خدا در فلسفه ويتگنشتاين متقدم (1)
نوشته سيرل بارت ترجمه هدايت علوىتبار ارغنون شماره۷و۸ ويتگنشتاين در رساله (2) چهار بار از خدا نام مىبرد; اما در هر چهار مورد، بحث او فقط به نحو فرعى و جنبى به فلسفه دين مربوط مىشود، مگر احتمالا فقره 432.6 كه در آن مىگويد: «خدا خود را در جهان آشكار نمىكند.» به اين مطلب باز خواهم گشت. با اين حال، اين چهار فقره ما را با شيوه تفكر ويتگنشتاين درباره خدا در هنگام نگارش رساله آشنا مىكند. وى در اين فقرهها از (الف) حدود قدرت خدا در عمل خلقت; (ب) استلزامات منطقى عمل (يا اعمال) خلقت; و (ج) ارتباط خدا و تقدير (3) با قوانين طبيعت، بحث مىكند. در فقره اول (031.3) مىگويد: گفتهاند كه خدا مىتواند هر چيزى را بيافريند، مگر آنچه مغاير با قوانين منطق باشد. زيرا ما نمىتوانيم بگوييم كه يك جهان «غيرمنطقى» چگونه به نظر مىرسد. من فكر نمىكنم كلمه «گفتهاند» در اينجا نقش مهمى داشته باشد. حداكثر چيزى كه مىتوان پرسيد اين است كه: آيا اكنون نيز مىگويند؟ تصور نمىكنم ويتگنشتاين نظر مذكور را به عنوان نظرى منسوخ و بىاعتبار نقل كرده باشد. به عقيده من، معناى عبارت او چنين است: «نمىدانم كه آيا هنوز به اين نظر معتقدند يا نه اما مىدانم كه زمانى به آن معتقد بودهاند. به هر حال اعتقاد يا عدم اعتقاد آنان به نظر مذكور ربطى به آنچه بايد بگويم ندارد. من از آن نظر فقط براى بيان نكتهاى فلسفى - منطقى استفاده مىكنم.» آن نكته اين بود كه ما نمىتوانيم هيچچيز غيرمنطقى را بگوييم يا به آن بينديشيم و اين چيز غيرمنطقى هيچ ارتباط مستقيمى با خلقت ندارد. روشن است كه ويتگنشتاين در اينجا خود را درگير مسائل مربوط به الهيات نمىكند. چرا بايد چنين كند؟ او نه در اين فقره و نه در هيچ بخش ديگرى از رساله به الهيات نمىپردازد، پس حق دارد كه نظريات خود را درباره خلقت الهى بيان نكند. شايد فكر مىكرد كه اگر خود را درگير مسائل الهى كند ممكن است الهيات نكته فلسفى - منطقىاش را دچار ابهام سازد; از اينرو ترجيح داد از اين مسائل دورى كند. ويتگنشتاين در فقره دوم (123.5) دوباره به مساله خلقتبازمىگردد. او در اين فقره كمى از فقره 031.3 فراتر مىرود، تا آنجا كه به نظر مىرسد به اين نظريه معتقد بوده است كه خدا نمىتواند چيزى را كه مغاير با قوانين منطق استخلق كند. اگر خدايى جهانى بيافريندكه در آن بعضى قضايا صادق باشند با اين كار جهانى مىآفريند كه در آن همه نتايج آن قضايا نيز صادق هستند. به همين ترتيب، او نمىتوانست جهانى بيافريند كه در آن قضيه " "P صادق باشد بدون آنكه مجموع مصاديق آن را بيافريند. در اينجا بار ديگر فقرهاى داريم كه بر نكتهاى منطقى تاكيد مىكند. اين نكته به مبانى صدق، (Wahrheitsgrunde) و ارتباط موجود ميان قضايايى مربوط مىشود كه از يكديگر نتيجه مىشوند يا با يكديگر در تناقض هستند. حضور خدا در اين متن عجيب به نظر مىرسد. او، به بيان دقيق، هيچچيز به استدلال مذكور نمىافزايد بلكه برعكس، آنچه دربارهاش گفته شده نتيجه استدلال است، دستكم به آن نحوى كه بيان شده تقريبا يك جمله معترضه است. اگر ويتگنشتاين يك «حتى» اضافه كرده بود اين فقره به صورت روشنترى با بقيه متن ارتباط مىيافت. در آن صورت استدلال چنين ادامه پيدا مىكرد: حتى خدا تابع اين قوانين منطقى است; يعنى او نمىتوانست جهانى بيافريند كه در آن قضيه " "P صادق باشد اما نتايج آن، همراه با مصاديقشان، صادق نباشند. اگر اين مطلب را همراه با آنچه ويتگنشتاين در فقره 1241.5 درباره قضاياى متناقض مىگويد در نظر بگيريم، به اين نتيجه مىرسيم كه از نظر او خدا نمىتوانست جهانى بيافريند كه با قوانين منطق مغاير باشد. فقره 1241.5 مىگويد: «هر قضيهاى كه قضيه ديگرى را نقض كند آن را نفى مىكند.» حال اگر خدا جهانى بيافريند كه در آن قضيه " "P ،و همچنين همه نتايج اين قضيه و مصاديقشان صادق باشند، و اگر قضيهاى كه قضيه ديگرى را نقض مىكند آن را نفى كند، (verneint) پس نتيجه مىگيريم كه خدا نمىتواند جهانى بيافريند كه در آن هر دو قضيه مذكور صادق باشند. بنابراين، حتى او نيز تابع قوانين منطق است. خدا بايد ميان جهانى كه در آن " "P صادق است و جهانى كه در آن «نه P »صادق استيكى را برگزيند و نمىتواند جهانى بيافريند كه در آن هر دو صادق باشند. سومين فقره از رساله كه در آن از خدا نام برده شده فقره 372.6 است. در اينجا نيز نام خدا در متنى آمده كه در آن از نكتهاى فلسفى - منطقى بحث مىشود. اما اين بار بحثبر سر عليت و قوانين طبيعى است. ويتگنشتاين به تبع اكاميها (4) ، قائلان به مذهب تقارن (5) ، هيوم (6) و ديگران معتقد است كه هيچ مبناى منطقى براى استقرا و قوانين طبيعى منتج از آن وجود ندارد، زيرا ضرورت على، كه اين قوانين مبتنى بر آن هستند، مبناى منطقى ندارد. ضرورتى، (Zwang) كه بر طبق آن، چيزى بايد روى دهد چون چيز ديگرى روى داده است وجود ندارد. فقط ضرورتى منطقى وجود دارد. (رساله 37.6) (7) اما از نظر ويتگنشتاين : تمام جهانبينى، (Weltanschauung) جديد مبتنى بر اين توهم است كه آنچه به اصطلاح قوانين طبيعى ناميده مىشود تبيين پديدارهاى طبيعى است. (رساله 371.6) در اينجا خدا و در واقع معتقدان به او وارد صحنه مىشوند. آنان هر رويدادى را در جهان به اراده و خواستخدا نسبت مىدهند و نه به قوانين طبيعى. بدينسان انسان عصر جديد در برابر قوانينطبيعى، همچون چيزى كه نبايد به آن دستبخورد (8) ، متوقف مىشود، چنانكه پيشينيان در برابر خدا و تقدير (متوقف مىشدند). و در واقع هر دو هم حق دارند و هم حق ندارند. اما پيشينيان از اين جهت كه مساله را به پايان، (Anschluss) مشخصى مىرسانند بىگمان نظر روشنترى دارند، در حالى كه نظام جديد مىخواهد چنين نشان دهد كه گويى همهچيز تبيين شده است. (رساله 372.6) (9) معلوم نيست «پيشينيان» (10) چه كسانى هستند. ممكن است كسانى باشند كه پيش از مسيحيتيا پيش از اسلام مىزيستهاند، و احتمالا همينطور هم هست. اما اين مساله اهميتى ندارد; آنچه مهم است فهميدن معنا و مفهوم اين عبارتهاست. نكتهاى كه ويتگنشتاين مىخواهد بيان كند اين است كه معتقدان به تقدير (خواه مجرد باشد خواه تشخصيافته) و به اراده خدا، در تبيين پديدارهاى طبيعى يك نقطه پايان (11) داشتند، هرچند كه اين نقطه پايان ممكن است ناكافى و نامناسب بوده باشد. اما كسانى كه معتقدند قوانين طبيعى مىتوانند هر چيزى را تبيين كنند هيچ نقطه پايانى ندارند; از اينرو هيچ چيز را نمىتوانند تبيين كنند. اگر بگوييم كه رويداد B واقع شده است زيرا خدا آن را اراده كرده يا تقدير آن را مقدر نموده است تبيينى براى وقوع اين رويداد ارائه دادهايم، خواه رويداد A كه مقدم بر رويداد B است علت وقوع آن باشد يا نباشد. خدا مىتوانست اراده كند يا تقدير مىتوانست مقدر نمايد كه A علت وقوع B باشد اما در اين صورت نيز وقوع B معلول حكم خدا يا خواست تقدير است. چه اين تبيين كامل و كافى باشد و چه نباشد، دستكم داراى يك «پايانه»، (terminus) است.، terminus) كلمهاى است كه بعضى از مترجمان آن را به جاى كلمه آلمانى Anschluss به كار بردهاند.) سؤالات ديگرى را نيز مىتوان مطرح كرد. براى مثال چرا خدا اراده كرده استكه همه اجسامى كه بار مغناطيسى دارند اجسامى را كه داراى بار مخالفاند جذب و اجسامى را كه داراى بار مشابهاند (مثبتيا منفى) دفع كنند. ما نمىتوانيم به اين سؤال پاسخ دهيم، اما اين چيزى از قدرت تبيينكنندگى تبيين الهى مذكور نمىكاهد; همچنانكه اگر كسى نتواند تبيين كند كه چرا اجسامى كه از پنجره به بيرون پرتاب مىشوند به سمت زمين سقوط مىكنند اين چيزى از قدرت تبيينكنندگى تبيين پرتاب جسم به خارج از پنجره كم نمىكند. اين تبيين به همان صورت خود تبيينى كامل است. اما از نظر ويتگنشتاين اين مطلب در مورد تبيينهاى علمى صادق نيست. به عقيده او حتى اگر آنها چيزى را تبيين كنند همه چيزها را تبيين نمىكنند و اصولا نمىتوانند چنين كنند. با وجود اين از نظر او اينكه علوم مىتوانند همه چيزها را تبيين كنند بخشى از اعتقاد رايج در نظام جديد است. (از لحاظ زمانى مشخص نيست كه دوره كهن چه موقع به پايان رسيده و دوره جديد چه هنگام آغاز شده است.) زيرا آنان معتقدند كه هنگامى يك مساله به پايان مىرسد كه براى آن تبيينى على ارائه شود. اما اين مطلب درست نيست. گفتن اينكه سقوط جسم از پنجره معلول يكى از قوانين طبيعت است اين پديده را به طور كامل تبيين نمىكند زيرا هيچ ضرورت منطقيى وجود ندارد كه باعثشود اجسام به جاى آنكه بالا روند يا ارتفاع و مسير خود را حفظ كنند (آنگونه كه اگر از يك فضاپيما به خارج پرتاب شوند احتمالا چنين خواهند كرد) به سمت پايين سقوط كنند. گفتن اينكه خدا اراده كرده است كه اجسام يكديگر را جذب كنند، بر فرض صحت، تبيين مىكند كه چرا جسم پس از پرتابشدن از پنجره به جاى بالارفتن و يا ادامه حركت در يك خط مستقيم، به پايين سقوط مىكند ولى تبيين نمىكند كه چرا خدا چنين اراده كرده است; اما اين مساله ديگرى است. (12) اين فقره احتياج به چند توضيح ديگر دارد. اولين مساله، كنار همآمدن خدا و تقدير است. گاهى تقريبا به نظر مىرسد كه ويتگنشتاين اين دو را يكى مىداند. من از اين مساله در فصل يازدهم كه درباره سرنوشت استبه نحو كاملترى بحثخواهم كرد. مساله دوم اين است كه گويى خدا به مقام قبلى خود بازگشته است (13) زيرا ديگر از خدايى (14) صحبت نمىشود. دليلش هم روشن است. اگر كثرتى از خدايان وجود داشت كه هريك براى خود مىآفريد و براى خود اراده مىكرد، همانطور كه ويتگنشتاين مجسم مىكند، وضعيتى ناممكن پيش مىآمد. در اين وضعيت كوشش براى تبيين پديدارهاى طبيعى با توسل به اراده خدا بىمعناست زيرا مىتوان پرسيد كدام خدا؟ و اگر گفته شود «خدايى» (15) ، پاسخى رضايتبخش نخواهد بود. چرا كه در اين وضعيتيا هر خدايى قلمرو خاص خود را دارد و در آن مىآفريند و اراده مىكند، آنگونه كه خدايان در بينالنهرين، يونان، روم (و به نحو نسبتا متفاوتى در مصر) چنين مىكردند، و يا به قلمرو يكديگر تجاوز مىكنند. اگر حالت دوم را بپذيريم پس ديگر از اين حقيقت كه تاكنون هر روز صبح خورشيد طلوع كرده است نمىتوانيم بدانيم كه آيا فردا صبح نيز طلوع خواهد كرد يا نه. زيرا ممكن استيكى از خدايان به دليلى مخالف طلوع خورشيد باشد و با فرمان خويش بساط طلوع و غروب خورشيد را برچيند. در نتيجه جهان از اين پس يا در تاريكى دائم خواهد بود و يا در روشنايى دائم. در چنين وضعيتى پيشگوييهاى ما درستبه همان اندازه فرضى خواهد بود كه پيشگوييهاى قائلان به نظام جديد از نظر ويتگنشتاين; و ما، همانند كسانى كه معتقد به قوانين طبيعى هستند، دليلى براى اعتقاد به اينكه خورشيد فردا طلوع خواهد كرد يا نه نخواهيم داشت. بنابراين ويتگنشتاين كارى خردمندانه كرد كه از خدا سخن گفت و نه از خدايى. مساله سوم، كه مهمترين مساله نيز هست، اين است كه اين فقره نحوه تفكر ويتگنشتاين را درباره اراده خدا روشن مىسازد. همانطور كه از آنچه درباره خدا و اخلاق مىگويد آشكار است (ر.ك. به فصل دوم) ظاهرا او خدا را داراى ارادهاى همه توان مىداند و مايل استبپذيرد كه اراده خدا بر درستى هر چيزى تعلق بگيرد آن چيز درست است. اما در اينجا ظاهرا مىپذيرد كه حتى قوانين طبيعت نيز مىتوانند تابع اراده خدا باشند. اگر كسى تحليل هيوم را از قوانين طبيعت قبول كند توسل به اراده خدا برايش بسيار وسوسهانگيز خواهد بود. آخرين فقره از رساله كه در آن از خدا نام برده شده فقره 432.6 است. در اين فقره سرانجام ويتگنشتاين در نظام فكرى خود نقش مشخصى براى الهيات فلسفى قائل مىشود، هر چند كه نقشى منفى است. اينكه جهان چگونه استبراى امر برتر، (the higher) هيچ فرقى نمىكند. خدا خود را در جهان آشكار نمىسازد. (رساله 432. 6) به ميان آمدن نام خدا در اين فقره به منظور استحكامبخشيدن به نكتهاى فلسفى - منطقى درباره چيزى است كه ويتگنشتاين آن را «امر برتر» مىنامد. ارزشهاى اخلاقى، زيبايىشناختى و دينى به اين امر برتر تعلق مىگيرد. اما اين بار نكتهاى در خصوص نحوه وجود خدا بيان شده استيعنى اينكه او در جهان نيست. در تفكر ويتگنشتاين اين بدان معناست كه خدا واقعيتى مانند ديگر واقعيتها نيست چه برسد به اينكه شيئى در ميان ديگر اشياء باشد. خدا مانند هر چيز «برترى» متعالى است. بايد متذكر شد (گر چه نبايد به اين مساله اهميتخيلى زيادى داد) كه رهيافت غيرقطعى، شرطى و بعيد به خدا - يعنى «گفتهاند»، «اگر خدايى ...»، «پيشينيان معتقد بودند كه ...» - در اينجا وجود ندارد; در عوض ما با عبارتى صريح و روشن درباره خدا مواجهيم. اما از اينجا نمىتوان نتيجه گرفت كه ويتگنشتاين به خدا معتقد بود زيرا عبارت مذكور را مىتوان بدون تغيير در معنا به اين صورت بيان كرد: «اگر خدايى وجود داشت، خود را در جهان آشكار نمىساخت.» عبارت ويتگنشتاين را به هر نحوى تفسير كنيم باز به نظر مىرسد كه مضمونش مخالف با تعاليم تقريبا هر دينى است. از نظر همه خداانگاران (16) خدا، جهان يا طبيعت است. از نظر يهوديان خدا خود را در رويدادهاى تاريخى آشكار مىكند. از نظر مسيحيان خدا خود را به طور كلى در رويدادهاى تاريخى و به طور خاص در حيات عيسى مسيح آشكار مىسازد. از نظر مسلمانان خدا خود را در جهان به عنوان قسمت، (Kismet) يا تقدير آشكار مىكند. ويتگنشتاين هيچكدام از اين تعاليم را نقض نمىكند. او نمىگويد كه خدا خود را در جهان آشكار نمىكند بلكه مىگويد او خود را در جهان به عنوان يك واقعيتيا رويداد يا وضعيتى كه بخشى از جهان را تشكيل مىدهد، آشكار نمىكند. از اينرو خدا، مانند ارزش، بخشى از جهان نيستبلكه «بيرون از جهان» است. او، مانند ارزش، به آنچه برتر است تعلق دارد. بنابراين، خدا از آن جهت كه خود را آشكار مىكند بخشى از جهان وقايع يا جهان دادههاى علمى نيست. حتى همهخداانگارى مانند اسپينوزا (17) نيز اين را مىپذيرد. حتى اگر جهان، (Natura Naturata) خدا، (Natura Naturans) (18) باشد باز خدا از اين جهت كه از بيعتيا ماهيتخودش ناشى مىشود به نحوى متمايز از جهان و «بيرون» از آن است. (19) من بعدا خواهم گفت كه چگونه مىتوان اين نظر را بانظريه مسيحيت جمعكرد، اما اكنون مىخواهم مطلبى را بيان كنم كه به براهين وجود خدا مربوط مىشود. به طور كلى ما دو نوع برهان داريم: يكى برهان لمى، (a priori) كه از مفهوم خدا ناشى مىشود و ديگرى برهان انى، (a posteriori) كه مبتنى بر حقايقى درباره جهان و اصل عليت است. معمولا گفتهاند - آكوئيناس (20) و پيروانش گفتهاند; كانت (21) گفته است; افراد بىشمارى هنوز مىگويند - كه نمىتوان از طريق مفهوم چيزى بر وجود آن استدلال كرد. بنابراين اگر بخواهيم برهانى بر وجود خدا بياوريم اين برهان بايد انى باشد. اما با توجه به آنچه ويتگنشتاين گفته است اين برهان خدا را يكى از واقعيتهاى جهان مىكند يعنى يك محرك اول (22) ، يك علت نامعلول اول (23) ، يا يك عقل حاكم (26) و يا تركيبى از هر پنج تا. درست است كه خدا، به معنايى بسيار عاليتر و كاملا متفاوت، بخشى از نظام جهان است (درست همانطور كه حاكم مستبدى كه بر كشورى حكم مىراند بخشى از آن كشور و مديرى كه شركت صنعتى بزرگى را اداره مىكند بخشى از آن شركت است) اما اين دقيقا تصورى نيست كه ما از خدا داريم. منظور من اين نيست كه برهان لمى، به عنوان يك برهان، برتر از برهان انى است. احتمالا درسى كه از مطلب مذكور مىتوان آموخت اين است كه فكر اثبات وجود خدا، همانطور كه ويتگنشتاين بعدها ثابت كرد (ر.ك. به فصل هشتم)، يك پندار باطل است. اما رهيافت لمى خصوصيتى دارد كه آن را توصيه مىكند: اين رهيافتخدا را حلقهاى از يك زنجيره على نمىسازد. در واقع واجبالوجود (27) ، كه در مقابل موجودات ممكن قرار دارد، كانديداى بسيارخوبى براى احراز مقام خدايى در فلسفه ويتگنشتاين است. هر چه كه در مورد واجبالوجود به عنوان خدا گفته شود، دستكم او اين خصوصيت را دارد كه خود را در جهان آشكار نمىكند، به اين معنا كه واقعيتى در جهان نيست. افزون بر اين، چون ممكنالوجود نيست پس، همانگونه كه شايسته «امر برتر» است، از جهان فراتر مىرود. اما مشخص نيست كه آيا ويتگنشتاين واجبالوجود را به عنوان خداى خود مىپذيرفتيا نه. او با پيروى از خط مشى منطقى و شكاكانه مىگويد فقط ضرورت منطقى وجود دارد. عليت مسلما فاقد اين ضرورت است، اما آيا مفهوم موجودى كه عدم وجودش غيرقابل تصور و از اينرو غيرممكن است هم فاقد ضرورت منطقى است؟ پاسخ اين سؤال روشن نيست. درك اين مساله آسان است كه چرا منطقدانان در جايى كه ميان رويداد A و B استلزامى وجود ندارد، حتى اگر رويداد B همواره در پى رويداد A آمده و مورد خلافى مشاهده نشده باشد، مايل نيستند بگويند رويداد B ضرورتا از رويداد A نتيجه مىشود. امكان وجود مورد خلاف دستكم يك امكان منطقى است، اما چنين امكانى در مورد واجبالوجود، كه ضرورت وجودش از ذاتش ناشى مىشود، وجود ندارد. به نظر مىرسد كه ضرورت واجبالوجود ضرورتى منطقى است زيرا اگر كوچكترين نشانى از امكان عدم در او وجود داشته باشد ديگر خدا نخواهد بود. در يادداشتها (28) چهره كاملا برجستهاى از خدا به نمايش گذاشته شده است. اما بايد با اين مساله با احتياط برخورد كرد. گفتهاند كه ويتگنشتاين دستور داده بود يادداشتها را از بين ببرند و خود او هم از مطالب مندرج در آنها فقط مقدار بسيار اندكى را در رساله آورده است. با وجود اين، آنچه جاى ترديد ندارد اين است كه حتى اگر او بعدها نظريات مذكور در يادداشتها را بىاعتبار دانسته باشد به هر حال زمانى به آنها معتقد بوده است. بنابراين كاملا درست است كه از آنها به عنوان نظريات او بحث كنيم. در عين حال بايد از خود بپرسيم كه چرا ويتگنشتاين اين نظريات را در رساله نياورده است. من بعدا پاسخى به اين سؤال خواهم داد. فقرههايى از يادداشتها كه به خدا مربوط مىشود در تاريخ 11 ژوئن و 8 ژوئيه 1916 نوشته شده است (يادداشتها صص 3 - 72 و 5 - 74.) اين تاريخها ممكن است جالب توجه باشد اما ربطى به آنچه ويتگنشتاين در يادداشتها نوشته است ندارد. (29) او در فقره اول فهرستى - من مايلم آن را «مناجات» (30) بنامم - ارائه مىدهد از چيزهايى كه مدعى است درباره خدا و هدف زندگى مىداند. در مجموع سيزده قضيه در اين فقره هست كه فقط پنج قضيه آخر مستقيما به خدا مربوط مىشود. من ابتدا اين پنج قضيه را بررسى مىكنم. آنها عبارتاند از: معناى، (Sinn) زندگى يعنى معناى جهان را مىتوانيم خدا بناميم. و اين را مرتبط كنيد، (daran knupfen) با تشبيه خدا به پدر. دعا، تفكر درباره معناى زندگى است. من نمىتوانم كارى كنم كه رويدادهاى جهان مطابق خواست من روى دهند; من كاملا ناتوان هستم. من فقط مىتوانم خودم را مستقل از جهان - و بدينسان، به يك معنا، مسلط بر آن - كنم، آن هم فقط تا آنجا كه از هرگونه تاثيرگذارى در رويدادهاى جهان صرفنظر نمايم. (31) اين عبارتها ظاهرا از لحاظ كلامى آشفته هستند. زيرا در آنها از خدا، معنا و هدف زندگى، دعا، تسلط (يا عدم تسلط) من بر جهان و، افزون بر اينها، از خدا به عنوان پدر سخن گفته شده است. اما اينها در قاموس ويتگنشتاين داراى معنا هستند، هر چند كه مشخصكردن معنايشان چندان آسان نيست. من از اين نظر او كه خدا معناى زندگى يا معناى جهان است آغاز مىكنم. ما بايد اين مساله را با احتياط كامل بررسى كنيم. مساله مذكور داراى سه بخش است: اول، منظور ويتگنشتاين از «معناى زندگى» چيست؟ دوم، منظور او از «معناى جهان» چيست و چرا بايد اين دو را مترادف دانست؟ سوم، كه از همه عجيبتر است، اينكه چرا بايد اين دو را «خدا» بناميم؟ تصور مىكنم كه منظور ويتگنشتاين از «معناى زندگى» هدف و نتيجه آن نيست و فكر مىكنم كه از نظر او اگر مقصود از معنا، هدف ونتيجه باشد زندگى انسان معنايى ندارد چه رسد به زندگى يك گربه ولگرد (32) . سؤال ويتگنشتاين اين نيست كه «چرا ما اينجا هستيم و چه بايد بكنيم؟» همچنين او سؤال مذكور را به صورتى كه معمولا آن را مطرح مىكنند نيز مطرح نمىكند يعنى «سرنوشت ما چيست؟ از اينجا به كجا خواهيم رفت و چگونه بايد برويم؟» از سوى ديگر، «معناى زندگى» هيچ ارتباطى با تبيينهاى علمى از قبيل تبيين فيزيكى، شيميايى، زيستشناختى، تاريخى، روانشناختى و جامعهشناختى ندارد. «معناى زندگى» صرفا همان چيزى است كه خود ويتگنشتاين مىگويد يعنى معناى جهان. زندگى و جهان يك چيز واحدند. (33) معناى جهان آن چيزى است كه جهان را معقول مىكند. اما واقعيتهايى كه جهان را شكل دادهاند فىنفسه معقول نيستند; آنها فقط هستند يا تصادفا هستند. اين واقعيتها نمىتوانند خود را تبيين كنند و به وسيله علوم و تاريخ نيز نمىتوان آنها را تبيين كرد و اگر هم بتوان چنين كرد صرفا تبيينى جزئى و ناقص خواهد بود. اگر جهان اصلا معنايى داشته باشد اين معنا بايد بيرون از جهان باشد نه درون آن. اما چيزهاى بسيارى بيرون از جهان قرار دارد مانند اخلاق، زيبايىشناسى، مابعدالطبيعه، منطق و خود زبان. چرا يكى از اينها معناى جهان نباشد؟ فكر مىكنم از نظر ويتگنشتاين اينها به شيوههاى خاص خود معناى جهان هستند زيرا هركدامشان به جهان معنا مىبخشند. من در جايى ديگر كوشيدهام تا نحوه معنابخشيدن آنها را به جهان توضيح دهم. اما اگر نظر ويتگنشتاين را درست فهميده باشم، ارزش تبيينكنندگى آنها جامع و كامل نيست; پس براى تبيين كامل جهان نياز به چيز ديگرى است كه ما آن را خدا مىناميم. بنابراين، خدا به جهان معنا مىبخشد و، به تعبير خود ويتگنشتاين، خدا معناى جهان و معناى زندگى است. اما منظور از اين تعبير چيست؟ ممكن است منظور اين باشد كه خدا يك موجود نيست، بلكه نامى است كه ما به تبيين واقعيتهاى جهان در مرتبهاى عاليتر مىدهيم. «خدا» كلمهاى است مركب (34) يا آميخته (35) كه به ارزشهاى اخلاقى، زيبايىشناختى و غيره، كه ما با آنها جهان را زينت مىبخشيم، اطلاق مىگردد. فقرههاى ديگرى كه در روز سرنوشتساز 11 ژوئن 1916 نوشته شده است ظاهرا اين نظر را تاييد مىكند. اما ما ابتدا بايد در مورد خدا به عنوان پدر و همچنين در مورد دعا بحث كنيم. اگر بگوييم سخن ويتگنشتاين مبنى بر اينكه معناى زندگى و جهان ارتباط تنگاتنگى با تشبيه خدا به پدر دارد و دعا تفكر درباره معناى زندگى استسخنى شگفتآور است مبالغه نكردهايم. منظور ويتگنشتاين از خدا به عنوان پدر مىتواند بسيار جالب باشد. روشنترين معناى «خداى پدر» (36) اين است كه او به هنگام آفريدن جهان ما را، بىواسطه يا با واسطه، آفريده است; و ما همانطور كه به پدر طبيعى خود وابسته هستيم به او نيز وابستهايم; و او خواهان رفاه و خوشبختى ماست. معلوم نيست ويتگنشتاين، اگر بود، اين تفاسير را مىپذيرفتيا رد مىكرد. آنچه او واقعا مىگويد اين است كه مفهوم خدا به عنوان پدر با مفهوم خدا به عنوان معناى زندگى و جهان مرتبط است. تبيينى كه من از اين گفته ارائه مىدهم صرفا از روى حدس و گمان است زيرا هيچ دليل آشكارى در تاييد آن وجود ندارد. تبيين من چنين است: يكى از چيزهايى كه پدر مىتواند ايجاد كند حس اعتماد به نفس و پايدارى است. او ممكن است فردى مستبد باشد; اما حتى اگرچنين باشد و شايد به دليل اينكه مستبد است، حس پايدارى و همچنين، به طريقى غيرعادى و تحكمى، اين احساس را ايجاد مىكند كه حتى در اين رفتار پدرانه معنا و معقوليتى وجود دارد، هر چند كه ممكن است رفتارش تا اندازهاى نامعقول به نظر برسد. اين مفهوم از خدا نمىتواند تسلىبخش (37) باشد; اما اگر نظر ويتگنشتاين را درست فهميده باشم او احتمالا آخرين فردى است كه آن را تسلىبخش مىداند. از نظر او خدا، پدر آسمانى مسيحيت (38) يا حتى خداى رحيم يهوديت (39) نيست. خداى مسلمانان، يعنى الله، البته نه از اين جهت كه رحمان (40) استبلكه از اين جهت كه تقدير را در دست دارد و دليل هر چيزى است كه روى مىدهد، از هر خدايى به خداى ويتگنشتاين نزديكتر است. شايد سادهتر و صحيحتر باشد كه بگوييم خداى او خداى يك فيلسوف است و، به تعبير پاسكال (41) ، هيچ ربطى به خداى ابراهيم، اسحاق و يعقوب ندارد. اما اين نظر، چندان خوب و مناسب نيست زيرا نمىتواند «تشبيه خدا به پدر» را تبيين كند. خداى ويتگنشتاين خدايى دينى است; به اين معنا كه، برخلاف خداى اسپينوزا، در يك زمينه و بافت دينى به خوبى جاى مىگيرد. اين مطلب را يكى از عبارتهاى فقره بعد يعنى «دعا تفكر درباره معناى زندگى است» تاييد مىكند. البته دعا در اينجا به معناى نيست، اما به هر حال هرگونه دعايى يك عمل دينى است. به علاوه، گرچه درخواستيا تضرع (43) ، چه جنبه دينى داشته باشد و چه جنبه غيردينى (براى مثال در يك مجلس قانونگذارى)، معناى اصلى دعاست اما به هيچ وجه عاليترين نوع دعا نيست. در واقع بعضى از محافل اين نوع دعا را خرافى مىدانند. بايد متذكر شد كه در دعاى ربانى (44) ، كه الگو و سرمشق ادعيه است، نيمى از دعاها به معناى معمولى كلمه درخواست نيستند و اگر آنها را به طور تحتاللفظى درنظر بگيريم بىمعنا خواهند بود. اگر نام خدا از پيش مقدس نباشد پس او ديگر خدا نيست، مگر اينكه، همانطور كه احتمال دادهاند، از «تقديس كردن» (45) معناى «گرامىداشتن» (46) اراده شده باشد. اما حتى در اين صورت نيز درخواست از خدا براى اينكه نامش گرامى باشد و خواستش به اجرا درآيد و ملكوتش برقرار گردد با درخواست از او براى نان روزانه فرق دارد. كسانى كه در زمينه دعا خبره هستند نظركردن عرفانى، (mystical contemplation) را عاليترين نوع دعا مىدانند، و در اين نوع دعا هيچ احتياجى به درخواست نيست. اين دعا عبارت است از نظركردن به ذات خدا و متحدشدن با او. اما اگر خدا معناى زندگى و معناى جهان است چرا نبايد تفكر درباره معناى زندگى دعا باشد؟ در فقرهاى كه در 8 ژوئيه 1916، يعنى تقريبا يك ماه پس از مناجات 11 ژوئن 1916، نوشته شده است (يادداشتها صص 5 - 74) شاهد مناجات ديگرى هستيم كه شامل فهرستى از نتايج ايمان به خداست. بيشتر مطالب اين فهرست تكرار مطالب فقره پيشين است; با اين تفاوت كه آنها را كاملتر بيان مىكند و مطالبى نيز به آنها مىافزايد. در اين فهرست آنچه ويتگنشتاين درباره رابطه ميان خدا و معناى زندگى گفته بود تكرار مىشود: «ايمان به يك خدا به معناى درك مساله معناى زندگى است» و «ايمان به خدا به معناى فهميدن اين حقيقت است كه زندگى داراى معنايى است.» در اينجا ويتگنشتاين «يك خدا» و «خدا» را بدون آنكه بينشان فرقى بگذارد به كار مىبرد. اما اين مساله هيچ اهميتى ندارد، زيرا او صرفا در حال سخنگفتن از ايمان و معناى ايمان داشتن به موجودى الهى است; بنابراين هيچ الزامى ندارد كه در اين خصوص مؤمن باشد يا ملحد، لاادرى (47) باشد يا شكاك (48) . او از آنچه به آن ايمان دارد سخن نمىگويد بلكه از معنايى سخن مىگويد كه در ايمان به خدا يا ايمان به يك خدا نهفته است. مساله ديگر رابطه ما با خدا به عنوان يك «اراده بيگانه» (49) است. ويتگنشتاين اين را در فقره پيشين مطرح كرده بود: من نمىتوانم كارى كنم كه رويدادهاى جهان مطابق خواست من روى دهند; من كاملا ناتوان هستم. من فقط مىتوانم خودم را مستقل از جهان - و بدينسان، به يك معنا، مسلط بر آن - كنم، آن هم تا آنجا كه از هرگونه تاثيرگذارى در رويدادهاى جهان صرفنظر نمايم. (يادداشتها ص 73) در فقره 8 ژوئيه مىافزايد: جهان به من داده شده است، يعنى اراده من كاملا از بيرون وارد جهان، كه از پيش وجود دارد، مىشود ... از اينرو ما احساس مىكنيم كه متكى به يك اراده بيگانه هستيم. اينگونه باشد يا نباشد، به هر حال ما، به يك معنا، متكى هستيم، و آنچه را به آن متكى هستيم مىتوانيم خدا بناميم. خدا، به اين معنا، بايد صرفا تقدير و به عبارت ديگر، جهانى باشد كه مستقل از اراده ماست. اين عبارتها در واقع بسط عبارتى است كه در فقره پيشين آمده بود يعنى «من نمىتوانم كارى كنم كه رويدادهاى جهان مطابق خواست من روى دهند; من كاملا ناتوان هستم.» در اين عبارتها، اجزا و اركان زير وجود دارد: 1. «دادهشدگى» (50) جهان. گويى مرا به اين جهان پرتاب كردهاند زيرا جهان، مستقل از من وجود داشته و دارد. (مىتوانيم اين مطلب را با اشاره به پدر و مادر، بستگان، نهادهاى مختلف، قبيله، طبقه يا كشور، نهادهاى اجتماعى يا پيشينه تاريخى توضيح دهيم.) من اين جهان را انتخاب نكردهام همچنانكه نامم را خودم برنگزيدهام. اما اين سخنان تا اندازهاى روانشناختى و حداكثر استعارى است. من كاملا از بيرون وارد جهان نشدهام بلكه در اين جهان به وجود آمدهام و هيچ وجود پيشينى هم نداشتهام. با اين حال توصيف مذكور در مورد احساسى كه بچه هنگام بزرگشدن دارد درست است. واردشدن به اين جهان مانند رفتن به كلاس اول دبستان است; در اين حالت انسان وارد جهانى مىشود كه از پيش وجود دارد و ديگران وظيفه خود مىدانند كه به تازه واردها تفهيم كنند كه آنان تازهوارد هستند. 2. احساس ناتوانى انسان در جهان. اين حقيقتى ترديدناپذير است زيرا حتى قدرتمندترين ديكتاتور، كه سرنوشت ميليونها نفر به فرمان او بستگى دارد، نمىتواند نيروهاى طبيعت را مهار كند و حتى نمىتواند مطمئن باشد كه زيردستانش آنگونه كه او مىخواهد عمل مىكنند; چه رسد به اينكه بتواند فعاليتهاى مخالفانش را تحت اختيار خويش درآورد. هر ديكتاتور يا انسان مستبدى بايد اين گفته ويتگنشتاين را مدنظر داشتهباشد كه: «من نمىتوانم كارى كنم كه رويدادهاى جهان مطابق خواست من روى دهند.» اما درباره «من كاملا ناتوان هستم» چه بايد گفت؟ بىترديد اين مبالغه است زيرا اگر من كاملا ناتوان بودم نمىتوانستم در حال نوشتن اين كتاب باشم. در غير اين صورت آيا مىتوان گفت كه نيرويى برتر، كه رابطهاش با من مانند رابطه من با ماشين تحريرم است (و به گمان بعضى، رابطه نويسندگان كتاب مقدس و روحالقدس (51) نيز اينگونه است) در حال نوشتن اين كتاب است؟ فكر نمىكنم منظور ويتگنشتاين اين بوده باشد. بنابراين مىتوانيم «كاملا ناتوان»، (vollkommen machtlos) را به عنوان بيانى مبالغهآميز كنار بگذاريم. با اين حال، اين عبارت بيانكننده اين احساس است كه بيشتر كارهايى كه من مىتوانم انجام دهم نسبتا جزئى و كماهميت است و من هيچ قدرتى بر چيزهاى مهمى كه در زندگيم تاثير مىگذارند ندارم. 3. اتكا به ارادهاى بيگانه. اين را بايد در دو بخش بررسى كرد: (الف) اتكا به چيزى و (ب) ارادهاى بيگانه. تصور مىكنم آنچه ويتگنشتاين درباره اتكا به خدا در فقره 8 ژوئيه مىگويد از آنچه درباره احساس ناتوانى در جهان در فقره 11 ژوئن گفته ناشى مىشود و توضيح آن است. او درباره اتكا چهار مطلب را متذكر مىشود: اول، ما داراى احساس، (Gefuhl) اتكا هستيم; دوم، ما، به يك معنا، متكى هستيم (و بر «هستيم» تاكيد مىكند); سوم، آنچه را به آن متكى هستيم مىتوانيم «خدا» بناميم; و چهارم، به اين معنا خدا بايد تقدير يا جهانى باشد كه مستقل از اراده ماست. اينكه ما احساس اتكا مىكنيم از نظر هركس جز فردى كه جنون خود بزرگبينى دارد مسلم و قطعى است. اما متكى به چه هستيم؟ ما مىدانيم كه به پدر و مادرمان، دوستانمان، كارفرماهايمان، هوا و هزاران چيز ديگر متكى هستيم. اما آنچه مشكلساز است اين جملهاست كه ما «به يك معنا» متكى هستيم (با تاكيد بر هستيم.) اين «معنا» چيست؟ آيا منظور اين است كه ما، به يك معنا، مستقل هستيم؟ من فكر مىكنم منظور ويتگنشتاين همين است و اين مطلب را آنچه در ادامه بحثخواهد آمد تاييد مىكند. اينكه آنچه به آن متكى هستيم خداست جزئى از الهيات سنتى است، گرچه از اين حقيقت كه ما متكى هستيم نمىتوان مستقيما نتيجه گرفت كه متكى به خدا هستيم. ما مىتوانيم «آنچه را به آن متكى هستيم» پدر و مادرمان يا هوا يا اجتماع بدانيم و مىتوانيم محدوده اتكا را وسيعتر كنيم تا شامل دولت (به ويژه كسانى كه متكى به امنيت اجتماعى هستند) يا جامعه يا طبيعتيا حتى شامل چيزهايى مانند زيربناى اقتصادى (52) يا تاريخ شود. گرچه اينها امورى انتزاعى هستند اما مىتوانيم به مظاهر واقعيشان متكى باشيم. ما مطمئنا حاكم بر سرنوشتخود نيستيم و اگر هم باشيم ميزان آن بسيار محدود است. ما قربانى بوالهوسيهاى طبيعت (خشكسالى، زلزله، سيل) و قربانى سياستمداران و كاركنان دستگاههاى دولتى و قربانى وراثتمان (ثروت يا فقر، زبان، فرهنگ) و قربانى چيزهاى ديگرى مانند آن هستيم. اما چگونه از اين اتكاها به اتكا به آنچه «خدا» مىناميم مىرسيم؟ مىتوانيم بگوييم كه همه آن چيزهايى كه آشكارا به آن متكى هستيم خودشان به چيزهاى ديگرى اتكا دارند. آنها نيز مانند ما نمىتوانند سرنوشتخود را تعيين كنند. خشكسالى يا باران بيش از اندازه مىتواند مانع اجراى برنامه پنجساله كشاورزى شود. «روند تاريخ» به خودش تعين نمىبخشد، همچنانكه طبيعت نيز نمىتواند چنين كند. اين باعث مىشود كه ما به چيزى بينديشيم كه هر چيزى به آن متكى است. مىتوان آن را تقدير ناميد اما تنها چيزى كه تقدير به ما مىگويد اين است كه آنچه روى خواهد داد، روى خواهد داد. ويتگنشتاين مواظب است كه چنين چيزى نگويد. در عوض مىگويد: «خدا، به اين معنا، بايد صرفا تقدير باشد» و «اين معنا» چيزى است كه ما به آن متكى هستيم و مستقل از اراده ماست. اين تا اندازهاى همان طرز تفكر الهيات سنتى استيعنى الهيات مبتنى بر «اراده خدا». اين چيزى بيش از تقدير (به معناى آنچه به طور حتم روى خواهد داد) است زيرا نتيجه اراده يا حتى خودرايى است. البته خواه عملى اراده شده باشد و خواه صرفا روى داده باشد در هر دو صورت نتيجه يكى است. زيرا اين عمل آن چيزى است كه روى مىدهد و ما نمىتوانيم آن را تغيير دهيم. بخش دوم از (3) به مفهوم يك «اراده بيگانه»، (alien will) مربوط مىشود. چندان روشن نيست كه اراده به چه معنا بيگانه است. ممكن است منظور از بيگانه، خصمانه باشد. اما كلمه آلمانى fremde (معادل كلمه انگليسى foreign به معناى بيگانه، غريبه، خارجى) چنين معناى ناخوشايندى ندارد. كلمه " "foreign به مقصود ويتگنشتاين نزديكتر است، اما " "foreign will در زبان انگليسى نامانوس به نظر مىرسد. شايد «اراده يك غريبه»، (will of a stranger) بهتر باشد. در هر صورت " " alien will در زبان انگليسى فلسفى جا افتاده است و به شرطى كه آن را به معناى بيگانه و غريبه در نظر بگيريم و نه به معناى ناسازگار و خصمانه به كاربردنش اشكالى ندارد. اما آنچه تفسيرش مشكلتر است عبارتى است كه پس از آن آمده و با حروف كج نوشته شده استيعنى: «اينگونه باشد يا نباشد (53) . منظور از «اينگونه» چيست؟ آيا «بيگانه»، كه صفت است، منظور استيا «اراده»، كه اسم است، و يا هر دو؟ من فكر مىكنم آنچه در اين عبارت مورد ترديد قرار گرفته بيگانه دانستن اراده است. فقره بعد را مىتوان اينگونه تفسير كرد كه به هر حال چيزى وجود دارد كه مستقل از اراده ماست و ما به آن متكى هستيم. ما مىتوانيم آن را تقدير يا خدا يا جهان بناميم. ويتگنشتاين در فقرههاى بعدى، كه در همان روز نوشته است، به اين موضوع بازمىگردد. در اين فقرهها از زندگى سعادتمند و وجدان (54) سخن گفته مىشود. او مىگويد سعادتمندانه زيستن يعنى (الف) «هماهنگ با جهان» بودن; (ب) «پس گويى من با ارادهاى بيگانه كه ظاهرا به آن متكى هستم هماهنگ مىباشم»; و (ج) «يعنى من در حال به اجرا درآوردن اراده خدا هستم.» بنابراين ما در اينجا سه ركنى را كه قبلا با آنها مواجه شديم داريم، يعنى: (1) جهان (2) اراده بيگانه و (3) اتكا به چيزى. به اين سه ركن، اراده خدا افزوده شده است. (مفهوم هماهنگبودن، Ubereinstimmung) ) با چهار مورد مذكور نيز در اينجا وجود دارد.) اما از تقدير ذكرى به ميان نيامده است. از اينرو اگر نتيجه بگيريم كه تقدير بايد بيشتر به معناى قسمت فهميده شود و نه به معناى نيروى كور طبيعتيا به معناى «آنچه روى خواهد داد روى خواهد داد»، آيا نتيجهاى دور از واقع گرفتهايم؟ پاسخ منفى است. پس ما به اين نتيجه سوق داده مىشويم كه خدا را يك اراده بدانيم، خواه ارادهاى خيرخواهانه باشد و يا ارادهاى خصمانه. او ارادهاى است مستقل از اراده ما و ما، به يك معنا، نمىتوانيم اهدافش را تحت تاثير قرار دهيم و يا از آنها منحرف شويم و تا اين اندازه ارادهاى استبيگانه با اراده ما. ويتگنشتاين به اختصار از وجدان پريشان (55) بحث مىكند و آن را «هماهنگ با چيزى» نبودن توصيف مىنمايد (انسكوم (56) «چيزى» را با حرف بزرگ و به صورت Something ترجمه كرده است.) بحث مذكور او را به سوى اين پرسش مىكشاند كه اين «چيزى» (چه آن را با حرف كوچك بنويسيم چه با حرف بزرگ) چيست. وى مىپرسد: آن چيست؟ آيا جهان است؟ و در پاسخى ناتمام مىگويد: «مطمئنا درست است كه بگوييم وجدان، نداى خدا (57) است.» بنابراين ما اكنون ركن ديگرى (نداى خدا) داريم كه بايد آن را به اراده خدا بيفزاييم. به نظر مىرسد كه ويتگنشتاين در زمان جنگ نوميدانه مىكوشد تا معناى تعابير دينى سنتى را دريابد. (ما هرگز نبايد فراموش كنيم كه او اين يادداشتها را به قصد چاپكردن ننوشت و افزون بر اين، بنابر آنچه گفتهاند، دستور داد كه آنها را از بين ببرند.) از اينرو او «به اجرا درآوردن اراده خدا» را به هماهنگى با جهان تعبير مىكند و «نداى خدا» را ندايى مىداند كه به ما گوشزد مىكند كه با چيزى، يعنى جهان، هماهنگ نيستيم. ويتگنشتاين در اينجا آشكارا از وجدان بد سخن مىگويد. اما وجدان خوب مستلزم به اجرادرآوردن اراده خدا و هماهنگبودن با جهان است. بدين ترتيب ما فقط هنگامى نداى خدا را مىشنويم كه از صراط مستقيم خارج شويم. كتاب مقدس نيز اين مطلب را تاييد مىكند. ما نداى خدا را به ندرت در ستايش از آنچه انجام مىدهيم مىشنويم اما هرگاه عمل بدى انجام دهيم نداى خدا را در محكوميت آن خواهيم شنيد. 4. استقلال اراده من. گرچه جهان مستقل از اراده من است، من به يك معنا مىتوانم خودم را مستقل از جهان و مسلط بر آن كنم. اما اين فقط در صورتى ممكن است كه از هرگونه تاثيرگذارى در رويدادهاى جهان صرفنظر كنم. ممكن است گفتن اين مطلب از سوى ويتگنشتاين عجيب به نظر برسد زيرا از نظر او ما در هر صورت نمىتوانيم تاثيرى در رويدادهاى جهان بگذاريم. ما از فقرههاى 37.6 و 372.6 رساله به نحوى مرتبط با هم بحث كرديم. ويتگنشتاين در فقره 372.6 از خدا و تقدير در ارتباط با قوانين طبيعى سخن گفته و به اين ارتباط در فقره 374.6 رساله تصريح كرده است. (اين فقره به استثناى يك كلمه - خود - دقيقا همان فقره 16.7.5 از يادداشتهاست): حتى اگر همه آنچه آرزو مىكنيم روى مىداد اين فقط به اصطلاح، لطف تقدير (58) بود، زيرا هيچ ارتباط منطقى ميان اراده و جهان وجود ندارد تا وقوع آنچه را آرزو مىكنيم تضمين كند، و رابطه فيزيكى فرضى، خود مطمئنا چيزى است كه نمىتوانيم آن را نيز اراده كنيم. (يادداشتها ص 73) (59) پس از چه بايد صرفنظر كنيم؟ روشن است كه بايد از هرگونه كوشش يا تمايل براى تاثيرگذارى در آنچه مستقل از اراده ماست صرفنظر كنيم. اگر فكر كنيم كه مىتوانيم در جهان تاثير بگذاريم و بكوشيم تا بر رويدادهاى آن مسلط شويم با شكست مواجه مىشويم. در واقع گويى سر خود را به ديوارى آجرى مىكوبيم و بدينسان به خود صدمه مىزنيم بدون اينكه به استقلالى ستيابيم. اما چگونه صرفنظر كردن به ما استقلال مىبخشد؟ صرفنظر كردن يك طرف قضيه و هماهنگى با جهان و اراده بيگانه طرف ديگر آن است. به عبارت ديگر، صرفنظر كردن شرط منفى براى هماهنگى و لازمه هماهنگبودن با جهان و همچنين لازمه به اجرادرآوردن اراده خدا و پاسخدادن به نداى الهى است. اما انسان نمىتواند از هرگونه تمايل و كوشش براى تاثيرگذارى در جهان (اراده بيگانه) صرفنظر كند بدون آنكه در عين حال با جهان هماهنگ باشد. بنابراين، ايندو مستلزم يكديگرند. ما با فراتررفتن از تحولات يا رويدادهاى جهان بر جهان مسلط مىشويم و از آن استقلال مىيابيم. البته اين رويدادها، به يك معنا، در ما تاثير مىگذارند. براى مثال ما درگير جنگى تحميلى مىشويم; و شايد ماموران نالايق، فضول و مغرض ما را تهديد كنند; و امكان دارد همسرمان ما را به خاطر مردى ديگر ترك گويد; يا شركتمان ورشكستشود و ما بيكار شويم; يا به بيمارى لاعلاجى دچار گرديم. در مواجهه با اين رويدادها ما سه راه در پيش داريم: (الف) با آنها وارد جنگى بىحاصل شويم; (ب) آنها را منفعلانه بپذيريم; (ج) آنها را فعالانه بپذيريم; يعنى قبول كنيم كه قربانى تقدير و قربانى نيروهايى هستيم كه هيچ اختيارى بر آنها نداريم و بپذيريم كه رويدادهاى جهان اينگونه هستند و كارى نمىتوان كرد. اگر با آنها با نگرش اخير برخورد كنيم هيچ تاثيرى در ما نخواهند داشت. در اين صورت ما از آنها فراتر مىرويم تقريبا همانطور كه يك فدايى (60) يا زندانى سياسى و يا زندانى جنگى از شكنجه و مرگ دردناك فراتر مىرود. او شكنجه و مرگ را مىپذيرد و در نتيجه آنها را خنثى مىكند. شكنجهگران مىخواهند او را به زانو درآورند و تحت اختيار خويش بگيرند و وادارش كنند تا اظهار پشيمانى نمايد، اعتراف كند، مطيع آنان گردد و اطلاعات بدهد. در يك مرتبه اينجهانىتر (61) كسانى قرار دارند كه اين حقيقت را كه نمىتوانند در باران، برف يا گرماى شديد تاثيرى بگذارند مىپذيرند. آنان گرچه تحت تاثير اين تغييرات جوى هستند اما اجازه نمىدهند كه اين تغييرات از لحاظ روحى تاثيرى در ايشان بگذارد. پس تا اين اندازه مستقل از اين تغييرات و مسلط بر آنها مىشوند، هر چند كه نمىتوانند باران، برف يا گرماى شديد را متوقف كنند. اينافراد با مسلطشدن بر تغييرات مذكور و مستقلشدن از آنها، به يك معنا، با آنها هماهنگ مىشوند. اين همان چيزى است كه نويسندگان اهل معنا (62) و عرفا (چه شرقى و چه غربى) قرنهاست مىگويند. براى مثال هنگامى كه مىخواستند چشم قديس فرانسيس (63) را داغ كنند او آتش را «برادر آتش» خطاب مىكرد. (64) از نظر ويتگنشتاين اين هدفى است كه فقط در محدوده جهان مىتوان به آن دستيافت. اراده، خوب يا بد، نمىتواند واقعيتهاى جهان را تغيير دهد. من اين مطلب را اينگونه تفسير مىكنم كه هدف مذكور به معناى نحوه برداشت و شيوه نگرشى به واقعيتهاى جهان است. ما به جاى آنكه بكوشيم تا در برابر اين واقعيتها واكنش نشان دهيم يا تسليمشان گرديم و در نتيجه به استقلال دست نيابيم، به برداشتى صحيح از آنها مىرسيم و بدين طريق از آنها فراتر مىرويم. بدينسان از نظر ويتگنشتاين ميان خدا، جهان، تقدير، معنا يا هدف زندگى و اراده بيگانه، كه ما همه به آن وابسته هستيم، رابطهاى وجود دارد. اينكه آيا آنها مترادفاند يا جنبههايى از يك حقيقت واحد، فعلا مورد بحث ما نيست، اما به هر حال داراى ارتباط تنگاتنگى هستند. آنچه اكنون مورد توجه ماست مطلبى است كه از شماره (4) ناشى مىشود و عبارت است از «من» مستقل (يعنى اراده من به عنوان چيزى مستقل از جهان) و رابطه آن با خدا. اگر من مىتوانم، به يك معنا، مستقل از جهان يا تقدير باشم پس نيرويى هستم كه بايد آن را به حساب آورد. اين مساله باعثشد تا ويتگنشتاين در عبارتى استثنايى بگويد: «دو موجود الهى، (deities) وجود دارد: جهان و «من» مستقل». (انسكوم Gottheit را " "Godhead [الوهيت] و Ich را " "I [من] ترجمه مىكند. درست است كه " "Godhead را مىتوان به جاى " "deity به كار برد اما اين كلمه معمولا به ماهيت الهى اشاره دارد و به هر حال بهكارگيرى آن در اينجا نامانوس است. نامانوس بودن آن باعث مىشود تا همچون كلمهاى فنى به نظر برسد، در حالى كه Gottheit نامانوستر از " "deity نيست. من تصور مىكنم ويتگنشتاين اين كلمه را به كلمه Gott [خدا] ترجيح داد تا «من» مستقل را به طور كامل همتراز با خدا قرار ندهد.) هرچند عبارت ويتگنشتاين عجيب به نظر مىرسد اما شبيه آن را كاردينال نيومن (65) نيز گفته است. او مىگويد در نهايت فقط دو موجود با اهميت در جهان وجود دارد: خدا و خودم. (66) هركس و هر چيز ديگرى فقط تا آنجا كه به اين دو موجود مرتبط است داراى اهميت است. ما خودمان بايد باعث رستگارى خويش شويم; هيچكس، حتى خدا، نمىتواند اين كار را براى ما انجام دهد. سارتر (67) همين نظر را به طور نمايشى در مگسها (68) بيان كرده است. در جايى از اين نمايشنامه اورستس (69) با زئوس (70) مواجه مىشود و به او طعنه مىزند كه مرا آزاد ساختهاى و بنابراين، تا اين اندازه، به من استقلال دادهاى. مادامى كه اراده او آزاد است نيروهايى كه در تعقيبش هستند، حتى اگر نيروهاى الهى باشند، نمىتوانند گزندى به او برسانند. شبيه اين نظر را در افكار اگزيستانسياليستها و پديدارشناسهاى ديگر و همچنين در افكار نيچه (71) و شوپنهاور (72) نيز مىبينيم. اما اين بدان معنا نيست كه تفكر ويتگنشتاين دقيقا مانند تفكر آنان استبلكه صرفا گوياى اين مطلب است كه تفكر او، برخلاف آنچه ظاهر عبارت كوتاهش نشان مىدهد، غيرعادى و نامتداول نيست. پس عبارت او را به چه معنا بايد فهميد؟ «من» مستقل و جهان چه وجه اشتراكى با هم دارند كه اجازه مىدهد آنها را موجود الهى يا الوهيتبناميم؟ اشتراك آنها در سه چيز است: الف. هر دو اراده هستند يعنى اراده بيگانه و اراده مستقل من; ب. آنها از جهان فراتر مىروند; آنها واقعيتهايى در جهان نيستند بلكه بيرون از جهان قرار دارند; ج. آنها به جهان معنا مىبخشند. اينكه «من» يك اراده است از فقره 16.8.5 روشن مىشود. (اين فقره مىگويد: «اگر اراده نبود محور و مركز جهان كه ما آن را «من» مىناميم نيز نبود».) (يادداشتها، ص 80) به عبارت بهتر، فاعل است كه اراده مىكند. اراده من از اين جهت كه مستقل از اراده بيگانه است در برابر آن قرار دارد; بنابراين، به يك معنا مىتوان گفت كه يك موجود الهى يا الوهيت در برابر موجود الهى يا الوهيتى ديگر قرار گرفته است. آشكار است كه جهان، واقعيتى در جهان نيست. «من» مستقل كه اراده مىكند نيز يكى از واقعيتهاى جهان نيست. زيرا بر طبق فقره 16.11.4 (يادداشتها، ص 87) اراده، طرز تلقى يا شيوه نگرشى به جهان است. كسى كه مىخواهد شيوه نگرشى نسبتبه چيزى داشته باشد نمىتواند بخشى از آن باشد. زيرا در اين حالت او مىخواهد نسبتبه آن چيز نگرشى اتخاذ كند پس بايد بتواند به نحوى خود را از آن جدا سازد. پيشتر ثابت كردم كه جهان يا خدا به خود معنا مىدهد يا اصلا معناى خويش است. اما «من» نيز به جهان معنا مىدهد، زيرا «من» به جهان و آنچه در آن است ارزش مىدهد، ارزشهايى مانند ارزش اخلاقى، زيبايىشناختى و دينى. اين مطلب از فقره 16.10.15 روشن مىشود: «چيزها فقط، (erst) از طريق ارتباطشان با اراده من معنا مىيابند.» (يادداشتها، ص 84) اما اين عبارت به ويژه در خصوص ارزش، كه در فقره 16.8..5 از آن ذكرى به ميان آمده، بيان شده است. ويتگنشتاين در اين فقره، كه بخشى از آن قبلا آورده شد، «من» را «پيك اخلاق» (73) توصيف مىكند. سرانجام، اينكه هر دو [«من» مستقل و جهان] «بيرون از جهان» هستند از اينجا معلوم مىشود كه آنها واقعيتهايى در اين جهان نيستند. توصيف «من مستقل» به پيك اخلاق نيز دليل ديگرى بر اين مطلب است زيرا اخلاق، مانند همه ارزشهاى ديگر، بيرون از جهان قرار دارد. آيا اين تبيين، همان چيزى است كه ويتگنشتاين هنگام نوشتن عبارت مذكور در ذهن داشت؟ پاسخدادن به اين سؤال نياز به تامل دارد. اما دستكم اين تبيين با تفكر او سازگار است و چارچوبى براى تفسير عبارت مورد بحث ارائه مىدهد. ممكن است ويتگنشتاين اين عبارت را به آن اندازه كه من فرض كردهام با قطع و يقين نگفته باشد; به عبارت ديگر، امكان دارد آن را صرفا از روى حدس و گمان بيان كرده باشد. او اين عبارت را هرگز در جاى ديگرى تكرار نكرده است، هر چند كه ممكن است آن را به سادگى و به نحوى ناآشكار در رساله جاى داده باشد. شايد بتوان گفت كه عبارت مذكور عبارتى استعارى است و كلمه «مانند» گويى در آن پنهان است; در حقيقت ويتگنشتاين مىخواسته بگويد: «تا آنجا كه من مستقل از تقديرم مانند خدا هستم.» اگر چنين باشد پس استعاره فوق بايد بسيار قوى باشد زيرا، همانطور كه ديديم، ويتگنشتاين در آن هنگام با اين نظر شوپنهاورى كه ارادهاش اراده جهان استسروكار داشته است (يادداشتها، ص 85). در اين صورت او در واقع بايد خدا باشد زيرا هيچ جايى براى اراده بيگانه باقى نمىگذارد. بنابراين، «خداگونه»، (godlike) احتمالا بهترين تفسيرى است كه مىتوان از عبارت مذكور ارائه داد، گرچه ممكن استبا سبك ويتگنشتاين متناسب نباشد. به هر حال اين نظر كه «من مستقل»، الهى يا خداگونه است تبيين ويتگنشتاين را از رابطه ما با خدا به نحو مطلوبى كامل مىكند. خدا عبارت است از جهان، اراده بيگانه و معناى زندگى. او به عنوان معناى زندگى چيزى است كه بايد دربارهاش تامل و تفكر كرد (يعنى متعلق دعا و خدا به منزله پدر است). او به عنوان اراده بيگانه چيزى است كه ما مىتوانيم خود را با آن هماهنگ كنيم و با انجام اين كار به نحوى متناقضنما (74) مستقل از آن شويم; و با مستقلشدن از آن در برابرش قرار گيريم و، بسته به مورد، ممكن است اراده ما موافق با اراده او ويا مخالف با آن باشد. البته اين ما را همتراز با اراده بيگانه نمىكند زيرا ما هيچ تسلطى بر آن نداريم. اراده بيگانه تا اندازه زيادى بر ما تسلط دارد اما فقط تا آنجا كه ما اراده مابعدالطبيعى خود را بهكار نگرفتهايم. بنابراين، تسلط كامل بر ما ندارد و ما تا اين اندازه مستقل و خداگونه هستيم. آخرين مسالهاى كه به آن مىپردازم اين است كه چگونه مىتوان خداى ويتگنشتاين را در ميان خدايان فلسفى جاى داد. بايد بگويم كه اين كار تقريبا به خوبى امكانپذير است زيرا او همه صفات ذاتى يك خداى يگانه (75) را دارد. او متعالى است; همه چيز قائم به اوست و به اينمعنا خالق است; داور خير و شر و حق و باطل است; و به سبب داشتن اين ويژگيها تا اندازهاى (البته نه به طور كامل) پدرى است كه مىتوان به درگاهش دعا كرد، هر چند كه دعا را بايد به معناى تامل و تفكر فهيد نه درخواست و تضرع; چنين تفكرى به زندگى معنا مىبخشد. نيازى به تاكيد نيست كه ما نظريات ويتگنشتاين را درباره خدا خارج از متن با هم تاليف كرديم. فقرههايى كه برگزيديم بيشتر از يادداشتهاست; البته ويتگنشتاين در رساله هم از خدا نام برده اما اين موارد، به استثناى يك مورد، جنبه فرعى و اتفاقى دارد. مهمتر اينكه آنها بيشتر مابعدالطبيعى است تا توصيفى، گرچه كاملا هم مابعدالطبيعى نيست. منابع اصلى ما فقرههايى از يادداشتهاست كه در تاريخ 11 ژوئن و 8 ژوئيه 1916 نوشته شده است. در اين فقرهها ويتگنشتاين نمىپرسد خدا چيست؟ بلكه يا مىپرسد: «من درباره خدا ... چه مىدانم؟ (يادداشتها، ص 72) و يا مىگويد: «ايمان داشتن به خدا يعنى ...» (يادداشتها، ص 74). پس، تا اين اندازه، نظرياتش جنبه توصيفى دارد. مطالب مندرج در اين فقرهها به ما مىگويد كه ويتگنشتاين در مورد خدا چگونه را به حساب آوريم (77) ، مىتوانيم نظريات ويتگنشتاين را درباره اخلاق در مورد خدا نيز صادق بدانيم. او در اين سخنرانى مىگويد: «من معتقدم همه كسانى كه تاكنون كوشيدهاند تا درباره اخلاق يا دين چيزى بگويند يا بنويسند تمايل داشتهاند كه مرزهاى زبان را درنوردند.» (78) كوتاه سخن اينكه، ما نيز در اين فصل كوشيديم تا آنچه را نمىتوان بيان كرد، بيان كنيم و آنچه را نمىتوان گفت، بگوييم و بنابراين، مرزهاى زبان را درنورديم. (× اين مقاله ترجمه فصل پنجم از كتاب زير است : (Wittgenstein on Ethics and Religious Belief by Cyril Barrett 1991 pp. 91 -107. پىنوشتها: 1. ويتگنشتاين (1951 - 1889) داراى دو نظام فلسفى است كه هريك محصول دورهاى از حيات فلسفى اوست. افكار او را در دوره اول بيشتر در كتاب رساله منطقى - فلسفى و در دوره دوم بيشتر در كتاب پژوهشهاى فلسفى، كه پس از مرگش به چاپ رسيد، مىتوان يافت. «ويتگنشتاين متقدم» به دوره اول حيات فلسفى او اشاره دارد. - م. نام كامل آن رساله منطقى - فلسفى، (Tractatus Logico - Philosophicus) است. ويتگنشتاين اين كتاب را پس از چند سال يادداشتبردارى در آگوست 1918، يعنى هنگامى كه در ارتش اتريش خدمت مىكرد، به پايان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نيروهاى ايتاليايى درآمد دستنويس آن را همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعدا از آنجا براى راسل فرستاد. متن آلمانى رساله در سال 1921 و ترجمه انگليسى آن، كه به پيشنهاد مور نام لاتينى بر آن نهادند، در سال 1922 به چاپ رسيد. ويتگنشتاين معتقد بود كه اين كتاب همه مسائل فلسفه را حل كرده است. نظريه تصويرى زبان، (picture theory of language) كه براساس آن، زبان تصوير واقعيت است و واقعيات در زبان منعكس مىشوند نظريه اصلى كتاب است. در مورد انگيزهاى كه ويتگنشتاين را به نوشتن اين كتاب برانگيخت گفتهاند كه در يكى از روزهاى پاييز 1914 كه وى در جبهه شرقى مشغول خواندن روزنامهاى بود توجهش به كروكى يك تصادف رانندگى جلب مىشود و اين انديشه به ذهنش خطور مىكند كه اجزاى تشكيلدهنده كروكى مانند طرح خانهها واتومبيلها مطابق با خانهها و اتومبيلهاى واقعى و در واقع تصوير آنها هستند; به همين ترتيب ممكن است اجزاى تشكيلدهنده يك قضيه، كه ساختار قضيه را تشكيل مىدهند، نيز مطابق با واقعيات موجود در جهان و تصوير آنها باشند. - م. 3. Fate 4. ; Occamites پيروان ويليام اكامى (1349 - حدود 1285.) وى در يكى از روستاهاى انگلستان به نام اكام بهدنيا آمد، در آكسفورد تحصيل كرد و در همان ايام تحصيل به فرقه فرانسيسى پيوست. سپس به تدريس در دانشگاه آكسفورد پرداخت اما رئيس دانشگاه عقايد او را كفرآميز دانست و نه تنها مانع رسيدنش به مقام استادى الهيات شد، بلكه باعثشد تا دادگاه پاپ يوحناى بيست و دوم در سال 1324 او را براى بررسى عقايدش فرا خواند. اين بررسى چند سال به طول انجاميد و در نهايت 51 راى از آراء او را محكوم كردند اما حكم رسمى در اين خصوص صادر نشد. ويليام دست از عقايدش برنداشت و در نتيجه در سال 1328 به مونيخ رفت و به امپراطور لويى باواريايى پناهنده شد. پاپ او را تكفير كرد و او نيز تا آخر عمر به مخالفتبا يوحناى بيست و دوم و جانشينانش پرداخت و جزوههايى در رد عقايد آنان نوشت. از جمله آثار مهم او شرحى است كه بر كتاب عقايد، (Sentences) پيتر لومبارد نوشته است. ويليام معتقد بود كه علم به تتابع ضرورى علت و معلول وقتى ممكن است كه فرض شود طبيعت در حين آن علم در همه جا يكسان عمل مىكند، اما چنين فرضى مبناى درستى ندارد پس بايد تتابع علت و معلول را به اراده مستقيم خدا نسبت داد. نامگرايى، (nominalism) ويليام اكامى و توجه بسيار او به منطق و ماهيت زبان و همچنين نظريهاش درخصوص انتزاع، (abstraction) باعثشده است تا او را از پيشگامان تجربهگرايى بعدى انگلستان به شمار آورند. - م. 5. ; Occasionalists قائلان به نظريهاى كه در قرن 17 به وسيله گولينكس و مالبرانش براى تبيين رابطه ميان نفس و بدن و در مقابل نظريه دكارت ارائه شد. براساس اين نظريه از آنجا كه نفس و بدن دو جوهر كاملا متمايز و از دو سنخ كاملا متفاوتاند نمىتوانند در يكديگر تاثير بگذارند و رابطه على داشته باشند. بنابراين ميان اراده نفس و حركتبدن و همچنين ميان تاثرات بدن و آگاهى نفس صرفا تقارن وجود دارد. علت واقعى فقط خداست و او در همان هنگام كه نفس اراده مىكند، بدن را حركت مىدهد و در همان لحظه كه بدن از عوامل بيرونى متاثر مىشود نفس را آگاه مىسازد. بايد توجه داشت كه اين نظريه را اشاعره قرنها قبل (قرن نهم ميلادى) به صورت عامترى مطرح كرده بودند. از نظر آنان نه تنها ميان نفس و بدن بلكه ميان امور ديگر نيز رابطه على برقرار نيست و چيزهايى كه ما علت و معلول مىناميم در واقع فقط با هم مقارن هستند و علت وقوعشان خداست. اشاعره به اين وسيله مىخواستند معجزات و خارق عادات را كه به انبيا نسبت مىدادند توجيه كنند. اين نظريه به وسيله غزالى به قرون وسطى منتقل شد و مورد مخالفت كسانى چون قديس توماس آكوئيناس قرار گرفت. - م. 6. ; Hume ديويد هيوم (1776 - 1711) فيلسوف اسكاتلندى. - م. 7. ترجمه از من است. 8. untouchable 9. ترجمه از مناست. پيرز و مكگينس unantastbar را " ) "inviolable نقضنشدنى)ترجمهكردهاند درحالىكه معناى معمولى آن " ) "unimpeachable غيرقابل ترديد) است. " "inviolable ترجمه unverletzlich است، هر چند كه احتمالا تفاوت چندانى ميان آنها نيست. 10. the ancients 11. cutting - off point 12. ر.ك. به كتابهاى ك. پوپر مانند حدسها و ابطالها و منطق اكتشاف علمى. در دوره كنونى فلسفه علم كه دوره پس - پوپرى، ( post - Popperian) است، نظرياتى كه ويتگنشتاين در فقره 372.6 از رساله بيان كرده تا اندازهاى قديمى و منسوخ به نظر مىرسد، گرچه هنوز هم منعكسكننده نظريهاى پرطرفدار است. بلك، (Black) در صفحه 366 از كتاب خود به نام راهنماى رساله ويتگنشتاين (1964) مىگويد: «ظاهرا مفهومى كه ويتگنشتاين از تبيين علمى مسلم فرض مىكند تا اندازهاى دور از واقع است.» اين مطلب بىترديد درست است اما بايد توجه داشت كه شيوه نگرش او به آنچه آن را علم مىدانستبخشى جدايىناپذير از همه جنبههاى ديگر تفكر اوست. 13. ويتگنشتاين در فقره اول از كلمه «خدا» استفاده كرد اما در فقره دوم كلمه «خدايى» را جايگزين آن نمود; بنابراين، در فقره سوم كه دوباره كلمه «خدا» را بهكار مىبرد گويى خدا را به مقام قبليش بازگردانده است. - م. 14. a god 15. Some god 16. Pantheist از كلمه يونانى pan به معناى «همه» و theos به معناى «خدا» گرفته شده است. براساس نظريه همهخداانگارى، (pantheism) ،كه سابقهاى طولانى هم در تفكر غربى و هم در تفكر شرقى دارد، خدا و جهان يكى هستند. كلمه pantheist اولينبار در سال 1705 به وسيله جان تولند به كار برده شد اما سابقه اين نظريه در سنت غربى به فيلسوفان پيش از سقراط بازمىگردد. پس از آنان نيز بعضى از متفكران مسيحى مانند اريگنا و نيكولاس كوزايى و عرفايى همچون اكهارت و ياكوب بويمه داراى چنين نظريهاى بودهاند. در فلسفه جديد غرب فلسفه اسپينوزا با عبارت مشهور «خدا يا طبيعت»، (Deus sive Natura) آشكارا فلسفهاى همهخداانگار است. در قرن 19 نيز ايدئاليستهايى مانند شلينگ و برادلى به اين نظريه گرايش داشتهاند. به طور كلى مكاتب عرفانى، از جمله عرفان اسلامى، كه خدا را در هر جزئى از طبيعت مىبينند و در واقع او را جداى از طبيعت نمىدانند از معتقدان به اين نظريه هستند. - م. 17. ; Spinoza باروخ (بنديكت) اسپينوزا (1677 - 1632) فيلسوف هلندى. - م. 18. اين دو اصطلاح اولين بار در ترجمه لاتينى شرح ابن رشد بر كتاب درباره آسمان، (De Caelo) ارسطو به كار برده شدند. پس از آن جان اسكاتس اريگنا، برونو، اسپينوزا و شلينگ نيز آنها را بهكار بردند. در فلسفه يگانهانگار اسپينوزا كه در آن خدا و طبيعتيكى دانسته شده است، طبيعت را بايد به دو طريق فهميد: يكى Natura Naturata يا به انگليسى Nature Natured (طبيعت طبيعت پذيرفته، طبيعت مخلوق) يعنى واقعيتى كه بالضروره از طبيعتخدا ناشى مىشود و ديگرى Natura Naturans يا به انگليسى Nature Naturing (طبيعت طبيعتدهنده، طبيعتخلاق) يعنى خدا از اين حيث كه علت آزاد و ذات سرمدى و نامتناهى است. طريق دوم، اصل و منشا طريق اول است; از اينرو طريق اول را مىتوان در طريق دوم يافت. - م. 19. به نظر مىرسد كه اين نظريه مخالف نظريه مسيحى (يا هر آيين ديگرى) در خصوص تجسد الهى، (divine incarnation) است. زيرا خدا يا در جهان است و خود را در جهان آشكار مىسازد و يا تجسد نيافتهاست. مطلبىكه ويتگنشتاين مىخواهد بگويد اين است كه يك جسم ممكن است در جهان و در زمان و مكان باشد و رابطه نزديكى هم با الوهيت داشته باشد اما به عنوان موجودى الهى، نمىتواند مانند واقعيتها و رويدادهاى ديگر در جهان باشد و مانند يك واقعيتيا رويداد خود را در جهان آشكار سازد. 20. ; Aquinas قديس توماس آكوئيناس (1274 - 1225) فيلسوف و متاله ايتاليايى و بزرگترين شخصيت فلسفه مدرسى. - م. 21. ; Kant ايمانوئل كانت (1804 - 1724) فيلسوف آلمانى. - م. 22. a prime mover اشاره استبه برهان اول توماس براى اثبات وجود خدا. براساس اين برهان، ما در جهان چيزهايى را مشاهده مىكنيم كه بايد به وسيله چيز ديگرى به حركت درآمده باشند زيرا حركتيعنى تبديل قوه به فعل و فقط چيزى كه داراى فعليت است مىتواند باعثحركتشود. اما هيچ چيز نمىتواند در يك زمان و از يك جهت هم محرك باشد و هم متحرك، پس هيچچيز نمىتواند خودش را به حركت درآورد; در نتيجه، هر متحركى نيازمند محرك ديگرى است. حال اين محرك هم اگر متحرك باشد باز نيازمند محرك است و چون تسلسل باطل است پس بايد در نهايتبه محرك نامتحركى برسيم كه همان خداست. - م. 23. a first uncaused cause اشارهاستبه برهان دوم توماس براى اثبات وجود خدا. براساس اين برهان، ما در جهان چيزهايى را مىبينيمكه معلول هستند. اين معلولها نمىتوانند علتخودشان باشند زيرا در اين صورت لازم مىآيد كه مقدم بر خود باشند، پس هركدام علت ديگرى دارند. اما آن علتها نيز معلولند و داراى علت ديگرى هستند; در نتيجه، از آنجا كه تسلسل باطل است، اين سلسله علل و معاليل نمىتواند تا بينهايت ادامه يابد و ما بايد سرانجام به علتى برسيم كه معلول نباشد و اين همان خداست. - م. 24. اشاره استبه برهان سوم توماس براى اثبات وجود خدا. براساس اين برهان، ما در جهان چيزهايى را مشاهده مىكنيمكه مىتوانند باشند يا نباشند، اينها زمانى بهوجود آمدهاند و زمانى نيز ازميانخواهند رفت. ما آنها را موجوداتممكن مىناميم. اما اگر همه موجودات، ممكن باشند لازم مىآيد كه زمانى هيچ چيز در جهان نبوده باشد و در اين صورت هماكنون نيز نبايد هيچ چيز وجود داشته باشد زيرا براى اينكه چيزى به وجود آيد بايد چيز ديگرى پيش از آن موجود باشد تا آن را به وجود آورد. با توجه به اينكه هماكنون چيزهايى در جهان وجود دارد پس همه موجودات، ممكن نيستند. از اينجا نتيجه مىگيريم كه موجودى ضرورى و واجب وجود دارد كه وجوب وجودش از خودش است نه از چيزى ديگر. اين موجود همان خداست. - م. 25. an exemplar cause اشاره استبه برهان چهارم توماس براى اثبات وجود خدا. اين برهان مبتنى بر درجات كمال است. ما به تجربه درمىيابيم كه بعضى چيزها كم و بيش خوباند يا كموبيش درستاند و مانند آن. اما فقط وقتى مىتوانيم چيزى را كم وبيش خوب يا درستبدانيم كه آن را با چيز ديگرى كه بيشترين درجه خوبى يا درستى را دارد مقايسه كنيم; بنابراين بايد چيزى وجود داشته باشد كه خوبترين و درستترين باشد. همچنين ما چيزها را از لحاظ بهرهاى كه از وجود دارند نيز با هم مقايسه مىكنيم. براى مثال مىگوييم بهره انسان از وجود بيشتر از بهره سنگ است; از اينرو بايد چيزى وجود داشته باشد كه داراى بيشترين بهره از وجود باشد. از طرفى آنچه داراى بالاترين درجه است علت چيزهايى است كه در درجات پايينتر قرار دارند، پس نتيجه مىگيريم كه بايد چيزى وجود داشته باشد كه علت وجود، خوبى، درستى، و هر كمال ديگرى باشد و اين موجود همان خداست. گرايش افلاطونى در بخش اول اين برهان كاملا هويداست. - م. 26. a governing intelligence اشارهاستبه برهان پنجم توماس براى اثبات وجود خدا. براساس اين برهان ما در جهان چيزهايى را مشاهده مىكنيم كه فاقد عقل و شعورند اما با اين حال به سوى غايتى حركت مىكنند. اين مطلب از اينجا معلوم مىشودكه آنها هميشه، يا تقريباهميشه، به يك نحو واحد و براى رسيدن به بهترين نتيجه عمل مىكنند. چنين چيزى نمىتواند اتفاقى باشد، پس نتيجه مىگيريم كه بايد موجود عاقلى وجود داشته باشد كه آنها را به سوى غاياتشان راهنمايى كند و اين موجود همان خداست. - م. 27. Necessary Being 28. Notebooks كتابى استشامل يادداشتهاى ويتگنشتاين در بين سالهاى 16 - 1914 كه براى اولينبار در سال 1961 به چاپ رسيد. بنابر گفته فونرايت، ويتگنشتاين در اين يادداشتها تا اندازه زيادى تحت تاثير شوپنهاور و در بعضى موارد تحت تاثير اسپينوزا است. - م. 29. ر.ك. به صفحات 4 - 262 از كتاب مكگينس به نام زندگى لودويگ جوان 1921 - 1907 (1988.) 30. litany در اصل به معناى مناجات يا دعايى است كه كشيش مىخواند و جماعت تهليل آن را پاسخ مىدهند. - م. 31. ترجمه از من است و فقط شامل تغييرات جزئى است. 32. barn - cat 33. ر.ك. به رساله فقره 621.5 : «جهان و زندگى يكى هستند.» 34. composite 35. portmanteau 36. God the Father 37. consoling 38. the Christian Heavenly Father 39. the Hebrew god of compassion 40. all - merciful 41. ; Pascal بلز پاسكال (1662-1623) رياضىدان، طبيعىدان و فيلسوف فرانسوى. او در ابتدا به رياضيات و طبيعيات پرداخت و با نبوغىكه داشت در يازدهسالگى بعضى از قضاياى هندسه اقليدسى را ثابت كرد. در شانزدهسالگى رسالهاى درباب مقاطع مخروطى نوشت و چندى بعد نخستين ماشين حسابگرش را اختراع كرد. در طبيعياتكارهاىمهمى در زمينه فشار جو انجام داد و قانونى در مورد انتقال فشار مايعات وضع كرد كه به نام خود او معروف است. پاسكال در سال 1654 بر اثر يك تجربه دينى عميق به الهيات روى آورد و پيرو آيين يانسن شد. سپس در دير پور - رويال، كه مركز يانسنيها بود، استقرار يافت و كتاب نامههاى ولايتى را به منظور دفاع از آرنو در برابر مخالفان يسوعىاش نوشت. اما توفيقى نصيبش نشد زيرا آرنو را در سال 1656 از سوربون اخراج كردند و دير را نيز در سال 1661 بستند. اثر مهم ديگر او انديشهها نام دارد. پاسكال در طول زندگى به شدت تحت تاثير شكاكيت مونتنى، مذهب رواقى اپيكتتوس و آيين يانسن بود و مىكوشيد تا به نحوى اين سه را با يكديگر جمع كند. - م. 42. petition 43. supplication 44. Lord|s Prayer دعايىاستكه عيسى بهحواريونش تعليمداد. در كتابمقدس دو روايت از اين دعا آمده كه كمى با هم تفاوت دارند. روايت اول، كه طولانيتر است و مسيحيان معمولا آن را به كار مىبرند، در انجيل متى باب 6 آيات 13 - 9 و روايت دوم در انجيل لوقا باب 11 آيات 4 - 2 آمده است. اين دعا، بنابر روايت انجيل متى، چنين است: (م.) اى پدر ما كه در آسمانى، نام مقدس تو گرامى باد. ملكوت تو برقرار گردد. خواست تو آنچنان كه در آسمان مورد اجراست،بر زمين نيز اجرا شود. نان روزانه ما را امروز نيز به ما ارزانى دار. خطاهاى ما را بيامرز چنانكه ما نيز آنان را كه به ما بدى كردهاند، مىبخشيم. ما را از وسوسهها دور نگاه دار و از شيطان حفظ فرما; زيرا ملكوت و قدرت و جلال تا ابد از آن توست. آمين. (برگرفته از ترجمه جديد كتاب مقدس به زبان فارسى، ص 1426) 45. hallow 46. reverence 47. agnostic از پيشوند يونانى a به معناى not (نه، لا) و مصدر gignoskein به معناى to know (دانستن، شناختن) گرفته شده است. كلمه agnosticism را اولينبار توماس هنرى هاكسلى در سال 1869 و براساس آيهاى از كتاب مقدس وضع كرد. آيه مزبور چنين است: «چون وقتى در شهر گردش مىكردم بسيارى از قربانگاههاى شما را ديدم. در ضمن روى يكى از آنهانوشته شده بود: و تقديم به خدايى كه هنوز شناخته نشده است، معلوم مىشود كه مدتهاست او را مىپرستيد بىآنكه بدانيد كيست. حالا من [ پولس ] مىخواهم با شما درباره او سخن بگويم.» (اعمال رسولان، باب 17، آيه 23) هاكسلى اين كلمه را براى بيان تعليق اعتقاد به هرگونه نظريهاى كه هنوز شواهد كافى براى تاييد آن وجود ندارد ابداع كرد. امروزه نيز در معناى عام همين دلالت را دارد و بر هر نوع شكاكيتى اطلاق مىشود اما در معناى خاص، نظريهاى است كه براساس آن فقط پديدارهاى مادى مىتوانند متعلق علم واقعى قرار گيرند و علم به وجود خدا، فناناپذيرى نفس و وجود جهانى فراطبيعى ناممكن است. گرچه كلمه agnosticism سابقهاى طولانى ندارد اما مفهوم آن داراى سابقهاى بسيار طولانى است و به يونان باستان بازمىگردد. براى مثال پروتاگوراس، كه از سوفسطاييان بود، مىگفت من هيچراهى نمىشناسمكه از طريقآن بتوان بهوجود يا عدم وجود خدايان علم پيدا كرد. - م. يا ( skepticism مكتبىاستكه معتقدان به آن، معرفتيقينى كامل را براى انسان ممكن نمىدانند و در همه اصول و مبادى ترديد مىكنند و يا دستكم معرفتبه بعضى از امور (از قبيل امور غيرمحسوس و بعضى عقايد دينى) را نفى مىكنند و در قطعيت و كليت ارزشهاى اخلاقى شك دارند. شكاكيتسابقهاى طولانى دارد. شكاكان قديم بيشتر پيروان پورون بودند كه معتقد بود از دو حكم متناقض نمىتوان گفت كدام يك درستاست و در واقع هيچچيز نه درست است و نه نادرست. تيمون، شاگرد پورون، اعتقاد داشت كه انسان با تعليق حكم، از قيد و بند هرگونه حكمى آزاد مىگردد و در نتيجه، به نوعى آرامش باطنى يا آناراكسيا (سعادت) دست مىيابد. شكاكيت پس از دوره يونان نيز كم و بيش به حيات خود ادامه داد اما در فلسفه جديد و به ويژه در فلسفه معاصر اهميت زيادى پيدا كرده و دوباره احيا شده است. - م. 49. alien will 50. givenness 51. Holy Spirit شخص سوم در تثليث مسيحيت. غالبا همچون جنبهاى از خدا توصيف مىشود كه در جهان ساكن است و منشا ايمان و تسلى است. آن را روح گويند زيرا مبدا حيات است و مقدس گويند زيرا از كارهاى مخصوصش اين است كه قلوب مؤمنان را تقديس فرمايد و بهواسطه علاقهاى كه به خدا و مسيح دارد او را روحالله و روحالمسيح نيز مىگويند. در نخستين عيد پنجاهم (پنطيكاست) بر رسولان نازل شد و به آنان موهبتسخنگفتن به«زبانها» را داد. شرح اين واقعه در باب دوم از كتاب اعمال رسولان آمده است. (برگرفته از قاموس كتاب مقدس با افزايش) 52. Economic Infrastructure 53. Be that as it may (Wie dem auch sei) 54. conscience 55. troubled conscience 56. ; Anscombe اليزابت انسكوم ( -1919) فيلسوف انگليسى كه شاگرد و دوست ويتگنشتاين بود و به شدت تحت تاثير او قرار داشت. وى پس از مرگ ويتگنشتاين به همراه جمعى ديگر به گردآورى نوشتههاى او پرداخت و مترجم اصلى اين نوشتهها به زبان انگليسى است. انسكوم ابتدا مدرس و سپس عضو كالجسامرويل، (Somerville) در دانشگاه آكسفورد بود اما بعدا به مقام استادى فلسفه در دانشگاه كمبريج نائل شد. وى مقالههاى زيادى در زمينه تاريخ فلسفه، مابعدالطبيعه، معرفتشناسى و به ويژه فلسفه اخلاق، فلسفه ذهن و فلسفه دين نوشته است. مجموعه مقالات او در سه جلد در سال 1981 به چاپ رسيد. دو كتاب زير از آثار ديگر اوست. - م. Intention (1957) An Introduction to Wittgenstein|s "Tractatus" (1959) 57. the voice of God 58. grace of fate 59. ترجمه از مناست. بار ديگر تفاوت در اينجاست كه من wunschen را " "wish (آرزو كردن) ترجمه كردهام و نه " "want (خواستن.) 60. martyr 61. more mundane 62. spiritual writers 63 ; St. Francis فرانسيس قديس يا فرانسيس آسيزى (1226 - 1182) مؤسس فرقه فرانسيسيان و يكى از بزرگترين قديسانمسيحى; متولد آسيزى ايتاليا. او ابتدا سرباز بود اما در 22 سالگى از دنيا اعراض كرد و در پى دين رفت. از 1209 به موعظه پرداخت و از آغاز كار با فروتنى و استغنا و فداكارى دل مردم را به دست آورد. وى براى دسته كوچك پيروانش قواعد رهبانيت نوينى وضع كرد. اينان به رم رفتند و پس از كسب اجازه از پاپ، در ايتاليا پراكنده شدند و كمى بعد براى موعظه به كشورهاى بيگانه رفتند. فرانسيس نيز به مسافرت پرداخت و مدتىرا در فلسطين گذرانيد. سپس به ايتاليا بازگشت و در مجمعى كه در 1221 تشكيل داد با كمال از خودگذشتگى از رياست فرقه استعفا داد ولى موعظه و تدوين قوانين فرقه را ادامه داد. (برگرفته به اختصار از دايرةالمعارف فارسى) 64. قديس فرانسيس در سال 1225 دچار ضعف بسيار شديد قوه بينايى شد و پزشكان تجويز كردند كه بايد چشمش را با ميلهاى از آهن گداخته داغ كنند. مىگويند فرانسيس دستبه دامان «برادر آتش» شد و گفت: «تو از تمام مخلوقات زيباترى، در اين ساعت روى موافق به من بنما، تو مىدانى كه من همواره چقدر دوستت داشتهام.» بعد از عمل، اظهار داشت كه هيچگونه دردى احساس نكرده است و قوه بيناييش آن قدر عودت كرد كه توانستسفر ديگرى براى موعظه خلق در پيش گيرد. (برگرفته از تاريخ تمدن نوشته ويل دورانت، ج 4، ص 1078 با دخل و تصرف) 65. ; Cardinal Newman جان هنرى نيومن (1890 - 1801) روحانى انگليسى كه در لندن به دنيا آمد، در دانشگاه آكسفورد تحصيل كرد و در سال 1824 وارد سلك روحانيون كليساى انگلستان شد. او در نهضت آكسفورد كه هدفش افزودن بر قدرت دين مسيحيتبود شركت داشت و فعاليت در همين نهضتبود كه باعثشد در مورد كارآيى كليساى انگلستان دچار ترديد شود و در سال 1845 به كليساى كاتوليك رومى بپيوندد. نيومن در دهه 1850 رئيس دانشگاه كاتوليكى ايرلند بود و در سال 1879 به مقام كاردينالى رسيد. - م. 1864 ، 66. Apologia pro Vita Sua, Everyman, London كاردينال نيومن در صفحه 31 از كتاب فوق از: «اين تفكر كه فقط دو موجود عالى و كاملا بديهى وجود دارد يعنى خودم و خالقم» سخن مىگويد. 67. ; Sartre ژان پل سارتر (1980 - 1905) فيلسوف، نمايشنامهنويس، رماننويس، منتقد و روزنامهنگار فرانسوى; متولد پاريس. وىازنمايندگانبرجستهفلسفهاگزيستانسياليسمدرقرنبيستماست.تاآغازجنگ جهانىدوم به تدريس اشتغال داشت. در ژوئن 1940 اسير آلمانها شد ولى سال بعد آزاد گرديد و از اعضاى فعال نهضت مقاومتشد. در 1946 مجله زمانهاى جديد را تاسيس كرد و از تدريس كناره گرفت و بسيار مسافرت كرد. از 1950 گرايش او به ماركسيسم فزونى يافت و كتاب نقد عقل ديالكتيك (1960) را در توفيقدادنماركسيسم و اگزيستانسياليسم نوشت ولى موضوع عمده آن تنازع احترازناپذير بين آدميان است. سارتر معتقد بود كه زندگى آدمى هيچ هدفى ندارد و انسان چيزى جز «شور و شهوتى بيهوده» نيست. (برگرفته به اختصار از دايرةالمعارف فارسى) 68.، Les Mouches (The Flies) نمايشنامهاى كه سارتر در سال 1943 نوشت و در سال 1946 به انگليسى ترجمه شد. - م. 69. Orestes در اساطير يونان باستان يگانه پسر آگاممنون و كلوتايمنسترا و برادر الكترا است. در دوره كودكى او، كلوتايمنسترا و محبوبش آگاممنون را كشتند و از ترس انتقامجويى اورستس او را به سرزمين دورى فرستادند. ولى وقتى كه اورستس بزرگ شد بازگشت و به كمك الكترا، مادر خود و محبوبش را كشت. به اين جهت الاهگان انتقام به تعقيب او پرداختند تا به آتن رسيد. در آنجا آريوپاگوس او را محاكمه و تبرئه كرد. (برگرفته به اختصار از دايرةالمعارف فارسى) 70. Zeus در اساطير يونان باستان خداى خدايان و پسر كرونوس و رئا است. او با تيتانها، از جمله با پدرش، جنگيد و بر آنان پيروز شد. سپس با برادرانش، پوسيدون وهادس، براساس قرعه عالم را ميان خود تقسيم كردند كه فرمانروايى آسمان و زمين به زئوس رسيد. او با خواهر خود، هرا، ازدواج كرد و همخوابههاى بسيارى از ميان الاهگان، زنان و پريان داشت. - م. 71. ; Nietzsche فريدريش نيچه (1900 - 1844) فيلسوف آلمانى. - م. 72. ; Schopenhauer آرتور شوپنهاور (1860 - 1788) فيلسوف آلمانى. - م. 73. the bearer of ethics 74. paradoxically 75. a monotheistic God 76. " ; "Lecture on Ethics ويتگنشتاين اين سخنرانى را كه موضوع اصليش بحث درباره ارزش مطلق است در دانشگاه كمبريج ايراد كرد. بنابر گفته دزموند لى تاريخ سخنرانى هفدهم نوامبر 1929 بوده است. وى در اين سخنرانى نظرياتى را كه درباره اخلاق و ايمان دينى در رساله و يادداشتها آورده استشرح و بسط مىدهد. سخنرانى مذكور در ژانويه 1965 در مجله Philosophical Review به چاپ رسيد. - م. 77. نويسنده در مقدمه كتاب (ص (xii از سه منبع به عنوان منابع موجود در خصوص دوره اول حيات فلسفى ويتگنشتاين نام مىبرد: (الف) يادداشتها 1916 - 1914 (ب) رساله منطقى - فلسفى (ج) سخنرانى درباره اخلاق. - م. 78. Philosophical Review, January 1965, pp. 11 - 12. خدا در فلسفه ويتگنشتاين متقدم (1)