رمان واقعگرا در اروپا (1)
نوشته ف. و . ج. همينگز (2) ترجمه سوسن سليمزاده ارغنون شماره ۹و۱۰ اصطلاح واقعگرايى كه تقريبا از ميانه قرن نوزدهم ميلادى در قاره اروپا رواج پيدا كرد، براى اشاره به دگرگونى نوينى در روند پيشرفت ادبيات داستانى منثور بهكار مىرود كه از دو دهه پيشتر، يعنى در حدود سال 1830 ميلادى آشكار شده بود. واقعگرايى در آنزمان، برخلاف رمانتيسم (3) ، جنبش شناختهشدهاى نبود و صرفا از رهگذر تحليل اين نوع آثار واقعگرايانه به قلم مبلغان اصلى اين جنبش بود كه منتقدان توانستند معناى مشخصى براى اصطلاح واقعگرايى تعيين كنند. از آنجا كه شيوه واقعگرايى تقريبا همه جنبههاى ادبيات داستانى منثور را تحت تاثير قرار داد، حتى در زمان كنونى نيز به سختى مىتوان آن را به فرمولى ساده و جامع فروكاست. حداكثر مىتوان اشاراتى كرد به اينكه رمان واقعگرا ابتدا در فرانسه و روسيه و سپس در آلمان و شبهجزيره ايبرى و ايتاليا چگونه شكل خاص خود را يافت و از آنچه، همزمان، در فرهنگهاى انگلوساكسون (4) در حال شكلگيرى بود متمايز شد. بايد توجه داشت كه همه واقعگرايان اصلى اروپا به يكايك اين اصول كلى پايبند نبودند و احكامى كه بتوان از اين اصول كلى استنتاج كرد، هيچگاه منجر به برنامه خاصى نشدند تا گروهى از نويسندگان آن را به اجرا گذارند. اما اكنون با نگاهى به گذشته درمىيابيم كه بهطور كلى، واقعگرايان اروپا چند هدف عمده را دنبال مىكردند و اين هدفها از جنبههاى بسيارى با هدفهاى همعصرانشان در انگلستان و ايالاتمتحده تفاوت داشت. مهمترين وجه تمايز آنان علاقه شديدى بود كه نسبتبه تحولات بزرگ سياسى و اجتماعى زمان خود نشان مىدادند. اين ويژگى و بالزاك (6) آشكار شد كه مىتوان آن دو را با دلايلى محكم، «بنيانگذاران» واقعگرايى قرن نوزدهم دانست. فرانسه بيش از هر كشور ديگرى در اروپا، از سال 1789 ميلادى، دستخوش يك سلسله آشوبهاى سياسى و اجتماعى شد كه پيامدهاى كامل آن، در سال 1830 ميلادى هنوز مشخص نبود. هر رماننويسى كه قادر بود بررسى قانعكنندهاى از وضع جامعه دوره و زمانه خود ارائه دهد و روندهاى مهم تحول آينده آن را مشخص كند، مىتوانست مطمئن باشد كه دستكم در ميان روشنفكران جامعه، مخاطبان بسيارى خواهد داشت. استاندال كه تقريبا در اواخر عمر به رمان روى آورد (زيرا چهل و هفتساله بود كه اولين شاهكار خود را به نام سرخ و سياه (7) در سال 1830 ميلادى خلق كرد)، از سال 1822 ميلادى بهبعد، در نقش روزنامهنگار سياسى، با نوشتن سلسلهمقالههايى با عنوان «نامههايى از پاريس» (8) كه در نشريههاى مختلف لندن به چاپ مىرسيد، كارآموزى مىكرد. حتى اگر اين تجربه استاندال را ناديده بگيريم، با اينحال، او در سراسر زندگانى، فشارهاى نهانى ستيزهآميزى كه لايه نازك جامعه منضبط فرانسه را در انفجار انقلاب 1830 شكافت، از ابتدا، با توجه بسيار و از نزديك دنبال مىكرد. رمان سرخ و سياه، كه درست كمى پيش از اين رويداد نگاشته شده بود، همه جريانات معاصر را به تصوير مىكشد: كشمكشهاى اشرافيت فرتوت براى تثبيت دوباره اقتدار خود پس از رويدادهاى مصيبتبار انقلاب پيشين (در سال 1789); رونق مجدد واپسگرايى دينى به پيشگامى ژزوئيتها (9) ; و تهديد جديد ثبات اجتماعى از سوى قشر جوانان تحصيلكرده، بلندپرواز، اما تنگدست كشور كه در قهرمان رمان استاندال به نام ژولين سورل (10) تجسم يافته است. بالزاك كه نسبتبه استاندال به نسل جوانترى تعلق داشت، تقريبا در همان زمان، كار رماننويسى خود را آغاز كرد و تعجبآور نيست كه پارهاى از مضمونهاى پرداختهشده در آثار او، با مضمونهاى رمانهاى استاندال يكسان است. بهخصوص، مضمون مرد جوان و بلندپرواز شهرستانى كه به پايتخت مىآيد و مصمم است كه «يا موفق شود و يا بميرد»، مانند شخصيت اوژن دو راستينياك (11) در رمان پندارهاى بربادرفته (14) (1843-1837). بالزاك كه نسبتبه استاندال رمانهاى بيشتر و هدفهايى متنوعتر داشت، از همان اوايل تصميم گرفت چنان قالب و محتوايى به داستانهايش بدهد كه تاريخ كاملى از دوره معاصر بهوجود آورد، تاريخى كه تا آنزمان هيچ رماننويس ديگرى بدان نپرداخته بود. به همين دليل، همه طيفهاى اجتماعى آن روزگار، همه حرفهها و پيشهها، هم در شهرستانها و هم در پايتخت، در حيطه كار او قرار مىگرفت. بدينترتيب، رمانهاى او مشكلات ناشى از حضور مشكلآفرين سربازان كهنهكار باقيمانده از ارتش ناپلئون، قوانين ارث، جهيزيه، ازدواج و روابط نامشروع، موفقيتها و شكستهاى شغلى را نشان مىداد. فقط رنجهاى طبقه نوخاسته كارگر موردتوجه بالزاك قرار نگرفت. عنوان كلى كه او بر مجموعه رمانهايش گذارد، كمدى انسانى (15) ، تكرار فروتنانه نام حماسه دانته (16) بود. اما بالزاك بسيار زود از دنيا رفت و نتوانست همه آنچه را برنامهريزى كرده بود در رمانهايش بگنجاند. با اينحال، طرح بزرگ او، جانشينش اميل را بر آن داشت تا شروع به نگارش مجموعه آثار خود كند. Les Rougon-Macquart عنوان مجموعهاى از كارهاى زولا كه خردمندانه به بيست رمان محدود شده است، به دوره بعدى تاريخ فرانسه، يعنى امپراطورى دوم (1870-1852) مىپردازد. در فاصله ميان بالزاك و زولا، فلوبر (18) پديدار شد كه رمان طولانى و دشوار او به نام آموزش عاطفى (19) (1869)، تلاشى بود در معرفى همان تاريخ اجتماعى - سياسى زمان معاصر، كه براى او، سالهاى بين 1840 و 1852 ميلادى است و انقلاب سال 1848 بخش اصلى آن را تشكيل مىدهد. فلوبر خود را به رخدادهايى در پايتخت محدود كرد كه در مشاهدات غالبا غيرقابل درك قهرمان سادهدل او به نام فردريك مورو (20) بازتاب پيدا كرده است. فردريك كه زندگى را بىهدف مىگذراند، در كنار خود، همكلاسى سابقش دسلورير (21) را دارد كه در شخصيتش مىتوان همان حالت موفقيت جسورانهاى را كه استاندال در ژولين سورل، و بالزاك در اوژن دو راستينياك خلق كرده بودند، به گونهاى ديگر تشخيص داد، هرچند موفقيت دسلورير در عشق، كمتر از ژولين و در حرفه و پيشه، كمتر از اوژن است. دومين اصل كلى رماننويسان واقعگراى قاره اروپا، بهخصوص در نيمه دوم قرن، كماهميتبودن طرح داستان بود. اين بدان معنا تولستوى (23) (1869-1863) كه از نظر بسيارى، شاهكار بىنظير واقعگرايى است، گستردهترين مضمون ممكن را دارد: جنگ و صلح، جز قطبهاى دوگانهاى كه ملتها از ديرباز بين آن دو در نوسان بودهاند، چه چيز ديگرى مىتواند باشد؟ صرفنظر از لشكركشيها، پيروزيها و شكستها كه تاريخ آنها را تاييد مىكند، وقايعى كه شخصيتهاى تولستوى را تحت تاثير قرار مىدهند غيرعادى نيستند: كهنسالان مىميرند، جوانان عاشق مىشوند يا از عشق فارغ مىگردند و ازدواج مىكنند و بچهدار مىشوند، آن كه خردمند است در مورد معناى زندگى تعمق مىكند و آنان كه بىخردند، خود را سراسر غرق لذتجويى مىكنند، همگى سالخورده مىشوند و با گذشت زمان جديتر و متينتر مىگردند. در طرح داستان رمان جنگ و صلح، هيچ ويژگى استثنايى وجود ندارد. تولستوى با هنر خود، داستان حماسىاش را بر پايه حوادث زندگى دهها شخصيتبهوجود آورد كه همه آنها برجسته و جذاب هستند، زيرا هر يك از اين افراد به شيوه خاص خود رفتارى كاملا انسانى دارد. تولستوى بدينسان رمانى خلق كرد كه حقيقت آن، از هر زندگينامهاى، بيشتر است. معمولا نويسنده واقعگرا زندگى يك فرد معين را انتخاب مىكرد و آن را موضوع رمان خود قرار مىداد و به خواننده داستانى يكنواخت ارائه مىكرد كه همه وقايع آن بدون هيچ استثنايى به سوى پايانى پيشبينىپذير پيش مىرفت. اولين نامى كه زولا براى برگزيد زندگى ساده ژروز ماكار، (La Simple Vie de Gervaise Macquart) بود. اين كتاب با اقبالى كمنظير روبهرو شد و به سرعت در رديف پرفروشترين كتابها قرار گرفت، درصورتىكه خود داستان واجد هيچ جنبه كمنظير و استثنايى نيست. در ابتداى داستان، ژروز، دختر روستايى را مىبينيم كه بهتازگى وارد پاريس شده است، تحصيلات چندانى ندارد و جز كار اصلىاش كه رختشويى است، چيز ديگرى بلد نيست. عاشق او كه مردى بىعار و بىخاصيت است، ژروز و دو فرزندش را رها مىكند و با پولهاى آنها مىگريزد. اما ژروز كارى مىيابد، براى خود شرافت و احترامى دستوپا مىكند و كارگر شريفى از او خواستگارى مىكند و او در نهايت راضى به ازدواج با آن كارگر مىشود. براى چند سال، خانواده كوچك او با كاميابى روزگار مىگذرانند. ژروز صاحب فرزند ديگرى مىشود و براى دستيابى به آرزوى ساده خود كه راهانداختن رختشويخانه شخصى است در مسير درستى قرار مىگيرد تا اينكه شوهرش كوپو (24) كه سقفساز است، ضمن كار، مصدوم مىشود و از آن پس، توانايى كار كردن را از دست مىدهد. در دوره طولانى نقاهت كوپو، ژروز كاملا خود را وقف پرستارى از او مىكند، اما كوپو به تنبلى و بيكارى عادت و شروع به نوشيدن الكل مىكند. رونق كار ژروز تا مدتى همچنان ادامه مىيابد، اما شوهر لاابالى او كه در نهايتبه نوشيدنيهاى الكلى معتاد مىشود، منابع مالى ژروز را بهسرعت تحليل مىبرد و او را به زنى بىبندوبار و بىچيز تنزل مىدهد. سرانجام، كوپو به سبب جنون الكلى از پاى درمىآيد و ژروز كه فرزندانش او را ترك گفتهاند و خويشاوندانش او را طرد كردهاند، در آخرين صفحه كتاب، از گرسنگى و فقر مىميرد. اين داستان، از هر نظر، «زندگى سادهاى» را بهتصوير مىكشد كه در آن هيچ رخداد نامنتظر، اتفاق اسرارآميز يا آن نوع تصادفهاى تا هاردى (27) وجود داشت، بهچشم نمىخورد. زولا براى دستيابى به واقعگرايى، از همان ابتدا تصميم گرفت تا از هر واقعه ناممكنى صرفنظر كند و نه از راه شگفتزدهكردن خواننده يا فريفتن او، بلكه با القاى حسى از يك حقيقتساده و اغراقنشده، خواننده را مسحور داستان كند. البته زولا پيشكوستانى داشت. او گوستاو فلوبر را، كه بيستسال پيش از آن الگوى «زندگى ساده» را در رمان مادام بوارى (28) (1857) نشان داد، در اين زمينه استاد خود مىدانست. قهرمان داستان مادام بوارى كه از زمان كودكى و تمام دوران مدرسه تا تبديلشدن به زنى جوان، در مزرعه متروك پدرش زندگى مىكرد، براى گريز از زندگى يكنواختبه ازدواج با اولين مردى كه از او خواستگارى كرد تن درمىدهد. او در وضع جديدش، توقع خوشيها و رويدادهاى هيجانآورى را دارد كه حتى تصورش هم براى او دشوار است. ولى شوهرش، شارل بوارى (29) ، آدمى كسلكننده و زحمتكش است كه بىهيچ بلندپروازى، بهكار مايوسكننده خود در دهكده كوچكى در نورماندى (30) اشتغال دارد. اما (31) كه از اين وضع ناراضى است، عاشقى را اختيار مىكند كه ملاك محلى است و از نظر او، اما چيزى بيش از يك معشوقه پس از معشوقههاى ديگر نيست و به مجرد اينكه اما را رها مىكند، اما عاشق ديگرى را مىيابد كه حتى كمتر از قبلى رضايتبخش است و به همين دليل اما براى جبران فقر عاطفى زندگىاش، شروع به ولخرجى مىكند تا اينكه در نهايت، طلبكاران اقامه دعوى مىكنند. اما براى آنكه مجبور نشود به شوهرش اعتراف كند كه او و تنها فرزندشان را تا مرز فقر كشانده است، با خوردن آرسنيك به زندگى خود خاتمه مىدهد. ايضا در آن سوى [ شرقى ] اروپا نيز، تولستوى، نوع ديگرى از همين مضمون را در رمان آنا كارنينا (32) (1877-1873) پرورانده بود. در اين رمان نيز خواننده با سرنوشت زن جذابى آشنا مىشود كه در ازدواج با شوهرى ناهمدل گرفتار آمده است و تمناى عشق دارد. آنا كه تصور مىكند به عشق دستيافته است، از رابطهاى نامشروع دچار سرخوردگى مىشود و دستآخر، به يگانه راه رهايى از استيصال تن درمىدهد (او خودش را به زير قطار مىاندازد). تصادفى نيست كه اين دو رمان و نيز رمان (1878) Cousin اثر اسادو كوئهايروس (33) در پرتقال، (1884-1885) La Regenata اثر آلاس (34) در اسپانيا و (1895) Effi Briest اثر فونتان (35) در آلمان، همگى درباره زنان ناخشنود از زندگىاند، آن هم زنانى كه گناهشان فقط نوعى «عدم تشخيص و تميز» است و در نهايت نيز محكوم به تنها ماندن و طرد شدناند و يا در حالت افراط، دستبهخودكشى مىزنند. گويى، واقعگرايان سراسر قاره اروپا، متفقا قرار گذاشته بودند به وضع نامساعد زنان طبقه متوسط جامعه كه ازدواج موفقى نداشتهاند بپردازند و اين مضمون را آشكارا به پايه تراژدى قرن نوزدهم تبديل كنند. در انگلستان و آمريكا، پرداختن به چنين مضمونى تقريبا ناممكن بود، كمااينكه هاردى با انتشار رمان جود گمنام (36) در سال 1895، به اين موضوع پى برد و به سبب برخورد شديدا خصمانهاى كه با اين كتاب شد، مايوس گشت و تصميم گرفت ديگر رمان ننويسد. مشكل عمدهاى كه پيشروى واقعگرايان قرار داشت، ايجاد جذابيتبراى اين موضوع يكنواخت و كسلكننده، آن هم بدون توسل به تمهيدات تصنعى چون تعليق (37) ، رمز و راز، و هيجان بود، يعنى همان تمهيداتى كه پيشروان ايشان، بىآنكه به خود ترديدى راه دهند، از آنها بهره گرفته بودند. براى مثال، اسكات (38) با پنهان كردن آزادانه هويتحقيقى برخى از شخصيتهاى رمانهايش - مانند شخصيت رابرتن (39) ياغى و عوامفريب در رمان (1818) The Heart of Midlothian كه در نهايت وارث محترم داراييهاى استانتون (40) از آب درمىآيد - طرحى مىريزد تا خواننده مبتدى خود را تشويق كند كه حتما تا آخر داستان را بخواند و حقيقت را درك كند. همچنين در رمانهاى اسكات، «اسرار» ديگرى نيز وجود دارد كه عمدتا مربوط به نياكان يا زندگى گذشته اين يا آن شخصيت مىشود و همه اين اسرار، پس از آنكه با دقت از راه تمهيدات گوناگون از نظر خواننده پنهان شده بودند، برملا مىشوند. اسكات يكى از معدود رماننويسان انگليسى قرن نوزدهم بود كه آثارش را مشتاقانه مىخواندند و حتى در سطح اروپا، عمدتا رمانتيكها و اولين واقعگرايان چون بالزاك، از او تقليد مىكردند. در آثار اوليه بالزاك نيز موارد متعددى از بازى آگاهانه با حس تشخيص خواننده وجود دارد كه از راه مخفى نگهداشتن هنرمندانه اطلاعات ضرورى تا آخرين لحظه ممكن صورت گرفته است. بنابراين، مىبينيم حتى بابا گوريو، كه شايد شناختهشدهترين رمان بالزاك باشد، با توصيفى مشروح - كه گويى از راه خوابى مصنوعى خواننده را مجاب مىكند - در مورد پانسيون خاصى در پاريس به نام «پانسيون وكر» (41) و ساكنان گوناگون آن، آغاز مىشود. البته توصيف ساكنان اين پانسيون محدود استبه آنچه نظارهگرى تيزبين كه فاقد اطلاعات درونى باشد به آن پى مىبرد. حتى در اين مرحله از داستان، اسرار كوچكى وجود دارد: چرا گوريو كه چند سال پيش وارد پانسيون شد و بهترين اتاقها را اختيار كرد و لباسها و استغناى طبعش گواهى بر دارايى سرشارش بود، اكنون آنقدر فقير شده است كه او را در كوچكترين و زهوار دررفتهترين اتاق اين پانسيون جاى دادهاند؟ چرا دچار كهولت زودرس شده است و چرا هنوز بانوانى با لباسهاى فاخر كه ظاهرشان از هر حيثحاكى از تمول آنهاست، گوريو را ملاقات مىكنند؟ گوريو در پاسخ به سؤالهاى بدون حس تشخيص و تميز ديگر ساكنان پانسيون صرفا مىگويد كه آنها دخترانش هستند، اما كسى حرف او را باور نمىكند و يكى از ديگر ساكنان پانسيون كه مردى ميانسال و تنومند به نام وترن (42) است اين فرضيه معقول را پيش مىكشد كه گوريو، پيرمرد خوشگذرانى است كه در برابر زنان زيبا و بىرحم تاب نمىآورد و همه ثروت خود را صرف جلبنظر و توجه آنها كرده است. درهرصورت، فرضيه وترن به هيچروى پاسخ حقيقى اين راز نيست و راستينياك كه دانشجوى رشته حقوق و از خانواده متشخصى است و در پانسيون اقامت دارد، بر آن مىشود تا اسرار گوريو را كشف كند. به نظر مىآيد كه گوريو سالها قبل، از راه دادوستد غلات، ثروت انبوهى اندوخته و با تامين جهيزيههاى هنگفتبراى دو دخترش، موفق شده بود يكى از آنها را به ازدواج يك اشرافزاده و ديگرى را به ازدواج بانكدارى ثروتمند درآورد. اما آناستازى (43) و دلفين (44) كه از همان آغاز كودكى به ارضاى هوسهاى زودگذر خود عادت كرده بودند، به اخاذى از پدرشان ادامه دادهاند و او را به بينوايى فعلى رساندهاند. اين راز خاص، پس از گذشتيك سوم داستان براى خواننده آشكار مىشود، اما راز وترن پوشيده باقى ماند. گذشته او گيجكننده است و در آخر رمان معلوم مىشود كه زندانيى فرارى بوده كه پليس تلاش مىكرده است او را بيابد. نگهداشتن خواننده در ابهام بهمنظور برانگيختن حس كنجكاوىاش، جزو سنتهاى واقعگرايى نيست و چنان كه گفته شد، ريشه آن در تقليد بالزاك از اسكات استيا به سبب ملودرام (45) است كه هنوز حتى در زمان نگارش رمان باباگوريو در اوج محبوبيتخود بود. بالزاك در آثار بعدى، به ميزان كمترى به اين تمهيد متوسل شد و بهجاى آن، از توانايى خود در خلق شخصيتهايى توانمند كه در چنگال هواهاى نفسانى گريزناپذير گرفتار آمدهاند استفاده كرد. درست همانگونه كه گوريو به سبب عشق مهارنشدنى خود نسبتبه دخترانش، با ايثار همه اموال، از پاى درمىآيد، ساير شخصيتهاى «تكمجنونى» (46) بالزاك (صفتى كه بر آنها اطلاق شده است) نيز خود را به دست هواهاى نفسانى غالب مىسپرند، هواهاى نفسانيى كه آنها را مىبلعد و در نهايت نابودشان مىكند; مانند خست در مورد پدر اوژنى گرانده (47) ، تحقيقات علمى در رمان La Recherche de L|Absolu ،جمعآورى گنجينههاى هنرى در رمان پسرخاله پونز (48) ، اشتهاى جنسى بيش از اندازه كه تا حد ميل جنسى به كودكان رو به انحطاط رفته ، يا صرف قدرتطلبى در رمان La Rabouilleuse اما اين فرزندان تخيل بالزاك را، با آنكه بىشك از نظر تاثير در خواننده نيرومند هستند، بهندرت مىتوان مخلوقهاى نوعى هنر واقعگرايى شمرد. شخصيتهاى رمانهاى فلوبر، تولستوى، زولا و ساير نويسندگان آخر قرن نوزدهم، در همه موارد «مردمانى از نوع خود ما» هستند و البته اين بدانمعنا نيست كه ما رفتار خود را لزوما مانند رفتار آنها مىدانيم، بلكه فقط آنچه را باعث مىشود آنگونه رفتار كنند بهخوبى درك مىكنيم. اين شخصيتها هيچگاه خارقالعاده نيستند (علت اينكه منتقدان در واقعگرا قلمداد كردن داستايوسكى (50) ترديد دارند، دقيقا اين است كه قهرمانان هر چهار رمان بزرگ او، شخصيتهايى غيرطبيعى هستند) و بنابراين، بهطور كلى، سرنوشت آنها نيز اصلا خارقالعاده نيست. بهجاى شخصيت ژولين سورل استاندال - كه الگوى خود را ناپلئون قرار داده است و حقيقتا نيز در رقابتبراى رسيدن به سطوح بالاى جامعه موفق مىشود، ولى پيش از پايان رمان پا را از حد خود فراتر مىگذارد، به معشوقه سابق خود در كليسا تيراندازى مىكند و به سبب اين عمل، گردنش را با گيوتين مىزنند - ما به احتمال بسيار زيادتر با آدم رذل و خوششانسى مانند ژرژ دوروى (51) در رمان خوشگل پسر (52) موپاسان (53) (1885) روبهرو مىشويم كه با بهرهگيرى از جاذبههاى جنسى خود راه ترقى خويش را در جهان روزنامهنگارى باز مىكند و در آخر رمان نيز با دختر صاحب امتياز ثروتمند يك روزنامه ازدواج مىكند. رمان سرخ و سياه استاندال، با آنكه مملو از مشاهدات دقيق و نقد هوشمندانه اجتماعى است، طرحى خيالى دارد. اما جاىجاى رمان خوشگل پسر موپاسان، حقيقى بهنظر مىآيد و اعقاب دوروى كه بر آنها نام جمعى «جوانان جاهطلب» (54) گذاشتهاند، هنوز با گذشتيك قرن وجود دارند. آنچه براى اولينبار فلوبر و متعاقبا جانشينان او، به منزله جايگزينى براى ملودرام و تعليق و شخصيتهاى فراتر از زندگى در ادبيات معرفى كردند، معادل چيزى بود كه فيلسوفها به آن جبر (55) مىگويند. هر حماقتى كه اما بوارى مرتكب مىشود، ريشهاش در شرايطى است كه او در آن بزرگ شده و روحيهاى است كه طبيعتبه او بخشيده بود. فلوبر، همه فصل ششم رمان مادام بوارى را به شرح حال دوران مدرسه و بلوغ اما اختصاص داده است و تاكيد مىكند كه چگونه خواندن رمانهاى كوچك رمانتيك، به اما تصور زندگى مجلل و ماجراجوييهاى وحشيانه و عجيب و غريب را داد و به سبب خلق و خوى خيالپرورش، سرنوشتخود را اينچنين مىديد. اما با پزشك روستايى و سستى ازدواج مىكند و او با آنكه خود را كاملا وقف زنش مىكرد، آشكارا نمىتوانست هيجانات جنسى و تجملات مادى را كه اما آرزومندش بود برآورده كند. به همين علت، اما براى ارضاى خود به سوى روابط جنسى نامشروع كشيده مىشود و نوعى زندگى همراه با ولخرجى را برمىگزيند و ما از پيش دانستيم كه تمام اين ماجراها چگونه پايان مىپذيرد. درباره اما و زندگىاش همهچيز را مىتوان با توجه به عوامل پيشين استنباط كرد. بهنظر مىآيد كه همه داستان از پيش تعيين ، آنگونه كه هاردى از سوى «رئيس فناناپذيران»، در آخرين صفحه رمان تس (57) (1891) نقلقول مىكند كه او «بازى» خود را با قهرمان زجركشيده داستان بهپايان برد. هنگامى كه اما از شدت درد، در بستر مرگ به خود مىپيچد، فكر مىكنيم اين داستان بايد اينگونه تمام شود; درحالىكه در داستان تس آنقدر نقاط تحول وجود دارد كه اگر اتفاقات از روى بخت و اقبال طور ديگرى مىشد، او هيچگاه عاشق خود را با چاقو مورد حمله قرار نمىداد و مطمئنا از چوبه دار مىگريخت. اكثر موارد قيدشده را مىتوان درباره شخصيت ژروز در رمان L|Assommoir زولا گفت، شخصيتى كه در واقع، اما بوارى طبقه كارگر ناميده شده است، هرچند بايد افزود كه سقوط ژروز عمدتا نه به دليل نحوه تربيتخانوادگى و قصور در تحصيلاتش، بلكه به دليل زندگى در محلهاى فقيرنشين و كثيف و پرجمعيت است كه افراد دائمالخمر در جاىجاى آن حضور دارند. بوى برندى ارزان - كه كارگرها به آن جوهر گوگرد مىگويند - در سرتاسر كتاب استشمام مىشود و بههمين سبب است كه زولا نام L|Assommoir را براى رمانش برگزيد; در آنزمان، اين كلمه اصطلاح عاميانهاى بود براى آنچه در انگليسى بدان كاخجين مىگفتند. صرفنظر از اينكه عوامل تعيينكننده، محيطى يا تربيتى يا تركيبى از آن دو باشند، اين فرمول در مورد زندگينامههاى داستانى از نوعى كه در آثار دو رماننويس نامبرده فرانسوى و ساير رماننويسانى كه قبلا موردبحث قرار گرفتند بسيار قانعكننده است. اما همه رمانهاى واقعگرا اينگونه نيستند. ژرمينال (58) (1885) كه در حال حاضر شايد شاهكار زولا شمرده مىشود، فقط يكى دو سال از اتفاقات جامعه معدنچيان در شمال فرانسه را دربر مىگيرد و در مورد وقايعى است كه بهاعتصاب منجر مىشود، مشقتهاى ناشى از آن و خشونتى كه اين اعتصاب پيش از فروپاشى نهايى برمىانگيزد. در اينجا، جبر نقش متفاوتى ايفا مىكند. قصد زولا اين بود كه نشان دهد درگيريهاى اجتماعى از اين نوع، در شرايط صنعتى و اقتصادى آنزمان، لزوما بر طبق همان الگويى رخ مىدهند كه زولا توصيف مىكند. اين اثر مىتوانستبه رساله اقتصادى خشكى تبديل بشود، اما زولا با برانگيختن همدلى خواننده با يكايك معدنچيان و همسران و فرزندانشان و با نشاندادن درك نسبى از وضع دشوار مديريت كه ميان آتشبارى متقابل كارگران و صاحبان معادن گرفتار آمده است، موفق مىگردد تا علاقه انسانى را كموبيش در شرح خود از اعتصاب وارد كند و در پايان مىبينيم كه هر دو طبقه، قربانيان نظامى هستند كه زمان سرنگونى يا دستكم، اصلاح بنيادى آن فرا رسيده است. ژرمينال شايد نمونهاى افراطى باشد از اينكه نويسندگان واقعگرا تا چه حد مىتوانند در آثار خود به مسائل بسيار مهم اجتماعى - اقتصادى بپردازند، بدون اينكه از حدود اختيارات خود پا فراتر نهند و ظاهر مصلح اجتماعى را به خود بگيرند. با درنظر گرفتن (1854) يا خانه قانونزده (60) (1853) اثر ديكنز، درمىيابيم كه نويسندگان پيرو سنت واقعگرايى خود را موظف به اين نمىديدند كه موضعى بسيار خنثى اختيار كنند، و بايد اذعان كرد كه سرانجام در اواخر دهه 1890 ميلادى، زولا تعمدا اين خطمشى را در پيش گرفت كه با بهكارگيرى قلم خود، نه فقط جنبههاى كراهتآور زمانهاش را تحليل كند، بلكه راههاى درمان را نيز نشان دهد. با اين روش، او آگاهانه سنت واقعگرايى در كشور خود را كه همواره با مطرحشدن آشكار اصلاحات اجتماعى در آثار ادبى مغايرت داشت، نقض كرد. در اينجا با اصول اساسا متفاوتى در مورد مطرح شدن عقايد نويسنده در آثارش روبهرو مىشويم كه رماننويسان قاره اروپا و انگلستان و آمريكا آن را سرمشق خود قرار دادند. استاندال در رمان سرخ و سياه بر آن بود كه آنچه را خود يك «عامى شورشى» مىنامد به تصوير كشد. ژولين جاهطلب گستاخى است كه براى از ميان برداشتن موانع جدايى خود از «ثروتمندان»، كه هم از آنها متنفر است و هم تقريبا به همان ميزان به آنان غبطه مىخورد، حاضر استبه هر اقدام تهورآميز اخلاقى يا غيراخلاقى دستبزند. اما عقيده نويسنده اين رمان راجع به ژولين اصلا بارز نيست (درحالىكه در رمان Vanity Fair (61) عقيده راوى درباره بكىشارپ (62) - كه شخصيتى كموبيش مشابه با ژولين است - كاملا روشن است) و قضاوت خواننده درباره ژولين فقط بستگى به ارزشهاى خواننده دارد. حداكثر مىتوان گفت اشارات نويسنده در اين زمينه مبهم است. حتى زمانى كه استاندال رفتار ژولين را صراحتا محكوم مىكند، خواننده هيچگاه نمىتواند مطمئن باشد كه اين سختگيرى طنزآميز نيست. همين امر بهطور مشابه در رمانهاى بالزاك به چشم مىخورد. تعداد بسيار كمى از آثار او را مىتوان رسالههاى اجتماعى شمرد، اما در بهترين رمانهاى او، صرفنظر از اينكه كدام مسائل اجتماعى يا اخلاقى مطرح مىشوند، هيچگاه خواننده به سوى ديدگاه مؤلف سوق داده نمىشود. در حقيقت، بالزاك، بهطور نهانى، عقايد سياسى بسيار ارتجاعى را ابراز مىكرد. شگفت اينكه انگلس (63) و پس از او لوكاچ (64) كه هر دو ماركسيستبودند، تحليل بالزاك از جامعه زمان خود را بسيار روشنگرانهتر از تحليل هر نويسنده ديگرى در قرن نوزدهم مىدانستند، هرچند كه ديدگاه بالزاك را غيرروشنبينانه تلقى مىكردند. آن رماننويسى كه آثارش به نحو كاملا بارزى مبين بىطرفى اخلاقى معمول در ميان همه واقعگرايان فرانسوى است، بىترديد كسى نيست مگر فلوبر. اولين رمان منتشرشده او يعنى مادام بوارى را مىتوان با انتقاد از نهاد ازدواج، آنگونه كه ميان طبقات ناموفقتر جامعه، بهخصوص در نواحى شهرى دورافتاده فرانسه وجود داشت، اشتباه گرفت. اما ازدواج مىكند تا از مزرعه دورافتاده پدرش بگريزد، اما وقتى اين كار را مىكند درمىيابد كه هيچ مشغوليتى ندارد. خدمتكار كارهاى خانه را انجام مىدهد; فرزندش مايه دلشكستگى اوست و به دست پرستار سپرده شده است; شوهرش تمام روز را بيرون از خانه سپرى مىكند و وقتى هم به خانه بازمىگردد، سر ميز شام خوابش مىبرد; سرگرميهايى چون مجالس رقص و تئاتر آنقدر غيرمعمول هستند كه در واقع به ندرت اتفاق مىافتند و جزو تفريحات روزمره محسوب نمىشوند. اما حوصلهاش به نحو تحملناپذيرى سر رفته است و زندگى پيش روى خود را، راهرو باريك و بلندى مىبيند كه در آن هيچ درى به سوى باغ جادويى كه او تصور مىكرد پشت آن است وجود ندارد. رودولف (65) ، ملاك محلى، درست هنگامى با اما آشنا مىشود كه اشتياق اما براى ماجراجويى، او را تقريبا درمانده كرده است و بنابراين، بدون هيچ ترديدى تسليم رودولف مىشود. اما، ذاتا فاسد يا بدكار نيست و بهنظر مىآيد شرايط تحملناپذيرى كه ازدواج به او تحميل كرده، چنين آدمى از او ساخته است. با اين حال، رمان مادام بوارى را، در مقايسه با آناكارنينا، چندان نمىتوان نقدى از وضعيت زناشويى دانست، درحالىكه در رمان آناكارنينا، نهاد ازدواج در قالب بررسى تاريخچه زندگى زناشويى سه شخصيت مختلف بررسى شده است: اول، ابلونسكى (66) كه همواره خيانت مىورزد، اما همسرش براى حفظ ظاهر، روابط نامشروع او را تحمل مىكند; دوم، آنا كه او نيز روابط نامشروع برقرار مىكند و تفاوتش با اما در داشتن شوهرى است كه به شغلش بيش از آنا اهميت مىدهد و فرزندى دارد كه او را مىپرستد (سريوژا (67) پسربچه آنا، باهوش است ولى برت (68) ، دختر اما، بچه بىنزاكتى است); سوم، در مورد كونستانتين لوين (69) كه بهرغم امتناع كيتى (70) ، در اظهار عشق به او پافشارى مىكند و در نهايت كيتى او را مىپذيرد و موفقيت اين ازدواج بههمان اندازهاى است كه يك زن و مرد معقول مىتوانند انتظار داشته باشند. ديدگاه توهمزدوده تولستوى در مورد نهاد ازدواج را مىتوان دقيقا با توجه به اين سه نمونه ارزيابى كرد. درحالىكه نمىتوان از روى رمان مادام بوارى ديدگاه فلوبر را مورد قضاوت قرار داد. فلوبر نشان مىدهد كه اما به هيچ خوشبختى پايدارى در روابطش نمىرسد. در جمله مشهورى، درباره اما پس از دومين رابطه نامشروعش اين چنين مىگويد: «اما در رابطه نامشروع، همه ابتذال ازدواج را از نو يافت.» (بخش سوم، فصل ششم) از سوى ديگر، فلوبر پس از اولين تجربه اغواگرى اما، بعد از بازگشت از سوارى بدفرجامش با رودولف در جنگل، دگرگونى سيما و از خود بىخود شدن او را به تصوير مىكشد. ما اما را در حالى مىبينيم كه در آينه به خود خيره شده و از دگرگونى ظاهرش در تعجب است و زير لب پياپى چنين مىگويد: «من يك عاشق دارم! يك عاشق!» (بخش دوم، فصل نهم) و چنان از اين موضوع بهوجد آمده كه گويى بلوغى دوباره را از سر مىگذراند. درحالىكه تولستوى، آنا را پس از اولين تجربه مشابه در حالتى نشان مىدهد كه از خجالتبر زانوانش افتاده است و فقط به اين امر آگاهى دارد كه اكنون «زنى خطاكار» است. كداميك از اين دو صحنه را واقعگراتر مىتوان دانست؟ البته پاسخ گفتن به اين پرسش ناممكن است، زيرا آنا زنى متفاوت با اما است و يك رمان، مبناى محكمى براى قضاوتهاى اخلاقى كلى نيست. اما هيچ چيز نمىتواند رماننويس را از آشكارسازى نامحسوس قضاوتهاى شخصىاش (خواه اين قضاوتها ماهيتى اخلاقى داشته باشند و خواه ماهيتى اجتماعى) در طول روايتبازدارد. رماننويسان دوره ويكتوريا، آشكارا، و بعضى ديگر مانند جين آستين (71) در جمله آغازين رمان غرور و تعصب (72) (1813)، نهانى، با هوش طنزآميز و بسيار ظريف خود به اين امر مبادرت مىكردند. در بيشتر قرن نوزدهم و پس از آن، رماننويسانى كه براساس سنت انگليسى داستان مىنوشتند، هيچگاه براى اظهارنظر كلى يا خاص درباره صحنههاى مختلف، شخصيتها يا حوادثى كه در داستانهايشان توصيف مىكردند ترديدى به خود راه نمىدادند. همانگونه كه آندره ژيد (73) گفته است، رمان كه «بىقانونترين» شكل ادبى است، هيچ قانونى را برنمىتابد، و لذا كسى نمىتواند بهدرستى از اين شيوه گلهمند باشد; فقط مىتوان از اين نظر شكوه كرد كه وقتى صداى نويسنده در رمان دخالت مىكند، اگر خواننده ديدگاههاى ابرازشده او را نادرستيا كوتهفكرانه بداند ممكن است نتواند سير وقايع را به دقت دنبال كند و [ از اين بابت ] حتى خشمگين شود. شايد به همين علتباشد كه سنت واقعگرايى در قاره اروپا و بهخصوص كشورهاى لاتينزبان آن، در مجموع با سنت واقعگرايى در انگليس مغايرت دارد. ممكن است گرايش به دخالت مؤلف تا حدى با عادات پروتستانى مرتبط باشد كه داستان را، درصورتىكه گهگاه صداى يك واعظ در آن بهگوش نرسد، سرگرمى بيهودهاى مىپندارد. در آثار واقعگرايان قاره اروپا، بهخصوص پس از نيمه قرن نوزدهم، تنها راه آگاهى بهحضور راوى، شيوه نگارش آنهاست. فلوبر نيز كمى پس از انتشار رمان مادام بوارى، در نامهاى به يكى از دوستانش اظهار داشت: «يكى از اصول مورد اعتقاد من اين است كه شخص نبايد خود را در اثرش وارد كند. هنرمند بايد همانگونه كه خداوند به صورت ناديدنى و در عينحال چون قادرى مطلق در آفرينش حضور دارد در اثر خود حضور داشته باشد. بايد حضور هنرمند را در همهجاى اثرش حس كنيم، اما هيچگاه او را نبينيم.» (نقلقول شده در كتاب 1959 , Allott ،صفحه 271) فلوبر بسيار بهندرت درباره رفتار شخصيتهاى داستانش مستقيما اظهارنظر مىكند، با اين حال، اگر اثرش را با دقتبخوانيم قادر خواهيم بود قضاوتهاى او را در لحن طنزآميزى كه افكار و احساسات شخصيتهايش را ضبط مىكند حس كنيم. مثلا، در انتهاى يك بخش تقريبا غنايى كه شاديهاى شارل بوارى را در روزهاى اوليه زندگى زناشويى هنگام اسبسوارى به سوى محل كارش در نور آفتاب صبح توصيف مىكند، راوى مىگويد كه شارل «همانند آنانى كه پس از صرف شام، هنوز مزه قارچهايى كه در حال هضمشان هستند در دهان خود دارند، تنباكوى خوشبختى خود را مىجود.» تمام خودخواهى اين مرد هوسران و بىفكر در چنين تشبيه غيرمنتظرهاى نشان داده شده است كه در آن شعف جنسى با شكمپرستى برابر گرفته مىشود; با اين حال، محكوميت آشكار شارل در اين تشبيه به چشم نمىخورد. گاهى حتى كنايه بهطور مستقيم در زبان بهكار رفته بيان نمىشود. مثلا در قسمتبعدى رمان، آنجا كه فلوبر اين زوج را شبهنگام در كنار يكديگر نشان مىدهد، اما فرار قريبالوقوع خود با رودولف را تصور مىكند و شارل به سالهايى كه در پيش است و نيز به دختر كوچكش مىانديشد كه بزرگ مىشود و به نوبه خود ازدواج مىكند و طرح آيندهاى باسعادت و زندگيى توام با آرامش را براى خانوادهاش مىريزد. هيچيك از آن دو اين رؤياها را براى ديگرى تعريف نمىكند. راوى، كه در اين رمان «داناى كل» است، مىداند كه هر يك از اين شخصيتها به چه مىانديشد و با كنار هم قرار دادن دو ذهن اينچنين متباين، موفق مىشود به خواننده انديشمند رمان، ناسازگارى دو انسان را كه بهطور جداناپذيرى به هم پيوند خوردهاند و همچنين قضاوتى اخلاقى در مورد هر يك را القاء كند: شارل، خوشقلب است اما حتى از درك ناخشنودى زنش ناتوان است، و اما كه رؤياهاى ناممكن لذتهاى شهوانى در محيطهاى غريب را در سر مىپروراند، خودخواه غيرقابل دفاعى است كه هيچ به فكر شوهر و فرزندش نيست. بنابراين، مىبينيم كه دخيل نبودن فلوبر در رمانش هيچگاه مطلق نيست. دستكم در مادام بوارى، فلوبر بههيچوجه «قادر مطلق» و بىعاطفهاى نيست كه ظاهرا مىخواسته استباشد. اين موفقيتى بود كه شاگردش زولا، در رمان L|Assommoir به آن نايل شد. اين رمان، همانطور كه قبلا ديديم، در مورد ناحيه كارگرنشين پاريس و در حقيقت اولين رمان در ميان زبانهاى دنياست كه تمام شخصيتهاى آن كاملا متعلق به طبقه صنعتگران هستند. زولا در همان بخشهاى اوليه كتاب، صحنه را با به تصوير كشيدن وضع نامساعد و درماندگى ژروز، با همان حالتبىطرفانهاى كه قبلا در شش رمان ديگرش بهكار برده بود، ارائه مىكند. كمى بعد، كوپو كه يك پاريسى تمامعيار گستاخ و سرزنده است معرفى مىشود. صحبتهاى عاشقانهاش با ژروز، ناگزير، آميزهاى از همه انواع جملات عاميانه و محاورهاى است و زولا كه يك واقعگراى صادق است، آن جملات را عينا و بىهيچ دخل و تصرفى نقل مىكند و زمانى كه افكار خصوصى كوپو را بازمىگويد، همان زبان بومى خاص يك كارگر پاريسى را به عنوان ميانجى طبيعى بيان آنها به خواننده بهكار مىبرد. در نهايت، طى يك تحول تدريجى عجيب، اين فرانسوى پست و ناخلف، زبان حال خود راوى نيز مىگردد. مىتوان گفت كه زولا، به عنوان رماننويس، اين شيوه گفتار را اختيار مىكند، اما به حقيقت نزديكتر خواهد بود اگر بگوييم كه زولا قلم خود را متواضعانه به دستشاهدى ناشناس در جمعيتى كه ژروز را احاطه كردهاند مىسپارد و او مفسرى از طبقه كارگر است كه ژروز را بهخاطر دل و جراتش مىستايد، نقاط ضعفش را تقبيح مىكند و سير سقوط او را به بىعفتى و بدبختى، و سرانجام مرگش را بىرحمانه شرح مىدهد. شرايط زمانه، هيچگاه به زولا اجازه نداد تا اين نحوه رماننويسى را تكرار كند، زيرا رمانهاى بعدى او هرچند گاهى شامل شخصيتهايى از طبقه كارگر مىشوند (مانند ژرمينال)، اما در آنها همچنين شخصيتهايى از طبقه متوسط جامعه و مردمان «محترم» نيز وجود دارند كه نقشهاى اصلى داستان را ايفا مىكنند و بنابراين، ديگر «سبك يكپارچه»اى كه زولا در رمان L|Assommoir اتخاذ كرده بود، براى نگارش رمانهاى بعدىاش مناسب نبود. با اينحال، چنين كتابى هنوز هم نمونه اعلاى هنر واقعگرا محسوب مىشود، يعنى رمانى بدون راوى، رمانى كه روايتش بدون ميانجى است و بنابراين در آن واحد، هم جاى جايش جذاب است و هم اينكه مانند بتى سنگى، صبغهاى غيرشخصى دارد. اين مقاله ترجمهاى است از مقالهاى در : Encyclopedia of Literature and Criticism, edited by Martin Coyle, et.al, (London Routledge ,1990): پىنوشتها: 1. The Realist Novel 2. F.W.J. Hemmings 3. Romanticism ،جنبش ادبى كه تقريبا بين سالهاى 1770 تا 1848 ميلادى در انگلستان و سراسر اروپا پديد آمد و در آن گرايش عميقى به سوى احساسات فردى وجود داشت. - م. 4. Anglo-Saxon ،شكل لاتين اين كلمه در اصل به مردم و زبان نژاد ساكسون اطلاق مىشود كه در بخشهاى جنوبى بريتانيا سكونت داشتند (و از بخشهاى شمالى بريتانيا كه انگلسها در آن سكنى گزيده بودند متمايز است)، تا بتوانيم آنها را از ساكسونهاى ساير نقاط اروپا به غير از بريتانيا تشخيص دهيم. بنابراين عنصر "Anglo" ،قيد است و اين كلمه برخلاف پنداشت عمومى، به معناى تركيب نژادهاى انگلس و ساكسون نيست. 5. (1783-1842) Henri Beyle Stendhal ،رماننويس فرانسوى. - م. 6. (1799-1850) Honore de Balzac ،رماننويس فرانسوى. - م. 7. Le Rouge et le Noir 8. "Letters from Paris" 9. Jesuits ،يسوعيون، فرقه مذهبى به نام «انجمن عيسى» كه به دست «لايولا» در سال 1534 ميلادى در شهر پاريس تاسيس شد. - م. 10. Julein Sorel 11. Eugne de Rastignac 12. Le Pre Goriot 13. Lucien de Rubempr 14. Illusions perdues 15. La Comedie humaine 16. (1265-1321) Alighieri Dante ،نويسنده و شاعر ايتاليايى كه شاهكار او كمدى الهى است. - م. 17. (1840-1902) Emile Zola ،طلايهدار مكتب ناتوراليسم در ادبيات فرانسه. - م. 18. (1821-1880) Gustave Flaubert ،رماننويس فرانسوى. - م. 19. L|Education sentimentale 20. Frederic Moreau 21. Deslauriers 22. War andPeace 23. (1828-1910) Count Lev Nikolaevich ،نويسنده روسى. - م. 24. Coupeau 25. Victorian ،دوره ويكتوريا، دوره ادبى مقارن با سلطنت ملكه ويكتوريا (1901-1819). - م. 26. (1812-1870) Charles John Huffham Dickens ،نويسنده بريتانيايى. - م. 27. (1840-1928) Thomas Hardy ،نويسنده و شاعر بريتانيايى. - م. 28. Madame Bovary 29. Charles Bovary 30. Normandy ،يكى از بخشهاى كشور فرانسه. - م. 31. Emma 32. Anna Karenina 33. Eca de Queiros 34. Alas 35. (1819-1898) Theodor Fontane ،رماننويس آلمانى. - م. 36. Jude the Obscure 37. Suspension 38. (1771-1832) Sir Walter Scott ،رماننويس بريتانيايى. - م. 39. Robertson 40. Staunton 41. Pension Vauquer 42. Vautrin 43. Anastasie 44. Delphine 45. Melodrama ،قطعه نمايشى كه وجه بارز آن حادثه احساسى و چنگ زدن قوى به احساسات است، اما پايان خوشى دارد. - م. 46. Monomaniars 47. Eugenie Grandet 48. Le Cousin Pons 49. La Cousine Bette 50. (1821-1881) Fyodor Mikhailovich Dostoevsky ،نويسنده روس. - م. 51. Georges Duroy 52. Bel-Ami 53. (1850-1893) Guy de Maupassant ،داستان كوتاه و رماننويس فرانسوى. - م. 54. Yuppies 55. Determinism 56. Aeschylus ،يكى از قهرمانان حماسههاى هومر، شاعر يونان باستان. سرنوشت آشيل در اينجا اشارهاى استبه پيشبينى نحوه كشته شدن او از سوى يكى از خدايان. - م. 57. Tess of D|Ubervilles 58. Germinal 59. HardTimes 60. Bleak House 61. رمانى از (1811-1863) William Makepeace Thackeray ،رماننويس بريتانيايى. - م. 62. Becky Sharp 63. (1820-1895) Friedrich Engels ،فيلسوف آلمانى. - م. 64. (1885-1971) Georg Lukacs ،فيلسوف و منتقد ادبى مجارستانى. - م. 65. Rodolphe 66. Oblonsky 67. Seryozha 68. Berthe 69. Konstantin Leرمان واقعگرا در اروپا (1)
69. Konstantin Levin
70. Kitty
71. (1775-1817) Jane Austen ،رماننويس بريتانيايى. - م.
72. Pride andPrejudice
73. (1869-1951) Andre Gide ،رماننويس، مقالهنويس، منتقد ونمايشنامهنويس فرانسوى. - م.