نسیم
شمع افروختيم
سفره چيديم
با نان و قاتقي
تا از راه كه مي رسي
ضيافتي برپا كنيم
در حضورت
نشد
نيامدي
شمع خاموش شد
و سفره پهن
و ما نشستيم
در آستانه در
مغموم و شكسته
آن چنان
كه انگار هزار سال به زمين ميخكوب شده بوديم.
چه مي شد اگر
برگ نمي افتاد از شاخه در دي
و قناري نميمرد در قفس...
و تو را از نوشتن باز نمی داشتن
در آستانه ی هوش
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ ساعت 3:3 توسط فردا
|