتر و همه جانبهتر شناخت.
طي تاريخ از حافظ همه چيز ساختهاند: شيعي متعصب كه جز عشق علي سودائي در سر ندارد، صوفي فاني في اله كه كارش تكرار شطحيات عارفانه است و همهي كلمات عشق و شراب و وصل و فراق و ساقي و ميكده در اشعارش داراي معنائي عرفاني است. رند خراباتي كه تمام عمر در لذت ناسوتي منهمك بود و بنا به روايات تصاوير آقاي اكبر تجويدي پيوسته گلاندامي نيمهعور ، سر به زانويش نهاده و او با گيسواني پريش و خرقهاي چاك ، جام باده در دست ، حيران تماشاي اوست؛ فيلسوفي وارسته كه دنيا را به هيچ ميشمرد و از زندگي اين جهان دامن درچيده در مقولات مجرد فلسفي و عرفاني مستغرق است . . .
ذوجوانب بودن شخصيت حافظ ، رمزآميز بودن و كليت افكارش ، او را قابل انواع تعبيرات متناقض ساخته است. ولي حافظ در درون اين همه جوانب ، به هر جهت ، جوهري و ماهيتي دارد كه جز آن نيست. بايد در سياله ي رازناك روح حافظ نقطهي عمده و مركزي را جست.
بهنظر نگارنده آنچه در شخصيت انساني حافظ بيش از همه گيرا، نيرومند و اساسي است عصيان او عليه ستم و دروغ ، و خوشبيني ژرف و خردمندانهي اوست. چقدر اين دو صفت انقلابي ، حافظ را به ما نزديك و براي ما مفهوم ميكند!
اگر شرايط دشوار دوران حافظرا به درستي بررسي كنيد و ببينيد كه شاهاني مانند امير مبارزالدين محمد سرسلسلهي آل مظفر معروف به "شاه محتسب" و حتي پسرش ابوالفوارس جلال الدين شاه شجاع (در دوراني كه به زهد و ورع گرائيد) چه سختگيريهاي خونين براي مراعات آداب شريعت ميكردهاند، از جسارت حافظ در انتقاد از دين، ترديد وي در مباني آن، افشاي سالوسي و سالوسان حيرت ميكنيد. گفتن اين مطالب در آن دوران ميتوانست به قيمت جان گوينده تمام شود، چنان كه براي حافظ نيز در دوران شاه شجاع هنگامي كه اين سلطان هراسناك به دام تزوير رياكاران افتاد و از رندان روي تافت ، چنين خطري پديد شد. حافظ مدتي از بیمِ جان متواري بود. گفتن آنكه پير ما مدعي است بر قلمِ صُنعِ خداوندي ، خطائي نرفته و الحق كه پير ما نظري پاك و خطاپوش دارد[25] يا بيان آنكه با اين مسلماني نااستوار حافظ ، واي اگر فردائي در پس امروز درآيد[26] به زبان اهل كلام و فقه يعني ترديد در حكمت بالغهي الهي از سوئي و حقانيت معاد از سوي ديگر. در آن ايام معاندان فراواني بودند كه بر ابيات حافظ نكته ميگرفتند و به سمع امیران و شاهان ميرساندند. با اين حال حافظ در بيان انديشهي خود ، شيخ و زاهد را به رسميت نميشناسد و حاضر نيست از بيم آنان ، جام باده را به يكسو نهد[27] و هنگامي كه صوفي دام مكر مينهد اطمينان داشت كه با اين عرض شعبده ، عاقبت بازيِ چرخ ، بيضه در كلاهش خواهد شكست.[28] آشكارا مينوشت كه مرغ زيرك اكنون به در صومعهها نميپرد ، زيرا ميداند كه در مجالس وعظ ، دامهاي فريب گسترده شده است[29] و پروائي نداشت كه بگويد شيخ و زاهد و مفتي و محتسب همگي سرگرم تزويرند،[30] بهخاطر پيران جاهل و شيخان گمراه[31] نميخواهد آئين تقوی در پيش گيرد. وي خاك كوي دوست را بر فردوس برتري مينهاد و زاهد را از نصيحتِ عبثِ شوريدگانِ عشق بازميداشت.[32]
قرار دادن زيبائيها وعشق زميني در برابر مواعيد مذهب، آزاد شدن از رنگ تعلق[33] و عذر نهادن جنگ هفتاد و دو ملت[34] و برتر دانستن صفاي روح بر رياكاريهاي ديني و زهدفروشيهاي سالوسانه يعني آن نكاتي كه ديوان حافظ از آن سرشار است، آنچنان طغيان كفرآميزي بود كه نميتوانست براي صاحبش فوقالعاده خطرناك نباشد. براي آنكه كسي چنين باشد حتماً ميبايست روحي نيرومند داشته و رهِ بلا بسپرد و از فراز و نشيب نهراسد،[35] زيرا اگر بخواهد از سرزنش مدعي بيانديشد شيوهي رندي را از پيش نخواهد برد.[36] آري سراسر بيابان عشق از دامها پوشيده است، بايد شيردل بود و از بلا پرهيز نداشت.[37]
در ديوان حافظ دعوت به استقامت و خوار گرفتن خطر و پيگيري در راه خويش و خوشبيني به آينده فراوان است. حافظ مطمئن است كه تنها صدق است كه از آن خورشيد ميزايد و اِلّا پايان كار دروغ و تزوير مانند صبح نخست يا صبح كاذب ، سياهي است.[38] حافظ بر آن است كه دور جهان بر منهج عدل ميرود و ظالم به منزل راه نخواهد برد.[39] حافظ بر آن است كه سحر با معجزه پهلو نخواهد زد و سامري بر يدِ بيضا پيروزي نخواهد يافت.[40]
تمام اين انديشههاي حافظ: طغيانش ، مقاومتش ، باورش به حقيقت، اميدش به آينده براي نسل مبارز امروزي حكمتهاي دلنشين و درسهاي عبرتانگيز است.
آري ما نسل انقلابی نيمهي دوم قرن بيستم از اشعار رمزآميز اين رند قرون وسطائي آهنگهائي مي شنويم كه با نغمهي درون ما همنواست.: او را به خود نزديك ميبينم. او نيز از زندگي، راستي، مهر و زيبايي در مقابل مرگ، دروغ، ستم و زشتي دفاع ميكرد. كار او با كار ما ، راه او با راه ما، انديشهي او و انديشهي ما، عليرغم فاصلهي شگرف زماني ، از جهت ماهيت خود نزديك و همانند است. جاذبه ي او نه فقط براي نسل پرشور و پرآرزوي ما بلكه براي همهي نسلهاي انساني، تا زماني كه عشق به زيبايي و راستي باقي است (و آن خود عاطفهي جاودانهي روح بشري است) باقي خواهد ماند. او شاعري براي همهي امصار و اعصار، همهي زمانها و مكانهاست.
***
احسان طبری
نقل از: (برخی بررسیها در باره جهانبینیها و جنبشهای اجتماعی در ایران)
[1] - این عبارت با تلخیص از مقدمه ی جامع دیوان حافظ که از دوستان او بود و به قولی محمد گلندام نام داشت اقتباس شده است . حافظ در قبال پیشنهاد دائر به گرد آوردن اشعار ، با اشاره به "ناراستی روزگار " و "غدر اهل عصر" از جمع آوری دیوان خود احتراز میکرد . این جمله شرایط دشوار حیات اجتماعی حافظ را از طرفی و ناسازگاری اقوال این سخنور را با مذاق زورمندان و صاحب دولتان عصر از طرف دیگر بخوبی نشان میدهد . این کلام حافظ سخن غزالی را در نامه ی به سلطان سنجر به یاد می آورد که نوشت : "این روزگار سخن من احتمال نکند " .
[2] - ز شعر دلكش حافظ كسي شود آگاه كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند.
[3] - ز شاعران زمان كس چو بنده جمع نكرد لطايف حكمي با نكات قرآني
[4] - رجوع كنيد به تذكره ی دولتشاه سمرقندي.
[5] - رجوع كنيد به خاطرات ماكسيم گوركي نويسندهي روس دربارهي لنين.
[6] - درويشم و گدا و برابر نميكنم پشمين كلاه خويش به صد تاج خسروي
[7] - شاه اگر جرعهي رندانه نه به حرمت نوشد التفاتش به مي صاف مروق نكنيم
[8] - شاه محمود واقف است كه ما روی همت به هر كجا که نهيم
دشمنان را ز خون كفن سازيم دوستان را قباي فتح دهيم
[9] - چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
[10] - ز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوان كدام محرم دل ، ره در اين حرم دارد
[11] - مگو ديگر كه حافظ نكتهدان است كه ما ديديم و محكم غافلي بود
[12] - بسكه در خرقهي سالوس زدم لاف صلاح شرمسارِ رخِ ساقي و ميِ رنگينم
[13] - غزلسئايي ناهيد صرفهاي نبرد در آن مقام كه حافظ برآورد آواز
[14] - حافظم در محفلي، دُردي كشم در مجلسي بنگر اين بازي كه چون با خلق صنعت ميكنم
[15] - شراب تلخ ميخواهم كه مردافكن بود زورش كه تا يك دم برآسايم ز دنيا و شر و شورش
[16] - باده نوشي كه در آن روي و ريائي نبود بهتر از زهد فروشي كه در آن روي و رياست
[17] - از جمله رجوع كنيد به "حافظ چه ميگويد" اثر كسروي و "فرهنگ است يا نيرنگ" از همان مؤلف
[18] - چيست اين سقف بلند سادهي بسيار نقش زين معما هيچ عاقل در جهان آگاه نيست
[19] - وجود ما معمائي است حافظ كه تحقيقش فسون است و فسانه
[20] - زيركي را گفتم اين احوال بين! خنديد و گفت صعب كاري، بوالعجب وصفي، پريشان عالمي!
[21] - بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرح نو دراندازيم
[22] - آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست عالمي از نو ببايد ساخت ، وز نو آدمي
[23] - اشاره به اين بيت:
ببر ز خلق و چو عنقا قياس كار بگير كه صيت گوشهنشينان ز قاف تا قاف است
[24] - به شعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي
[25] - پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرين بر نظرِ پاكِ خطاپوشش باد
[26] - گر مسلماني از اينست كه حافظ دارد واي اگر از پس امروز بود فردايي
[27] - ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم يا جام باده يا قصه كوتاه
[28] - بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
[29] - مرغ زيرك به در صومعه اكنون نپرد كه نهاده است به هر مجلسِ وعظي دامي
[30] - ميخورد كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند
[31] - ما را به رندي افسانه كردند پيران جاهل ، شيخان گمراه
[32] - زاهد مكن نصيحت شوريدگان كه ما با خاك كوي دوست به فردوس منگريم
[33] - غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
[34] - جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
[35] - روندگان طريقت ره بلا سپرند رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
[36] - گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوهي رندي و مستي نرود از پيشم
[37] - فراز و نشيب بيابان عشق دام بلاست كجاست شيردلي كز بلا نپرهيزد
[38] - به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست كه از دروغ سيه روی گشت صبحِ نخست
[39] - چون دور جهان يكسره بر منهج عدل است خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل