شمّه ای در باره ی زندگی و آثار یکی از بزرگترین نوایغ ایرانی

 

ا ح

 

 

ابن مقفع

 

 

روزبه فرزند دادويه ی پارسی

 

 

 

اى خانه ى دلدار كه از بيم بدانديش                

روى از تو همى تافته و دل بتو دارم

رو تافتنم را منگر زانكه به هر حال               

جان بهـر تو مى بازم و منزل بتو دارم

 

* * *

 

 

 

اندکی بيش از ١٢٥٠ سال پيش از اين ، در يك خاندان ايرانى زرتشتى از اهالى شهر جور (فيروزآباد فارس) كه در شهر بصره اقامت گزيده بود فرزندى تولد يافت كه تا امروز نيز استاد بى همتاى نثر عربى بشمار است و از بنيادگزاران بزرگ فرهنگ درخشان دوران خلافت عباسى است. مورخين عرب او را از  بزرگترین مترجمین و "نقله ی حکمت" دانسته اند و ابن ندیم او را از "بلغاء عشره ی ناس" شمرده است.

دادویه  " عامل خراج " یا پیشکار دارائی امویان در عراق بود و فرزندی که در سال 106 یا 109 هجری قمری در خاندانش تولد یافت روزبه نام گرفت که بعدها اسلام آورده و عبدالله نامیده شد و به ابن مقفّع شهرت یافت . زندگی عبدالله بن مفقع کوتاه بود . وى که بنا به تصريح فيلسوف و نويسنده ی شهير عرب "جاحظ" جوانى زيبا، سوارى توانا، مردى كريم و سخى بوده به دست دشمنان كين جوى خود در سال ١٤٥ هجرى در سن ٣٦ سالگى در عين شگفتگى و جوش زندگى كشته شد.

در زندگی روزبه پوردادویه حوادث بسیاری نیست. شغل عمده او رتبه ى كاتبى در دستگاه امرا بود. نخست كاتب داود بن يوسف از امراء بنى اميه شد. سپس در خدمت دو عمّ ابوجعفر منصور خليفه ى عباسى ( يعنى عيسى و سليمان ) به كار منشيگرى اشتغال يافت. در همين مقام با خليفه آشنا شد و خليفه ى عرب را اين جوان تيزهوش و فاضل و مغرور ايرانى پسند نيافتاد. حادثه اى كه به فناى ابن مقفع انجاميد چنين است:  وى از سفيان بن معاويه بن يزيد بن مهلب بن ابى صغره امير بصره نفرت داشت. مورخين مى نويسند كه ابن مقفّع  سفيان را استهزاء مى كرد و گاه او را "ابن مغتلمه" (1) و گاه به سبب بزرگ بينى سفيان ، هرگاه بر او وارد مى شد " سلام عليكما "  مى گفت (يعنى سلام بر هر دوى شما) و از اينرو سفيان كينه ی او در دل گرفته بود و زمانى كه منصور خليفه به سبب نامه ى تندى كه ابن مقفع از زبان دو عمش به او نوشته بود بر اين كاتب بليغ بر آشفت ، سفيان از او رخصت گرفت تا روزبه را نابود كند و رخصت يافت. پس به فريب روزبه را نزد خود خواند، به خلوتگاه برد و اندام وى را از هم ببريد و در تنور افكند و چنانكه سوگند خورده بود او را به "قتل غيله" (2) بكشت و پس از قتل او گفت: بر مثله تو مرا مؤاخذتى نرود چه تو زنديقى و دين بر مردمان تباه كردى" (3).

ولی بنا به استدراک نگارنده قتل ابن مقفع که يكى از ناشرين بزرگ حكمت يونان و از مبلغين فرهنگ ايرانى و از متعصبين در محبت ميهن خود ايران و از متهمين به پيروى از دين زرتشت بود. به تمام معنی دارای علل سیاسی و ایدئولوژیک است.

برای اینکه این نکته مبرهن شود بد نیست نظری به محیط معنوی دوران حیات ابن مقفع و برخی قرائن و شواهدی که مؤید نظر ماست بیافکنیم:

1)در آن زمان که ابن مقفع می زیست هنوز تنور نبرد بین شعوبیه ی ایرانی و عرب ، سخت گرم بود "شعوبیت" یعنی تعصب نژ ادی و قومی و شعوبیه ی ایرانی و عرب هریک قوم و نژاد خود را بر دیگری رجحان می دادند و در مثالب و معایب یکدیگر سخنان تند و تیز می گفتند. نصر بن سیار از شعرای عرب به هنگام تحریک عرب به قتل ابو مسلم خراسانی ( همان کسی که تخت خلافت را از امویه باز ستاند و به عباسیان داد ) وصفی از شعوبیه دارد که از جهت نشان دادن شدت تعصب و خصومت دو جانب نمونه وار است . وی می گوید :

 

قد ما یدینون دینا ، ما سمعت به                             عن الرسول و لم تنزل به الکتب

فمن یکن سائلا عن اصل دینهم                               فانّ دینــهم :  ان تقتــل العرب

 

( یعنی دین آنها ( شعوبیان ایرانی ) دینی کهن است که از پیمبر چیزی درباره ی آن نشنیده ایم و کتابی بر آن نازل نشده است و اگر بخواهید ریشه ی این دین را از ما باز پرسید ، پاسخ من آن است که دینشان کشتن عرب است ) (4).

 

            یا بشار بن برد شاعر معروف ایرانی نژاد عرب که از شعوبیه ی ایرانی بود در خطاب به عرب می گفت :

 

                        تفاخر یا ابن رابعه و راع                              بنی الاحرار ، حسبک من خسار

                        و کنت اذا ظلمت الی قراح                          شرکت الکلب فی ولغ الاطار

یعنی :

 

                        ای شبان زاده یاوه ی پوچی است               نزد آزاده دعوی خامت

                        تو همانی که گاه تشنه لبی                       بود آبشخور سگان جامت (5)

 

ابن مقفّع در آن ایّام به دلایل عدیده ای که در دست است از شعوبیه ی ایرانی بود و شگفت نیست که خلیفه ی عرب و امیر سنگدل وی او را دشمن می داشته اند و همین که توانسته اند ، وحشیانه از او کین توخته اند.

2) از آن گذشته باید به خاطر آورد که در آن ايام جريان مبارزه ى با زنادقه نيز جريان پر جوشى بود. در دوران خلافت عباسى صدها تن از بهترين روشنفكران عصر به جرم زندقه از دم تيغ بيدريغ گذشتند. قاتل فرومايه ى ابن مقفع نیز او را " زنديق " مى نامد. تمام كسانيكه به زرتشتى گرى، مانيگرى، مزدكى گرى، پيروى از ابن ديصان و مرقيون ، دو فيلسوف مكتب سورى كه قائل به ثنويت بوده اند و حكمت يونان و غيره و غيره متهم مى شدند، زنديق نام مى گرفتند. طبرى مورخ شهير در حوادث سال ١٦٩ متذكر مى گردد كه خليفه ى عباسى المهدى به موسى الهادى فرزندش توصيه ى بليغ كرد كه زنديقان را نابود كند. براى آنكه معلوم شود كه هر انحرافى از آداب و سنن عرب را زندقه مى ناميدند و بويژه تا چه اندازه اين اتهام بر ايرانيان آنزمان برازنده بود وصفى را كه جاحظ از زنادقه كرده است مى آوريم: (6)

"كسى كه از ميان نويسندگان سر بلند كرده، از سخن عبارات شيرين را آموخته، از علم اندكى تلقى كرده و حكم بزرگمهر را روايت مى كند و وصاياى اردشير را حفظ دارد و انشاء عبدالحميد را مطالعه مى كند و ادب ابن مقفع را اخذ نموده و كتاب مزدك را معدن علم دانسته و كليله و دمنه را مايه ى فضل شناخته و گمان مى كند كه در سياست فاروق اكبر شده ... و آنگاه بر قرآن رد و انتقاد كرده و آنرا متناقض و متباين مى داند، سپس اخبار و احاديث را تكذيب مى كند، راويان حديث را طعن مى كند، اگر شريح را ذكر كنند مذمت مى كند، اگر حسن بصرى را وصف نمايند نكويش نمى شمرد و اگر شعبى را نام برند نادانش مى داند و مجلس خود را به ستايش اردشير بابكان و دادگرى نوشيروان و جهاندارى ساسانيان سرگرم مینمايد و اگر از جاسوس پرهيزد و از مسلمين حذر كند، سخن از معقول مى راند و از محكم قرآن گفتگو و از منسوخ آن خوددارى مى نمايد و آنچه را به چشم ديده نشود، يا عقل آن را نمى پذيرد تكذيب مى كند و حاضر را به غائب ترجيح مى دهد و آنچه را در كتب وارد شده ، اگر مقرون به منطق باشد قبول و الّا رد مى كند..." چنين كسى زنديق است (7).

 

در این بیان تعمیمی، جاحظ اشارات فراوان به انواع جریانات فکری مترقی عصر و به ویژه اشارات صریح و بلیغ به شخص ابن مقفع است . علاوه بر آن که از او و کتب او ( مانند کتاب ادب الکبیر و مزدک و کلیله و دمنه و غیره) به نام ریشه ها و منابع زندقه یاد شده ، غالب صفات مشروحه قبائی است که بر بالای ابن مقفع راست می آید ، زیرا اوست که فرهنگ ایرانی  و یونانی را چنانکه خواهیم دید به زبان عرب منتقل کرد و به قول سفیان بن معاویه دین بر مردمان تباه ساخته است (8).

3) به علاوه با آنكه ابن مقفع اسلام آورده بود شهرت داشت كه زرتشتى است. بر فساد دين او اين دليل را مى آورند كه روزى از برابر آتشكده اى مى گذشت اين دو بيت احوص حجازى شاعر عرب معاصر خود را بر زبان آورد :

 

                                    یا بیت عاتکه اللذی اتعزّل               حذر العدی و به الفوّاد موکّل

                                    انّی لامنحک صدود اننّی                قسما الیک مع الصدود لامیل         

           

یعنی :

 

اى خانه ى دلدار كه از بيم بدانديش                         روى از تو همى تافته و دل بتو دارم

رو تافتنم را منگر زانكه به هر حال                 جان بهر تو مى بازم و منزل بتو دارم(9)

 

 

4) از آن گذشته  بايد از "غدر عباسيان" و پيمانشكنى و رياكارى و قساوت آنان ياد كرد. عباسيان با ابومسلم خراسانى، خاندان نوبختى، خاندان برمكى، افشين خيدر، مازيار بن قارن ، بابك خرمدين و بسيارى ديگر از ايرانيان رفتارى جز اين نداشتند كه از آنها اگر بتوانند استفاده كنند و سپس به فريب به دامشان كشند و نابودشان سازند. خاندان عباسی کاتب بلیغی چون ابن مقفع را از چنگ امیر اموی بیرون می آورند و پس از آن که از قریحه ی شگرف او به سود خود چند صباحی استفاده می کنند او را به تیغ جلاد می سپرند ." قتل غیله" شیوه ی سالوسانه و رذیلانه ی آنان بود.

روزبه ابن مقفّع بى هيچ اغراق شهيد دانش، شهید ميهن پرستى، شهيد روح بى باك و تسليم ناپذير خود است و نه فقط از جهت دانش و مقام والاى ادبى خود، بلكه از جهت روح پيكارجوى خويش در تاريخ ميهن ما جائى ارجمند دارد.

آثار ابن مقفع را می توان بر سه گروه تقسیم کرد:

نخست آن آثاری که وی برای معرفی فرهنگ ایران از پهلوی به عربی گردانده مانند گاهنامه و آئین نامه و کلیله و دمنه و خداینامه ( که آن را سیرالملوک یا سیره ملوک الفرس نامید ) و کتاب مزدک و کتاب التاج و غیره.

دوم آن آثاری که وی برای معرفی فرهنگ یونانی ترجمه کرده و به احتمال قریب یقین آنها هم از پهلوی ترجمه شده و کتب منطقی ارسطو را در بر میگیرد مانند "قاطیغوریاس" ؛ "باری ارمینیاس"، "آنالوطیقا" و غیره . این کتب غالباً در دوران سلطنت خسرو انوشیروان و بنا به تشویق او از طرف روحانیون ایرانی نسطوری و یعقوبی به پهلوی ترجمه شده بود . برخی نیز می گویند که ابن مقفع "ایساغوج" اثر فرفریوس صوری را نیز از پهلوئی به عربی گرداند . بدین ترتیب نخستین آشنائی اعراب با آثار فلاسفه ی یونان از طریق تراجم ابن مقفع انجام می گیرد (10).

سوم آن آثاری که خود ابن مقفع نگاشت مانند " ادب الکبیر " یا درّه الیتیمه و " ادب الصغیر" و " رساله الصحابه " و غیره . 

            ابن مقفع شعر نیز می سرود ولی به قول مورخان در این زمینه " مُقِلّ " و کم گو بود .

            هدف ابن مقفع از ترجمه ی آن آثار آن بود که روح مدنیت عالیتر ایرانی را در محیط عربی رخنه دهد . وی در کتاب "الصحابه" که مانند "نصیحه الملوک" غزّالی  و "سیاست نامه" ی خواجه نظام الملک در امر کشورداری نگاشته شده است به بررسی مقولاتی مانند سپاه و قضاء و عدالت و مالیات و استیفاء و غیره می پردازد و هر جا که فرصتی می یابد نظریات نقادانه ی خود را متذکر می گردد و تردیدی نیست که این عبارات او در کتاب الصحابه نقد شدید اللحنی علیه منصور خلیفه است ، نقدی که بدون تردید در فنای این جوان دانشمند مؤثر بوده است . وی می نویسد :

"اگر خلیفه خود پاک و با صلاح باشد ، حالت رعیت اصلاح پذیر می شود ، زیرا  اول طبقات خاصه و رجال دولت باید صالح و پاکدامن باشند تا بتوانند جامعه را اصلاح کنند . رجال و کارکنان دولت هم ، صالح و عفیف نمی شوند مگر آنکه پیشوای آنها پاک باشد . اصلاح مانند زنجیر است که به هم پیوسته ، چون یکی از حلقات اصلاح گسسته شود ، زندگی عمومی مختل می گردد " (11).

یکی از آثار جلیل ابن مقفع "کلیله و دمنه" است که با آنکه وی از زبان پهلوی ترجمه کرده ، چنان در ترجمه ی آن مهارت به خرج داده که در واقع خود را در تصنیف این کتاب شریک ساخته است. از شانزده باب کلیله و دمنه ، چنانکه در مقدمه ی این کتاب تصریح شده ، ده باب آن متعلق به هندیان و شش باب متعلق به ایرانیان است . در اصل هندی ( پانچا تانترا ) نظم و ترکیب کنونی کلیله و دمنه ملحوظ نبوده و مجموعه ای بوده است از حکایات پراکنده . برزویه پزشک ایرانی این حکایات را به ایران آورده و در مجموعه ی "کرتاد منکا" مدوّن  ساخت و این کتابست که بوسیله ی ابن مقفع ترجمه می شود . می گویند ابن مقفع در مفاوضات  بیدپای و دابشلیم ( یا رای و برهمن ) و با استفاده از مذاکره ای که بین این دو در مقدمه ی ابواب مختلف کتاب شده برخی از انتقادات خود را از منصور خلیفه گنجانده است.

ادب الکبیر و ادب الصغیر از مشهورترین کتب ابن مقفع در دوران قریب العهدش بود و با آنکه تصنیف خود ابن مقفع است ولی مسلماً در تنظیم آن از انواع کتب پهلوی در دسترس خود استفاده کرده است و این مطلب را خود او تصریح میکند . این کتب مجموعه ای از حکم زندگی است و در آن با لحنی فوق العاده احترام آمیز از پیشنیان ایرانی خود یاد میکند و خود را خوشه چین خرمن حکمت آنان میداند . در مقدمه ی کتاب "ادب الکبیر" مینویسد:

"پیشنیان چیزی نگذاشته اند که نویسنده ی بلیغ بتواند آن را بپروراند ، زیرا همه چیز را وصف و ذکر نموده اند ، اعم از حمد و سپاس یزدان و تشویق مردم به عبادت خداوند و تحقیر دنیا و شرح علوم و تقسیم آنها و تفصیل علوم و جدا کردن هر نوع علمی از علم دیگر و چگونگی اقتباس و اخذ آنها و توضیح طریق آموختن علوم و اقسام و انواع آداب و اخلاق .  بطوریکه هیچ چیز مبهمی نمانده است که نویسنده بتواند آنرا بیان کند .  اندکی از برخی چیزها برای ما باقی مانده است که با کمی هوش می توان آنها را دریافت و بدین سبب من آنچه را که در خوردِ مردم و مایه ی ادب از حکمت نیاکان و گفته ی متقدمین اخذ نموده ام ، در این کتاب می نگارم " (12) .

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

توضیحات:

1- مغتلم یعتی بنده ی شهوت و مغتلمه صفت چنین زنی است . ابن مغتلمه یعنی فرزند زنی فاجر .

2- قتل غیله ، قتلی که از راه فریب و خدعه ترتیب داده شود .

3- برای تفصیل این جریان رجوع فرمائید به لغت نامه ی دهخدا ذیل "ابن مقفع" .

4- کسانی که خواستار اطلاعات منظمی از احوال نهضت شعوبیه و اشعار طرفین مکابره هستند رجوع کنند به "ضحی الاسلام" ( ترجمه ی فارسی : پرتو اسلام ) جلد دوم و نیز کتاب " حماسه های ایرانی " دکتر صفا  و کتاب " سبک شناسی " شادروان بهار جلد اول .

5- ترجمه ی منظوم شعر بشار بن برد از نگارنده است .

6- نقل ترجمه از کتاب "پرتو اسلام" جلد دوم ، صفحه ی 187 .

7- در باره ی زنادقه گفتار جداگانه ای در این کتاب منتشر شده است .

8- ابو ریحان بیرونی در اثر معروف خود "مال الهند" ( چاپ ادوارد زاخائو ، لایبزیک شال 1925 صفحه ی 132 ) صریحاً ابن مقفع را از زنادقه میشمرد و میگوید : " ثم جاءت طامه اخری من جهت الزنادقه اصحاب  مانی کابن المقفع و کعبد الکریم بن العوجاء و امثالهم " .

9- ترجمه ی منظوم این دو بیت از نگارنده است . آقای ذبیح بهروز نیز مدت ها پیش این دو بیت را به پارسی ترجمه کرده اند .

10-  دکتر احمد امین مورخ مصری در ضحی الاسلام ( پرتو اسلام ، جلد دوم ، صفحه 301) این نکته را تصریح مبکند و می گوید : "مسلمین در بدو ، فلسفه ی یونان را فقط توسط ایرانیان آموختند ، زیرا ابن مقفع منطق یونان را ترجمه کرد و ظاهراً  منطق را از پارسی نقل کرده بود نه از یونانی" . تحت تأثیر همین عمل ابن مقفع بود که بعدها مأمون به حنین ابن اسحق مترجم معروف دستور داد آثار ارسطو را از یونانی ترجمه کند .

11- همان کتاب ، صفحه ی 248

12- همان کتاب ، صفحه ی 234