مولوی ، هگل شرق 2
سيستم فلسفه ی عرفاني مولانا
تفاوت فلسفه ی مولانا جلال الدين با فلسفه ی هگل آن است كه هگل بنا بر طرز تفکر ايده آليستي ، عالم خارج را قبول ندارد وآن را نقش ايده ی مطلق مي شمارد و با مفهومات ايده آليستي خود به كمك متد مترقي ديالكتيكش به جنگ ماترياليست متافيزيك ها رفته و از اين رو فلسفه اش در عالم علم ، يك فلسفه ی ارتجاعي معاصرِ خود ، معرفي شده در صورتيكه مولانا عالم خارج را قبول دارد لكن آن را خلقت خدا به حساب مي آورد ودر عين حال با مفهومات عرفاني خود به كمك متد مترقي دیالکتیکش به صحنه ی جنگ قشریون مذهبی تاخته و از این رو ، از نقطه نظر علمی فلسفه ی مترقی عصر خود بشمار مي رود . هگل حركت " ايده " را تا انسان ، به قوه ی فعال غير مشخص دروني " ايده " نسبت ميدهد و روح مجرد را فقط در انسان قبول دارد ودر اين مرحله حركت جبري انسان را تابع اجتماع مينمايد و در عين حال با وضع مرموزي خود انسان و نمو اجتماعي اش را نقش سنتز عالم بالا ، يعني فضاي ايده منتسب مي سازد . لكن مولانا حركت موجودات را تا انسان به قوه ی جبر خدائي انتساب داده و مانند هگل گر چه روح مجرد را در وجود انسان قبول كرده ولي مرحله ی تكامل مستقل روح مجرد انساني يا اختيار را كه موجد تكامل روحي او است به وضع خاصي تعريف نموده . چنانچه در جلد چهارم مثنوي صفحه 363 از سطر 15 مينويسد:
درحديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گروه را جمله عقل وعلم وجود
آن فرشته است نداندجزسجود
نيست اندر عنصرش حرص وهوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهي
همچوحيوان ازعلف درفربهي
او نه بيند جز كه اصطبل و علف
ازشقاوت غافل است وازشرف
زآن سوم هست آدميزاد و بشر
از فرشته نيمي ونيمش زخر
نيم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل علوی بود
تا كدامين غالب آيد در نبرد
زين دو گانه تا كدامين برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون
از ملائك اين بشردر آزمون
شهوت ار غالب شود پس كمتر است
ازبهائم اين بشر زآن كه ابتر است
آن دوقوم آسوده از جنگ حراب
وين بشر بادو مخالف در عذاب
وين بشر هم زامتحان قسمت شدند
آدمي شكلند سه امت شدند
يك گره مستغرق مطلق شده
همچو عيسي با ملك ملحق شده
نقش آدم ، ليك معني جبرئيل
رسته از خشم وهوا وقال وقيل
از رياضت رسته ، واز زهد وجهاد
گوئيا كز آدمي او خود نزاد
قسم ديگر با خران ملحق شدند
خشم محض وشهوت مطلق شدند
وصف جبريلي در ايشان بود ، رفت
تنگ بود آن خانه وآن وصف رفت
مرده گردد شخص چون بيجان شود
خرشود چون جان آن بي آن شود
زاغ گردد چون پيِ زاغان رود
جسم گردد جان ، چواو بي آن شود
او زحيوانها فزونترجان كند
درجهان باريك كاري ها كند
مكر وتلبيسي كه او تاند تنيد
آن زحيوان دگر نايد پديد
جامه هاي زركشي را بافتن
درها از قعر دريا يافتن
خرده كاري هاي علم هندسه
يا نجوم وعلمِ طب وفلسفه
كان تعلق با همين دنياستَش
ره به هفتم آسمان بَر نيستَش
اين همه علم بناي آخور است
كه عمادِ بودِ گاو واشتر است
بهر استقباءحيوان چند روز
نام آن كردند اين گيجان رموز
علم راه حق وعلم منزلش
صاحب دل داند آنرا با دلش
پس دراين تركيب حيوان لطيف
آفريد وكرد با دانش اليف
نام كالا نعام كرد آن قوم را
زانكه نسبت كو ؟ به يقظه نوم را
روح حيواني ندارد غير نوم
حس هاي منعكس دارند قوم
يقظه آمد نوم حيوان نماند
انعكاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آنكه خواب آنرا بود
چون شد او بيدار عكس او نمود
لاجرم اسفل بود از سافلين
ترك او كن ، لااجب الافلين !
زانكه استعداد تبديل ونبرد
بودش از پستي وآنرا فوت كرد
باز حيوان را چو استعداد نيست
عذر او اندر بهيمي روشني است
زاوچو استعداد شد ، كان رهبر است
هر غذائي كاو خورد مغز خر است
گر بلادرخورد او افيون شود
سكته و بي عقلی اش افزون شود
ماند يك قسم دگر در اجتهاد
نيم حيوان ، نیم حّي با رشاد
دراينجا مولانا مخلوقات را خلق شده ی خلقت خداوند دانسته وانسان را كه يكي از آن مخلوقات است تركيبي كه داراي دو جنبه ی متضاد است معرفي كرده، يك جنبه ی آنرا فرشته وجنبه ی ديگر را خر ناميده . دراينجا منظور مولانا از جنبه ی خر ، جنبه ی شهوانیست که این دو جنبه برای حرکت عقل بشر به جانب مراحل توسعه و تكامل دائماً در نبردند . اگر با غلبه ی اولي ، دومي تسليم شد بنابر نظريه ی مولانا ، حركت به طرف تكامل عالم بالا ايست ميكند و به حالت ملكي باقي مانده ودرآن مرحله به نشو ونما مي پردازد . يعني تا ابد درآن مرحله پیشروی می کند ، لکن به مرحله ی بالاتری هرگز نمی رسد ، اگر دومی غالب آمد باز در مرحله ی شهوانی ایست کرده و در آن مرحله نشو و نما می کند و حرکت او در آن مرحله ، دائمي است و اين موضوع را كه مولانا حركت وتحول را دراين دو مرحله نفي كرده وبلكه از حيث تحولات روحي آنرا راكد دانسته از سطر 25الي26 همين بحث استخراج ميشود كه مدارج تكامل آنها را در علوم متنوع تعریف می نماید و حرکت پر مشقت آن ها را گوشزد می نماید و همچنين عيسي صفتان را به اوج آسمان حركت داده ، نشو و نماي آنها را با ملايك محشور ساخته است.
لكن وجه سوم را مولانا اهميت بيشتري داده . توسعه وتكامل را از اين دو مرحله به مرحله ی بالاتر ، دراين حال ، توجيه نموده و مدلل مي دارد همينكه ضدين باهم ، هم قوه شدند و به مبارزه پرداختند روح را براي طي مدارج توسعه وتكامل آماده ميسازند و باز دراينجا مولانا در محل جهش دو حركت عكس يكديگر براي تحول روحي قائل شده اولاً در صورتيكه در محل جهش يعني حد تكامل ، جنبه ی ملكي فائق آيد ، تغيير كيفي طوريست كه روح از ملك هم بالاتر مي رود و وضع بالاتر از ملك پيدا ميكند، ثانياً در صورتيكه در محل جهش ، جنبه ی شهواني تفوق يابد ، تغيير كيفي طوري خواهد بود كه سنتز آن از حيوان هم پست تر مي شود.
و اين موضوع در ديالكتيك عصر حاضر هم قبول شده ، البته با تفاوت فانتزي بودن . در هر صورت بر عكس نظریه ی غلط هگل که گفته های مولانا و راکد بودن دیالکتیک عصر حاضر و مخلوقات آن را عکس فهم مطلقي كه در مراحل توسعه و تكامل است تعريف ميكند وديالكتيك عالم واقع را با وضعيت غير مشخصي انعكاس ساده فهم مطلق مي شمارد مولانا از خلال مفهومات انسان عالم را مطالعه كرده و عالم خارج را با كيفيت مادي طبيعي معرفي مي نمايد و فهم عالم خارج را نيز بطور نسبي بنا بر توسعه و تكامل جسم تشريح نموده و معرفي مي كند و فهم مطلق را فقط اختصاص به ذات احديت مي دهد كه كاملاً از عالم مادي جدا است چنانچه در جلد چهارم مثنوي صفحه 423 از سطر 23مينويسد:
« مور كي بر كاغذ ديد او قلم
گفت با مورِ دگر اين راز هم
كه عجائب نقشها آن كلك كرد
همچو ريحان و چو سوسن زار و وَرد
گفت آن مور، اصبع است آن پيشه ور
وين قلم در فعل ، فرع است و اثر
گفت آن مورِ سوم ، از بازو است
كا صبع لاغر ، ز زورش نقش بست
همچنين مي رفت بالا تا يكي
مهتر موران فطن بود اندكي
گفت كاز صورت مبينید اين هنر
كان به خواب و مرگ گرد بي خبر
صورت آيد چون لباس و چون عصا
جز به عقل و جان نجنبد نقشها
بي خبر بود آنكه از عقل و فؤاد
بي ز تقليب خدا باشد جماد
يك زمان از وي عنايت بر كند
عقل زيرك ابلهي ها مي كند
و باز درجلد سوم مثنوي صفحه 224 از سطر 36 دراين معني مينويسد :
پيل اندر خانه اي تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هُنود
از براي ديدنش مردم بسي
اندرآن ظلمت همي شد هر كسي
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكي اش كف مي بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانستش نهاد
آن يكي را دست برگوشش رسيد
آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكي را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكي بر پشت او بنهاد دست
گفت خوداين پيل چون تختي بُد است
همچنين هريك به جزوي چون رسيد
فهم آن مي كرد هر جا مي شنيد
از نظرگه گفتشان بُد مختلف
آن يكي دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي
اختلاف از گفتشان بيرون شدي
چشم حس همچون كف دست است وبس
نيست كف را بر همه آن دسترس
دراينجا نه تنها عالم خارج را از خلال عقل انسان مانند نقش كاغذ از خلال عقل مور ، يا شكل پيل از خلال عقل هندو مطالعه كرده و مدارج عقل را به طور نسبي بيان كرده است وآنرا بنا بر وضعيت مكاني كه هر موردي نسبت به وضعيت كاغذ داشته يا هر فردي نسبت به هيكل فيل دارا بود تعيين نموده است بلكه نشان داده كه فهم هر حادثه و ايجاد هر موجود مشروط به شرايط زمان و مكان است و با تعيين اينكه بازو كه خارج از قلم است قلم را مي گرداند و نويسنده كه خارج از بازو است موجد حركت او مي شود و روح را بنا برآنكه نويسنده در موقع خواب و مرگ از آن بي بهره است نمي تواند بنويسد مجزا از او محرك آن شناخته كه خدا خارج از عالم واقعي محرك آن است در اينجا بايد اعتراف كرد كه مولانا با اين دومثل كاملاً ايده آليست ها را كوبيده است وامروز هم بهترين مثل ها براي اثبات عالم واقع خارجي مي باشد گرچه مثلهاي فوق فانتزي است لكن براي شرقي ها كه فانتزي فكر مي كنند از مثلهار رآل مفيدتر ومؤثرتر ميباشد
چنانچه ما به ديالكتيك هگل مراجعه كنيم خواهيم ديد كه طبيعت ايده آليستي هگل به او اجازه نداده كه راجع به مفهوم ضدين بعداً تعقيب به عمل آورد.
و اضداد در نظريه او امتداد مفهوم حقيقي خود را از دست مي دهد و در مرحله ی آخر مبارزه ضدين يكديگر را خنثي مي كنند و بالاخره به صلح ضدين منجر ميگردد ولكن مولانا جلال الدين برعكس اومفهوم ضدين را تا سرحدِ جهش و انقلاب پيش مي برد لكن در سرحد جهش مانند هگل آنها را صلح نمي دهد بلكه تز را از آنتي تز وعدم را از وجود وروح را از جسم و قوه را از ماده جدا كرده وسنتز جديد را از تز به وجود مي آورد ودر حالت وصل به كامل آنرا تكميل مي نمايد و آنتي تز را به مرحله اولي خود باز مي گرداند و آنرا آماده اختلاط با تز ديگري مي سازد . بنابر نظريه ی مولانا جلال الدين حركت آنتي تز دائماً به طور نوساني انجام مي گيرد . يعني دائم از سرحدِ جهش معيني به سرحد جهش قبلي صعود و نزول می نماید و فقط تز است که مستقیماً گاهی از سرحدِ جهش به طرف بالا صعود كرده با آنتي تز آن مرحله آميخته شده ، حركت تكاملي خود را ادامه مي دهد وگاهي از سرحد جهش به طرف پائين نزول كرده با آنتي تزي پست تر از آنتي تز قبلي آميخته ، حركت تحول نزولي خود را تمديد مي نمايد.
چنانچه در جلد چهارم مثنوي در صفحه 364 از سطر نهم در بيان اين مفهوم مي نويسد :
« ماند يك قسم دگر در اجتهاد
نيم حيوان نيم حي بارشاد
روز وشب درجنگ و اندركشمكش
كرده چالش اولش با آخرش
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شترچربيد وگه مجنون حر
همچو مجنوند چون ناقه ش يقين
ميكشدآن پيش وآن واپس به كين
ميل مجنون پيش آن ليلي روان
ميل ناقه پس پي طفلشد دوان
يكدم ار مجنون زخود قافل شدي
ناقه گرديدی و واپس آمدي
عشق وسودا چونكه پر بودش بدن
مي نبودش چاره از بي خود شدن
آنكه او باشد مراقب عقل بود
عقل را سوداي ليلي در ربود
ليك ناقه بس مراقب بود و چست
چون بديدي آن مهار خويش سست
فهم كردي زاو كه غافل گشت و دنگ
رو سپس كردي ، يكره بي درنگ
چون به خود بازآمدي ديدي زجا
كوسپس رفته است پس فرسنگها
در سه روز ره بُد اين احوالها
ماند مجنون در تردد سالها
گفت اي ناقه چو هردو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم
نيستند بر وفق من مهر و مهار
كرد بايد از تو عزت اختيار
اين دو همره همدگر را راهزن
گمره آن جان كاو فرو نايد زتن
جان ز هجر عرش اندر فاقه اي
تن زعشق خاربن چون ناقه اي
جان گشايد سوي بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
تا تو با من باشي اي مرد وطن
پس ز ليلي دور ماند جان من
خطوتيني بود اينره تا وصال
مانده ام در ره زسستي چند سال
راه نزديك وبماندم سخت دير
سير گشتم زاين سواري سير سير
سرنگون خود را ز اُشتر درفكند
گفت سوزيدم زغم تا چند چند
تنگ شد بر وي بيابان فراخ
خويشتن افكند اندر سنگلاخ
آنچنان افكند خود را زير پست
از قضا آن لحظه پايش هم شكست
پاي را بر بست و گفتا ، گو شوم
در خم چوگانش ، غلتان ميروم
گوي شو ميگرد بر پهلوي صدق
غلط غلطان در غم چوگان عشق
كاين سفرزين پس بودجذب خدا
و آن سفر بر ناقه باشد سير ما
اين اشتباه ديالكتيكي مولانا باز از آنجا ناشي شده كه بنا بر نظريه ی ديالكتسين هاي يونان قديم كه منبع اطلاعات ديالكتيكي او بوده ودسترس نداشتن به علوم عصر حاضر تز وآنتي تز را مجرد دانسته و براي آنها هر يك وجود خارجي جداگانه مستقلي در نظر گرفته و توجهي به ضدين نسبي پيدا نكرده و در اين صورت هر متفكر محققي در عصر او به اين نكته برخورد مي كرد ، با وجه ی مترقي تر از يونان قديم اينطور قضاوت مي كرد با شرط توجه به اين نكته بايد دانست كه درطي شرح حركت توسعه وتكامل و ضدين مولانا ، قانون جبر را در طي مراحل تكاملي نفي نكرده ، گرچه وانمود مي كند كه ممكن بود مجنون زودتر خود را از شتر بيفكند وراه سه روزه را سالها طي ننمايد . فقط تنازع با شتر باعث كندي در حركت مجنون گرديد لكن اين وانمود را از حيث حقيقت مطلب نموده در صورتي كه منظورش اين نيست كه ممكن مجنون زودتر خود را پائين بيفكند يا در مرحله نبرد ضدين زودتر جهش حاصل شود زيرا در جاي ديگر نشان مي دهد كه هر عملي بنابر قانون جبر انجام مي گيرد و اختياري نيست بلكه مجنون همين كه در محل جهش رسيد از طرف حق ، مفهوم امر به او واضح گرديد گرچه راهي كه بين مجنون وليلي بود با شتر سه روز بيشتر طول نمي كشيد بنا بر حقيقت موضوع ، ولي از آنجايي كه هنوز روح مجنون نسبت به عشق ليلي صافي نشده واشتياق او بستگي به اشتياق هستي خود داشت براي تصفيه ی اين موضوع ساليان دراز وقت لازم بود بنابراين همينكه در طي مدت مزبور تصفيه حاصل شد مفهوم جهش در مخيله مجنون ظاهرگرديد. چنانچه در جلد اول مثنوي مولانا در موضوع جبر در صفحه 16 ازسطر 14 چنين مي نويسد:
طفل با دايه نه استيزد وليك
گريد او گر چه نه بد داند نه نيك
ما چو چنگيم وتو زخمه مي زني
زاري از ما ، ني تو زاري مي كني
ما چو نائيم و نوا د رما ز توست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات
برد ومات ما ز تواست ، اي خوش صفات !
ما كه باشيم اي تو ما را جان جان
تا كه ما باشيم با تو در ميان
ما عدم هاييم و هستي هاي ما
تو وجود مطلقي فاني نما
ما همه شيران ، ولي شير علم
حمله مان از باد باشد دم به دم
حمله مان پيدا و ناپيداست باد
جان فداي آنكه ناپيداست باد !
بادِ ما و بودِ ما از دادِ تو است
هستي ما جمله از ايجاد تو است
لذت هستي نمودي نيست را
عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وا مگير
نقل و باده جام خود را وا مگير
ور بگيري كيت جستجو كند
نقش با نقاش چون نيرو كند
منگر اندر ما ، مكن بر ما نظر
اندر اكرام و سخاي خود نگر
ما نبوديم و تقاضا مان نبود
لطف تو نا گفته ی ما مي شنود
نقش باشد پيش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو كودك در رحم
پيش قدرت خلق جمله بارگه
عاجزان چون پيش سوزن كارگه
گاه نقش ديو و گه آدم كند
گاه نقش شادي و گه غم كند
دست ني تا دست جنباند به دفع
نطق ني تا دم زند از ضرّ و نفع
تو ز قران باز خوان تفسير بیت
گفت ايزد مارميت از رميت
گر بپرانيم تير ، آن ني زماست
ما كمان و تير اندازش خداست
در عين حال كه مولانا جبر را با نهايت درجه شدت تعريف مي كند و به كلي نشان مي دهد كه درما اختياري وجود ندارد بالافاصله بر طبق آخرين شكل ديالكتيك عصر حاضر كه اختيار را نفي نكرده بلكه در هر مسيري به اندازه نقاط جبر ، نقاط اختيار قائل شده نقاط جبر را حقيقي و نقاط اختيار را مجازي واعتباري دانسته كه پيوسته اختيار از جبر وجبر از اختیار زائیده می شود . اختیار شکل ظهور جبر و جبر تکمیل کننده ی اختیار است اختیار را هم با وضع مخصوصی به میان آورده و آن را به طور کلی نفی نکرده است بلکه اختیار را مانند رهبران عصر حاضر دیالکتیک مظهر جبر و جبر را مكمل اختيار دانسته است.
چنانچه در دنباله ی همين بيان مي گويد:
اين نه جبر اين معني جباري است
ذكر جباري براي زاري است
زاري ما شد دليل اضطرار
خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودي اختيار اين شرم چيست
وين دريغ وخجلت وآزرم چيست
زجر استادان به شا گردان چراست
خاطر از تدبيرها گردان چراست
ور توگوئي قافل است از جبر او
ماه حق پنهان كند در ابر او
هست اينرا خوش جواب ار بشنوي
بگذري از كفر ، بر دين بگروي
حسرت و زاري كه در بيماري است
وقت بيماري همه بيداري است
آن زمان كه مي شوي بيمار ترا
مي كني از جرم استغفار تو
مي نمايد بر تو زشتي گنه
مي كني نيت كه باز آيم بره
عهد و پيمان مي كني كه بعد از اين
جز كه طاعت نبودم كاري گزين
پس يقين گشت آنكه بيماري ترا
مي به بخشد هوش وبيداري ترا
پس بدان اين اصل را اي صلحجو
هركه را درد است و او برده است بو
هر كه او بيدارتر، پُر درد تر
هر كه او آگاه تر ، رخ زرد تر
گرزجبرت آگهي زاريت كو
جنبش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير ، شادي چون كند
چوب اشكسته ، عمادي چون كند
كي اسير حبس آزادي كند
كي گرفتار بلا شادي كند
ور تو مي بيني كه پايت بسته اند
برتو سرهنگان شه بنشسته اند
پس تو سرهنگي مكن با عاجزان
زآنكه نبود طبع وخوي عاجزان
چون تو جبر او نمي بيني مگو
ور همي بيني نشان ديو گو
درهرآن كاري كه ميل استت بدان
قدرت خود را همي بيني عيان
درهرآن كاريكه ميلستت وخواست
اندرآن جبري شوي كاين ازخداست
انبيا در كار دنيا جبريند
كافران در كار عقبي جبريند
انبيا را كار عقبي اختيار
كافران را كار دنيا اختيار
آنكه هرمرغي به سوي جنس خويش
ميپرد او در پس جان پيش پيش
كافران چون جنس سجين آمدند
سجن دنيا را خوش آيين آمدند
انيبيا چون جنس علييّن بُدند
سوي عليّين به جان و دل شدند
بنابراين قسمت كه مذكور افتاد ، باز مولانا جلال الدين نه تنها جبر و اختيار را مطلقاً تعريف نموده ، بلكه موضوع را نسبي گرفته و زمان و مكان را هم درآن دخالت داده و نشان داده است كه چون انبيا در بدو خلقت بنا بر اوضاع زمان و مكان به قدرت جبر خدائی وضع علوی پیدا کرده اند در این زمان و این مکان اختيار آنها، ايشان را به طرف تكامل عالم بالا مي برد و آنچه موجد حركت در اين راه است آنرا اختيار مي نامند. و بر عكس چون ضمير كافران بنابر قدرت جبر خدائي پست به وجود آمده ، اختيار ايشان ، آنها را به جانب تحول عالم پائين نزول مي دهد.
باري در تعقيب مبارزه ضدين برعكس ديالكتيك عصر حاضر كه مسير توسعه وتكامل را سيلاني اثبات ميكند و هرگز موضوع را مكرر بالذّات ندانسته و تكرار را عيني مي شمارد ، مولانا بنابر فلسفه ی ارسطو كه سير از كامل به كامل را موجب حيات دانسته ، نظريه ی هگل آلماني را راجع به مسير توسعه و تكامل پيدا كرده است همانطور كه هگل آلماني مسير ديالكتيكي موجودات را به شكل دايره و تكرار شونده در نظر گرفته ، يعني سير يك دوره ی تكامل را از صفرگرفته وپس از يك قوس 360 درجه ، دوباره آنرا به صفر منتهي مي سازد و تكرار يك چنين مسيري را از صفر تا صفر ، قانون دائمي حيات مي شمارد . مولانا جلال الدين هم سيرديالتيك عرفاني خود را به اين ترتيب شروع كرده و پس از طي يك دوره ی دايره ، دوباره وجود را به عدم رسانيده و از آنجا برطبق قوانين دائمي حيات ، تكرار را جايز مي شمارد.چنانچه در جلد سوم مثنوي در صفحه 295 ازسطر 27 مينويسد:
از جمادي مردم و نامي شدم
واز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم
پس چه ترسم كي زمردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر
واز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شئي هالك الا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانا اليه راجعون
وبازبنابرتعريف آنكه اين جریان دائمي است در صفحه 303 همين جلد ازسطردوم اينطورمينويسد.
كاروان دائم زگردون ميرود
تا تجارت ميكند وا ميرود
پس برو شيرين وخوش با اختيار
ني به تلخي كراهت ، زرد وار
سگ شكاري نيست اوراطوق نيست
خام ناجوشيده جز بي ذوق نيست
مولانا جلال الدين منظورش از طرز طرح مِتُد و ايده لوژي خود چنانچه تا اينجا مشروح افتاده ، از حيث حركت ، توسعه وتكامل ، مبارزه ضدين ، ارتباط همه چيز در يك كلي با هم وكليه ی جزئيات آن كوفتن ايده لوژي قشريون متشرع بوده است تا چنانچه قبلاً هم تذكر داديم بتواند سلطنت مطلقه ی سلجوقیان را در مقابل سلطه ی اقتدار خلفا كه متكي به نفوذ قشريون بود حمايت نمايد. حالا بايد ديد كه مولانا اين نتيجه ی را چگونه از ايدئولوژي خود بدست آورده است.