shameroshan.gif picture by dariushbozorg

شمع افروختيم
سفره چيديم
           
با  نان و قاتقي
تا از راه  
كه
مي رسي
ضيافتي برپا كنيم
             در حضورت
نشد
نيامدي
شمع خاموش شد
 و سفره پهن
و ما نشستيم
در آستانه در
مغموم و شكسته
                 آن چنان
كه انگار هزار سال به زمين ميخكوب شده بوديم.
چه مي شد اگر
برگ نمي افتاد از شاخه در  دي
و قناري نمي‌مرد در قفس...

و تو را از نوشتن باز نمی داشتن

در آستانه ی هوش