رئوس نظريه روانكاوى

نوشته زيگموند فرويد
ترجمه حسين پاينده

فصلنامه ارغنون شماره ۲۲

مقدمه

هدف من در اين نوشته كوتاه اين است كه اصول و مبانىِ روانكاوى را تدوين و به نحو به اصطلاح غيراستدلالى بيان كنم، يعنى به موجزترين و سرراست‏ترين شكل ممكن. طبيعتاً مقصود من اين نيست كه خواننده به اين نظريه ايمان آورد يا اعتقاد راسخى به آن پيدا كند.

آموزه‏هاى روانكاوى مبتنى بر مشاهدات و تجربيات بى‏شمارند و فقط آن كسى كه مشاهدات و تجربيات مذكور را در مورد خود و ديگران تكرار كرده باشد مى‏تواند به قضاوتى شخصى درباره اين نظريه برسد.

بخش نخست

ذهن و نحوه كاركرد آن(2)

فصل 1

دستگاه روان

روانكاوى يك موضوع اساسى را مفروض تلقى مى‏كند، موضوعى كه صرفا با توسل به انديشه فلسفى مى‏توان درباره‏اش به بحث پرداخت، اما دليل موجه‏بودن اين فرض را بايد در نتايج آن جست. دانسته‏هاى ما در خصوص آنچه روان (يا حيات ذهنى) مى‏ناميم از دو نوع است: اولاً اندام جسمانى و عرصه عملكرد آن كه عبارت است از مغز (يا دستگاه عصبى) و [ ثانيا ] از سوى ديگر اَعمالِ خودآگاهانه ما كه داده‏هايى بلافصل‏اند و به هيچ روى نمى‏توان آنها را بيش از اين توصيف كرد. هرآنچه بين اين دو قرار دارد براى ما ناشناخته است و داده‏هاى مذكور واجد هيچ رابطه مستقيمى با اين دو حد نهايىِ دانشِ ما نيستند. اگر چنين رابطه‏اى وجود داشت، حداكثر مى‏توانست محل دقيق فرايندهاى ضمير آگاه را بر ما معلوم كند، ولى كمكى به شناخت آن فرايندها نمى‏كرد.

دو فرضيه ما از اين منتهى‏اليه يا سرآغازِ دانشمان سرچشمه مى‏گيرد. نخستين فرضيه به تعيين محل فرايندهاى ضمير آگاه مربوط مى‏شود. ما چنين فرض مى‏كنيم كه حيات ذهنى، كاركرد دستگاهى است كه ويژگيهاى آن عبارت‏اند از امتداد در مكان و تشكيل شدن از چندين بخش. به بيان ديگر، ما تصور مى‏كنيم كه [ ساختار ] اين دستگاه همانند يك تلسكوپ يا ميكروسكوپ يا چيزى شبيه به آنهاست. گرچه در گذشته نيز تلاشهايى در اين زمينه صورت گرفته است، اما تبيين چنين استنباطى به اين شكلِ محكم و منسجم امرى بديع و بى‏سابقه است.

ما از راه مطالعه تكوين فردىِ انسانها، به اين دانش درباره دستگاه روان نائل شده‏ايم. ديرينه‏ترينِ اين حوزه‏ها يا كنشگرانِ روان را «نهاد» مى‏ناميم. «نهاد» شامل تمامى آن خصايصى است كه فرد به ارث مى‏بَرَد، تمامى آن خصايصى كه در بدو تولد با او هستند و در سرشت او جاى دارند. به همين سبب، مهمترين جزءِ «نهاد» غرايز هستند كه از سامان بدن سرچشمه مى‏گيرند و تبلور روانىِ آنها ابتدا در اينجا [ يعنى «نهاد» ] به شكلهايى كه براى ما ناشناخته است رخ مى‏دهد.(3)

تأثير دنياى بيرونى و واقعىِ پيرامونِ ما باعث تحولى خاص در بخشى از «نهاد» شده است. «نهاد» در بدو امر حكم يك لايه قشرى را داشت كه از اندامهاى لازم براى دريافت محركها و نيز از تمهيداتى برخوردار بود تا بتواند در برابر محركها همچون يك سپرِ محافظ عمل كند؛ [ ليكن به دليل تأثير دنياى بيرونى، ] بخشى از «نهاد» از اين حالت اوليه به سازمان ويژه‏اى تبديل گرديده است كه از اين پس همچون واسطه‏اى بين «نهاد» و دنياى بيرونى عمل مى‏كند. اين حوزه از ذهن را «خود» ناميده‏ايم.

ويژگيهاى اصلىِ «خود» بدين قرارند: در نتيجه ارتباط از پيش برقرار شده ادراك حسى و كنش عضلانى، «خود» حركتهاى اختيارى را تحت فرمان خويش دارد. تا آنجا كه به رخدادهاى بيرونى مربوط مى‏شود، «خود» وظيفه مذكور را از اين طريقها انجام مى‏دهد: از راه واقف شدن به محركها؛ از راه انباشتن تجربياتى درباره آنها (در حافظه)؛ از راه اجتناب از محركهاى فوق‏العاده قوى (با گريز [ از آن محركها ] )؛ از راهِ حل و فصل كردن محركهاى ملايم (با سازگارى)؛ و سرانجام از راه فراگيرى نحوه ايجاد تغييرات مصلحت‏آميز در دنياى بيرونى، تغييراتى كه به نفع «خود» هستند (با فعاليت). تا آنجا كه به رخدادهاى درونى مربوط مى‏شود، در ارتباط با «نهاد»، «خود» آن وظيفه را از اين طريقها انجام مى‏دهد: از راه مسلط شدن بر خواستهاى غرايز؛ از راه تصميم‏گيرى درباره اين‏كه آيا آن خواسته‏ها اجابت شوند يا خير؛ از راه موكول كردن اجابت آن خواسته‏ها به زمان و اوضاع مساعد در دنياى بيرونى؛ يا از راه سركوب كردن تمام تحريكاتِ آن خواسته‏ها. نحوه عملكرد «خود» با در نظر گرفتن تنشهاى حاصل از محركها معين مى‏شود، خواه اين تنشها ذاتىِ آن باشند و خواه به آن اِعمال گردند. پديد آمدن اين تنشها عموما به صورت عدم‏لذت احساس مى‏شود و كاهش يافتن‏شان به صورت لذت. با اين حال، آنچه به صورت لذت يا عدم‏لذت احساس مى‏شود احتمالاً اوج مطلقِ اين تنش نيست، بلكه جزئى از ضرباهنگ تغييراتِ آن تنشهاست. «خود» تقلا مى‏كند تا به لذت دست يابد و از عدم‏لذتْ برى باشد. هر افزايشى در عدم‏لذت كه فرد توقعِ آن را دارد و پيش‏بينى‏اش مى‏كند، با يك علامت اضطراب مواجه مى‏گردد. روى دادن چنين افزايشى ــ خواه تهديدى از درون باشد و خواه تهديدى از بيرون ــ خطر ناميده مى‏شود. گه‏گاه «خود» ارتباطش با دنياى بيرون را قطع مى‏كند و به حالت خواب فرو مى‏رود؛ در اين حالت، «خود» تغييرات گسترده‏اى در سامانِ خويش ايجاد مى‏كند. از اين حالت خواب چنين مى‏توان استنباط كرد كه سامانِ يادشده عبارت است از توزيع خاصى از انرژىِ ذهن.

دوره طولانىِ كودكى ــ كه طى آن انسانِ در حال رشد با اتكا به والدينش به زندگى ادامه مى‏دهد ــ رسوبى را از خود باقى مى‏گذارد كه عبارت است از شكل‏گيرىِ كنشگرى ويژه در «خود»، كنشگرى كه تأثير والدين از طريق آن ادامه مى‏يابد. اين كنشگر، «فراخود» ناميده شده است. اين «فراخود»، از حيث اين‏كه از «خود» متمايز مى‏گردد و مخالف آن است، نيروى سومى را [ در ذهن ] تشكيل مى‏دهد كه «خود» مى‏بايست برايش اهميت قائل شود.

نحوه عملكرد «خود» چنان بايد باشد كه هم خواستهاى «نهاد»، هم خواستهاى «فراخود» و هم [ الزامات ] واقعيت را همزمان اجابت كند؛ به سخن ديگر، «خود» مى‏بايست خواستهاى اين سه عامل را با يكديگر وفق دهد. چند و چون رابطه «خود» و «فراخود» را هنگامى مى‏توان به‏طور كامل دريافت كه ريشه آن رابطه را در نگرشهاى كودك درباره والدينش بيابيم. البته نحوه عملكرد اين تأثير والدين نه فقط شخصيتهاى پدر و مادر واقعىِ كودك، بلكه همچنين سنتهاى خانوادگى و نژادى و ملىِ انتقال يافته به كودك از طريق آنان و نيز الزاماتِ محيط اجتماعىِ بلافصلى را كه آنها بازمى‏نمايانند شامل مى‏شود. به طريق اولى، در فرايند رشد فرد، كسانى كه بعدها جانشين يا جايگزين والدين او مى‏شوند (از قبيل معلمان و الگوهاى آرمانهاى اجتماعىِ تحسين‏شده در زندگىِ عمومى) در «فراخودِ» او تأثير مى‏گذارند. چنان‏كه خواهيم ديد، «نهاد» و «فراخود» به رغم تمام تفاوتهاى بنيادينشان، واجد يك ويژگىِ مشترك هستند: اين دو [ نيروى كنشگر روان ] تأثيرات گذشته را بازنمايى مى‏كنند ــ «نهاد» بازنمود تأثير وراثت است و «فراخود» در اصل بازنمود تأثيرات اشخاص ديگر ــ ، حال آن‏كه «خود» عمدتا حاصل تجربياتِ فرد است و به عبارت ديگر، رخدادهاى اتفاقى و در زمان حاضر محتواى آن را تعيين مى‏كنند.

مى‏توان فرض كرد كه اين توصيف كلى و اجمالى از دستگاه روان انسان، در مورد جانوران عالى كه ذهنى شبيه به ذهن انسان دارند نيز صادق است. هر موجودى كه مانند انسان در كودكى به مدتى طولانى [ به والدينش ] وابسته باشد، قاعدتا واجد «فراخود» است. ناگزير بايد فرض كنيم كه «خود» متمايز از «نهاد» است. در روانشناسىِ حيوانات هنوز به مسأله جالبى كه در اينجا ارائه كرديم پرداخته نشده است.

فصل 2

نظريه غرايز

قدرت «نهاد» مبيّن هدف واقعىِ زندگىِ موجود زنده منفرد است. اين هدف عبارت است از ارضاء نيازهاى ذاتىِ موجود زنده. هدفى مانند زنده نگاه داشتن خويشتن يا محافظت از خويش در برابر انواع خطرات از طريق اضطراب را نمى‏توان به «نهاد» نسبت داد. اين اهدافِ اخير به «خود» تعلق دارند، يعنى همان كنشگرى كه ضمن ملحوظ كردن دنياى بيرون، مساعدترين و كم‏خطرترين راه ارضاء را مى‏يابد. ممكن است «فراخود» نيازهاى جديدى را مطرح كند، اما نقش عمده اين كنشگر همچنان محدود ساختن ارضاءهاست.

آن نيروهايى كه بنا به فرض ما در پسِ تنشهاى ناشى از نيازهاى «نهاد» قرار دارند، غرايز ناميده مى‏شوند. آنها بازنمود خواسته‏هاى بدن از ذهن هستند. غرايز به رغم اين‏كه علت غايىِ همه فعاليتهاى انسان هستند، اما ماهيتى محافظه‏كارانه دارند. هر وضعيتى كه موجود زنده به آن نائل شده باشد، به مجرد كنار گذاشته شدنِ آن وضعيت، باعث گرايشى به استقرار مجدد آن مى‏گردد. بدين‏سان مى‏توان تعداد نامشخصى از غرايز را از هم تميز داد و در واقع در عرف عام نيز اين تمايزات گذاشته مى‏شوند. ليكن براى ما اين پرسش مهم مطرح مى‏شود كه آيا مى‏توان معدودى غريزه بنيانى را سرچشمه همه اين غرايز بى‏شمار دانست. ما دريافته‏ايم كه غرايز قادرند هدف خود را عوض كنند (از طريق جابه‏جايى(4)) و همچنين اين‏كه غرايز مى‏توانند جايگزين يكديگر شوند، به اين صورت كه انرژىِ يك غريزه به غريزه‏اى ديگر انتقال مى‏يابد. اين فرايند اخير را هنوز به اندازه كافى نمى‏شناسيم. پس از مدتها ترديد و دودلى، فرض را بر اين گذاشته‏ايم كه صرفا دو غريزه اساسى وجود دارند كه عبارت‏اند از اروس و غريزه ويرانگر. (تباين بين غريزه صيانت نَفْس و غريزه صيانت نوع و نيز تباين بين عشق به «خود» و عشق به مصداق اميال، به اروس مربوط مى‏شود.) هدف غريزه بنيانىِ اول عبارت است از برقرارى وحدتهاى هر چه بيشتر و حفظ آنها، يا ــ به‏طور خلاصه ــ پيوند دادن. برعكس، هدف غريزه بنيانىِ دوم عبارت است از گسستن پيوندها و ــ از اين طريق ــ ويرانگرى. مى‏توان چنين فرض كرد كه هدف غايىِ غريزه ويرانگر اين است كه موجود زنده را به حالتى غيرآلى سوق دهد. به همين سبب، اين غريزه را غريزه مرگ‏خواهى نيز مى‏ناميم. اگر چنين فرض كنيم كه جانداران پس از پديده‏هاى بى‏جان به وجود آمدند و [ در واقع ] از آن پديده‏ها منشأ گرفتند، آنگاه غريزه مرگ‏خواهى با قاعده‏اى كه مطرح كرده‏ايم سازگار است، يعنى اين قاعده كه غرايز به بازگشت به حالتى پيشين گرايش دارند. اين قاعده را نمى‏توانيم در مورد اروس (يا غريزه عشق) صادق بدانيم. انجام دادن اين كار در حكم پذيرش اين پيش‏فرض است كه گوهر حيات در گذشته يك وحدت بوده است كه بعدها دچار انشقاق گرديد و اكنون در تقلاى وحدتِ دوباره است.(5)

در كاركردهاى زيست‏شناختى، اين دو غريزه اساسى در تخالف با يكديگر عمل مى‏كنند و يا با هم تركيب مى‏شوند. بدين‏سان، عمل خوردن يك جور ويرانگرى در مورد چيزى است كه خورده مى‏شود با اين هدف كه نهايتا آن چيز [ در بدن ] ادغام گردد. نيز عمل جنسى نوعى عمل تعرض‏جويانه است كه با هدف تنگاتنگترين وحدتها صورت مى‏گيرد. اين عملكردِ همگام و متقابلاً مخالفِ دو غريزه اساسى، تنوع تمام‏عيار پديده‏هاى حيات را موجب مى‏گردد. قياس اين دو غريزه بنيانى را مى‏توان از قلمرو جانداران به دو نيروى مخالف (جاذبه و دافعه) كه بر دنياى غيرآلى سيطره دارند، بسط داد.(6)

تغيير در نسبتهاى تلفيق غرايز، به ملموسترين نتايج منجر مى‏گردد. افزايش تعرض‏جويىِ جنسى، عاشق را به قاتل جنسى تبديل مى‏كند، حال آن‏كه كاهش شديد عامل تعرض‏جويانه همان فرد را خجالتى يا عِنّين مى‏سازد.

ممكن نيست بتوان هيچ‏يك از دو غريزه اساسى را به يكى از حوزه‏هاى ذهن محدود ساخت. ويژگىِ آنها، حضور فراگيرشان است. مى‏توان وضعيت اوليه را آن وضعيتى در نظر گرفت كه كل انرژىِ موجودِ اروس (كه از اين پس با عنوان «نيروى شهوى» [ يا «ليبيدو» [ به آن اشاره خواهيم كرد) در «خود»ـ نهادِ هنوز متمايز نشده وجود دارد و كارش خنثى ساختن آن گرايشهاى ويرانگرى است كه همزمان وجود دارند. (اصطلاحى مشابه با «نيروى شهوى» كه بتوان براى توصيف انرژىِ غريزه ويرانگر به كار برد، نداريم.) در مرحله‏اى بعد، كم و بيش به سهولت مى‏توانيم بى‏ثباتيهاى نيروى شهوى را دنبال كنيم، اما انجام دادن اين كار در مورد غريزه ويرانگر دشوارتر است.

تا زمانى كه غريزه مذكور در درون عمل مى‏كند (مانند غريزه مرگ)، نامشهود باقى مى‏مانَد و صرفا هنگامى مورد توجه ما قرار مى‏گيرد كه به صورت غريزه‏اى ويرانگر به بيرون معطوف گردد. به نظر مى‏رسد كه اين معطوف شدن غريزه به بيرون، براى صيانت فرد ضرورتا بايد صورت پذيرد. دستگاه عضلانىِ بدن اين وظيفه را انجام مى‏دهد. با تشكيل «فراخود»، مقاديرى معتنابه از غريزه تعرض‏جويى در داخل «خود» جاى مى‏گيرند و در آنجا به شكلى خودويرانگرانه عمل مى‏كنند. اين يكى از خطراتى است كه در مسير رشد فرهنگى، براى سلامتِ انسانها پيش مى‏آيد. به‏طور كلى، جلوگيرى از تعرض‏جويى كارى مضر است كه به ناخوشى (يا مريض شدن) مى‏انجامد. رفتار شخصِ فوق‏العاده خشمگين شده، غالبا نشان مى‏دهد كه گذار از تعرض‏جويىِ ممانعت شده به خودويرانگرى به اين صورت است كه وى تعرض‏جويى‏اش را به خويش معطوف مى‏كند: چنين شخصى موهايش را از سر مى‏كَنَد يا با مشت به سر و صورت خود مى‏كوبد، گرچه واضح است كه او ترجيح مى‏داده اين رفتار را با كسى غير از خودش انجام دهد. در هر وضعيتى، به هر حال بخشى از خودويرانگرى در درون [ «خود» ] باقى مى‏مانَد، تا اين‏كه سرانجام اين خودويرانگرى موفق به كُشتن فرد مى‏شود و اتمام يا تثبيت(7) نامطلوبِ نيروى شهوىِ او احتمالاً نمى‏تواند مانع اين امر گردد. پس به‏طور كلى چنين مى‏توان پنداشت كه فرد به سبب تعارضهاى درونى‏اش مى‏ميرد، ولى نوع به دليل ناموفق ماندن مبارزه‏اش با دنياى بيرون مى‏ميرد، يعنى زمانى كه انطباقهايش براى مواجهه با تغييرات دنياى بيرون كافى نيست.

مشكل بتوان درباره عملكرد نيروى شهوى در «نهاد» و «فراخود» سخنى گفت. هرآنچه درباره نيروى شهوى مى‏دانيم به «خود» مربوط مى‏شود، يعنى همان كنشگرى كه تمام نيروى شهوىِ موجود ابتدا در آن ذخيره مى‏شود. اين حالت را خودشيفتگىِ اوليه مطلق مى‏ناميم.(8) اين حالت تا آن زمانى ادامه مى‏يابد كه «خود» شروع به نيروگذارىِ روانى(9) در انديشه‏هاى مربوط به مصداقهاى اميال [ يا «اُبژه‏ها» ] با نيروى شهوى مى‏كند و به عبارت ديگر نيروى شهوىِ مبتنى بر خودشيفتگى را به نيروى شهوىِ متمركز بر مصداق اميال(10) تبديل مى‏كند. در سرتاسر عمر، «خود» نقش منبع بزرگى را دارد كه نيروگذاريهاى روانىِ شهوى از آن به مصداقهاى اميال معطوف مى‏گردند و هم اين‏كه دوباره به داخل آن بازگردانده مى‏شوند، درست همان‏گونه كه يك آميب با پاهاى كاذبش رفتار مى‏كند.(11) فقط وقتى كسى كاملاً عاشق مى‏شود است كه بخش عمده نيروى شهوى به مصداق اميال انتقال مى‏يابد و آن مصداق تا حدودى جاى «خود» را مى‏گيرد. يكى از ويژگيهاى نيروى شهوى كه در زندگى اهميت دارد، تحرك آن يا سهولت گذار آن از يك مصداق اميال به مصداقى ديگر ــ است. تحرك را بايد نقطه مقابل تثبيت نيروى شهوى به مصداقهاى خاص دانست كه غالبا تا پايان عمر ادامه مى‏يابد.

بى‏ترديد مى‏توان گفت كه نيروى شهوى از منابعى جسمى برخوردار است و به عبارت ديگر از اندامها و اجزاء گوناگونِ بدن به «خود» سرازير مى‏شود. اين ارتباط را به روشنترين وجه در مورد آن بخش از نيروى شهوى مى‏توان ديد كه ــ بنا به هدف غريزى‏اش ــ تحريك جنسى ناميده مى‏شود. بارزترين اجزاء بدن كه اين نيروى شهوى از آنها نشأت مى‏گيرد، با نام نواحىِ شهوت‏زا مشخص مى‏گردند، هرچند كه در حقيقت كل بدن ناحيه‏اى شهوت‏زا از اين نوع است. بخش بزرگى از آنچه در خصوص اروس (به سخن ديگر، درباره مظهر اروس يعنى نيروى شهوى) مى‏دانيم، از طريق مطالعه راجع به كاركرد جنسىِ انسان حاصل آمده است، كاركردى كه در واقع بر حسب نظرگاه غالب ــ هرچند نه برحسب نظريه ما ــ با اروس مطابقت دارد. ما توانسته‏ايم دريابيم كه ميل وافرِ جنسى ــ كه لاجرم اثر بسزايى در زندگىِ ما خواهد گذاشت ــ چگونه از تأثيرات پى در پىِ تعدادى از غرايز به تدريج به وجود مى‏آيد، غرايزى كه بازنمود نواحى شهوت‏زاى خاصى هستند.

فصل 3

تكوين كاركرد جنسى

بر حسب نظرگاه غالب، حيات جنسىِ انسان اساسا در اين خلاصه مى‏شود كه بكوشد تا اندامهاى تناسلىِ خود را در تماس با اندامهاى تناسلىِ شخصى از جنس مخالف قرار دهد. كارهاى ديگرى كه به منزله اَعمال جانبى و مقدماتى ملازمِ اين عمل تلقى مى‏شوند، عبارت‏اند از بوسيدن اين بدنِ غيرخودى، نگريستن به آن و نيز لمس كردن آن. گمان مى‏شود كه اين كوشش به هنگام بلوغ آغاز مى‏گردد (يعنى در سن باليدگىِ جنسى) و توليدمثل را امكان‏پذير مى‏سازد. با اين حال، انسان از ديرباز حقايق خاصى را مى‏دانسته است كه در چارچوب تَنگِ اين نظرگاه نمى‏گنجد. [ حقايق مذكور بدين قرارند: ] 1. اين حقيقتى درخور ملاحظه است كه برخى از انسانها صرفا به افرادى از جنسِ خود و نيز به اندامهاى تناسلىِ آنان گرايش دارند. 2. اين موضوع نيز به همان اندازه درخور توجه است كه اميال برخى ديگر از انسانها دقيقا كاركردى جنسى دارند، ليكن اين اشخاص در عين حال به اندامهاى تناسلى و كاربرد معمولِ اين اندامها كاملاً بى‏اعتنا هستند. اين نوع اشخاص، اصطلاحا «منحرف» ناميده مى‏شوند. 3. سرانجام اين نيز موضوع درخور توجهى است كه برخى از كودكان از اوان بچگى به اندامهاى تناسلى خود علاقه نشان مى‏دهند و نشانه‏هاى تحريك آن اندامها را در آنها مى‏توان مشاهده كرد. (به همين سبب، كودكان يادشده منحط تلقى مى‏گردند.)

از جمله به دليل همين سه حقيقتِ ناديده انگاشته شده، روانكاوى با همه عقايد عاميانه در خصوص تمايلات جنسى به مخالفت برخاست و البته موجب حيرت و حاشاى بسيارى كسان شد. عمده‏ترين يافته‏هاى روانكاوى [ درباره جنسيت ] بدين قرارند:

الف. حيات جنسى صرفا در سن بلوغ آغاز نمى‏گردد، بلكه نمودهاى آشكار آن اندكى پس از تولد شروع مى‏شوند.

ب. ضرورى است كه بين دو مفهومِ «جنسى» و «تناسلى» اكيدا تمايز گذاريم. شِقِ اول مفهومى عام و دربرگيرنده اَعمالى است كه ربطى به اندامهاى تناسلى ندارند.

پ. حيات جنسى از جمله التذاذ از نواحى مختلف بدن را شامل مى‏شود و اين همان كاركردى است كه متعاقبا به منظور توليدمثل مورد بهره‏بردارى قرار مى‏گيرد. اين دو كاركرد به ندرت با يكديگر به‏طور كامل مقارن مى‏شوند.

ادعاى اول ــ كه بيش از بقيه دور از انتظار است ــ طبيعتا بيشترين توجه را به خود جلب كرده است. پى برده‏ايم كه در اوان طفوليت نشانه‏هايى از فعاليت جسمانى وجود دارند كه فقط تعصب ديرينه مانع از جنسى دانستن آنها مى‏شود. اين فعاليت به پديده‏هاى روانى‏اى مربوط مى‏شود كه بعدها در حيات شهوانىِ بزرگسالان به آنها برمى‏خوريم، پديده‏هايى از قبيل تثبيت به مصداقهاى خاصى از اميال، غيرت جنسى و غيره. اما همچنين دريافته‏ايم كه اين پديده‏هاى اوان طفوليت، بخشى از روند منظم رشد هستند و با افزايش تدريجى، در اواخر پنج سالگى به اوج مى‏رسند و سپس فروكش مى‏كنند. طى اين فروكش، پيشرفت [ تمايلات جنسىِ كودك ] دچار وقفه مى‏شود، بسيارى چيزها از يادش مى‏رود و او به ميزان زيادى پسرفت مى‏كند. پس از پايان اين دوره به اصطلاح نهفتگى(12) حيات جنسى بار ديگر با بلوغ به پيش مى‏رود، به گونه‏اى كه مى‏توان گفت در اين مرحله، حيات جنسى دوباره شكوفا مى‏شود. از اينجا به اين حقيقت مى‏رسيم كه آغاز حيات جنسى دو مرحله‏اى است، يعنى طى دو موج جداگانه صورت مى‏گيرد. تا آنجا كه مى‏دانيم، اين موضوع فقط در مورد آدميان صادق است و البته تأثير بسزايى در تكامل تدريجىِ ويژگيهاى انسان دارد.(13) اين موضوع بى‏اهميت نيست كه به استثناى معدودى از خاطرات بازمانده، بقيه رخدادهاى اين مرحله آغازين از زندگى دچار فراموشىِ كودكى مى‏شوند. ديدگاههاى ما در خصوص سبب‏شناسىِ روان‏رنجوريها(14) و راهكار ما براى درمان بيماران از طريق تحليل، از همين اسستنتاجها به دست آمده‏اند. يافتن ريشه فرايندهاى رشد در اين مرحله آغازينِ زندگى، همچنين شواهدى در اثبات برخى ديگر از نتيجه‏گيريهاى ما فراهم آورده است.

نخستين اندامى كه از زمان تولد به بعد به صورت يك ناحيه شهوت‏زا پديد مى‏آيد و خواسته‏هايى شهوى به ذهن متبادر مى‏كند، دهان است. در وهله اول، همه فعاليتهاى روانى معطوف به ارضاى نيازهاى آن ناحيه از بدن است. البته اين ارضاء در اصل با هدف خوراك‏رسانى به بدن براى حفظ جان صورت مى‏گيرد؛ ليكن شناخت كار اندامهاى بدن را نبايد با روانشناسى اشتباه گرفت. اصرار سرسختانه نوزاد براى مكيدن شير از مادر، در همان مراحل آغازينِ زندگى حكايت از نياز به ارضاء شدن دارد، ارضائى كه گرچه سرمنشأ و بانى‏اش تغذيه شدن است، اما صَرف‏نظر از خوراك‏خواهى كوششى براى كسب لذت است و به همين سبب مى‏توان و بايد آن را اصطلاحا كوششى جنسى ناميد.

از همين مرحله دهانى، تكانه‏هاى(15) دگرآزارانه همزمان با درآمدن دندانها گه‏گاه رخ مى‏دهند. مقدار اين تكانه‏ها در مرحله دوم [ رشد روانى جنسىِ كودك ] به مراتب بيشتر مى‏شود، مرحله‏اى كه ما آن را دگرآزارانه ـ مقعدى مى‏ناميم زيرا در آن زمان كودك به دنبال ارضاء شدن از راه تعرض‏جويى و نيز از راه كاركرد دفع است. دليل موجّه ما براى اين‏كه ميل وافر به تعرض‏جويى را از جمله خصايص نيروى شهوى مى‏دانيم، بر پايه اين ديدگاه استوار است كه دگرآزارى در واقع چيزى نيست مگر تلفيق غريزىِ اميال وافرِ كاملاً شهوى و اميال وافرِ كاملاً ويرانگرانه، تلفيقى كه از آن پس با شدت و قوّت و بى‏وقفه ادامه مى‏يابد.(16)

مرحله سوم [ رشد روانى جنسىِ كودك ] ، مرحله قضيبى ناميده مى‏شود. به عبارتى مى‏توان گفت كه اين مرحله پيش‏درآمد شكل نهايىِ حيات جنسى است و از همان زمان بسيار به آن شباهت دارد. بايد توجه داشت كه اين نه اندامهاى تناسلىِ زن و مرد بلكه [ صرفا ] اندام مذكر (قضيب) است كه در اين مرحله نقشى ايفا مى‏كند. اندامهاى تناسلىِ مؤنث تا مدتها ناشناخته باقى مى‏مانند. بدين‏ترتيب مى‏بينيم كه كودكان در تلاش براى فهم فرايندهاى جنسى، بر نظريه ديرينه ريزشگاهى(17) صحّه مى‏گذارند، نظريه‏اى كه دليل موجّهِ تكوينى نيز دارد.(18)

با شروع و ادامه يافتن مرحله قضيبى، تمايلات جنسىِ اوانِ دوره كودكى به اوج مى‏رسند و سپس به زوال نزديك مى‏شوند. لذا، پيشينه [ رشد روانى ـ جنسىِ ] دختران و پسران با يكديگر متفاوت است. فعاليت فكرىِ هر دوى آنان اكنون در خدمت تحقيقات جنسى قرار گرفته است. پيشينه يادشده هم در دختران و هم در پسران با فرض حضور عام قضيب مورد بررسى قرار مى‏گيرد. ليكن در مرحله بعدى، مسير [ رشد ] دو جنس مذكر و مؤنث از هم جدا مى‏گردد. پسربچه وارد مرحله اُديپى مى‏شود؛ [ نتيجتا ] وى با دست با آلت خود بازى مى‏كند و همزمان در خصوص انجام كارى با آن در مورد مادرش خيالپردازى مى‏كند، تا اين‏كه ــ هم به سبب هراس از خطر اختگى و هم به دليل ديدن فقدان قضيب در افراد مؤنث ــ دچار بزرگترين ضايعه روحى در زندگىِ خويش مى‏شود و اين ضايعه باعث آغاز دوره نهفتگى با همه پيامدهايش مى‏گردد. دختربچه، پس از تلاش بى‏ثمر براى انجام همان كارى كه پسربچه انجام مى‏دهد، عدم برخوردارىِ خود از قضيب ــ يا در واقع حقارت كليتوريسِ خود ــ را درمى‏يابد و اين موضوع تأثيراتى پايدار در رشد شخصيت او بر جاى مى‏گذارد. دختربچه در نتيجه اين ناكامىِ اوليه در رقابت با پسربچه، غالبا در بدو امر از حيات جنسى كلاً روى برمى‏گرداند.

اشتباه است اگر تصور كنيم كه اين سه مرحله به شكلى مشخص يكى پس از ديگرى روى مى‏دهند. چه بسا يكى از اين مراحل علاوه بر ديگرى رخ دهد؛ همچنين ممكن است كه اين مراحل با يكديگر مصادف شوند و همزمان رخ دهند. در مراحل اوليه، غرايز گوناگون انسان كسب لذت را مستقل از يكديگر آغاز مى‏كنند. در مرحله قضيبى، آرام آرام سامانى شروع به شكل‏گيرى مى‏كند كه ساير اميال وافر را تابع اولويت اندامهاى تناسلى مى‏سازد. شكل گرفتن اين سامان، مبيّن آغاز هماهنگ شدن ميل عمومى به لذت با كاركرد جنسى است. سامان يادشده صرفا در سن بلوغ به كمال مى‏رسد و اين، حكم مرحله تناسلى و چهارم [ در رشد روانى جنسى ] را دارد. آنگاه وضعيتى ايجاد مى‏شود كه در آن: 1. برخى از نيروگذاريهاى روانىِ شهوى به قوّت خود باقى مى‏مانند؛ 2. بقيه اين نيروگذاريها به صورت اَعمالِ مقدماتى و جانبى در كاركرد جنسى ادغام مى‏شوند، اَعمالى كه موجب به اصطلاح پيش‏لذت مى‏گردند؛ 3. ساير اميال وافر از اين سامان بيرون رانده و يا كلاً فرو نشانده مى‏شوند (سركوبى)(19) يا اين‏كه به شكلى ديگر در «خود» به كار مى‏روند، به اين ترتيب كه ويژگيهاى منش را به وجود مى‏آورند يا با جابه‏جايىِ اهدافشان والايش(20) مى‏شوند.

اين فرايند گه‏گاه با اِشكالات و كاستيهايى از سر گذرانده مى‏شود. بازدارنده‏هاى(21) تكوينِ اين فرايند، خود را به شكل انواع و اقسام اختلالها در حيات جنسىِ فرد آشكار مى‏سازند. وقتى چنين شده باشد، درمى‏يابيم كه نيروى شهوى به وضعيتهايى در مراحل قبلى [ رشد روانى ـ جنسى ] تثبيت شده است. ميل وافرِ اين مراحل ــ كه ربطى به هدف بهنجارِ [ عملِ [ جنسى ندارد ــ انحراف جنسى نام دارد. براى مثال، يكى از اين بازدارنده‏هاى رشد، هنگامى كه تبلور آشكار داشته باشد، عبارت است از همجنس‏گرايى. تحليل روانكاوانه نشان مى‏دهد كه در تمامى موارد، نوعى علقه همجنس‏گرايانه به مصداق اميال وجود دارد و در اكثر موارد اين علقه به شكلى نهفته تداوم مى‏يابد. آنچه باعث پيچيدگىِ وضعيت مذكور مى‏گردد اين است كه معمولاً فرايندهاى لازم براى نيل به رشدِ بهنجار به‏طور كامل حاضر يا غايب نيستند، بلكه تا حدودى فراهم مى‏شوند و لذا نتيجه نهايى منوط به روابط كمّى است. درست است كه در اين اوضاع و احوال، سامان تناسلىِ فرد حاصل مى‏آيد، ليكن آن بخشهايى از نيروى شهوى كه با بقيه قسمتها پيشرفت نكرده‏اند و همچنان به اهداف و مصداقهاى اميالِ پيشاتناسلى تثبيت‏شده مانده‏اند در آن وجود ندارند. چنانچه ارضاء تناسلى وجود نداشته باشد يا مشكلاتى در دنياى واقعىِ بيرون پيدا شوند، اين ضعفْ خود را اين‏گونه نشان مى‏دهد كه نيروى شهوى به بازگشت به نيروگذاريهاى شهوىِ اوليه‏اش گرايش مى‏يابد (واپس‏روى.)(22)

در اين مطالعه كاركردهاى جنسى، توانسته‏ايم دو كشف را بدوا و به‏طور مقدماتى با يقين درست بدانيم يا در واقع حدس بزنيم كه اين دو كشف درست هستند، كشفهايى كه در قسمتهاى بعدى خواهيم ديد در كل حوزه موضوعى كه بررسى مى‏كنيم [ يعنى روانكاوى [ واجد اهميت هستند. [ دو كشف يادشده بدين قرارند: ] اولاً، نمودهاى بهنجار و نابهنجارى كه ما مشاهده مى‏كنيم (به عبارت ديگر، پديدارشناسىِ موضوع) مى‏بايست از منظر پويش‏شناسى و نظام اقتصادىِ آنها توصيف شوند (در اين مورد، از منظر توزيع كمّىِ نيروى شهوى). ثانيا، علت اختلالهايى كه ما مطالعه مى‏كنيم مى‏بايست در پيشينه رشدِ فرد ــ يعنى در رخدادهاى اوايلِ زندگى‏اش ــ جستجو شود.

فصل 4

ويژگيهاى روان

[ تا به اينجاى بحث، ] توصيفى از ساختار دستگاه روان و نيز آن نيروها و انرژيهايى كه در آن فعال هستند به دست داده‏ام؛ همچنين در نمونه‏اى بارز معلوم كرده‏ام كه اين انرژيها (عمدتا نيروى شهوى) چگونه خود را به صورت كاركردى بدنى سامان مى‏دهند، كاركردى كه هدف از آن حفظ جان است. [ اما ] هيچ قسمتى از اين بحث ماهيت كاملاً ويژه امر روانى را معلوم نكرده است، البته به جز اين حقيقت تجربى كه اين دستگاه و اين انرژيها شالوده كاركردهايى هستند كه حيات روانى مى‏ناميم‏شان. اكنون مى‏خواهم به بحث در خصوص موضوعى بپردازم كه به‏طرز بى‏همتايى شاخصِ امر روانى است و در واقع طبق عقيده‏اى بسيار پرطرفدار چنان با آن مطابقت مى‏كند كه هيچ موضوع درخور بررسىِ ديگرى در اين زمينه باقى نمى‏مانَد.

نقطه آغاز اين بررسى، حقيقتى بى‏نظير است كه هيچ تبيينى يا تشريحى را برنمى‏تابد، يعنى حقيقتى به نام ضمير آگاه. با اين حال، اگر كسى از ضمير آگاه سخن به ميان آوَرَد، ما بلافاصله و بنا بر تجربيات شخصىِ خودمان معناى اين اصطلاح را مى‏دانيم.(23) اين فرض كه امر روانى منحصر به ضمير آگاه است، بسيارى از مردم را ــ چه آنان كه علم روانشناسى مى‏دانند و چه آنها كه اين علم را نمى‏شناسند ــ قانع مى‏كند. در آن صورت، هيچ كار ديگرى براى روانشناسى باقى نمى‏مانَد مگر اين‏كه در پديده‏هاى روانى فرق بين [ مفاهيمى از قبيل [ ادراك، احساس، فرايند انديشه و اراده را مشخص سازد. ليكن در اين مورد اتفاق نظر وجود دارد كه اين فرايندهاى آگاهانه، به وجود آورنده زنجيره‏هاى ناگسسته و فى‏نفسه كامل نيستند. بدين‏ترتيب ناگزير بايد چنين فرض كرد كه فرايندهاى جسمانى و بدنى‏اى توأم با فرايندهاى روانى وجود دارند كه لزوما بايد كاملتر از زنجيره‏هاى روانى بدانيمشان، زيرا برخى از آنها واجد فرايندهاى آگاهانه متناظر هستند و برخى ديگر فاقد اين فرايندهاى متناظر. اگر چنين باشد، آنگاه البته موجّه خواهد بود كه در روانشناسى تأكيد را بر اين فرايندهاى بدنى بگذاريم، اُس و اساسِ راستينِ امر روانى را در آنها ببينيم و به دنبال ارزيابىِ ديگرى از فرايندهاى آگاهانه باشيم. ليكن اكثر فلاسفه و نيز بسيارى ديگر از مردم، درستىِ اين ديدگاه را مورد ترديد قرار مى‏دهند و اعلام مى‏دارند كه تناقض‏گويى است اگر بگوييم كه امر روانى مى‏تواند ناخودآگاهانه باشد.

اما اين دقيقا همان ديدگاهى است كه روانكاوى خود را ناگزير از تأكيد گذاشتن بر آن مى‏داند و در واقع دومين فرضيه بنيادينِ اين نظريه است. اين ديدگاه پديده‏هاى ظاهرا بدنىِ توأم با فرايندهاى روانى را به مفهوم راستينِ كلمه امرى روانى مى‏داند و لذا در وهله نخست به كيفيتِ آگاهانه اهميتى نمى‏دهد. البته اين فقط نظريه روانكاوى نيست كه چنين ديدگاهى دارد. برخى از انديشمندان (مانند تئودور ليپس(24)) همين نظر را با همين تعبيرات بيان داشته‏اند. همچنين ناخرسندىِ عمومى از عقيده معمول در خصوص امر روانى، هر چه بيشتر به اين خواسته مبرم دامن زده است كه مفهوم امر ناخودآگاه در انديشه روانشناسانه ملحوظ گردد، گرچه بايد افزود كه اين خواسته چنان شكل نامعين و مبهمى به خود گرفته است كه بعيد مى‏نمايد تأثيرى در اين علم باقى گذارد.

البته ممكن است چنين به نظر آيد كه اين مجادله بين روانكاوى و فلسفه، مجادله‏اى كم‏اهميت درباره تعاريف است؛ به بيان ديگر، چه بسا عده‏اى فكر كنند كه مسأله بر سر اين است كه آيا نام «روانشناختى» را براى اشاره به كدام زنجيره پديده‏ها به‏كار بايد برد. اما در حقيقت اين مرحله فوق‏العاده اهميت يافته است. روانشناسىِ ضمير آگاه از زنجيره‏هاى گسسته‏اى كه آشكارا منوط به امرى ديگر بودند هرگز فراتر نرفت؛ حال آن‏كه، ديدگاهِ متقابل ــ كه امر روانى را فى‏نفسه ناخودآگاه مى‏پنداشت ــ روانشناسى را قادر ساخت تا همچون ساير علومِ طبيعى جايگاه خود را بيابد. فرايندهايى كه روانشناسى مورد بررسى قرار مى‏دهد، به خودى خود همان‏قدر ناشناختنى‏اند كه فرايندهاى مورد بررسى در ساير علوم، مانند شيمى يا فيزيك؛ ليكن مى‏توان قانونمنديهاى اين فرايندها را مشخص ساخت و روابط و وابستگيهاى متقابلشان را به نحوى منسجم و به تفصيل دنبال كرد. خلاصه كلام اين‏كه مى‏توان به «دركى» از حوزه پديده‏هاى طبيعىِ مورد نظر دست يافت. اين كار را نمى‏توان انجام داد مگر از راه مطرح كردن فرضيه‏هاى نو و ابداع مفاهيم نو. اما اين فرضيه‏ها و مفاهيم را نبايد اسباب شرم ما و لذا شايسته تحقير پنداشت، بلكه برعكس بجاست كه آنها را مايه غناى علم بدانيم. مى‏توان ادعا كرد كه فرضيه‏ها و مفاهيم مذكور ارزش همان تقريبهايى را دارند كه در چارچوبهاى فكرىِ مشابه در ساير علوم طبيعى يافت مى‏شوند و ما مشتاقانه در پى آنيم كه همزمان با كسب تجربه بيشتر و بررسىِ اين تجربه‏ها، بتوانيم فرضيه‏ها و مفاهيم خود را تعديل و تصحيح و به‏طور دقيقتر تبيين كنيم. اين نيز كاملاً با توقعات ما همخوانى دارد كه مفاهيم و اصول بنيادينِ علم جديد (غريزه، انرژىِ اعصاب، و از اين قبيل)تا مدتى نسبتا مديد به اندازه مفاهيم و اصول بنيادينِ علومِ كهنتر (نيرو، جرم، جاذبه، و از اين قبيل) نامعين باقى بمانند.

همه علوم مبتنى بر مشاهدات و آزمايشهايى هستند كه به واسطه دستگاه روانِ ما انسانها انجام مى‏شوند. ليكن از آنجا كه موضوعِ علمِ ما خودِ همان دستگاه است، قياس مذكور بيش از اين مصداق ندارد. ما مشاهداتمان را به واسطه همان دستگاهِ ادراك انجام مى‏دهيم، دقيقا به كمك همان گسستها در زنجيره رويدادهاى «روانى». به بيان ديگر، كار ما اين است كه با استنتاجهاى موجّه و تبديل آن به مطالب آگاهانه، ابهامها را برطرف كنيم. بدين‏ترتيب زنجيره‏اى از رويدادهاى آگاهانه را به‏اصطلاح برمى‏سازيم كه مكمل فرايندهاى روانىِ ناخودآگاهانه‏اند. قطعيت نسبىِ علم روانىِ ما بر پايه نيروى الزام‏آورِ اين استنتاجها استوار است. هر كس كه تحقيقات ما را به‏طور همه‏جانبه بشناسد، درخواهد يافت كه راهكار ما در برابر هر انتقادى پابرجا مى‏مانَد.

در اين تحقيقات، آن تمايزهايى كه ما ويژگيهاى روان مى‏ناميم، به اجبار توجه ما را به خود معطوف مى‏سازند. نيازى به برشمردن ويژگيهاى آنچه «آگاهانه» مى‏ناميم نيست. اين مفهوم همان چيزى است كه در آراء فلاسفه و عقايد عموم، ضمير آگاه نام دارد. هر امر روانىِ ديگرى از نظر ما [ جزو ] «ضمير ناخودآگاه» است. [ پذيرش اين موضوع ] ما را بى‏درنگ به تقسيم‏بندى مهمى در ضمير ناخودآگاه رهنمون مى‏سازد. برخى از فرايندهاى روانى به سهولت جنبه آگاهانه مى‏يابند. پس از آن، فرايندهاى مذكور ممكن است جنبه آگاهانه خود را از دست بدهند، ولى مى‏توانند يك بار ديگر بدون هيچ مشكلى آگاهانه شوند. اين تغيير حالات يادآور اين حقيقت‏اند كه به‏طور كلى آگاهى حالتى است بسيار ناپايدار. امر آگاه صرفا براى يك لحظه جنبه آگاهانه دارد. چنانچه ادراكات ما بر آگاهانه بودن امر مذكور صحّه نگذارند، آنگاه تناقضى كاملاً آشكار به وجود مى‏آيد. علت اين تناقض را چنين مى‏توان توضيح داد كه محركهاى ادراك ممكن است براى دوره‏هايى نسبتا طولانى ادامه يابند و در نتيجه در خلال اين دوره‏ها ادراكِ محركهاى مذكور مى‏تواند تكرار شود. كل اين موضوع در پيوند با ادراك آگاهانه فرايندهاى انديشه روشن مى‏شود: اين فرايندها نيز ممكن است تا مدتى تداوم يابند، ولى چه بسا همين فرايندها در يك چشم به هم زدن از ذهن عبور كنند. هر امر ناخودآگاهى كه اين‏گونه عمل مى‏كند ــ يعنى مى‏تواند حالت ناخودآگاهِ خود را به سهولت به حالت آگاه تبديل كند ــ به همين سبب ترجيحا «قادر به آگاهانه شدن» يا پيشاآگاه ناميده مى‏شود. ما بنا بر تجربه آموخته‏ايم كه مشكل بتوان فرايندى روانى را يافت كه به‏رغم همه پيچيدگيهايش نتواند گه‏گاه پيشاآگاه باقى بماند، هرچند كه چنين فرايندى معمولاً به‏اصطلاح راه خود را به زور به ضمير آگاه مى‏گشايد. فرايندهاى روانى و نيز مفاد روانىِ ديگرى وجود دارند كه چنين راه سهلى براى آگاهانه شدن ندارند، بلكه بايد استنتاج يا تشخيص داده شوند و به روشى كه توصيف كرديم آگاهانه گردند. اصطلاح ضمير ناخودآگاه به معناى واقعىِ آن را منحصرا براى چنين مفادى به كار مى‏بريم.

پس مى‏توان گفت كه در اين بحث، سه ويژگى را براى فرايندهاى روانى قائل شده‏ايم: اين فرايندها يا به ضمير آگاه تعلق دارند، يا به ضمير پيشاآگاه، يا به ضمير ناخودآگاه. اين تقسيم‏بندى بين سه مقوله مواد و مصالح روان كه واجد اين ويژگيها هستند، نه تقسيم‏بندى‏اى مطلق است و نه دائمى. همان‏گونه كه ديديم، آنچه پيشاآگاه است بى هيچ كمكى از جانب ما به آگاه تبديل مى‏شود؛ آنچه ناخودآگاه است مى‏تواند با تلاشهاى ما آگاهانه شود. در فرايند اين تبديلِ اخير، ممكن است چنين احساس كنيم كه غالبا بر مقاومتهاى(25) بسيار سرسختانه‏اى فائق مى‏آييم. وقتى كه مى‏خواهيم مفاد ضمير ناخودآگاهِ كسى به غير از خودمان را به ضمير آگاهش بياوريم، نبايد فراموش كنيم كه برطرف كردن آگاهانه ابهامهاى موجود در ادراكات او ــ يا، به عبارت ديگر، تفسيرى كه ما به او ارائه مى‏دهيم ــ هنوز بدين‏معنا نيست كه موضوع ناخودآگاهانه مورد نظر را براى او به موضوعى آگاهانه تبديل كرده‏ايم. حقيقت امر در اين مرحله اين است كه مواد و مصالح روانىِ مورد نظر به صورت دو سابقه براى او وجود دارند: يكى در تفسير مجددِ آگاهانه‏اى كه به وى ارائه گرديده و ديگرى در حالت اوليه ناخودآگاهِ آن. تلاشهاى پيگيرانه ما معمولاً به نتيجه مطلوب مى‏رسند و اين مواد و مصالح ناخودآگاه نهايتا براى آن شخص جنبه آگاهانه مى‏يابند؛ در نتيجه، آن دو سابقه ذهنى با يكديگر مطابقت مى‏يابند. ميزان تلاشى كه [ به اين منظور ] بايد به عمل آوريم، در مورد افراد مختلف فرق مى‏كند (اين ميزان همچنين ملاك ارزيابىِ مقاومتى است كه در برابر آگاهانه شدن مواد و مصالح مورد نظر صورت مى‏گيرد). براى مثال، نتيجه‏اى كه بر اثر تلاشهايمان در درمان روانكاوانه به دست مى‏آيد، ممكن است خود به خود نيز رخ بدهد: مواد و مصالح روانى‏اى كه به‏طور معمول ناخودآگاهانه است، مى‏تواند خود را به مواد و مصالح پيشاآگاه تبديل كند و سپس آگاهانه مى‏شود. اين حالت به ميزان زيادى در مورد بيماران روان‏پريش(26) رخ مى‏دهد. از اينجا چنين استنتاج مى‏كنيم كه حفظ برخى از مقاومتهاى درونى، شرط ضرورىِ بهنجار بودن است. كاهش چنين مقاومتهايى ــ كه در نتيجه منجر به معلوم شدن مواد و مصالحِ ناخودآگاهانه مى‏گردد ــ به‏طور منظم در حالت خواب رخ مى‏دهد و بدين‏سان پيش‏شرط لازم براى شكل‏گيرىِ رؤيا را اجابت مى‏كند. برعكس، مقاومت مى‏تواند مواد و مصالح پيشاآگاه را موقتا دسترس‏ناپذير و [ از بقيه ذهن [ مجزا سازد؛ نمونه اين حالت زمانى رخ مى‏دهد كه موضوعى را موقتا فراموش مى‏كنيم يا نمى‏توانيم به ياد آوريم. يا يك انديشه پيشاآگاه ممكن است موقتا به حالت ناخودآگاه بازگردد؛ يكى از پيش‏شرطهاى لطيفه ظاهرا همين وضعيت است. چنان‏كه در بخشهاى بعدى خواهيم ديد، اعاده فرايندها و مصالح پيشاآگاه به حالت ناخودآگاه، نقش ايضا مهمى در ايجاد اختلالات روان‏رنجورانه ايفا مى‏كند.

احتمالاً شرح كلى و ساده‏شده‏اى كه در اينجا از نظريه سه ويژگىِ امر روانى عرضه كرديم، بيشتر منشأ سردرگمىِ بى‏پايان خواهد بود تا كمكى به روشن شدن بحث. ليكن از ياد نبايد برد كه در حقيقت آنچه مطرح كرده‏ايم به هيچ وجه يك نظريه نيست، بلكه حكم يك ارزيابىِ اوليه از حقايقِ مورد مشاهده‏مان را دارد. به بيان ديگر، كوشيده‏ايم تا حد ممكن خودِ آن حقايق را بازگوييم، نه اين‏كه تبيينى از آنها ارائه كنيم. پيچيدگيهايى كه اين [ ارزيابىِ اوليه [ آشكار مى‏سازد، شايد باعث عطف توجه به مشكلات خاصى شوند كه تحقيقات ما با آن رو به رو هستند. با اين حال، چه بسا بعضيها عقيده داشته باشند كه از راه تشريح روابط ويژگيهاى روان با حوزه‏ها يا كنشگرانى كه در دستگاه روان مفروض كرديم [ يعنى «نهاد» و «خود» و «فراخود» ] ، به فهم دقيقترى از اين نظريه نائل خواهيم شد، هرچند كه روابط مذكور بسيار پيچيده هستند.

فرايند آگاهانه شدن مواد و مصالح روان، بيش از هر چيز با ادراكاتى پيوند دارد كه اندامهاى حسىِ ما از دنياى بيرون دريافت مى‏كنند. لذا از ديدگاه مكان‏نگارانه(27)، اين فرايند پديده‏اى است كه در بيرونيترين لايه «خود» رخ مى‏دهد. درست است كه ما همچنين اطلاعات آگاهانه‏اى از درون بدن دريافت مى‏كنيم. اين اطلاعات همان احساسات ما هستند، احساساتى كه تأثيرشان در حيات ذهنىِ ما قاطعانه‏تر از تأثير ادراكات بيرونى است. بايد افزود كه در اوضاع خاصى، اندامهاى حسى علاوه بر انتقال ادراكاتِ خاصِ خودشان، رأسا اقدام به انتقال احساسات مى‏كنند (احساسِ درد). ليكن از آنجا كه اين احساسات (اصطلاحى كه ما در تباين با ادراكاتِ آگاهانه به كار مى‏بريم) همچنين از اندامهاى پايانى سرچشمه مى‏گيرند، و نيز از آنجا كه تمام اين اندامها را دنباله يا شاخه‏هاى لايه قشرى مى‏دانيم، كماكان مى‏توانيم ادعاى مطرح شده در ابتداى اين پاراگراف را صحيح بدانيم. يگانه تمايزى كه بايد در اينجا قائل شويم اين است كه در خصوص اندامهاى پايانىِ احساسات و ادراكاتِ حسى، خودِ بدن حكم دنياى بيرون را مى‏يابد.

ساده‏ترين وضعيتى كه مى‏توان تصور كرد عبارت است از رخ دادن فرايندهاى آگاهانه در پيرامون «خود» و حادث شدن بقيه فرايندها در ناخودآگاه «خود». در حقيقت، وضعيت غالب در حيوانات نيز احتمالاً همين است. اما اين وضعيت در انسانها از اين حيث پيچيده‏تر است كه فرايندهاى درونىِ «خود» ممكن است كيفيت آگاهانه نيز كسب كنند. گفتار كه مواد و مصالح «خود» را در پيوندى محكم با بازماندهاى يادافزاىِ ادركات بصرى ــ و به‏خصوص ادراكات شنيدارى ــ قرار مى‏دهد، همين كار را مى‏كند. از اين زمان به بعد، حاشيه ادراكىِ لايه قشرى را از درون نيز به ميزانى بسيار بيشتر مى‏توان تحريك كرد، رخدادهاى درونى از قبيل فرايندهاى انديشه و متبادر شدن فكرها به ذهن مى‏توانند جنبه آگاهانه پيدا كنند، و ابزار ويژه‏اى مورد نياز مى‏شود تا بين اين دو امكان تمايز گذارد، ابزارى به نام واقعيت‏آزمايى.(28) معادله «ادراك = واقعيت (دنياى بيرون)» ديگر اعتبار خود را از دست مى‏دهد. خطا ــ كه اكنون به سهولت مى‏تواند رخ دهد و در رؤيا به‏طور منظم رخ مى‏دهد ــ توهّم ناميده مى‏شود.

درون «خود» ــ كه مهمترين بخش محتوياتش فرايندهاى انديشه هستند ــ كيفيتى پيشاآگاه دارد. اين مشخصه «خود» است و هيچ جزء ديگرى از دستگاه روان چنين نيست. ليكن نادرست است اگر تصور كنيم كه ارتباط با بازماندهاى يادافزاى گفتار، پيش‏شرط ضرورىِ حالت پيشاآگاه است. برعكس، حالت مذكور هيچ ارتباطى با آن بازمانده‏ها ندارد، گرچه بايد افزود كه حضور چنين ارتباطى شالوده‏اى براى اين استنتاج فراهم مى‏كند كه فرايند يادشده مى‏بايست ماهيتى پيشاآگاه داشته باشد. حالت پيشاآگاهى ــ كه از يك سو به ضمير آگاه دسترسى دارد و از سوى ديگر با بازماندهاى گفتار مرتبط است ــ ماهيتى منحصر به فرد دارد، ماهيتى كه با ذكر اين دو ويژگى به‏طور تمام و كمال توصيف نمى‏گردد. گواه ويژه بودن ماهيت مذكور اين است كه بخشهاى بزرگى از «خود» و به‏خصوص بخشهاى بزرگى از «فراخود» ــ كه نمى‏توان منكر پيشاآگاه بودنشان گرديد، به مفهومى پديدارشناسانه عمدتا ناخودآگاه باقى مى‏مانند. علت اين امر بر ما روشن نيست. اكنون خواهيم كوشيد تا مسأله ماهيت راستينِ ضمير پيشاآگاه را حلاجى كنيم.

يگانه خصيصه غالب در «نهاد»، ناخودآگاه بودن آن است. ارتباط «نهاد» با ضمير ناخودآگاه همان‏قدر تنگاتنگ است كه ارتباط «خود» با ضمير پيشاآگاه. در واقع، پيوند «نهاد» با ضمير ناخودآگاه بسيار اختصاصيتر است. اگر پيشينه رشد و دستگاه روان فرد را دوباره بررسى كنيم، به تمايز مهمى در «نهاد» پى خواهيم برد. در بدو امر، دستگاه روان يقينا در «نهاد» خلاصه مى‏شد و «خود» به دليل تأثير بى‏وقفه دنياى بيرون، از «نهاد» منشأ گرفت و به وجود آمد. در جريان اين رشدِ بطى‏ء، قسمتهاى خاصى از محتويات «نهاد» به حالت پيشاآگاه تبديل شدند و لذا به «خود» انتقال يافتند؛ بقيه محتويات «نهاد» بدون دگرگونى در آن باقى ماندند و هسته آن را تشكيل دادند، هسته‏اى كه به دشوارى مى‏توان به آن دسترسى يافت. ليكن طى اين تحول، «خودِ» جوان و ضعيف بخشى از مواد و مصالحى را كه پيشتر اخذ كرده بود به حالت ناخودآگاه بازگرداند ــ از خود زدود ــ و با برخى از تأثرات تازه‏اى كه ممكن بود به خود بگيرد همين كار را كرد، به گونه‏اى كه اين تأثرات پس از طرد شدن فقط در «نهاد» مى‏توانستند آثار و علائمى از خود باقى گذارند. نظر به خاستگاه اين بخش اخيرِ «نهاد»، ما آن را امر سركوب‏شده مى‏ناميم. اين‏كه در همه موارد نمى‏توانيم بين اين دو قسمت از محتويات «نهاد» تمايزى اكيد قائل شويم، موضوعى چندان مهم نيست. تمايز آنها كم و بيش مطابقت مى‏كند با تمايز بين آنچه از بدو امر و ذاتا در «نهاد» وجود داشت و آنچه «نهاد» در ضمنِ رشدِ «خود» كسب كرد.

اكنون كه نتيجه گرفته‏ايم دستگاه روان را از ديدگاهى مكان‏نگارانه به «خود» و «نهاد» تقسيم كنيم ــ تقسيم‏بندى‏اى كه تفاوت كيفىِ ضمير پيشاآگاه و ضمير ناخودآگاه متناظر با آن است ــ و نيز حال كه توافق كرده‏ايم اين كيفيت را صرفا نشانه تفاوت بدانيم و نه جوهرِ اين تفاوت، پرسش ديگرى مطرح مى‏شود. اگر چنين است، به‏راستى ماهيت آن حالتى كه در «نهاد» با ناخودآگاهى آشكار مى‏شود و در «خود» با پيشاآگاهى، چيست و از چه حيث با يكديگر متفاوت‏اند؟

ليكن در اين باره هيچ چيز نمى‏دانيم و اندك بارقه‏هاى بصيرتمان به رفع ابهامِ تمام‏عيارى كه در پس نادانستگىِ ما وجود دارد، چندان كمكى نمى‏كند. ماهيت امر روانى، راز ناگشوده‏اى است كه در اين بحثها به آن تقرب جسته‏ايم. ساير علوم طبيعى ما را به اين فرض رهنمون كرده‏اند كه در حيات ذهنى، نوعى انرژى دخيل است؛ ليكن ما هيچ شاهدى در اختيار نداريم تا با استناد به آن و از راه قياس اين انرژى با ساير شكلهاى انرژى، به دانشى درباره آن نزديك شويم. ظاهرا تشخيص داده‏ايم كه انرژىِ اعصاب يا روان به دو شكل به فعل مى‏رسد: يكى به صورت متحرك و آزاد و ديگرى ــ به نسبت اولى ــ به صورت مقيّد. ما از نيروگذاريها و نيروگذاريهاىِ زيادِ مواد و مصالح روان سخن به ميان مى‏آوريم و حتى جرأت اين فرض را به خود مى‏دهيم كه نيروگذارىِ زيادِ روانى موجب تركيب فرايندهاى متفاوت مى‏گردد، تركيبى كه در ضمنِ آن انرژىِ آزاد به انرژىِ مقيّد تغيير مى‏يابد. در تحقيقاتمان به پيشرفتى بيش از اين نائل نيامده‏ايم. به هر تقدير، ما سخت بر اين اعتقاديم كه تمايز حالت ناخودآگاه با حالت پيشاآگاه را در اين قبيل روابطِ پويا بايد جست، روابطى كه معلوم مى‏كنند اين حالات ــ خواه خود به خود و خواه به يارىِ ما ــ چگونه به يكديگر تبديل مى‏شوند.

با اين همه، در پس تمام اين عدم يقينها، حقيقتى جديد نهفته است كه كشف آن را مديون تحقيقات روانكاوانه هستيم. ما دريافته‏ايم كه فرايندهاى ضمير ناخودآگاه يا «نهاد»، از قانونمنديهايى متفاوت با قانونمنديهاى «خودِ» پيشاآگاه تبعيت مى‏كنند. اين قانونمنديها را در مجموع فرايند نخستين(29) مى‏ناميم، در تباين با فرايند ثانوى(30) كه بر روند وقايع در ضمير پيشاآگاه يا «خود» حاكم است. بدين‏ترتيب معلوم مى‏شود كه مطالعه ويژگيهاى روان، مآلاً كارى بى‏ثمر نبوده است.

فصل 5

تعبير رؤيا به منظور روشنگرى

بررسى حالات بهنجار و باثبات ــ يعنى حالاتى كه مرزهاى «خود» با انواع و اقسام مقاومت (ضدنيروگذاريهاى روانى) در برابر «نهاد» حراست مى‏شوند و پابرجا مى‏مانند، و نيز حالاتى كه «فراخود» از «خود» متمايز نيست زيرا هماهنگ با آن عمل مى‏كند ــ چندان به دانش ما نخواهد افزود. يگانه چيزى كه مى‏تواند به ما يارى دهد، وضعيت تعارض و غوغاست، يعنى وضعيتى كه احتمال دارد محتويات «نهادِ» ناخودآگاه به زور راه خود را به «خود» و ضمير آگاه بگشايند و «خود» بار ديگر در برابر اين تهاجم دست به دفاع مى‏زند. صرفا در چنين اوضاع و احوالى است كه قادر مى‏شويم مشاهداتى در تأييد يا تصحيحِ گزاره‏هايمان در خصوص اين دو يار [ («نهاد» و «خود») ] به عمل آوريم. خواب ما در شبها دقيقا چنين حالتى است و به همين سبب، فعاليت روانى در ضمنِ خواب ــ فعاليتى كه به صورت رؤيا ادراكش مى‏كنيم ــ مطلوبترين موضوع مطالعه ما است. بدين‏ترتيب همچنين از اين انتقادِ مكرر نيز برى مى‏شويم كه تفاسير ما از حيات روانىِ بهنجار بر پايه يافته‏هاى آسيب‏شناسانه استوار است، زيرا اشخاص بهنجار به‏طور مرتب رؤيا مى‏بينند هرچند كه ويژگيهاى اين رؤياها ممكن است با توليدات ما در زمان بيدارى بسيار تفاوت داشته باشند. همگان مى‏دانند كه رؤيا مى‏تواند مغشوش، درك‏ناشدنى يا به‏كلى مهمل باشد. چه بسا آنچه در رؤيا مى‏بينيم با دانسته‏هاى ما از واقعيت كاملاً تعارض داشته باشد. همچنين در رؤيا مانند ديوانگان رفتار مى‏كنيم زيرا تا زمانى كه رؤيا مى‏بينيم، رويدادهاى رؤيا را با واقعيت عينى يكسان مى‏پنداريم.

راه ما براى فهم (يا «تعبير») رؤيا اين است كه فرض مى‏كنيم آنچه پس از بيدارشدن به‏عنوان رؤيا به ياد مى‏آوريم، در واقع نه فرايند واقعىِ رؤيا بلكه صرفا يك صورتِ ظاهرى است كه آن فرايند در پس آن پنهان مانده است. اينجاست كه بين محتواى آشكار رؤيا و انديشه‏هاى نهفته رؤيا(31) تمايز مى‏گذاريم. آن فرايندى كه محتواى نهفته رؤيا را به محتواى آشكارِ آن تبديل مى‏كند، كاركرد رؤيا(32) ناميده مى‏شود. مطالعه كاركرد رؤيا با مثالى عالى به ما مى‏آموزد كه مواد و مصالح ناخودآگاهِ «نهاد» (هم آنچه از بدو امر ناخودآگاه بوده و هم آنچه با سركوبى ناخودآگاه شده است) چگونه به زور وارد «خود» مى‏شود و پس از پيشاآگاه شدن، به سبب مخالفت «خود» ، دچار دگرگونى‏اى مى‏شود كه ما آن را تحريف رؤيا مى‏ناميم. هيچ وجهى از رؤيا نيست كه نتوان آن را از اين راه تبيين كرد.

بهتر است بحث را با اشاره به اين نكته آغاز كنيم كه دو عامل متفاوت مى‏توانند باعث شكل‏گيرىِ رؤيا شوند. يا يك تكانه غريزى كه معمولاً سركوب مى‏شود (آرزويى ناخودآگاهانه) در ضمنِ خواب آنقدر توانايى مى‏يابد تا خويش را از راه «خود» محسوس كند، و يا اين‏كه يك ميل وافر كه از حيات فرد در بيدارى باقى مانده است ــ رشته‏اى از افكار پيشاآگاه با تمامىِ تكانه‏هاى الحاق شده‏اش ــ در ضمنِ خواب توسط يك عنصر ناخودآگاه تقويت مى‏گردد. خلاصه كلام اين‏كه رؤياها يا از «نهاد» سرچشمه مى‏گيرند و يا از «خود». ساز و كار شكل‏گيرىِ رؤيا، در هر دو مورد يكسان است؛ به طريق اولى، پيش‏شرط پوياى ضرورى [ براى شكل‏گيرىِ رؤيا ] نيز در هر دو مورد يكسان است. «خود» شواهدى دال بر سرچشمه گرفتن‏اش از «نهاد» عرضه مى‏كند، بدين‏ترتيب كه گه‏گاه كاركردهايش را متوقف مى‏كند و نوعى رجعت به وضعيتى قبلى را امكان‏پذير مى‏سازد. اين كار به لحاظ منطقى به اين صورت انجام مى‏شود كه «خود» روابطش را با دنياى بيرون قطع مى‏كند و نيروگذاريهاى روانى‏اش را از اندامهاى حسى پس مى‏گيرد. محقيم كه بگوييم در زمان تولد، غريزه‏اى براى بازگشت به حيات متوقف شده داخل رحِم ــ يا غريزه خواب ــ در انسان به وجود مى‏آيد. خوابيدن بازگشتى از اين نوع به رحِم است. از آنجا كه «خود» در هنگام بيدارى تحرك را تحت سلطه دارد، اين كاركردِ بدن به هنگام خواب كاملاً متوقف مى‏شود و به همين دليل بخش بزرگى از بازدارنده‏هاى تحميل شده به «نهادِ» ناخودآگاه زائد مى‏شوند. بدين‏سان، پس‏كشيدن يا كاهش اين «ضدنيروگذاريهاى روانى»، مقدار بى‏زيانى از آزادى را به «نهاد» اعطا مى‏كند.

شواهد فراوان و متقاعدكننده‏اى دال بر سهم‏داشتن «نهادِ» ناخودآگاه در شكل‏گيرىِ رؤيا در دست است. [ اين شواهد عبارت‏اند از: ] الف. حافظه در رؤيا بسيار فراگيرتر از هنگام بيدارى است. رؤيا يادهايى را زنده مى‏كند كه رؤيابين فراموش كرده است، يا ــ به بيان ديگر ــ در بيدارى براى او دسترس‏ناپذيرند. ب. در رؤيا استفاده نامحدودى از نمادهاى زبانى به عمل مى‏آيد، نمادهايى كه معناى اغلب‏شان براى رؤيابين نامشخص است ولى برحسب تجربه مى‏توانيم مفهوم‏شان را تأييد كنيم. اين نمادها احتمالاً از مراحل قبلىِ رشد گفتار در انسان نشأت مى‏گيرند. پ. در بسيارى موارد، حافظه در رؤيا برداشتهايى را كه رؤيابين در اوان طفوليت داشته است براى او بازتوليد مى‏كند. در خصوص اين برداشتها به ضرس قاطع مى‏توان گفت كه نه فقط فراموش شده بوده‏اند، بلكه به سبب سركوبْ جنبه ناخودآگاه نيز يافته بودند. از اينجا معلوم مى‏شود كه وقتى در جريان درمانِ روانكاوانه بيمارانِ روان‏رنجور مى‏كوشيم تا اوايل زندگىِ رؤيابين را بازسازى كنيم، چرا استفاده از رؤياهاى او به كار ما كمك مى‏كند، كمكى كه معمولاً بدون آن نمى‏توانيم كارمان را انجام دهيم. ت. علاوه بر اين، رؤياها بر مواد و مصالحى پرتوافشانى مى‏كنند كه نه مى‏تواند در دوره بزرگسالىِ رؤيابين ريشه داشته باشد و نه در دوره فراموش‏شده كودكى‏اش. ناگزير بايد اين مواد و مصالح را بخشى از ميراث كهنهاى بدانيم كه كودك با خود به دنيا مى‏آوَرَد. به بيان ديگر، از اين حيث كودك پيش از آن‏كه خود به تجربه‏اى نائل شود، تحت تأثير تجربيات نياكان خويش قرار دارد. قرينه اين مواد و مصالحِ مربوط به تكامل نوع بشر را در ديرينه‏ترين افسانه‏ها و در رسومِ به جا مانده از ادوار كهن مى‏توان يافت. بر اين اساس، مى‏توان گفت رؤيا از جمله منابع پيشاتاريخِ انسان است و نبايد بى‏اهميت شمرده شود.

رؤيا به اين سبب تا بدين حد براى كسب بصيرت [ درباره حيات روانىِ انسان ] ارزشمند است كه وقتى مواد و مصالحِ ناخودآگاه به «خود» راه مى‏يابد، طرز كار خاص خود را نيز به همراه مى‏آوَرَد. اين بدان معناست كه انديشه‏هاى پيشاآگاهى كه مواد و مصالحِ ناخودآگاه در آنها تبلور يافته است، در ضمنِ كاركرد رؤيا حكم اجزاء ناخودآگاهِ «نهاد» را دارند. همچنين در روش ديگرِ شكل‏گيرىِ رؤيا، آن انديشه‏هاى پيشاآگاه كه از جانب يك تكانه ناخودآگاهِ غريزى تقويت شده‏اند به حالت ناخودآگاه فرو كاهيده مى‏شوند. صرفا از اين طريق است كه قانونمنديهاى حاكم بر گذار رويدادها در ضمير ناخودآگاه را مى‏آموزيم و همچنين درمى‏يابيم كه قانونمنديهاى مذكور از چه حيث با قواعدى كه در انديشه بيدار مى‏شناسيم تفاوت دارند. بدين‏سان كاركرد رؤيا، در اصل نمونه‏اى است از حلاجىِ پيشاآگاهانه فرايندهاى انديشه. در قياس با تاريخ مى‏توان گفت كه فاتحانى كه به يك كشور حمله مى‏كنند بر آن قلمرو حاكميت مى‏يابند، اما حاكميتشان نه بر اساس نظام قضايىِ كشور فتح‏شده، بلكه بر اساس نظام قضايىِ خودشان خواهد بود. اما اين نيز حقيقتى ترديدناپذير است كه كاركرد رؤيا منجر به مصالحه مى‏گردد. [ در اين وضعيت، ] سامان «خود» هنوز از كار نيفتاده است و تأثير آن را در تحريف مواد و مصالحِ ناخودآگاه و نيز در تلاشهاى غالبا بى‏ثمرى مى‏توان ديد كه با اين هدف به عمل مى‏آيند تا شكل نهايىِ رؤيا از نظر «خود» بيش از حد ناپذيرفتنى نشود (تجديدنظر ثانوى(33)). در قياس [ تاريخىِ ] ما، اين وضعيت تجلى ادامه مقاومت آن ملتى است كه در جنگ شكست خورده‏اند.

آن قانونمنديهايى كه بر گذار رويدادها در ضمير ناخودآگاه حاكم هستند و از اين طريق آشكار مى‏شوند، آنقدر شگفت‏آورند كه به تنهايى براى روشن كردن جنبه‏هاى ظاهرا عجيب و غريب رؤيا كفايت مى‏كنند. مهمترين نكته در اين زمينه اين است كه ضمير ناخودآگاه گرايش بارزى به ادغام دارد، يعنى تمايل به ايجاد وحدتهاى تازه از آن عناصرى كه به هنگام بيدارى در انديشه يقينا مجزا از يكديگر مى‏دانيمشان. در نتيجه ادغام، يك عنصر واحد در رؤياى آشكار غالبا مظهر تعداد زيادى از انديشه‏هاى نهفته رؤياست، گويى كه اين عنصر حكم تلميحى مشترك به تمام آن انديشه‏ها را دارد. به‏طور كلى، حيطه رؤياى آشكار در مقايسه با غناى مواد و مصالح روانى‏اى كه از آن پديد آمده، فوق‏العاده محدود است. يكى ديگر از ويژگيهاى عجيب و غريب كاركرد رؤيا كه چندان هم بى‏ربط به ويژگىِ قبلى نيست، اين است كه شورمنديهاى روان(34) (نيروگذاريهاى روانى) از يك عنصر به عنصرى ديگر جابه‏جا مى‏شوند، به گونه‏اى كه غالبا عنصرى كه در انديشه‏هاى رؤيا واجد اهميتى نازل بود به صورت واضحترين و لذا مهمترين وجهِ رؤياى آشكار جلوه مى‏كند، و برعكس، يعنى عناصر ماهوىِ انديشه‏هاى رؤيا صرفا با تلميحاتى كم‏اهميت در رؤياى آشكار بازنمايانده مى‏شوند. همچنين، به‏طور كلى كافى است كه نكات كاملاً كم‏اهميتى در اين دو عنصرْ مشترك باشند تا كاركرد رؤيا بتواند در تمام عملياتِ بعدىِ خود يكى از اين عناصر را با ديگرى جابه‏جا كند. به‏راحتى مى‏توان تصور كرد كه اين ساز و كارها (يعنى ادغام و جابه‏جايى) دشوارىِ تعبير رؤيا و آشكارساختن روابط بين رؤياى آشكار و انديشه‏هاى نهفته رؤيا را به چه ميزانِ زيادى مى‏توانند افزايش دهند. از وجود اين گرايشها به ادغام و جابه‏جايى، در نظريه ما چنين استنتاج مى‏شود كه در «نهادِ» ناخودآگاه، انرژى حالتى متحرك و آزاد دارد و نيز اين‏كه «نهاد» بيش از هر ملاحظه ديگرى براى امكان تخليه هيجانات اهميت قائل مى‏شود.(35) در نظريه ما از اين دو ويژگىِ عجيب و غريب به منظور ارائه تعريفى از ماهيت فرايند نخستين استفاده مى‏شود، يعنى همان فرايندى كه جزو ويژگيهاى «نهاد» دانسته‏ايم.

از راه مطالعه كاركرد رؤيا به بسيارى ويژگيهاى ديگر از فرايندهاى ضمير ناخودآگاه پى‏برده‏ايم كه به يك ميزان شگفت‏آور و مهم هستند، ليكن در اينجا به برشمردن معدودى از اين ويژگيها بسنده مى‏كنيم. قواعد تعيين‏كننده منطق، در ضمير ناخودآگاه واجد هيچ اهميتى نيستند، به نحوى كه مى‏توان اين حوزه از روان را «قلمرو امر غيرمنطقى» ناميد. اميال وافرى كه هدف هر يك از آنها با هدف ديگرى تعارض دارد، بدون نياز به هماهنگى در ضمير ناخودآگاه با يكديگر همزيستى دارند. اين اميال يا هيچ تأثيرى در هم نمى‏گذارند و يا اين‏كه تأثير گذاشتن آنها به هيچ هماهنگى‏اى منجر نمى‏شود؛ با اين حال بين آنها مصالحه مى‏شود، مصالحه‏اى كه بى‏معناست زيرا ويژگيهاى متقابلاً ناسازگارى را در بر مى‏گيرد. موضوع مربوطِ ديگر اين است كه در ضمير ناخودآگاه، گزاره‏هاى ضد و نقيض از يكديگر مجزا نمى‏شوند بلكه از چنان جايگاهى برخوردارند كه گويى با يكديگر همسان هستند؛ در نتيجه، هر عنصرى در رؤياى آشكار همچنين مى‏تواند معنايى ضد خود داشته باشد. برخى از لغت‏شناسان دريافته‏اند كه در بسيارى از زبانهاى باستانى عين همين موضوع مصداق داشته است و مفاهيم متضادى از قبيل «قوى ـ ضعيف» و «روشنايى ـ تاريكى» و «مرتفع ـ عميق» در گذشته با ريشه واحدى بيان مى‏شده‏اند، تا اين‏كه دو تغيير معنايى در واژه اوليه باعث پيدايش دو معناى متمايز شد. به نظر مى‏رسد كه بقاياى معانىِ دوگانه اوليه حتى در زبان بسيار بسط‏يافته‏اى مانند لاتين در واژه‏هايى مانند altus («مرتفع» و «عميق») و sacer («مقدس» و «رسوا») كماكان به قوّت خود باقى هستند.

با توجه به پيچيدگى و ابهام روابط بين رؤياى آشكار و محتواى نهفته در پسِ آن، البته بجاست بپرسيم كه اصولاً چگونه مى‏توان وجود يكى از اين دو را از ديگرى استنتاج كرد و آيا صرفا متوسل به حدسى صائب نمى‏شويم كه شايد تا حدودى متكى به تفسير نمادهاى رؤياى آشكار است. چه بسا در پاسخ گفته شود كه در اكثر قريب به اتفاق موارد مى‏توان اين مشكل را حل كرد، اما صرفا با كمك تداعيهاى(36) خودِ رؤيابين درباره عناصر رؤياى آشكار. هر روشِ ديگرى كه به اين منظور به كار ببريم، دلبخواهانه خواهد بود و نمى‏تواند منجر به نتيجه قطعى شود. حال آن‏كه تداعيهاى رؤيابين بر حلقه‏هاى واسط پرتوافشانى مى‏كنند، حلقه‏هايى كه مى‏توانند براى پُر كردن شكافهاى بين اين دو [ محتواى آشكار و نهفته رؤيا [ استفاده شوند و ما را قادر مى‏سازند تا با اعاده محتواى نهفته رؤيا آن را «تعبير» كنيم. البته اين تعبير (عمل برخلاف جهت كاركرد رؤيا) گه‏گاه به قطعيت كامل منتهى نمى‏شود و از اين موضوع نبايد تعجب كرد.

اكنون بايد توضيحى پويا درباره اين مسأله ارائه كنيم كه اصولاً چرا «خود» به هنگام خواب وظيفه كاركرد رؤيا را به عهده مى‏گيرد. خوشبختانه به سهولت مى‏توان اين موضوع را توضيح داد. با كمك ضمير ناخودآگاه، هر رؤياى در حال شكل‏گيرىْ خواهان اجابت خواسته‏اى از «خود» است. اگر رؤيا از «نهاد» سرچشمه گرفته باشد، اين خواسته مى‏تواند ارضاء يك غريزه باشد؛ اگر رؤيا از بقاياى فعاليت پيشاآگاه در بيدارى سرچشمه گرفته باشد، اين خواسته مى‏تواند حل شدن يك تعارض يا برطرف شدن يك ترديد يا شكل‏گيرىِ يك قصد باشد. ليكن «خود» به هنگام خواب صرفا در پى حفظ وضعيت خواب‏بودگى است. خواسته مذكور از نظر «خود» مايه اختلال در خواب است و لذا «خود» مى‏خواهد كه از شرِّ آن خلاص شود. «خود» با انجام دادن كارى كه حكايت از اجابت آن خواسته دارد، موفق به خلاصى مى‏گردد: به نحوى بى‏زيان آن آرزو را برمى‏آوَرَد و بدين‏ترتيب از شرّش راحت مى‏شود. اين جايگزينىِ يك خواسته با برآوردن يك آرزو، نقش ماهوىِ كاركرد رؤياست. شايد بد نباشد كه اين موضوع را در سه رؤياى ساده به عنوان نمونه توضيح دهيم: رؤيايى درباره گرسنگى، رؤيايى درباره آسايش و رؤيايى ناشى از تمايلات جنسى. نياز به غذا خوردن اين‏گونه براى يك رؤيابين محسوس مى‏شود كه وى در خواب مى‏بيند از خوراك لذيذى برخوردار است و [ بدين‏ترتيب ] خوابيدن را ادامه مى‏دهد. البته او مى‏توانست يا از خواب برخيزد و چيزى بخورد و يا اين‏كه همچنان بخوابد. وى خوابيدن را برگزيد و گرسنگىِ خود را با رؤيا ارضاء كرد. به هر حال گرسنگى‏اش به اين ترتيب موقتا برطرف مى‏شود، وگرنه او مجبور مى‏شد از خواب برخيزد. اما نمونه دوم. يك رؤيابين مى‏بايست از خواب برمى‏خاست تا به‏موقع سر كار خود در يك بيمارستان حاضر شود. اما همچنان خوابيد و در رؤيا ديد كه بدون تأخير به محل كارش يعنى بيمارستان رسيده، اما او در آنجا [ نه يك پزشك بلكه ] يك بيمار است و نيازى به برخاستن از خواب ندارد. يا به‏طريق اولى يك ميل در ضمنِ خوابِ شبانه اعاده مى‏شود، ميل به كام‏جويى از يك مصداقِ منع‏شده اميال جنسى، مثلاً همسر يكى از دوستانِ شخصِ رؤيابين. وى رؤياى مقاربت مى‏بيند، اما نه با آن فرد خاص، بلكه با شخصى ديگر كه همنام آن زن است ولى رؤيابين در بيدارى در واقع به او بى‏اعتناست. يا ممكن است مبارزه او با اين ميل به اين صورت جلوه‏گر شود كه هويت معشوقه‏اش در رؤيا كلاً نامشخص باقى مى‏مانَد.

ناگفته پيداست كه همه رؤياها به اين سادگى نيستند. پرده برداشتن از انگيزه ناخودآگاهانه رؤياها و تبيين نحوه برآورده شدن آرزو در آنها غالبا كار سهلى نيست، به‏ويژه در رؤياهايى كه از بقاياى رويدادهاى حلاجى نشده روز قبل در ذهن باقى مى‏مانند و صرفا در ضمنِ خوابْ ضمير ناخودآگاه آنها را تقويت مى‏كند. اما مى‏توان فرض كرد كه هر رؤيايى حتما انگيزه‏اى دارد و آرزويى را برمى‏آورد. اگر به ياد آوريم كه چه تعداد زيادى از رؤياها در واقع محتوايى ناراحت‏كننده دارند و حتى باعث مى‏شوند كه رؤيابين با اضطراب از خواب بپرد (بگذريم از انبوه رؤياهايى كه هيچ مايه احساسىِ معينى ندارند)، آنگاه اين برنهاد كه رؤيا آرزويى را برمى‏آوَرَد بلافاصله موجب ترديد و ناباورىِ ما خواهد شد. اما اعتراضى را كه با استناد به رؤياهاى اضطراب‏آور مطرح مى‏شود با تحليل مى‏توان پاسخ داد. از ياد نبايد برد كه رؤيا همواره محصول يك تعارض است و ساختارى مصالحه‏آميز دارد. آنچه براى «نهادِ» ناخودآگاه حكم ارضاء يك آرزو را دارد، دقيقا به همان دليل براى «خود» مى‏تواند سبب اضطراب گردد.

با ادامه يافتن كاركرد رؤيا، گه‏گاه ضمير ناخودآگاه با موفقيت بيشترى به پيش مى‏تازد و گه‏گاه نيز «خود» با شدت و حدّت فزونترى از خويش دفاع مى‏كند. رؤياهاى اضطراب‏آور غالباً آن رؤياهايى هستند كه محتوايشان به كمترين ميزانِ ممكن تحريف شده است. اگر خواسته ضمير ناخودآگاه به قدرى نيرومند باشد كه «خود» در حال خواب نتواند با توسل به امكاناتش از آن مصون بماند، آنگاه «خود» آن آرزو را به خواب وامى‏گذارد و به حياتِ بيدار بازمى‏گردد. همه تجربيات حاكى از آن هستند كه رؤيا همواره كوششى است براى خلاصى از مختل شدن خواب از راه برآوردن يك آرزو. بدين‏سان، رؤيا نگهبانِ خواب است. اين كوشش ممكن است كم و بيش به‏طور كامل به موفقيت برسد؛ اما همچنين ممكن است ناموفق بماند و در اين صورت رؤيابين از خواب بيدار مى‏شود، حال آن‏كه در ظاهر علت بيدار شدن او دقيقا خودِ آن رؤيا بوده است. پس گه‏گاه اتفاق مى‏افتد كه اين موجود نازنين، يعنى نگهبان شب، كه وظيفه‏اش پاسدارى از خوابِ اهالىِ اين شهر كوچك است، چاره‏اى ندارد جز اين‏كه با به صدا در آوردن زنگ خطر ساكنانِ خفته شهرك را بيدار كند.

بحث حاضر را با اظهار نظرى به پايان مى‏برم كه دليل موجهى براى مبسوط بودن شرح من درباره مشكل تعبير رؤيا خواهد بود. بنا به تجربه، آن ساز و كارهاى ناخودآگاهانه‏اى كه از راه مطالعه كاركرد رؤيا شناخته‏ايم و نحوه شكل‏گيرىِ رؤيا را برايمان تبيين مى‏كنند، همچنين فهم نشانه‏هاى گيج‏كننده بيمارى را آسان مى‏سازند، نشانه‏هايى كه علاقه ما را به روان‏رنجورى و روان‏پريشى جلب مى‏كنند. چنين مطابقتى [ بين ساز و كارهاى ضمير ناخودآگاه و نشانه‏هاى بيمارى ] خواه ناخواه اميدهاى فراوانى در ما برمى‏انگيزد.